اللهم عجل لولیک الفرج

بیایم این روز جمعه از ته دل برای ظهور امام زمان دعا کنیم

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم اسئل و ندعوک بسمک اعظم یا رب عجل ثم فرج الی مولانا صاحب زمان

یا رب

اگر کسی درباره امام زمان مطلب یا نوشته  یا مقاله دارد می تواند به ایمیل من بفرسته تا روی وب به کاربرها ارائه دهم

  bia2bargh@gmail.com

(التماس دعا) 

 

فطرت و جاودانگى دين اسلام

فطرت و جاودانگى دين اسلام

از جمله ويژگى هاى باطنى احکام دين مبين اسلام، منطبق بودن با فطرت آدمى است. شهيد مطهرى در کتاب فطرت به شرح و تفصيل معنى و موارد آن مى‌پردازد. فطرت بر وزن فعله مى‌باشد و دلالت بر نوع مى‌کند. يعنى نوع خاصى از آفرينش. در قرآن کريم آيات متعددى با اين لفظ آمده است مثلا آيه معروف “فطره الله التى فطر الناس عليها” (روم / 30) يا به صورت اسم فاعل براى خداوند: “فاطر السموات والارض انعام / 14” يا در مورد غير خدا مثلا آيه 1 سوره انفطار: اذا السماء انفطرت” اين فطرت که معنى آن يعنى نوع خاصى از آفرينش خدا در مورد انسان، در قرآن با اين تعبير (فطره‌الله) فقط در مورد انسان بيان شده است. استاد مطهرى در ادامه به انواع فطرياتى که انسان در انديشه وعمل دارد اشاره کرده‌اند و مى‌فرمايند: آيا انسان داراى يک سلسله معلومات فطرى - يعنى معلومات غير اکتسابى هست يا نه؟ که 3 جوابى که در اين موضوع يعنى فطريات انسان در ناحيه شناخت‌ها داده شده است را شرح مى‌دهند که عبارتند از جواب افلاطون با نظريه مثل، منکرين فطرت و نيز نظر حکماى اسلامي.
در ناحيه خواست‌ها نيز در پاسخ به اين پرسش که آيا انسانى در ناحيه خواست‌ها و خواهش‌هاى خودش، يک سلسله فطريات دارد يا نه؟ در توضيح جواب به تقسيم خواست‌هاى جسمى و روحى آدمى اشاره مى‌کنند. مثلا غريزه خوردن، غريزه جنسي، خواب و ... از جمله خواست‌ها ى جسمى و برترى‌طلبى و حقيقت‌خواهى و علم و کشف حقايق و هنر و خلاقيت و عشق و پرستش را از جمله مصاديق خواست‌هاى روحى مى‌شمارند.
بررسى دقيق حکماى اسلامى از گرايش‌هاى مقدس (يعنى همان تفاوت‌هاى اصلى ميان انسان و حيوان و به تعبير ديگر فطريات احساسى که شامل حقيقت‌جويي، گرايش به خير و فضيلت، گرايش به جمال، گرايش به خلاقيت و ابلاغ و گرايش به پرستش مى‌شود، اين نتيجه را اثبات مى‌کند که بسيارى از احکام اسلامى براساس اين فطريات انسجام يافته و لذا چون فطريات هم در همه انسان‌ها موجود مى‌باشد و هيچ‌گاه از بين نمى‌رود لذا اين دستورات اسلامى نيز جاودانه خواهد بود.
توضيح مطلب اينکه ما در ذات و خلقت خود، زيبايى را دوست داريم، هميشه دنبال حقيقت هستيم؛ اگر هم دروغ بگوييم پشيمان مى‌شويم و حتى افرادى هم که دروغگويند و اصلا پشيمانى هم ندارند، بالاخره دوست دارند که ديگران به آنها دروغ نگويند که همين دوست داشتن در درون، نشانه زيبايى راستگويى است، از خلاقيت و ابداع هميشه خوشمان مى‌آيد.
طبعا زبان منطقى اين بحث به صورت شکل اول منطقى ارائه مى‌شود: مقدمه اول: اسلام براساس فطرت، يکسرى دستوراتى را از جمله نماز و روزه و خمس و زکات و تولى و تبرى و ... را داده است. مقدمه دوم: فطرت در همه انسان‌ها و در همه زمان‌ها ثابت مى‌باشد. نتيجه‌اى که از اين مقدمه گرفته مى‌شود اين است که: دستورات اسلام براى همه زمان‌ها و همه انسان‌ها و همه مکان‌هاست. البته به اين شکل استاد مطهرى در کتاب فطرت بحث نکرده‌اند وليکن بحث‌هاى نظرى آن را بسيار جالب توضيح و تشريح فرموده‌اند. مثلا در مورد حقيقت‌جويى بيان مى‌کنند که: در روانشناسى از اين حس با نام حس کاوش نام مى‌برند. در کودک بين دو سالگى و سه سالگى اين حس پيدا مى‌شود . اشياء را به هم‌زدن وخراب کردن چيزها نيز ناشى از همين حس کاوش است. او مى‌خواهد اين را بزند به آن، ببيند که چه مى‌شود حال ما نمى‌زنيم چون مى‌دانيم چه مى‌شود. حس حقيقت‌جويى يادانايى است که منجر به پيدايش و توسعه علم و فلسفه شده است. که البته هم به صورت وسيله وهم به صورت هدف و بالذات، محبوب انسان واقع مى‌شود. يعنى گاهى انسان، علم را براى رسيدن به مال مورد استفاده قرار مى‌دهد و گاهى علم را براى علم و چون ذاتا مهم است، مى‌خواهد. داستان ابوريحان بيرونى که در آخرين لحظات عمر خود، سوال فقهى از عالمى کرد و مرحوم حجت‌‌الاسلام اصفهانى و پاستور که شب عروسى خود نيز به مباحث علمى مى‌پرداختند و هزاران شاهد ديگر، مصاديق و شواهد اين مورد است.(1) لذا براساس همين حقيت‌جويى که فطرى انسان است دين اسلام، تحصيل علم را بر همگان در همه زمان‌ها و همه مکان‌ها و بدون در نظر گرفتن حتى مذهب استاد (البته بعد از فحص و تحقيق در مورد اينکه اگر استاد مسلمان نبود) واجب کرده است.
شهيد مطهرى در توضيح اين قسمت در سخنرانى فريضه علم در کتاب ده گفتار به 4 حديث اشاره مى‌کنند: طلب‌العلم فريضه على کل مسلم و مسلمه اطلبوا العلم من المهد الى‌اللحد، اطلبوالعلم ولو بالصين و الحکمه ضاله المومن فخذ الحکمه و لو من اهل النفاق.

پى‌نوشت‌ها:

-1 استاد شهيد مطهري، مجموعه آثار، ج 3، بخش فطرت، چاپ سوم 1372، انتشارات صدر

سيد رضا علوي/روزنامه رسالت

مشخصات دین اسلام    

اسلام نام دین خداست که یگانه است و همه پیامبران برای آن مبعوث شده‏ اند و به آن دعوت کرده اند صورت جامع و کامل دین خدا به وسیله خاتم‏ پیامبران حضرت محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم به مردم‏ ابلاغ شد و نبوت پایان یافت و امروز با همین نام در جهان شناخته می‏شود. تعالیم اسلامی که به وسیله خاتم انبیاء ابلاغ شد، به حکم اینکه صورت‏ کامل و جامع دین خداست و برای این است که برای همیشه راهبر بشر باشد، مشخصات و ممیزات خاص دارد که متناسب با دوره ختمیه است این مشخصات‏ در مجموع خود نمی‏توانست در دوره های قبل که دوره های کودکی بشر بود وجود داشته باشد هر یک از این مشخصات معیاری است برای شناخت اسلام با این‏ معیارها و مقیاسها که هر کدام یک " اصل " از اصول تعلیمات اسلامی است‏ می‏توان سیمایی و لو مبهم، از اسلام به دست آورد، و هم می‏توان با این معیارها تشخیص داد که فلان تعلیم از اسلام هست یا نیست‏.

