امام حسین (ع) به منزل زرود رسید دید مردى از سوى کوفه مى آید حضرت ایستاد تا درباره کوفه ازاو سؤال کند مرد کوفى تا چشمش به امام افتاد راهش را کج کرد حضرت نیز از او صرف نظر کرد و بـه راه خـود ادامـه داد دو نـفر از قبیله بنى اسد که براى اطلاع از سرنوشت امام با عجله از مکه بـیـرون آمده و دراین منزل به امام رسیده بودند، از دور این صحنه را دیدند مرد کوفى را تعقیب کـردنـد تـا بـه او رسـیـدنـدخـود را بـه او معرفى کردند و نسب او را جویا شدند معلوم شد او هم (اسدى) است از وضع کوفه پرسیدند، گفت: من در حالى از کوفه خارج شدم که مسلم و هانى را کشته بودند و بدنشان را در بازار برروى زمین مى کشیدند.
آن دو بازگشتند و به دنبال امام حرکت کردند شامگاهان حضرت در منزل (نعلبیه) توقف کرد آنهاخدمت امام رفتند و سلام کردند حضرت جواب داد.
گـفـتـنـد: خـداى رحمتت کند، خبرى داریم اگر مى خواهى علنى وگرنه در خفا باز گوییم، حضرت نگاهى به اصحابش انداخت و فرمود: من از اینها چیزى مخفى ندارم.
ـ سوارى را که از کوفه مى آمد به خاطر دارید.
ـ آرى مى خواستم از او چیزى بپرسم.
ـ مـا خـبـر او را گـرفـتیم و شما را از پرسیدن بى نیاز کردیم، او از قبیله ما و مردى عاقل، دانا و راسـتـگـوسـت او بـه مـا گـفـت: وقتى از کوفه بیرون آمدم که مسلم و هانى کشته شده بودند و بدنهایشان را در بازار بر روى زمین مى کشیدند.
ـ انا للّه و انا الیه راجعون، رحمت خدا بر آنها باد.
ـ شـمـا را به خدا به خود و اهل بیت خود رحم کنید و از همین جا باز گردید شما در کوفه یاور و پیروى ندارید حتى مى ترسیم که آنها علیه شما باشند.
حضرت نگاهى به فرزندان عقیل انداخت و فرمود: چه مى گویید، مسلم کشته شده است.
گفتند: نه به خدا بر نمى گردیم تا انتقام او را بگیریم یا کشته شویم.
امام رو به ما کرد و فرمود: بعد از اینها زندگى لطفى ندارد.
و ما دانستیم که امام تصمیم خود را گرفته است گفتیم: خدا عاقبت کارت را به خیر کند.
ـ خداى رحمتتان کند (۴۳).
شهادت عبداللّه بن یقطر
عـبداللّه بن یقطر طبق بعضى گفته ها، برادر رضاعى امام حسین (ع) و به گفته دیگر، هم سن و سال وهم بازى امام حسین (ع) بوده و مادر او مربى آن حضرت بوده است.
حـضـرت از بـیـن راه عـبداللّه را به کوفه فرستاد تا به مسلم ملحق شود، ولى در قادسیه به دست حصین بن نهیر دستگیر شد او را به نزد ابن زیاد بردند ابن زیاد به او گفت: (به منبر برو و حسین و پـدرش رادشنام بده آنگاه بیا تا درباره ات تصمیم بگیرم) عبداللّه به منبر رفت و عبیداللّه، یزید و پـدرانشان رادشنام داد و مردم را به یارى امام حسین (ع) فرا خواند عبیداللّه دستور داد او را از بام قـصـر به زیر افکندنداستخوانهایش خرد شد، هنوز نیمه جانى داشت که شخصى به نام عبدالملک بن عمیر پیش رفت وسرش را برید.
امـام حـسـیـن (ع) در مـنزل ربابه بود که خبر شهادت عبداللّه بن یقطر به او رسید قبل از این در منزل (زرود) خبر شهادت مسلم و هانى را دریافت کرده بود و در اینجا بود که حضرت نوشته اى را داد تا براى اصحابش بخوانند بخشى از آن نوشته به این شرح است:
بسم اللّه الرحمن الرحیم.
(خـبـر دلـخراشى به من رسیده است، خبر شهادت مسلم بن عقیل، هانى بن عروه و عبداللّه بن یقطر شیعیان ما دست از یارى ما کشیده اند و ما را تنها گذاشته اند هرکس بخواهد باز گردد هیچ ایرادى بر او نیست.