ما مدعی نیستیم که بتوانیم همه معیارها را در اینجا گرد آوریم، ولی‏ سعی می‏کنیم حتی المکان صورت جامعی از آنها ارائه دهیم. می‏دانیم هر مکتب و ایدئولوژی و هر دستگاه اندیشه که طرحی برای نجات و رهایی و کمال و سعادت بشر ارائه می‏دهد، یک سلسله ارزشها عرضه می‏دارد و " باید " ها و " نباید " ها و " شاید " ها و " نشاید " ها در سطح‏ فرد یا جامعه می‏آورد که باید چنین بود، باید آنچنان شد، باید چنین یا چنان ساخت، باید فلان جهت را انتخاب کرد، باید به فلان سو رفت و فلان‏ هدف را تعقیب کرد، مثلا باید آزاد و آزاده زیست، باید شجاع و دلیر بود، باید مدام و پیوسته رفت، باید کامل شد، باید جامعه ای بر اساس‏ قسط و عدل ساخت، باید در جهت قرب به حق پیش رفت ولی این " باید " ها و " نباید " ها متکی بر فلسفه خاصی است که آنها را توجیه می‏نماید، یعنی اگر یک مکتب یک سلسله دستورها و فرمانها عرضه می‏دارد، ناچار متکی بر نوعی فلسفه و جهان بینی درباره هستی و جهان و جامعه و انسان است‏ که چون هستی چنین است و جامعه یا انسان چنان است، پس باید اینچنین و آنچنان بود. جهان بینی یعنی مجموعه ای از بینشها و تفسیرها و تحلیلها درباره جهان و جامعه و انسان که جهان چنین است و یا چنان است، اینچنین قانون دارد، آنچنان پیش می‏رود، فلان هدف را تعقیب می‏کند یا نمی‏کند، مبدا دارد یا ندارد، غایت دارد یا ندارد و امثال اینها، و یا انسان چنین سرشت و طبیعتی دارد، مثلا با فطرتی خاص آفریده شده یا نشده، مختار و آزاد است یا مجبور، یک واقعیت انتخاب‏ شده در طبیعت است و به تعبیر قرآن " اصطفا شده " و یا یک واقعیت‏ تصادفی، و یا جامعه مستقل از قوانین حاکم بر افراد قانون دارد یا ندارد، قوانین حاکم بر جامعه و تاریخ چه قوانینی است و امثال اینها.

ایدئولوژی بر پایه جهان بینی استوار است اینکه چرا باید اینچنین یا آنچنان بود یا زیست یا رفت یا ساخت باشد، برای این است که جهان یا جامعه یا انسان چنین یا چنان است " چرای " هر ایدئولوژی در جهان‏ بینی‏ای که آن ایدئولوژی بر آن استوار است نهفته است و به اصطلاح، ایدئولوژی از نوع " حکمت عملی " است و جهان بینی از نوع " حکمت‏ نظری " هر نوع خاص از حکمت عملی مبتنی بر نوعی خاص از حکمت نظری‏ است، مثلا حکمت عملی سقراط بر اساس بینش خاصی است که سقراط از جهان‏ دارد که همان حکمت نظری اوست، و همچنین است رابطه حکمت عملی اپیکور و حکمت نظری او، و همچنین دیگران. پس چرا ایدئولوژیها مختلف و متفاوت است؟ چون جهان بینها مختلف‏ است ایدئولوژی تابعی است از جهان بینی. از طرف دیگر، جهان بینی که می‏توان آن را جهان شناسی نیز تعبیر کرد، چرا مختلف است؟ چرا یک مکتب جهان را اینچنین می‏بیند و دیگری آنچنان‏؟ یکی اینچنین می‏شناسد و دیگری آنچنان؟ پاسخ به این پرسش چندان ساده نیست. برخی تا به اینجا می‏رسند فورا پای پایگاه اجتماعی و وضع طبقاتی را به میان می‏کشند، مدعی هستند موضع‏ طبقاتی و پایگاه طبقاتی به هر کس دید خاص می‏دهد و عینک خاص برای دیدن‏ جهان به چشمش می‏زند، رابطه انسان با جامعه اش با آنچه در جامعه تولید و توزیع می‏شود، با چگونگی‏ تولید و توزیع و در نتیجه برخورداری یا محرومیت خودش، عکس العمل ویژه‏ در روان و اعصاب او ایجاد می‏کند و به وضع درونی او شکل خاص می‏دهد، شکل‏ خاص وضع درونی و ذهنی او اندیشه و ارزیابی و قضاوت او را درباره اشیاء تحت تاثیر قرار می‏دهد. به قول مولوی:

چون تو برگردی و برگردد سرت *** خانه را گردنده بیند منظرت
ور تو در کشتی روی بریم روان *** ساحل یم را چو خودبینی دوان
گر تو باشی تنگدل از ملحمه *** تنگ بینی جو دنیا را همه
ور تو خوش باشی به کام دوستان *** این جهان بنمایدت چون بوستان
چون تو جزو عالمی پس ای مهین *** کل آن را همچو خودبینی یقین
هر که را افعال دام و دد بود *** بر کریمانش گمان بد بود

طبق این نظر کسی نمی‏تواند بینش خود را صحیح و بینش دیگری را غلط تلقی‏ کند، زیرا بینش، امری نسبی و محصول رابطه خاص هر فرد با محیط طبیعی و اجتماعی اوست و برای هر کس همان صحیح است که می‏بیند. ولی مطلب به این سادگی نیست در اینکه اندیشه انسان تا حدود زیادی‏ تحت تاثیر محیط قرار می‏گیرد، بحثی نیست، ولی اینکه انسان یک پایگاه‏ آزاد اندیشه دارد که می‏تواند از هر تاثیری خود را مستقل نگه دارد که از آن در زبان اسلام به " فطرت " تعبیر شده است قابل نفی و انکار نیست و در جای دیگر و فرصتی دیگر باید به تفصیل درباره آن سخن بگوییم. فرضا هم بخواهیم اصالت و استقلال انسان را و در حقیقت واقع بینی او را از او بگیریم، هنوز زود است که در این مرحله ( مرحله‏ جهان بینی و جهان شناسی ) انسان را محکوم کنیم.

آنچه برای فیلسوفان ودانشمندانی که از نزدیک در این مسائل مطالعه‏ دارند امروز مسلم است این است که ریشه چند گونگی جهان بینیها و جهان‏ شناسیها را در شناخت شناسیها، در آنچه که امروز نظریه معرفت و یا شناخت نامیده می‏شود، باید جستجو کرد*. همت فیلسوفان متوجه شناخت شناسی شده است تا آنجا که عده ای مدعی‏ شدند فلسفه، جهان شناسی نیست، شناخت شناسی است اینکه جهان شناسیها مختلف می‏شود، از آن است که نظریات درباره " شناختن " مختلف است‏ یکی می‏گوید جهان را از طریق عقل باید شناخت و دیگری می‏گوید از راه حواس‏ و سومی می‏گوید از راه تزکیه نفس و اشراق و الهام از نظر یکی مراحل‏ شناخت به گونه ای است و از نظر دیگری به گونه ای دیگر کاربرد عقل از نظر برخی محدود است و از نظر برخی نامحدود منابع شناخت چیست؟ معیار آن چیست؟ و امثال اینها. پس ایدئولوژی هر مکتب مبتنی است بر جهان بینی آن و جهان بینی آن‏ مبتنی است بر نظریه اش درباره معرفت و شناخت. مترقی بودن هر ایدئولوژی‏ بستگی دارد به مترقی بودن جهان بینی‏اش و مترقی بودن جهان بینی‏اش بستگی‏ دارد به مترقی بودن شناخت شناسی‏اش در حقیقت، حکمت عملی هر مکتب‏ وابسته است به حکمت نظری آن و حکمت نظری اش وابسته است به منطق آن مکتب.

پس هر مکتب در درجه اول باید منطق خود را مشخص نماید. اسلام، هر چند یک مکتب فلسفی نیست و با زبان و اصطلاح فلسفه و فلاسفه‏ با مردم سخن نگفته است، زبانی دارد مخصوص خودش که عموم طبقات به‏ فراخور فهم و استعداد خود از آن بهره می‏گیرند، ولی در لابلای مطالب خود درباره همه این مسائل سخن گفته است و این سخت حیرت آور است بطوریکه‏ می‏توان ایدئولوژی آن را به صورت یک دستگاه اندیشه عملی، و بینشهای‏ جهانی آن را به صورت یک حکمت نظری، و نظریاتش را در باب معرفت و شناخت شناسی به صورت اصول یک منطق عرضه داشت. در کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم ( جلد اول ) مخصوصا مقاله‏ چهارم ( ارزش معلومات ) درباره این گونه مطالب به تفصیل بحث شده است‏ در رساله ای که در نظر است تحت عنوان " شناخت " منتشر شود مفصل تر بحث خواهد شد.

تاریخچه بنای کعبه + عکس

کعبه یا بیت العتیق بنایی در میان مسجدالحرام در شهر مکه و کشور عربستان واقع است که مقدس‌ترین مکان دین مبین اسلام محسوب محسوب شده، قبله‌گاه عاشقان و شیفتگان معبود است.

ساختار کعبه

کعبه بنایی مکعبی شکل است که از سنگ‌های سیاه و سخت است. این سنگ‌ها که از سال 1040 قمری تا به امروز بر جای مانده، از کوه‌های مکه به ویژه جبل الکعبه در محله شُبَیکه گرفته شده است.

سنگ‌ها اندازه‌های مختلف دارند به طوری که بزرگترین آنها با طول و عرض و ارتفاع 190، 50 و 28 سانتیمتر و کوچکترین آنها با طول و عرض 50 و 40 سانتیمتر است.

چهار زاویه کعبه به چهار «رکن» شهرت دارد، هرگاه واژه رکن بدون پسوند به کار رود مقصود از آن رکنی است که حجرالاسود در آن است. مسیر طواف از رکن حجرالاسود آغاز می‌شود سپس به رکن عراقی می‌رسد، پس از آن به رکن شامی و سپس به رکن یمانی و آنگاه باز به رکن حجرالاسود می‌رسد.

در روایتی از امام صادق(ع) آمده است که «رکن یمانی دری از درهای بهشت است و از روزی که گشوده شده، بسته نشده است.» همچنین رکن یمانی از بخشهایی است که دعا در آنجا به اجابت می‌رسد.(اصول کافی)

محلی که برای فاطمه بنت اسد(س) شکافته شد تا به درون کعبه رود و فرزندش علی بن ابی طالب را به دنیا آورد، در کنار رکن یمانی بوده است.

پایه‌ها کعبه از سرب مذاب و مستحکم و استوار ساخته شده است. پیش از تجدید این بنا توسط قریش، کعبه دو در داشته است یکی ناحیه شرقی- محل در فعلی و دیگری در ناحیه غربی، که از یکی وارد و از دیگری خارج می‌شده‌اند. اما قریش تنها در ناحیه شرقی آن دری نصب کرد.
بعدها ابن زبیر در دیگر را گشود که به وسیله حجاج بسته شد و اکنون همان یک در باقی مانده است. این در تا به حال چندین بار عوض شده است.

ساختمان کعبه نیز از سال 1040 تا قرن اخیر تعمیر نشده بود، ولی در سال 1377 قمری و سپس 1417 تعمیراتی در آن صورت گرفت.

تاریخ کعبه

بر اساس قرآن کریم، کعبه توسط حضرت ابراهیم (ع) و پسر وی حضرت اسماعیل (ع) ساخته شد.
  
وَإِذْ یَرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَإِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ؛ و هنگامى که ابراهیم و اسماعیل پایه‏هاى خانه [کعبه] را بالا مى‏بردند [مى‏گفتند] اى پروردگار ما از ما بپذیر که در حقیقت تو شنواى دانایى.( سوره بقره، آیه 127)


در زمان حضرت محمد (ص) قبلیه قریش متصدی کعبه بود که در آن زمان معبد بتهای قبایل عربی محسوب می‌شود. عربهای بادیه نشین و ساکنان دیگر شهرها هر سال برای نیایش و داد و ستد به شهر مکه سفر می‌کردند. مکه به عنوان وادی لم یزرع توصیف شده که زندگی در آن دشوار و منابع اندک بود. در حقیقت براساس شواهد مکه مرکز تجارت ملی و نیایش بوده است.

زمانی که پیامبر اسلام به عنوان فاتح از شهر مدینه به مکه بازگشت، کعبه به مکان نیایش مسلمانان تبدیل شد و زیارت سالانه حج به عنوان یکی از فرایض اصلی مسلمانان شکل گرفت.

این بنا تا پیش از فتح مکه به دست حضرت محمد (ص) و پیروانش محل نگهداری و پرستش بت‌ها بود. قریش در اطراف کعبه بت‌های مختلفی قرار داده بودند، مانند: لات، عزی، اسافه، نائله، منات. بزرگ این بت‌ها هبل بود که درون کعبه قرار داشت.

بنا به روایت برخی تاریخ نگاران ساختمان کعبه ده بار بنا شده است: بنیان الملائکه، بنیان آدم، بنیان شیث، بنیان ابراهیم و پسرش اسماعیل، بنیان العمالقه، بنیان جرهم، بنیان مضر، بنیان قریش، بنیان عبدالله ابن زبیر، بنیان حجاج ابن یوسف الثقفی.

بنابر روایت مسلمانان هنگامی که چشمه زمزم از دل زمین جوشید مردم در این منطقه و به سبب آب این چشمه جمع شده شهر مکه را تشکیل دادند و ابراهیم به فرمان خدا ساختمان کعبه را که در اثر طوفان نوح تخریب شده ‌بود بازسازی کرد.

دیدگاه های مقام معظم رهبری – تبلیغ دین

مربوط به موضوع : دین و اندیشه,کلام رهبری 
 

پایگاه فرهنگی ، مذهبی شیعه ها - دیدگاه های مقام معظم رهبری – تبلیغ دین

تبلیغ دین، در شؤون اصلی حوزه ها قرار داشت.عالمان بزرگ، در زمره ی مبلغان دیانت بودند و مسؤولیت خود را در سنگر تبلیغ و ارشاد جامعه ایفا کردند.حوزه های شیعی، تاریخ تابناک و ارجمندی در وادی گسترش معارف دین در جوامع مختلف داشتند و در این جهت، از روحانیون و دیگر حوزه های مذاهب اسلامی، تمایزی بارز یافتند:

منبر رفتن و سخن گفتن در امر دین، جزو شریفترین کارهاست و باید و شاید که شریفترین انسانها و عالمترین و آگاهترین آنها به مسایل اسلامی و عاملترین آنها به احکام شرعی، در این راه قدم بردارند و آن را برای خود، افتخاری بدانند؛ کما این که در گذشته هم، همین طور بوده است.افرادی مثل شیخ جعفر شوشتری، عالم اخلاقی بزرگ که خود، منبری بوده است؛ یا مرحوم حاج آقا رضا همدانی واعظ صاحب کتاب «هدیة النملة» که خود، یک واعظ و یک گوینده ی دینی بوده است؛ یا پسر آن مرحوم، آقا میرزا محمد همدانی که از علما بوده است، و امثال اینها.در گذشته، شخصیتهای علمی و چهره های معروف تقوایی و دینی، متصف به این صفت و مفتخر به این فن بوده اند. (۱)

ارزش تبلیغ

دیانت مقدس اسلام، با تبلیغ آغاز شد و در گسترش و نفوذ نیز، از عنصر دعوت سود برد و به امداد آن، اقصا نقاط جهان را در بر گرفت و کلمه ی طیبه ی الهی و شریعت جاودانه ی محمدی (ص)، از شرق تا غرب گیتی، مؤمن و خاضع یافت و در اطراف و اکناف جهان، در تیره ها و رنگها و نژادهای گوناگون، درخت پاک دین مبین، برگ و بر پیدا کرد:

دین اسلام، دین تبلیغ است.درست است که ما در دین مقدس اسلام، برای پیشبرد هدفهای الهی و اسلامی، جهاد و شمشیر را داریم؛

اما اصل، بر تبلیغ و تبیین است.جهاد، فلسفه ی دیگری دارد.جهاد، برای مقابله با قلدران و ستمگران و موانع تبلیغ و موانع گسترش نور اسلام است.آن جایی که چنین مانعی وجود ندارد، یا حتی در آن جایی که این مانع هم هست و جهاد امکان پذیر نیست، راه اساسی اسلام، تبلیغ است….از هزار و چهارصد سال پیش تا حالا، چه موقع مسلمین تبلیغ نمی کردند؟

ببینید، آفاق عالم را تبلیغ اسلام گرفته است.الان در منطقه ی شرق ایران، هر چه شما جلو بروید، بیشتر مسلمین، مسلمین به موعظه و تبلیغ و دعوتند، تا شمشیر.در کشور چین، این همه مسلمان هست؛ چه چیزی اینها را مسلمان کرد؟ در کشورهای مالزی و اندونزی و فیلیپین و این جاهایی که مسلمان هست، چه کسی رفته مردم را با شمشیر، مسلمان کرده است؟ اگر شمشیر سلطان محمد غزنوی می توانست مؤثر باشد، اثرش این بود که مردم را دشمن اسلام کند؛ کما این که کرده است.

شمشیر مغولیهای هند و همان اکبرشاه و جهانگیرشاه و اورنگ زیب و امثال اینها که معروفند .حالا عده یی هم به اسم اینها افتخار می کنند! اینها برای مسلمین، دشمن سرسخت درست کردند .همین سیکهای هند که شما آنها را می شناسید ساخته و پرداخته ی شمشیر مغولیهایند. …

شمشیر، کسی را مسلمان به اعماق دل نمی کند…پس، مسلمین هند هم، مسلمین به فتح جهادی نیستند؛ مسلمین به دعوتند.شما برویدببینید، هندیها در سر قبر آن عرفای ایرانی که به هندوستان رفتند، چه می کنند؛ عوامل تبلیغ آنهایند.یک نفر عارف و عالم و واعظ و روحانی، یکی مثل من و شما، بلند شده، به آن جا رفته و فقط یک هنر کرده است که دل از یار و دیار کنده، اسیر آب و گل نشده، مجاهدتی کرده، به منطقه یی از هند رفته و در آن جا مانده و در ظرف چهل، پنجاه سالی که در آن جا زندگی کرده، یک عده را مسلمان کرده است.

اسلام، این طوری گسترش یافته است. «یجلب بعضه بعضا» .یکی که مسلمان شد، صد نفر را مسلمان می کند. (۲)

جهاد تبلیغی، مسؤولیت هماره ی حوزه های دینی است.روحانیت، به عنوان پرچمدار دینداری، باید رایت دعوت به دیانت را در داخل و خارج بر دوش داشته باشد و در تبیین، تحکیم و دفاع از باورها و ارزشهای اسلامی، به تبلیغ گسترده و اساسی دین دست یازد.