مردم به تدریج از اطراف امام پراکنده شدند و تقریبا همان گروهى که از مدینه آمده بودند، گرد آن حضرت باقى ماندند.
حـضـرت مـى دانـسـت کـه در بـین راه افراد زیادى به طمع رسیدن به دنیا به او ملحق شده اند ونمى خواست این گونه افراد در کاروان او باشند، چون مى دانست به راهى مى رود که فقط مردان فداکار واز جان گذشته مى توانند با او همراه باشند (۴۴).
با کمتر از جان نمى توان با حسین (ع) همراهى کرد
امـام حـسـیـن (ع) کـه تـنـهـا به منظور امر به معروف و نهى از منکر و اصلاح امت حرکت کرده بـودمـى دانـسـت کـه کار جهان اسلام جز با خون و شهادت اصلاح نمى شود، به همین جهت تنها کـسـانـى را درجمع یاران خود مى پذیرفت که آمادگى جان نثارى در راه این هدف والا را داشته باشند.
کـاروان امـام حـسـین (ع) به قصر (بنى مقاتل) رسید در آنجا خیمه اى بر پا بود حضرت پرسید: ایـن خـیمه از آن کیست گفتند: این خیمه (عبیداللّه بن حر جعفى) است حضرت یکى از یاران خود به نام (حجاج بن مشروق جعفى) را فرستاد تا او را به یارى خود دعوت کند.
عـبـیداللّه از قاصد امام پرسید: چه خبر دارى؟
گفت: با خیر آمده ام، اگر بپذیرى خداوند کرامت بـزرگـى بـه تـو عـنایت کرده است حسین بن على (ع) تو را به یارى خود مى خواند اگر در راه او کشته شوى شهید واگر زنده بمانى پاداش مى گیرى.
گـفـت بـه خـدا مـن از کـوفـه گریخته ام که به مسئله او گرفتار نشوم، چون دیدم او در کوفه یاورى ندارد.
حـجـاج بـرگـشـت و سـخـنـان او را براى امام نقل کرد امام خود برخاست، به نزد او رفت و از او طلب یارى کرد.
او در جـواب گـفـت: اگـر تو یاورانى داشتى که در رکابت بجنگند، من از سر سخت ترین ایشان بـودم، ولى خودم دیدم که شیعیان تو در کوفه از ترس شمشیر بنى امیه در خانه ها را به روى خود بـسـتـه انـد ترا به خدااز من چیز دیگرى بخواه تا اطاعت کنم من اسبى دارم که با آن هر چیزى را تـعـقـیـب کـرده ام بـدسـت آورده ام و از هر چیزى که گریخته ام نجات یافته ام، این اسب را به تو مى دهم.
حـضـرت فـرمـود: مـن از تـو یـارى خواستم، حال که جانت را از ما دریغ مى کنى نیازى به مالت نیست (۴۵).
درس جوانمردى
کـاروان امـام حـسـیـن (ع) هـمـچـنـان در حـرکت بود تا منزل (شراف) رسید هنگام سحر به جوانان همراهش دستور داد تا مى توانند آب بردارند و با آب فراوان از آنجا کوچ کردند تا نیمروز راه پیمودند درحال حرکت بودند که یکى از اصحاب حضرت تکبیر گفت.
امـام فـرمـود: آرى خـدا بزرگتر است، براى چه تکبیر گفتى؟
گفت نخلستان دیدم گروهى از اصـحـاب گـفـتند: ما هرگز در این منطقه نخلستان ندیده ایم فرمود، پس به نظر شما چیست؟
گـفـتند به نظر ما نوک نیزه ها و گوش اسبان است فرمود: آرى همین است آیا جایى هست که به آن پناه ببریم و پشت به آن، بااین سپاه مواجه شویم.
گـفـتند: آرى کوه (ذوحسم) در طرف چپ ماست، اگر زودتر به آن برسیم همان چیزى است که شمامى خواهید.
حـضـرت بـه سـمـت چپ متمایل شد، طولى نکشید که گردن اسب ها نیز نمایان شد چنانکه به خـوبـى دیده مى شدند آنها هم وقتى دیدند امام به سمت چپ رفت به همان متمایل شدند کاروان امـام زودتر به (ذو حسم) رسید حضرت فرمود تا چادرها بر پا شد و لشکر از راه رسید، هزار سوار بـه فـرمـانـدهـى حر بن یزید تمیمى نزدیک ظهر بود که با امام مواجه شدند امام و اصحابش همه عمامه بر سر نهاده و شمشیربسته بودند.