این تکلیف مستمر، در شرایط جاری، مؤکدتر می نماید.دایره ی نیازها و دغدغه ها و پرسشها گسترده تر، عطشها افزونتر و گوشهای مشتاق برای شنیدن اسلام ناب، فراوانتر گشته اند.این گستره ی مخاطب، بر مسؤولیت امروز داعیان و مبلغان می افزاید و آنان را در برابر خلق عطشناک و علاقه مند به معارف دین، مسؤول و متعهد می سازد:

حوزه ی علمیه ی قم در رأس و به تبع آن، بقیه ی حوزه های علمیه، در شرایط فعلی که میدان برای تبلیغ اسلام باز است و دست و صدای ما، به اقصا نقاط عالم می رسد، وضع تبلیغیش نباید با گذشته ها فرق داشته باشد؟ آن وقتی که حوزه ی کار تبلیغیمان، جلسه یی با پنجاه نفر، صد نفر و حداکثر پانصد نفر بود و در مسجدی تشکیل می شد و عالمی در کسوت امام جماعت و یا در کسوت منبری، حرفی برای اینها می زد؛

با امروز که در کل اقطار کشور و جامعه ی خدمان، کسانی منتظر کار تبلیغی ما هستند، فرق می کند.

چه قدر جوانان مشتاقند که از دین، چیزی بدانند.چه قدر افراد فهمیده و تحصیلکرده بودند که تا دیروز، آنها را از دین و معرفت دینی، عملا جدا نگه می داشتنداما امروز دستگاه حکومتی؛ آنها را به فهم دین و گرایش به دین، تشویق می کند.اینها می خواهند از دین، چیزی بفهمند. (۳)

از سوی دیگر، زمان ما با موج قوی تبلیغات علیه اسلام و اندیشه های ناب شیعی روبه روست .شاید نتوان هیچ دوره یی از تاریخ مسلمانان را با این دوره، مشابه و مماثل انگاشت.از هر سو و در شیوه های گوناگون، تفکر دینی اسلامی، در فشار قدرتها و فرهنگهای مخاصم و رقیب است و این خود، بر اهمیت دعوت و ارزش کار مبلغان می افزاید:

قیمت و ارزش بعضی از اشیا، مطلق نیست و در همه جا، یکسان نمی باشد.مثلا فرض کنید، آب گوارا که مایه ی حیات انسان است، در وسط بیابان قیمتی دارد و در کنار روخانه های پرآب، قیمت دیگری دارد…آن وقتی که نیاز به تبلیغ کم باشد، یا عرضه کننده ی آن زیاد باشد، قیمت زیادی ندارد.آن وقتی که نیاز به تبلیغ زیاد باشد و عرضه کننده ی آن کم باشد، آن وقت قیمت پیدا می کند.

شاید بشود گفت، امروز از روزگاری است که نیاز به تبلیغ، از همیشه بیشتر است؛ …برای این که تبلیغات ضد دینی و ضد اسلامی، با استفاده از مدرنترین شیوه ها و اسلوبها، به وسیله ی قدرتمندان دنیا که ضد اسلامند امروز حداکثر رواج را دارد. (۴)
تهاجم فرهنگی

کیان فرهنگ اسلامی، در مخاطره یی سخت و جدی قرار دارد.بقای با عزت، یا در حاشیه ی فرهنگهای منسوخ جهانی زیستن، در این نبرد تعیین می شود.اعتلای اسلام و مسلمانان، یا استمرار زبونی و خواری، در این هماوردی رقم می خورد.جنگ مجدد صلیبی، امروز در عرصه ی فرهنگ، خود را می نمایاند و کینه های درون خفته ی صلیبیان، در این وادی، چون زخم چرکین، سرباز می کند .

مقام معظم رهبری، از کسانی هستند که از دیرباز، به این مخاطره توجه داده اند و ابعاد متفاوت آن را گشوده اند و بر ضرورت مقاومت در برابر آن، تأکید کرده اند.ایشان در سال ۱۳۶۳، در دیدار با علمای اهل تسنن بندر ترکمن، از این معضل سخن گفته اند:

یکی از وظایف اساسی شما آقایان که علمای دینی هستید تربیت عالم دینی مطلع و آگاه است.مدارس دینی را تقویت کنید.طلبه های جوانتان را با معلومات اسلامی قانع کننده ی مغزهای نسل جوان، مجهز کنید.همه ی دشمنان ما، با استفاده از ثروت بی پایان، تجربه های فراوان و مغزهای قوی، علاوه بر آنچه که تا حالا نوشته اند، برای القای شبهه در فکر اسلامی و ایمان اسلامی مردم، هزاران کتاب خواهند نوشت و هزاران مقاله تنظیم خواهند کرد.

هزاران شبهه رها خواهند کرد، تا در ذهن و مغز و دل مردم بنشیند و جاگیر بشود.در مقابل این تهاجم فرهنگی، چه کسی باید ایمان مردم را حفظ و مسلح کند و ذهنشان را مجهز نماید؟ این، وظیفه ی علماست. (۵)

این سخن، نه اولین سخن و نه آخرین سخن معظم له در این مقوله بود.

ایشان در دو دهه ی اخیر، تقریبا به گونه یی پیوسته و متوالی، از نبرد و رویارویی اسلام و غرب در عرصه ی فرهنگ، سخن می گویند و مخاطرات تهاجم فرهنگی قدرتهای استکباری را باز می گشایند و اهل فرهنگ را به این خطر عظیم، توجه می دهند.

در سخنی دیگر در همان سال، فرموده اند:

اگر ما در مقابل تهاجم فرهنگی و اعتقادی استکبار جهانی مقاومت نکنیم، شکست قطعی است . (۶)

متأسفانه، علی رغم هشدارها و رهنمودهای مکرر، ابعاد فاجعه، آن گونه که باید و شاید درک نشد؛ باوری عمل آفرین، چندان نیافرید و چه بسا با تردیدها و وسوسه هایی روبه رو شد.از مبادله ی فرهنگی سخن به میان آمد، بر ضرورت گفت و شنود و تعامل تأکید گردید و در این هیاهو، موضع مهاجم رقیب مغفول شد؛ مواضع توپخانه ی فرهنگ مهاجم، در پوشش و استتار ماند و جز آن گاه که نشانه هایش بر در و دیوار و عرش و فرش ظاهر گشت، به تصدیق درنیامد.

رهبر معظم انقلاب، به این موج کژاندیش و دیرفهم، بارها و بارها هشدار داده اند و از جمله اظهار داشته اند:

ما و همه ی دست اندرکاران فرهنگ در کشور، باید باور کنیم که امروز آماج تهاجمات فرهنگی دشمنانمان هستیم…. (۷)

تهاجم فرهنگی دشمن، بر نقطه ی بی اعتقادی نسل جوان به دین و نظام، متمرکز می نماید؛ تمامی همت خویش را در تردید و تزلزل این نسل به آرمانها و باورهای دینی قرار می دهد؛ با تمامی قوا می کوشد باورهای اصیل را از او بازگیرد و او را از هویت دینی تاریخی خویش، تهی سازد:

تهاجم فرهنگی، به مقصود بی اعتقاد کردن نسل نو انجام می گیرد.

هم بی اعتقاد کردن به دین و هم به مقصود بی اعتقاد کردن به اصول انقلابی و تفکر فعالی که امروز استکبار از آن می ترسد و قلمرو قدرتهای استکباری را به خطر انداخته است، انجام می گیرد. (۸)

در سخنان یاد شده، این نکته را نیز افزوده اند:

در تهاجم فرهنگی، دشمن می گردد، آن نقطه یی از فرهنگ خود را به این ملت می دهد و وارد این ملت می کند که خودش می خواهد.

معلوم است که دشمن چه می خواهد. (۹)

فرهنگ غارتگر، در ابتذال جامعه می کوشد؛ سرگرمیهای مبتذل، برای ایشان می آفریند؛ دنیاهای کوچک، برای آنان می سازد؛ در زرق و برق مهوع، غرقه شان می کند؛ تن پروری و آسایش طلبی را رواج می دهد؛ چشم اندازهای فساد را در برابر جانهای معصوم می گشاید؛ با هزاران رنگ و افسون، وسوسه شان می کند؛ کمند می افکند؛ دام می گستراند و فوج فوج، طعمه بر می چیند :

دشمن، از راه اشاعه ی فرهنگ غلط و فرهنگ فساد و فحشا، سعی می کند جوانان ما را از ما بگیرد.کاری که دشمن از لحاظ فرهنگی می کند، نباید گفت که یک تهاجم فرهنگی است؛ یک شبیخون و یک غارت و یک قتل عام فرهنگی است.امروز، دشمن این کار را با ما می کند. (۱۰)

غارت فرهنگ، با سر و صدا عمل نمی کند؛ با طبل و شیپور، نبرد را نمی آغازد؛ سپاه مهاجم، خود را با چهره یی خشن در معرض دید درنمی آورد؛ ظاهرا شاخ و شانه نمی کشد؛ با قیافه یی موقر و مبادی آداب، پیش می آید؛ بزک کرده و رنگ و روغن زده و اطوکشیده و باوقار، گام به گام جلوتر می رود و جبهه ی رقیب را نه با خشم و هیاهو، که با کلمه و لبخند فتح می کند :

در حال حاضر، یک جبهه بندی عظیم فرهنگی که با سیاست و صنعت و پول و انواع و اقسام پشتوانه ها همراه است، مثل سیلی راه افتاده تا با ما بجنگد.جنگ هم جنگ نظامی نیست؛ بسیج عمومی هم در آن جا هیچ تأثیری ندارد؛ آثارش هم به گونه یی است که تا به خود بیاییم، گرفتار شده ایم؛ مثل یک بمب شیمیایی نامحسوس و بدون سر و صدا عمل می کند.فرض کنید در محوطه یی یک بمب شیمیایی بیفتد که احدی نفهمد که این بمب در آن جا افتاد؛ ولی پس از هفت، هشت ساعت ببینند صورتها و دستهای همه تاول زده است.