امـام فـرمـود: تـا جـوانان، لشکر حر را سیراب کنند و اسبان آنها را نیز کمى آب دهند گروهى از جـوانـان به سپاه آب مى دادند و گروهى دیگر ظرفهاى بزرگ را از آب پر مى کردند و جلو اسب ها مى گذاشتند وقتى هر اسب چند جرعه مى نوشید آب را بر مى داشتند و جلو دیگرى مى گذاشتند و به این ترتیب همه اسب ها و سواران را آب دادند.
(على بن طعان محاربى) مى گوید: من در لشکر حر آخرین نفرى بودم که به آنجا رسیدم، وقتى امام تشنگى من و اسبم را دید فرمود: راویه را بخوابان.
لـفـظ راویـه در زبـان عـراقـى بـه مـعنى مشک بود و لذا من منظور حضرت را نفهمیدم (۴۶) حضرت فرمود: برادرزاده! شتر را بخوابان، من شتر را خواباندم.
فرمود: بنوش!.
هـر چـه خـواسـتم بنوشم آب از مشک ریخت فرمود: مشک را برگردان! من نفهمیدم باید چکار کـنـم حـضرت پیش آمد، با دست خود لبه مشک را برگرداند تا من آب نوشیدم و اسبم را هم آب دادم (۴۷).
حرکت به سوى کربلا
حـر مـامـور بـود امـام حسین (ع) را تحت الحفظ به کوفه برده به عبیداللّه تحویل دهد، ولى خود سـعـى مـى کـرد نـسبت به حضرت بى احترامى نکند مثلا وقتى حضرت از او پرسید: مى خواهى با اصـحاب خودجداگانه نماز بخوانى یا در نماز ما شرکت مى کنى، عرض کرد: در نماز شما شرکت مى کنیم (۴۸) در جاى دیگر هنگامى که امام از او ناراحت شد و فرمود: مادرت به عزایت بنشیند، گفت: اگر کس دیگرى این جمله را مى گفت حتما نام مادرش را مى بردم، ولى از مادر تو فاطمه جز با نیکى و احترام نمى توانم یادکنم (۴۹) چنان که گفتیم حر مامور به جنگ نبود، به همین جـهـت وقـتـى دریافت که امام تن به ذلت نخواهد داد و همراه او به کوفه نخواهد رفت و خود نیز اجـازه نـداشـت او را رهـا کند، تا چنانکه حضرت خواست به مدینه برگردد، از حضرت خواست به راهى رود که نه به کوفه برسد نه به مدینه ختم شود، تااو بتواند از ابن زیاد کسب تکلیف کند.
امـام تـقاضاى حر را پذیرفت و به سمت چپ حرکت کرد و این همان راهى بود که با چند منزل به کربلامى رسید (۵۰).
بر سلطان ظالم بشورید
امام حسین (ع) در منزل بیضه خطبه اى خواند که اصحاب حر نیز مى شنیدند.
فرمود:
اى مردم! رسول خدا فرمود: هر کس سلطان ظالمى را ببیند که حرام خدا را حلال مى شمرد، عهد خـدا رامـى شـکند و مخالف سنت رسول خدا (ص) رفتار مى کند و با بندگان خدا ظالمانه معامله مـى کـنـد، ولـى با زبان یا عمل بر او نشورد، خداوند او را با آن ظالم محشور خواهد کرد بدانید که طایفه یزیدیان اطاعت خدا را رها کرده و به اطاعت شیطان گردن نهاده اند فساد را آشکار، حدود را تـعـطـیـل و اموال عمومى را به نفع خود تصاحب کرده اندحرام خدا را حلال و حلال او را حرام کرده اند و من براى شوریدن بر آنها سزاوار ترینم (۵۱).
مرگ سعادت و خوشبختى است
امام حسین (ع) براى اصحاب خود خطبه اى خواند و فرمود:
خود مى بینید چه مصیبتى بر ما نازل شده، دنیا دگرگون و ناخوشایند شده، نیکى ها و فضیلت ها روى گـردان شـده و چون شترى سبکبار از میان ما رخت بربسته است از زندگى دنیا جز اندکى همانند ته مانده ظرف آب باقى نمانده، زندگى، سخت ننگین و چون چراگاهى سنگلاخ بى ارزش شـده آیـا نـمى بینید کسى به حق عمل نمى کند و ازباطل روى گردان نیست در چنین شرایطى مؤمن باید از این زندگى دل کند، مشتاق زیارت پروردگارش باشد که من در این محیط ننگین، مرگ را خبر سعادت و خوشبختى و زندگى با ستمکاران را جز رنج و دل آزردگى نمى بینیم.