الان، در مدرسه ها و داخل خیابانها و جبهه ها و حوزه های علمیه و دانشگاههای ما، ناگهان نشانه های این تهاجم تبلیغی و فرهنگی راخواهید دید.الان مقداری هم آن را می بینید و بعدا هم بیشتر خواهد شد.یک کتاب چاپ می شود، یک فیلم تولید می شود و به صورت ویدئو، داخل کشور می آید و زمینه ی چنین تهاجمی را فراهم می کند…هدف این تهاجم با چنین ابعادی، اسلام و انقلاب و ما هستیم… (۱۱)

غارت فرهنگی، آرام و بی فریاد، چون باد ملایم مسموم، عمل می کند؛

حدود جغرافیایی را در می نوردد؛ مرزهای ساختگی را به کناری می زند؛

رو در روی آدمها قرار می گیرد؛ دریچه های ذهن و تنفسشان را می گشاید و از اهوا و آرای فرهنگ اجنبی پر می کند و از هویت خودی، تهیشان می سازد:

تهاجم فرهنگی، مثل خودکار فرهنگی، کار آرام و بی سروصدایی است. (۱۲)

در برابر تهاجم فرهنگی، هیاهو و جنجال، حل مشکلات نمی کند.

سلاح بر کشیدن و نعره بر آوردن، بلاهت و سفاهت را نشان می دهد.

رگهای گردن را متورم ساختن و غیظ کردن، ضعف و زبونی را نمایانتر می سازد.

در مقابله با غارت فرهنگی، سلاح همانند کارساز می نماید.فرهنگ قلابی، با فکر و فرهنگ اصیل رسوا می شود.نقد مغشوش، با ارایه ی سکه ی خالص از رواج می افتد.قفسهای طلایی و دنیاهای حقیر و کوچک، در چشم انداز آسمان زیبای صبحگاهی، خوار و خفیف می گردد و حقارت خود را می نمایاند:

نبرد فرهنگی را با مقابله ی به مثل می شود پاسخ داد.کار فرهنگی و هجوم فرهنگی را با تفنگ نمی شود جواب داد.تفنگ او، قلم است. (۱۳)
فرصت موجود تبلیغی

روحانیت شیعی، در هیچ زمانی چونان موقعیت کنونی، در مسؤولیت تبلیغی، موظف و مکلف نمی نمود .مخاطراتی که سابقا از آن یاد شد، در پیش دید روحانیت قرار دارد و مبلغان دین را به تلاشی پیگیرتر، برنامه دارتر و پرشورتر فرا می خواند.از آنان به عنوان طلایه داران فرهنگ دینی، استواری و پشتکار در برابر موج مهاجم را طلب می کند و تولید فکر و تبلیغ مناسب و وافر را تمنا می دارد:

تهاجم فرهنگی عظیمی علیه السلام هست که ارتباط مستقیمی با انقلاب ندارد.این تهاجم، وسیعتر از انقلاب و علیه اسلام است.

چیز عجیب و فوق العاده یی است که با تمام ابعاد فرهنگی و اجتماعی و سیاسی، علیه اسلام …است…حتی اسلام به معنای اعتقاد عوامانه ی مردم هم مورد تهاجم است؛ چه برسد به اسلام ناب و انقلابی…از قدیم نسبت به اسلام، همین احساس را می کردند که آن هم ناشی از چیزهایی بود که از اسلام دیده بودند.

مدتی از قضیه ی تنباکو و قضایای مختلفی که در همان هند و افغانستان و ایران و مصر و سایر کشورها اتفاق افتاده بود، گذشته بود و استکبار و استعمار جهانی، از قدرت اسلام غافل شده بودند و دیگر آن حساسیت را نسبت به اسلام خیلی نشان نمی دادند.علتش هم این بودکه از این طرف، اسلام چیزی از خودش نشان نداده بود و آنها قدری دچار غفلت شده بودند .

چند دهه یی که گذشت، انقلاب ما پیروز شد و تمام معلومات و معارف استعماری…پرونده های آرشیو شده را دو مرتبه مطرح می کنند و کارهای تحقیقاتی جدید انجام می دهند…سمینارها و جلسات تحقیقاتی یی توسط دنیای غرب و سرمایه داری و استکبار تشکیل می شود و تزهای گوناگونی برای بازنگری به اسلام مطرح می گردد.

استکبار، همه ی وجودش را اندیشمندانه در جهت اداره ی مطلوب خودش به کار می گیرد و کاملا با فکر حرکت می کند و جریانات جهانی را هدایت می نماید، تا محفوظ بماند؛ چون می داند که اگر فکر و پیش بینی و آینده نگری نکرد و اگر آمار نداشت، ضربه خواهد خورد.

عالیترین و ممتازترین دستگاههای فکری، در اختیار استکبار است.اینها، از پانزده یا بیست سال پیش، برای مسایل بلندمدت سرمایه داری، فکر و طراحی می کنند و نقشه می ریزند، تا در آینده از آن جواب بگیرند…

..انقلاب اسلامی، ناگهان تمام موجودیت و نظام ارزشی دستگاه استعماری غرب و دنیای سرمایه داری را زیر سؤال برد؛ یعنی آینده شان را کلا تهدید کرد و ابهامی به آینده ی آنها داد؛ چون این انقلاب بر مبنای اسلام بود و نتیجتا هر جا مسلمانی باشد، ممکن است این انقلاب، بالقوه در آن جا تحقق پیدا کند.بعد هم مرتب نمونه های آن را… مشاهده کردند. (۱۴)

تحلیل فوق، پیش زمینه های منطقی تاریخی تهاجم غرب علیه فرهنگ دینی اسلامی را بخوبی می نمایاند.قدرتهای غربی با مبادی یی که یاد شد اینک به تهاجم همه جانبه بر می آیند و از آسمان و زمین، یورش می برند.در برابر این موج مهاجم، از روحانیت یعنی مبلغان دین انتظار می رود که راههای دفاع را دریابند و با مصونیت دهی به جامعه، فرهنگ خودی را حفاظت کنند:

شکی نیست که مقابله با این تهاجم، پول و بودجه و امکانات و پشتیبانیهای سیاسی دولت را می خواهد؛ اما دولت پول بدهد و پشتیبانی بکند که چه بشود؟ طبیعی است که فکری پخش بشود .آن فکر، کجا تولید خواهد شد؟ آیا آن هم در دولت است یا در حوزه؟ (۱۵)

شرایط ویژه ی شبیخون فرهنگی دشمن، نهاد تبلیغی حوزه را به بسیجی عام و جدی فرا می خواند، تا چون کوهی استوار، در برابر سیل پرشتاب بایستد و مدافع کیان دیانت و ایمان ملت باشد .

این نکته، خود گوشه یی از مسؤولیت مؤکد مبلغان دین را نشان می دهد.به این واقعیت، مطلب دیگری می توان افزود و آن، فرصت تبلیغی است که اینک برای روحانیت، پدید آمده است.

بی تردید، می توان دعوی آن را داشت که روحانیت، در هیچ برهه ی تاریخی خود، چنین شرایطی را در فرادید خود نداشته و با آن، روبه رو نبوده است.در هیچ دوره یی، چنین فرصتهای مغتنمی برای تبلیغ دین، نصیب حوزه و روحانیت نگردیده است و هرگز با چنان پشتوانه و امکانات و ابزار و گوشهای شنوا و دلهای مشتاقی، مواجه نشده است:

در طول تاریخ هزار و چهارصد ساله ی اسلام، به گمانم هیچ برهه یی را نداریم که علمای دین، چنین فرصتی برای تبلیغ احکام اسلامی پیدا کرده باشند؛ نه در دوران ائمه، نه بعد از دوران آنها، نه در دورانی که حکومتهای طرفدار فقه حنفی و شافعی در ایران بر سر کار بودند و نه در دورانی که پادشاهان طرفدار فقه جعفری در کشور ما بودند.در هیچیک از این دوره های گوناگون، برای علما چنین فرصتی پیدا نشده بود که امروز پیدا شده است. (۱۶)

مقام معظم رهبری در سخنی دیگر، بر این نعمت الهی تأکید ورزیده و فرموده اند:

برادران عزیز! امروز، فرصت عظیمی در اختیار روحانیت است.

هیچ وقت در طول تاریخ، بعد از زمان رسول اکرم ( صلی الله علیه و اله و سلم) تا امروز، چنین فرصتی در اختیار دعات دین نبوده است.