هـنـگـامـى کـه سـخـنـان امـام به اینجا رسید، زهیر بن قین به پا خاست به نمایندگى از طرف اصـحـاب عـرض کـرد: اى زاده رسـول خدا (ص)! سخنانت را شنیدیم، اگر دنیا ابدى مى بود و ما جاودانه در آن مى ماندیم باز هم جنگ در رکاب تو را بر آن ترجیح مى دادیم (۵۲).
هاتف مرگ
کاروان امام حسین (ع) به سوى کربلا در حرکت بود بى آن که به ظاهر کسى از مقصد نهایى آگاه بـاشـدحـضرت هم چنان که بر اسب سوار بود به خواب سبکى رفت وقتى به خود آمد چند بار این کلمات را برزبان جارى ساخت: (انا للّه و انا الیه راجعون و الحمد للّه رب العالمین).
پسرش على بن حسین پرسید: پدر جان این جملات را براى چه فرمودى؟.
فـرمـود: چـنـد لـحـظه خواب مرا در ربود، سوارى در مقابلم ظاهر شد که مى گفت این گروه مى روند ومرگ به سوى آنها مى آید، فهمیدم او خبر از مرگ ما مى دهد.
گفت: پدر جان خداوند هیچ بدى برایت پیش نیاورد، آیا ما بر حق نیستیم.
فرمود: چرا قسم به کسى که همه بندگان به سوى او باز مى گردند، ما بر حقیم.
عرض کرد: بنابراین از مرگ باکى نیست.
فرمود: پسرم! خداوند بهترین پاداشها را نصیب تو گرداند (۵۳).
ستم چهره مى نماید
کـاروان امـام حسین (ع) به نینوا رسید (قریه اى در نزدیکى کربلا)، حر نیز همچنان با امام حرکت مى کرداینجا بود که نامه عبیداللّه بن زیاد به دست حر رسید او نوشته بود: بر حسین سخت بگیر و او را دربیابانى بدون پناهگاه و بى آب و علف متوقف کن.
حر در اجراى دستور ابن زیاد مانع حرکت امام شد و او را وادار کرد در آنجا باز ایستد.
امام فرمود: آیا تو نبودى که گفتى ما از این راه بیاییم.
ـ آرى! ولـى عـبیداللّه مرا به سخت گیرى مامور کرده و جاسوسى فرستاده که بر کار من نظارت کند.
ـ بگذار ما در یکى از این روستاها منزل کنیم.
ـ نمى دانم این مرد جاسوس من است.
ـ زهـیـر بـن قـیـن پـیـش آمـد عـرض کـرد: یابن رسول اللّه! بعد از این کار سخت تر خواهد شد، اکـنـون جنگیدن با اینان آسان تر از جنگ با کسانى است که از این پس خواهند آمد، به جان خودم بعد از این لشکرى مى آید که ما نمى توانیم در مقابلش مقاومت کنیم.
فرمود: من جنگ را آغاز نمى کنم.
گـفـت: پس از اینجا حرکت کنیم و در کربلا فرود آییم، کربلا در ساحل فرات است، در آنجا اگر قصدجنگ داشتند به یارى خدا با ایشان مى جنگیم با شنیدن نام کربلا اشک از چشمان امام جارى شد وگفت: بار خدایا از کرب و بلا به تو پناه مى برم (۵۴).
ورود به کربلا
امام حسین (ع) در روز دوم محرم سال ۶۱ هجرى وارد کربلا شد.
هنگامى که به او گفتند اینجا کربلاست، دست به دعا گشود و عرض کرد: بار الها از کرب (اندوه) و بلابه تو پناه مى بریم آنگاه رو به اصحاب کرده فرمود:
مـردم بـنـدگـان دنـیـایـند و دین چیزى است که بر روى زبان دارند، تا زمانى که موجب رونق دنیایشان باشد آن را نگه مى دارند، چون نوبت به آزمایش رسد دینداران بسیار اندکند.
ایـنـجـا محل اندوه و بلاست، همین جا توقف کنید اینجا محل اقامت و بارانداز ماست، جایى است کـه خـون مـا مى ریزد، اینجا قتلگاه ماست همه پیاده شدند و حر و اصحابش در طرف دیگر منزل کردند (۵۵).
حزب شیطان مجهز مى شود
خـبـر اقـامـت امـام حـسـیـن (ع) در کـربلا به کوفه رسید ابن زیاد با خود مى اندیشید چه کسى حـاضرمى شود این ننگ را بپذیرد و با پسر پیامبر وارد جنگ شود ابن زیاد به کسى فکر مى کرد که فرماندهى سپاه را بپذیرد عمر سعد را به خاطر آورد همان کسى که به تازگى حکم فرماندارى رى را گـرفـتـه بود وبراى حفظ آن به هر پستى و ذلتى تن مى داد به یاد آورد در روز شهادت مسلم، عـمـر بـن سـعد به چه رذالتى اسرار مسلم را فاش کرده بود مسلم به او اعتماد کرد و در واپسین لحظات حیات به او چندوصیت کرد، ولى او بدون این که ابن زیاد بخواهد، از روى چاپلوسى همه را براى او باز گفته بود این عمل چنان زشت مى نمود که ابن زیاد نیز به او طعنه زد، گفت: امین خیانت نمى کند، ولى گاهى مردم خائنى را امین مى پندارند (۵۶).
ابن زیاد دریافت که مناسب ترین مهره را براى این کار پیدا کرده است، فورا او را احضار کرد.
ابـن سـعد نخست عذر خواست، ولى ابن زیاد که نقطه ضعف او را مى دانست گفت: مانعى ندارد اگرنمى خواهى این کار را قبول کنى، حکم فرماندارى را پس بده ضربه در جاى مناسب فرود آمد عـمـر گـفـت امـشـب را به من مهلت بده تا فکر کنم با هر کس مشورت کرد او از این کار برحذر داشت، ولى فردا صبح خود به قصر ابن زیاد رفت و با چهار هزار سرباز راهى کربلا شد (۵۷).
مشکل آب
عـمـر سـعـد با همراهان وارد کربلا شد و ابن زیاد پى در پى براى او نیرو مى فرستاد در روز ششم مـحرم لشکرى بیست و دو هزار نفره تحت فرمان داشت روز هفتم از عبیداللّه نامه اى دریافت کرد کـه دستورداده بود نگذارند امام حسین (ع) و یارانش از آب فرات استفاده کنند ابن سعد شخصى بـه نـام عـمرو بن حجاج زبیدى را به فرماندهى سپاهى بر شریعه فرات گمارد و از آن روز آب در خیمه گاه امام کمیاب شد.
جنگ آب
امـام حـسین (ع) وقتى مشاهده کرد آب در خیمه ها کمیاب شده، برادرش عباس را به فرماندهى سـى سـوار و ده پیاده مامور تهیه آب کرد هلال بن نافع جملى پیشاپیش پیادگان حرکت مى کرد عـمـرو بـن حجاج پرسید کیستى؟
گفت: من نافعم، آمده ام از این آب که تو ما را محروم کرده اى بنوشم عمر گفت:بنوش گوارایت باد.
هلال گفت: واى بر تو! چگونه بنوشم در حالى که حسین و همراهانش تشنه اند.
گفت: مى دانم ولى ما ماموریم نگذاریم دست او به آب برسد.
هـلال بـه اصـحـابش گفت وارد آب شوند و عمر نیز به لشکرش دستور مقابله داد جنگ سختى درگرفت سواران مى جنگیدند و پیادگان مشکها را آب مى کردند عده اى از یاران عمروبن حجاج بـه هـلاکـت رسـیـدنـد و یاران امام با بیست مشک پر از آب به خیمه ها برگشتند و اینجا بود که حضرت، عباس را سقالقب دادند (۵۸).
حمله
عـصـر روز نـهـم محرم، عمر بن سعد با سپاه خویش به سوى اردوى امام تاخت امام (ع) برادرش جناب عباس را فرستاد تا از هدف آنها با خبر شود.
گفتند: دستور رسیده اگر تسلیم حکم عبیداللّه نشوید با شما بجنگم.
فـرمـود: صـبـر کـنید تا پیام شما را به اباعبداللّه (ع) برسانم و خود برگشت و آنچه را از آن مردم شنیده بودبا امام باز گفت.