دعوت کنندگان دین، چه موقع چنین فرصت به این مغتنمی را در اختیار داشته اند؟ (۱۷)

فرصت و نعمت موجود، بر تکلیف مبلغان دین می افزاید؛ استفاده و بهره وری از آنات و لحظه ها را طلب می کند؛ حضوری فراگیر در عرصه های مختلف را بر می تابد و برنامه ریزیهای دقیق و ظریف تبلیغی را تقاضا می دارد:

فرصت عظیم و عزیزی است و ما امروز باید بتوانیم به عنوان مبلغان دین، نقش کارآمد و ماندگاری ایفا کنیم.خدای متعال، از ما سؤال می کند.این، وظیفه ی ماست و باید خودمان را آماده کنیم. (۱۸)

فرصت تبلیغی موجود، آزمایش الهی برای روحانیت می نماید.لیاقت و کفایت ایشان، در این برهه ی تاریخی رقم می خورد.نسل آینده، به این صفحه ی تاریخ می نگرند و درباره ی طلاییترین فرصت حوزه و روحانیت، قضاوت می کند.خداوند نیز به عمل امروز روحانیت می نگرد.

اگر از فرصت موجود بهره بردند، فرصتهای مضاعف می آفریند و اگر خدای ناکرده آن را براحتی از کف بدهند و رایگان ببازند، نه تنها فرصت موجود، که فرصتهای آینده را هم خواهد گرفت:

جامعه ی علمیه و حوزه ی علمیه ی شیعه و علمای دینی تشیع، در مقابل یک آزمایش عظیم تاریخی، بی نظیر و غیر قابل تکرار و بدون شبیه در گذشته ی تاریخ، قرار دارند.این، نعمتی است که مصداق آیه ی شریفه ی قرآن است: «و اذ تأذن ربکم لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید.» (۱۹)

روحانیت، در کسوت مبلغ دین، خود را در جایگاه رفیع پیامبران و از جمله پیامبر اکرم (ص) قرار می دهد و آن مسؤولیت را عهده دار می شود.

چنان دعوی یی، گزاف و راحت به بار نمی نشیند و مقبول نمی افتد؛ لیاقت و ارایه ی قابلیت را می طلبد.اگر تا دیروز و دیروزها، عذرها در کار می بودند و موانع، سد راه می شدند؛ قدرتهای جایر، زبان و قلم بر می بستند و خود، سگهایشان را می گشادند، اینک دیگر نه چنان است.امروز، درهای مراکز آموزشی، نظامی، انتظامی، زندانها، ادارات و…، در برابر مبلغان گشوده و باز می نماید.تمامی حصارها و موانع، خود را به کناری می نهند و او را به ایفای تکلیف فرا می خوانند:

آقایان علما، چه شیعه و چه سنی! امروز، روزی است که ما روحانیون باید نشان بدهیم، لایق منصب ترویج دین نبوی هستیم.

مسأله ی ترویج دین پیامبر (ص)، چیزکم و شوخی نیست که هر کسی بگوید من مروج و مبلغ و حامل و مفسر دینم.این، به زبان و در حرف، آسان است؛ ولی در عمل، کار مشکلی است.

..روحانیت شیعه، هزار سال است که فقه مدون و مرتب و استدلالی دارد.این، وظیفه یی است که اگر ما مرد و اهلش باشیم و در این معنا صادق باشیم، وقتش حالاست.چرا؟ به خاطر این که در دوران گذشته، ما میدان و مجال کار کما هو حقه نداشتیم.

من، اغلب بلاد خراسان و خیلی از بلاد ایران را در دوران طاغوت رفته ام.هر جا هم می رفتم، با علما انس می گرفتم.یعنی هر چند برای منبر یا غیر منبر می رفتم، اما با اهل علم آن شهر، حتما انس می گرفتم و آشنا می شدم.من، غالب علمای معروف دوره ی خودمان را در سراسر بلاد ایران می شناسم.علما و بزرگانی بودند؛ اما از اینها کاری بر نمی آمد. (۲۰)
شور و اشتیاق تبلیغی

مبلغ دین، می بایست ارشاد جامعه را تکلیف خود بداند؛ آن را وظیفه ی الهی بشمارد؛ مشقات راه را با جان و دل پذیرا باشد؛ از کمبود امکانات نهراسد؛ با تمامی توان، در راه ادای مسؤولیت برآید.

طلبه در ادای تبلیغ دیانت، نباید شرایط موافق را شرط شروع تبلیغ بداند؛ در جاده ی آماده، رهنوردی و بر مرکب راهوار، سیر و سفر را طلب کند.این مطالبات مدعیانه، با تکلیف و شور و شوق عاشقانه، ناهمساز می نماید؛ با سنت تاریخی تبلیغ در حوزه نیز متفاوت می باشد.

حوزه، همواره در شرایطی نه چندان مساعد، به تکلیف خود در ارشاد و اصلاح دین اقدام می نمود و مشکلات سر راه را به هیچ می انگاشت:

سابقها منبر می رفتیم.چه طوری منبر می رفتیم؟ بی دعوت و با سختی و با تنگنا منبر می رفتیم ….ما در مشهد، مسجدی داشتیم که خدا به دل یک کاسب انداخته بود و مغازه یی را مسجد کرده بود…

مسجد ما، دکان سوم بود.همان دکان کوچک، محور و مرکزی برای تبلیغ مذهب و برای همه ی حرفهای نو و جاذبه های نو در مشهد شده بود.می شود از این کارها کرد.ما که همانیم و فرقی نکرده ایم .یک مقدار به معنویات، به درون خود، …به آن استعدادهای درونی و به آن چیزهایی که در ما هست و متوقع از ماست، تکیه کنیم.این سرچشمه ها را از درون خودمان بجوشانیم. (۲۱)

تبلیغ روحانی، نباید شکل و شمایل یک وظیفه ی اداری به خود بگیرد؛

بخشنامه یی اجرا شود؛ مطابق دستور و سلسله مراتب و بر مبنای امکانات مهیا و آماده، صورت پذیرد.تبلیغ دین، باید عاشقانه رخ دهد؛ مبلغ، دلسوزانه از جان و تن مایه بگذارد؛ در طبق اخلاص، موجودی خود را بنهد و با خداوند، معامله یی پرسود و بی زیان بنماید و عمر خویش را در راه خدمت تبلیغی به خلق، مصروف دارد:

آنچه برای ما طلبه ها، همیشه شوق آفرین بوده، احساس انجام وظیفه بوده است.عالم طلبگی، با شکل و فرم و ساخت و محتوای دستگاههای صرفا اداری، فرق دارد.

یک وقت، آشپزی را انسان می آورد و استخدام می کند، برای این که مثلا طعامی را برای جمعی در یک میهمانی فراهم بکند.

معمولا آشپزها، مقدار زیادی روغن و گوشت و جنس عالی یی از برنج می طلبند و یک فهرست طولانی هم می دهند که اینها را برای ما فراهم کنید.آدم می داند هم که اگر فراهم نکند، هنر اینها به کار نخواهد افتاد و کاری که باید بکنند، بالاخره نمی کنند.

یک وقت هم این است که شما در مجموعه یی مثل افراد خانواده، یا دوستانتان هستید.مثال بارز عمومیش، جبهه ی جنگ است.مثلا فرض کنید در نقطه یی گیر افتاده اید، دوستانتان گرسنه هستند و شما هم هنر آشپزی دارید.این جا، دیگر شرط و شروط و قید و قیودی ندارید.

عاشقانه، سراسیمه، دستها بالا، دامنها به کمر و با همه ی توان و قدرت و ابتکار، غذا را تهیه می کنید.گاهی این غذا، بهتر از آن غذا هم در می آید؛ چون از روی عشق و شور و محبت و احساس وظیفه است.

ما طلبه ها، از اول این طوری کار کردیم…برای منبر، جایی می رفتیم.گاهی دعوت کرده بودند و گاهی هم بی دعوت می رفتیم و هذا هو الغالب! دنبال آن بودیم که بالاخره این مطلبی که فراهم کرده ایم، این مطالعه یی که انجام داده ایم، این منبری که آماده کرده ایم، به گوش مردم برسد. (۲۲)
ماهیت تبلیغ دین

تبلیغ دینی، با تبلیغات متداول و مرسوم در دنیا، فرسنگها فاصله دارد.

تبلیغ در فرهنگ و سیاست و اقتصاد جهانی، بزک کردن حقیقت است و گاه تقطیع و ارایه ی گوشه هایی از واقعیت می باشد.در مواردی هم حقیقت نمایی است؛ دروغ را به جای واقعیت، جازدن است .

تبلیغ دین، با این نکات و عناصر، فاصله یی بارز دارد.دعوت مطلوب، دین را مشاطه گری و آرایش مصنوعی نمی کند و علاوه بر جمال طبیعی، به آن رنگ و بو و جواهر و زرق و برق نمی افزاید .

تبلیغ دین، به برش حقیقت دست نمی زند؛ گوشه یی را باز نگفته و پرده پوشیده رها نمی کند؛ برای دلخوشی مخاطب، آن را بریده بریده نمی سازد و مطابق سلیقه ها و ذوقها و گرایشها، چون گوشت قربانی تقسیم نمی کند.

تبلیغ دین، حقیقت را بیان می کند؛ همان گونه که هست، بی کم و کاست.