حضرت فرمود: برگرد و اگر توانستى تا فردا مهلت بگیر باشد که امشب نماز بخوانیم و دعا کنیم و ازپروردگارمان آمرزش بخواهیم خداوند خود مى داند که من چقدر نماز و قرآن و دعا و استغفار را دوست مى دارم.
عباس با پیام امام در مقابل لشکر ایستاد ابن سعد رو به شمر گفت: چه مى گویى؟.
شمر گفت: نمى دانم، فرمانده تو هستى.
عـمـرو بـن حجاج زبیدى گفت: سبحان اللّه! به خدا اگر لشکر کفار از ما چنین تقاضایى مى کرد شایسته بود قبول کنیم.
قـیس ابن اشعث گفت: تقاضاى ایشان را قبول کن! به خدا فردا صبح پیش از تو در میدان مبارزه آماده مى شوند (۵۹).
امان نامه
غـروب روز نـهـم بود اکنون همه مى دانستند که فردا جنگ سختى در پیش است گروهى اندک ولـى باایمانى استوار و عزمى راسخ در مقابل لشکرى انبوه که جز به وعده هاى حکومت اموى فکر نـمـى کردند،قرار داشت سرنوشت جنگ از هم اکنون روشن بود، همه مى دانستند که جز شهادت راهـى نـیـسـت درچـنـین شرایطى بود که شمر به کنار اردوگاه امام حسین (ع) آمده فریاد زد: خـواهرزادگان من کجایند؟
اوپسران ام البنین را مى خواند فرزندان امیرالمؤمنین و برادران امام حـسـیـن (ع) را او عباس، عبداللّه، عثمان و جعفر را مى خواست، ولى آنها حاضر نبودند با او سخن بگویند.
امام فرمود: پاسخ دهید، او هر چند فاسق است ولى دایى شماست پرسیدند: چه مى خواهى؟.
گـفـت: اى خـواهـرزادگـان مـن! شـما در امانید اطاعت یزید بن معاویه را بپذیرید و خود را با برادرتان حسین به کشتن ندهید.
عـباس (ع) فرمود: دو دستت بریده باد اى شمر! لعنت بر تو و بر امانى که آورده اى اى دشمن خدا! ازما مى خواهى از برادر خود حسین فرزند فاطمه دست برداریم و به طاعت لعنت شدگان گردن نهیم (۶۰).
آخرین نشست
شـب دهـم مـحـرم، نـزدیـک مـغـرب امـام حـسـین (ع) اصحابش را جمع کرد و در جمع ایشان خطبه اى خواند و فرمود:
خدا را ستایش مى کنم به بهترین ستایش ها و در گشایش و سختى او را سپاس مى گزارم خدایا تو را سـپاس مى گویم که ما را با نبوت احترام کردى و قرآنمان آموختى و در دین آگاهى دادى و به مـا قـلب و شنوایى عنایت کردى، پس ما را در زمره شکرگزاران قرار ده اما بعد، من یارانى بهتر و بـاوفاتر از یاران خود و خانواده اى نیکوکارتر از خانواده خویش نمى شناسم، خدا از جانب من پاداش نیکتان دهد من گمان مى کنم کار ما با این مردم به جنگ و ستیز مى کشد، بنابراین شما را مرخص مـى کنم و بیعت خویش از گردن شما برمى دارم همه بروید، اکنون شب است و پرده تاریکى همه چـیـز را پوشانده است هر کدام دست یکى از اهل بیت مرا بگیرید و درتاریکى شب پراکنده شوید و مرا با این قوم به حال خود رها کنید، اینان جز با من با کسى کارى ندارند.
چون سخنان امام به اینجا رسید، برادران، پسران، برادرزادگان و خواهرزادگانش به سخن آمده گفتندبراى چه این کار را بکنیم؟
براى این که بعد از تو زنده بمانیم؟
خدا آن روز را نیاورد.
قبل از همه، عباس (ع) پسر امیرالمؤمنین (ع) سخن گفت و بعد دیگران به پیروى از او سخنانى به این مضمون گفتند.
آنـگاه حضرت به فرزندان عقیل رو کرد و فرمود: براى شما قتل مسلم کافى است، شما بروید، من به شما اجازه دادم.
ایشان گفتند: سبحان اللّه! ما بزرگ و سالار خود و عموزادگان خویش را که بهترین عموزادگان هستندرها کنیم و در دفاع از ایشان کوتاهى کنیم و ندانیم چه بر سر ایشان مى آید آن وقت مردم به مـا چـه خـواهندگفت و ما به ایشان چه بگوییم به خدا چنین کارى نمى کنیم، بلکه جان و مال و خانواده خویش را فدایت مى کنیم و در کنارت مى جنگیم تا در سرنوشت تو شریک باشیم، زشت باد زندگى دنیا بعد از تو.
آنـگـاه مسلم بن عوسجه برخاست و گفت: در حالى که دشمن این گونه محاصره ات کرده تو را رهـاکـنـیم؟
پیش خدا چه عذرى بیاوریم، خدا آن روز را نیاورد من خواهم جنگید تا نیزه ام را در سـیـنه هایشان بشکنم تا زمانى که قبضه شمشیر در دستم باشد شمشیر خواهم زد و اگر سلاحى براى جنگ نداشته باشم سنگ به سویشان مى بارم و از تو جدا نمى شوم تا بمیرم.
آنـگـاه سعید بن عبداللّه حتمى برخاست گفت: یابن رسول اللّه! به خدا هرگز رهایت نمى کنیم تا خدابداند که ما در مورد شما، حرمت پیامبرش را حفظ کردیم به خدا اگر بدانم در راه تو هفتاد بار کـشته مى شوم و دوباره زنده مى شوم و زنده زنده در آتش مى سوزم و خاکسترم را به باد مى دهند از تـو جـدانمى شوم پس چگونه دست از تو بردارم وقتى که مى دانم یک بار مردن است و بعد از آن کرامت ابدى.
پـس از او زهیر بن رقین برخاست و گفت: یابن رسول اللّه به خدا دوست دارم هزار بار کشته شوم ودوباره زنده شوم و باز کشته شوم و خداوند جان تو و جوانان اهل بیتت را حفظ کند.
پـس از او اصـحـاب هـر کـدام در ایـن بـاب سـخـن رانـدند، گفتند: به خدا از تو جدا نمى شویم جانمان فداى تو باد، با دست و سر و سینه از تو دفاع مى کنیم تا کشته شویم و به عهد خود وفا کنیم (۶۱).
لشکر حق صف مى کشد
صبح روز دهم محرم، امام حسین (ع) اصحابش را براى نبرد آماده کرد نیروى حضرت از سى و دو نفرسوار و چهل نفر پیاده تشکیل مى شد حضرت زهیر را در جناح راست لشکر و حبیب بن مظاهر را درجناح چپ لشکر قرار داد و پرچم اصلى را به برادرش عباس داد.
خیمه ها پشت سر سپاه قرار گرفته بود در خندقى که شبانه در پشت خیمه ها کنده بودند مقدارى هیزم ریختند و آتش زدند تا دشمن نتواند از پشت سر به خیمه ها حمله کند.
آنـگـاه حـضـرت خـود وارد خـیـمـه مـخـصوصى شد و نظافت کرد و چون بیرون آمد بر مرکب خودنشست، قرآنى به دست گرفت و جنگ آغاز شد.
حضرت دست به دعا گشود:
بـارالها! تو در هر غم و اندوه پناهگاه و در هر گرفتارى امید منى و در هر حادثه اى که برایم پیش آید توتکیه گاه و سلاح منى چه بسیار غمهایى که دل را ضعیف مى کند و راه هر چاره را مى بندد، گرفتارى هایى که با دیدن آنها دوستان رهایت مى کنند و دشمنان شادکامى پیشه مى کنند من از دیگران قطع امید کردم وآنها را به درگاه تو آوردم و از آنها به تو شکایت کردم و تو آنها را بر طرف کردى و نجاتم دادى خدایا توصاحب هر نعمت و آخرین مقصود هر حرکت هستى (۶۲).
سخنرانى امام در صبح عاشورا
اى مـردم! مـى دانـیـد که من کیستم؟
به خود باز گردید، خود را سرزنش کنید، ببینید کشتن و هـتـک حرمت من براى شما حلال است؟
و به صلاح شماست؟
آیا من دخترزاده پیامبر شما و زاده وصـى و پـسـر عـمـوى او، اولین کسى که به خدا ایمان آورد و رسولش را تصدیق کرد و دین او را پـذیـرفـت نـیستم؟
آیا حمزه سیدالشهدا عموى پدرم نیست؟
آیا جعفر طیار عموى من نیست؟
آیا نشنیده اید که پیامبر اکرم به من و برادرم فرمود: (شما سرورجوانان بهشت هستید؟
به خدا قسم از زمـانـى که دانسته ام خدا بر دروغگویان خشم مى گیرد، هرگز دروغى نگفته ام اگر این سخن حـق را از مـن بـاور نـمـى کـنـیـد کـسـانـى در مـیـان شما هستند که به شما خواهند گفت از جـابربن عبداللّه انصارى، ابوسعید خدرى، سهل بن سعد، زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید تا به شـما بگویند که این سخن را از رسول خدا شنیده اند آیا این باعث نمى شود که شما از ریختن خون من دست بردارید؟.