نه به رنگ و لعاب می افزاید و نه برای اهوا و امیال این و آن، از گوشه و کنار آن می زند .و در یک کلام، مبلغ دین، ادای شهادت می کند؛ چونان شاهد صادق، آفتاب حقیقت را باز می گشاید و آن را در برابر دید حق بینان قرار می دهد:

در اصطلاح امروز، تبلیغات، …یعنی ذهن مردم را نسبت به چیزی جلب کردن.حالا آن چیز، واقعیت داشته باشد، یا نداشته باشد، بخشی از واقعیت را داشته باشد، ده برابرش کنند، صدبرابرش کنند، در نظر آنها مهم نیست!

تبلیغ در اصطلاح ما، همان تبلیغ قرآن است؛ یعنی رساندن واقعیت به ذهنهای مردم و آنها را از بی خبری خارج کردن… «و من اظلم ممن کتم عنده شهادة من الله» .این ظلم است که انسان شهادتی را داشته باشد؛ ولی ادا نکند. (۲۳)

مقام معظم رهبری، در سخنی دیگر فرموده اند:

در عرف دنیا، تبلیغات و پروپاگاند، عبارت از جلب کردن نظرها به یک چیز است….این، مفهوم تبلیغات در دنیای امروز است.یعنی چیزی را که نیست، هست جلوه دهند؛ چیزی را که هست، صدها و یا هزاران برابر، بزرگ کنند و آب و رنگ و لعاب و شکل بزک کرده به آن بدهند.اما ماهیت کار ما، غیر از این است.ما حقیقت درخشنده یی به نام توحید و اسلام داریم که در زیر ابرهای جهالتها و عنادها و دشمنیها و خصومتها، پنهان است.تبلیغ، یعنی ما آن حقیقت را به ذهن و مغز انسانها برسانیم. (۲۴)
ویژگیهای مبلغ

مبلغ دین، می بایست خود را به فضایل بیاراید، تا بتواند در مسند انبیا قرار گیرد؛ نفس و بیان گرم او، دلهایی را بشوراند و جانهایی را بگدازاند و شوق و حرکت بیافریند و جامعه را به سمت و سوی صلاح سوق دهد.

گوشه یی از این شرایط لازم را در نکات زیر مشاهده می کنید:

۱) تزکیه و تهذیب: مبلغ، باید خود را به فضایل و مکارم اخلاق آراسته کند؛ عمل او، با گفتارش برابری کند؛ اقوال و سخنانش، بر اعمالش پیشی نگیرد و ظاهر الصلاح تر از آنچه می گوید، جلوه نکند.

مخاطب تبلیغ، هوشیارانه شخصیت مبلغ را در نظر می گیرد؛ او را با چشمانی تیزبین محک می زند؛ اعمال و رفتار او را در ترازوی نقد، سبک و سنگین می کند؛ به میزان باوری که به شخصیت مبلغ پیدا می کند، به گفتار او بها می دهد و برای آن، ارج و قیمت قایل می شود؛ به اندازه یی که شخص مبلغ در جان او راه بیابد، برای گفتار و پیام او، راه باز می کند:

مبلغ، اگر خودش مهذب و پاک نباشد، نمی تواند دیگران را پاک کند.اگر به معنای واقعی کلمه، به آنچه انسان می گوید، معتقد و عامل نباشد، حرفش اثری ندارد.شما در دوران انقلاب یادتان است، حرفهایی که درباره ی مسایل انقلاب گفته می شد، چه طور تا اعماق جانها اثر می کرد .

این، برای چه بود؟ برای این بود که در آن روز، کسانی که آن حرفها را می زدند، با همه ی سوز دل، با همه ی دل، با همه ی ایمان و اعتقادشان، آن حرفها را می زدند و آنچه را که می گفتند، خودشان عمل می کردند.اگر به مردم می گفتند بگویید، خودشان هم می گفتند.اگر به مردم می گفتند که به این جبهه بپیوندید، خودشان هم پیوسته بودند…

هر چه که به مردم امر و توصیه می کردند، خودشان هم آن را انجام می دادند.لذا این حرفها، از دل بر می خاست و لاجرم بر دل می نشست و تأثیر می کرد.سخن گفتنی بسیار بود؛ اما آنچه که در شنونده اثر کرد و در دل او جای می گرفت، سخنی بود که گوینده، به آن معتقد بود و به آن عمل می کرد. (۲۵)

۲) اخلاص: مبلغ دین، با نیت خالص، شعاع کار خود را وسیع می کند؛

برای آن، ابعاد غیر قابل پیش بینی می آفریند و ره آوردی غیر منتظره، برای تلاش خود ایجاد می کند.

تمایز تبلیغ دین با دیگر تبلیغات مرسوم، در این است که تبلیغ دنیا و مادیات، تنها به علم و تکنیک وابسته می نماید؛ مهارتهای تبلیغی تأثیر گذاری را رقم می زند؛ استفاده از دانشهایی چون روانشناسی، جامعه شناسی و…، ضامن پیشبرد پیام تبلیغی می باشد؛ فنون و هنرهای متفاوت، پشتوانه ی اثر گذاری آن می شود.

در آن گونه تبلیغات، نیت انجام دهنده ی کار، چندان جلوه یی نمی یابد؛

اما در تبلیغ دین، چون کار برای دین خداست، نیت خالص، نقش چشمگیر پیدا می کند.عنایت و توفیق الهی، آن گاه به مدد می آمد که مبلغ دین، واقعا برای او، پا به میدان می نهد و زبان می گشاید و جامعه را به هدایت، دعوت می کند.با اخلاص در نیت، قوای مسخر اراده ی الهی، مرکب تیزرو برای عمل مبلغ می شود؛ دایره یی وسیع و گسترده برای آن ایجاد می کند؛ دروازه ی قلبها را می گشاید و جانها را در برابر سخن، پیام و آرمان او، نرم و موم می سازد، خلق کثیری را در برابر حق خواهی او خاضع و خاشع می کند و با او همآوایش می سازد.

در روزگار ما، زندگی امام خمینی (ره)، مصداق صادق این سخن بشمار می آید.آن بزرگوار، در پرتو نیت بی شایبه و اخلاص کم مانند، توانست چنان جاذبه یی در دلها بیافریند که تاریخ کشور، همانندی برای آن نمی یابد.

مقام معظم رهبری، به این نکته ی سترگ، چنین اشارت دارند:

بدون اخلاص هم که هیچ کار پا نمی گیرد.من، در روز سوم و یا هفتم و شاید هم چهلم امام بود که با هلیکوپتر به مرقد امام (رضوان الله علیه) که یک بیابان دور از همه چیز بود می رفتم.

از آن بالا، ناگهان دیدم که در وسط این بیابان، چیزی شبیه گنبد سربلند کرده و بنایی درست کرده اند و مردم، همین طور مثل مور و ملخ می ریزند.با دیدن این منظره، واقعا منقلب شدم و گفتم: پروردگارا! به این اخلاص، چه زود پاداش می دهی.خدا اصلا نمی گذارد که امروز، به فردا بیفتد.آن چیزی که مردم را این طور مثل آهنربا می کشاند، چیزی جز اخلاص امام (ره) نبود.بدون اخلاص، واقعا نمی شود کاری انجام داد. (۲۶)

۳) دانش و اطلاعات لازم: سواد و دانش مناسب سطح تبلیغ، از دیگر نکاتی است که مبلغ می بایست خود را به آن متصف کند و سپس در جامعه، حضور تبلیغی بیابد.

جامعه، انتظار آن را دارد که مبلغ در سطح تبلیغی که برای خود قایل است، اطلاعات و آگاهی لازم را داشته باشد؛ به پرسشهای مخاطبان پاسخ دهد و قدرت اقناع و اشباع ایشان را داشته باشد.

مبلغ کم سواد و یا بی سواد، حتی اگر رگه هایی از فنون تبلیغ و مهارت اثرگذاری را بداند، اعتباری دراز مدت در جامعه ی مخاطب پیدا نمی کند.

مردم، بویژه در زمانه ی ما که هنگام وفور و اعتلای آگاهیهاست ضعف علمی او را کشف می کنند و به سخنان و شخصیت او، اعتبار لازم را نمی نهند.

از این رو، در این زمان، بیش از هر دوره و عصر دیگر، لازم می نماید که مبلغ دین، باسواد و عالم باشد؛ در سطح تبلیغی خود (دبستان، دبیرستان، دانشگاه، مراکز مردمی، مراکز نظامی و..). اطلاعات شایسته و بایسته را پیدا کند و سپس به تبلیغ رو آورد.

[مبلغ ] باید آگاهی و بینش دینی وسیع و متنوع داشته باشد؛ با قرآن مأنوس باشد؛ در احادیث غور بکند و کرده باشد؛ با افکار نوی مربوط به مذهب و دین آشنا باشد؛ اهل تحقیق درباره ی مسایل دینی و افکار دینی باشد؛ نه فقط آشنایی با دین به تنهایی، بلکه در کنار مسایل دینی، پاره یی افکار فلسفی و بینشهای اجتماعی است که از آنها هم باید طعمی چشیده و آگاهی یی داشته باشد. (۲۷)

۴) ساده زیستی و مردمگرایی: مبلغ دین، باید چونان انبیای الهی، با مردم بجوشد؛ مثل آنان زندگی کند؛ ساده و بی آلایش بنماید؛ خود را در حجاب تجمل و رفاه پناه نکند؛ با مردم تماس نزدیک و رودررو بیابد و همسطح توده ی مخاطب خود جلوه کند.