شـمـر گـفت: خدا را با شک و تردید پرستیده باشم اگر بدانم او چه مى گوید حبیب بن مظاهر گـفت: به خدا سوگند به نظر من تو خدا را با هفتاد گونه شک و تردید پرستیده اى خدا بر قلبت مهر زده و نمى دانى او چه مى گوید.
آنـگـاه امام فرمود: آیا تردید دارید که من فرزند دختر پیامبر شما هستم به خدا قسم در تمام روى زمین نه در میان شما و نه در جاى دیگر جز من دختر زاده اى براى پیامبر نیست.
بـه من بگویید آیا خونى به گردن من دارید که مطالبه کنید، آیا مالى از شما ضایع کرده ام که آن رابخواهید، آیا به کسى زخمى زده ام که آن را قصاص کنید؟.
آنها دیگر با حسین (ص) سخن نگفتند.
حـضـرت صـدا زد: اى شـبـث بن ربعى! اى حجار ابجر! اى قیس بن اشعث! اى زید بن حارث! آیا شمابراى من ننوشتید که من بیایم.
گـفـتـند: ما ننوشتیم فرمود: آرى خود شما نوشتید، اکنون که مرا نمى خواهید، پس بگذارید باز گردم قیس بن اشعث گفت: چرا تسلیم پسر عمویت نمى شوى.
فرمود: نه! به خدا مانند ذلیلان از شما اطاعت نمى کنم و چون بندگان خود را در اختیار شماقرار نمى دهم (۶۳).
کـسـانـى که امام حسین (ص) با آنها سخن مى گفت از آنچه حضرت بیان مى کرد به خوبى آگاه بـودند وامام نیز مى دانست که این سخنان هیچ تاثیرى در آنها ندارد و تا خون او را نریزند دست بر نـمـى دارنـد بـااین حال به اقتضاى وظیفه امامت و به منظور اتمام حجت، تا آخرین لحظات عمر شریف خود با آن مردم سخن گفت و بارها موقعیت و منزلت خود را به آنها یاد آور شد.
توبه جناب حر
صبح عاشورا حر دید که عمر سعد لشکر خود را براى جنگ آماده مى کند رو به او کرد و گفت:
راستى تو با این مرد خواهى جنگید؟.
گفت: آرى به خدا، جنگى که افتادن سرها و پریدن دست ها کم ترین نتیجه اش باشد.
ـ چرا پیشنهاد او را نمى پذیرید.
ـ اگر کار به دست من بود مى پذیرفتم، ولى امیر تو (ابن زیاد) نپذیرفت.
حـر از عـمـر سـعـد جـدا شـد و آهسته آهسته خود را به اردوى امام نزدیک کرد و در همان حال لرزش تمام اندام او را فرا گرفته بود.
مهاجر بن اوس به او گفت: من از کار تو متحیرم به خدا هرگز تو را این گونه ندیده بودم اگر از من مى پرسیدند شجاع ترین مردم کوفه کیست، بى تردید تو را نام مى بردم.
گفت: خود را بین بهشت و جهنم مى بینم، ولى به خدا اگر قطعه قطعه شوم و آتشم بزنند چیزى را بربهشت ترجیح نمى دهم آنگاه اسب تاخت و خود را به اردوى امام رساند.
هنگامى که خدمت امام رسید، عرض کرد: من همانم که نگذاشتم تو برگردى و پا به پایت آمدم تا تـورا در اینجا متوقف کردم به خدا گمان نمى کردم اینها پیشنهاد تو را رد کنند و با تو وارد جنگ شوند و به خدا اگر مى دانستم اینها با تو مى جنگند هرگز چنین کارى نمى کردم اکنون آمده ام تا تـوبـه کنم و با جان خویش یاریت کنم و در مقابل تو جان دهم، به نظر شما این توبه از من پذیرفته است؟.
فرمود: آرى خدا توبه تو را مى پذیرد و تو را خواهد بخشید (۶۴).