تبلیغ دینی در لباس تجمل، اثر معکوس می گذارد و ضد تبلیغ می شود.جامعه را از دینداری و دینخواهی دور می کند و آنان را به وادی بی اعتقادی و هرهری مذهبی می کشاند.تجربه ی مغرب زمین، شاهدی بر این مدعاست.ارباب کلیسا، زندگی پر تجمل را برگزیدند و از زندگی عادی مردم، دورتر و دورتر شدند.مبلغان مسیحیت در غرب، در منطقه یی که می زیستند، معمولا جزو اشراف و طبقه ی فرادست جامعه بودند.کشیش، از اشراف ده و اسقف، جزو اشراف منطقه و کاردینالها، درمیان اشراف کشور جای داشتند.زندگی هر گروه از این طبقات روحانی، با زندگی مردم عادی مخاطب خود، فرسنگها فاصله پیدا کرد.این شرایط و احوال، بی اعتمادی جامعه ی غربی را به کلیسا و مبلغان دینی مسیحیت آفرید و جامعه ی دینی قرون وسطایی غرب را به جامعه ی لاییک و دور از مذهب امروز مبدل ساخت.

نفوذ مبلغان روحانیت شیعی، در پرتو مردمی بودن و ساده زیستی آنان تحقق یافت.مبلغان روحانی، در روستاها و شهرها، چون مردم می زیستند؛ با آنان بسر می بردند؛ در غم و درد ایشان شریک می شدند؛

چونان عضوی از خانواده ی مخاطبان خویش می بودند و در راحت و عسرت، همدمی می کردند.

این عنصر و خصلت ارجمند، باید محفوظ بماند.مبلغان دین، در صورتی می توانند به تأثیر گذاری خود مطمئن باشند که با زبان مردم و در کنار مردم سخن بگویند.باید بدانند که در موضعی برتر و در شکل و شمایلی مجلل، سخن از عرش تجمل به سطح فرود نمی آید و در دلها اثر نمی گذارد؛ بلکه همان گونه که اشاره شد اثر معکوس می نهد و به مرور، حصاری آهنین در گرداگرد قلبها می کشاند و آنان را از شنیدن حرف دین، محروم می سازد:

مبلغانی که ما به این جا و آن جا اعزام می کنیم، مبلغانی باشند که به شکل مردم باشند، …در حد وضع مردم باشند.یعنی اگر مبلغ اعزام می کنیم، مثلا ناگهان با هلیکوپتر، وارد فلان شهر کوچک نشود که بخواهد سخنرانی بکند! این، فایده ندارد….آن روحانی یی که باهلیکوپتر، به شهری وارد می شود، برای چه کسی می خواهد سخنرانی بکند؟! چه طور می خواهد سخنرانی بکند؟! کدام ایمان و اطمینان را جلب می کند؟! یک وقت، مسؤولی است؛ یک وقت، خطری است؛

یک وقت، فرصت کمی است؛ یک وقت، چیزهای دیگری است که البته شرایطش فرق می کند اما یک وقت هم هست که مثلا یک روحانی، با فلان اتومبیل کذایی حرکت می کند، تا در فلان شهر سخنرانی کند و موقع پیاده شدن، راننده و حالا متأسفانه پاسداران هم این کار را یاد گرفته اند در اتومبیل را باز کند! واقعا چه لزومی دارد؟ این کار، غلط است.گمان نمی کنم فضیلت این اعزام، بیشتر از عدم اعزام باشد. (۲۸)

۵) ادب و مهربانی با خلق: مبلغ می بایست مؤدب و مهربان باشد؛ ادب اجتماعی را رعایت کند؛ با مردم، با خلق و خوی خوش مواجه گردد، آنان را به معاشرت و همسخنی خویش تشویق کند؛ با برخوردهای ناشایست، آنان را از خود نیازارد و زمینه های بدبینی را نسبت به دین و پیام آوران دین، در ایشان نیافریند:

در آموزشها، اخلاق و ادب و مهربانی و عطوفت، دایما در مد نظرتان باشد…طوری برخورد بکنید که شاگرد، در شما احساس مهربانی بکند.در این صورت است که سخن حق، جای خودش را باز خواهد کرد…خدای متعال به پیامبرش که بزرگترین آموزگار و قویترین صاحب بیان، از اول تا آخر تاریخ است می فرماید:

«و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک» .اگر بد اخلاق بودی، از اطرافت متفرق می شدند .با این که حرف پیامبر، حرف درستی است و از حرف ایشان، حرفی محکمتر وجود ندارد؛ اما همین صاحب حرف محکم، اگر بد اخلاق بود، حرفش را قبول نمی کردند. (۲۹)

۶) عقل و تدبیر: مبلغ دین، باید خردمند و عاقل باشد؛ عقل اجتماعی مناسب را کسب کند؛ مواضع بجا و درست پیشه کند؛ با سخنان نابجا، مسأله آفرینی نکند؛ با حرکات نامناسب و نابخردانه، آشوب و یا بی اعتمادی نیافریند؛ حرمت جایگاه خود را بشناسد و مطابق با آن، خردمندانه و با احتیاط عمل کند.

عدم تدبیر و یا بی مبالاتی مبلغ دین، می تواند احترام جایگاه و منزلت تبلیغ دین را در هم بشکند؛ از آثار مثبت تبلیغ بکاهد و مسند تبلیغ دین را خوار و خفیف سازد.افزون آن که در مواردی، معضلی بر معضلات جامعه ی مخاطب بیفزاید؛ آنان را در گیرودار مشکلات خود ساخته ی بی تدبیری مبلغ بیفکند و بر مسایل مخاطبان، مسأله یا مسأله هایی اضافه کند:

این طلبه ی شما که به آن جا می رود، مظهر «قم» است…اولا، بایستی حرف درست بزند.این، باید تعقیب بشود و روی آن، خیلی تکیه گردد.ثانیا، بایستی اخلاق خوب داشته باشد.ثالثا، بایستی علاوه بر اخلاق خوب، عقل و تدبیر داشته باشد.اگر کسی رفت و عالم و متدین هم بود؛ اما عاقل نبود و در آن جا، واقعا سفاهت به خرج داد، مشکلات زیادی به وجود می آورد.

ما الان می بینیم که در همه ی بخشها و قشرها و طبقات گوناگون جامعه، انصافا نقش عقل چه قدر مهم است.ملاحظه کردید که در این بخش مسأله ی گزینشها، امام اشاره کردند که گزینندگان، باید دارای این خصوصیات باشند؛ یکی هم عقل.با این که عقل، جزو شرایط عامه است و هر تکلیفی، بدون عقل امکان ندارد؛ ولی این را قید می کنند که گزینندگان، باید عقل یعنی تدبیر و پختگی داشته باشند.بنابراین، باید طلبه ی عاقل را فرستاد. (۳۰)

عقل و تدبیر اجتماعی، ترکیبی از عنایت خدادادی و تلاش اکتسابی است.بخش اخیر، با درس آموزی، درک موقعیتها، انتقال شرایط ویژه ی جامعه و محیط و…به دست می آید.طلبه می تواند در پرتو دریافت این نکات از طریق درس و یا مطالعه و…با شرایط جامعه ی مخاطب، با دید روشنتری برخورد کند و از اشتباهات و خطاهای ناخواسته، دوری گزیند:

طلبه ها، گاهی اوقات زمینه ی ذهنی و عقلانیشان، خیلی خوب است؛ اما عدم شناختی که از جامعه و توقعات مردم و از مبلغ خودشان و مردم دارند، آنها را دچار کارهای مثلا خلاف قاعده و خلاف رویه می کند.لذا برای این گونه مسایل، یک درس و یک کلاس گذاشته بشود و نشان داده بشود که مردم، از طلبه چه توقعی دارند.

طلبه باید مبلغ و قدر خودش را بداند و بشناسد؛ نه بیشتر و نه کمتر از آن. (۳۱)

۷) جدیت و پشتکار: تبلیغ دین، استقامت و استواری را طلب می کند.

مبلغ دین، از مشکلات نمی هراسد؛ با ناملایمات، از کوره به در نمی رود؛

خود را در برابر سختیها تسلیم نمی کند؛ با قوت و قدرت، مسیر الهی رامی پیماید و اجر خداوندی را در این پایداری تمنا می کند.

مبلغ دین، شهرت طلبی نمی کند؛ ادای تکلیف را وظیفه ی خویش می شمارد؛ هر جا که خود را مفید احساس کند، اطراق می کند و به تبلیغ دین می پردازد.او از ماندن، درمانده نمی شود؛ دلگیر و دلزده از مخاطب خود نمی گردد؛ با احساس تکلیف و مفیدیت، شغل و گروه و پایه نمی شناسد؛ محیط کوچک و بزرگ برای او فرقی نمی کند و نام و عنوان، برایش دلفریب نمی نماید.او در ادای وظیفه، شادمانی می یابد و اجر و برکت کار خود را، در این انگیزه و نیت کسب می کند :

ما که در فلان گوشه ی سازمان مشغول کار هستیم، دایم باید آن شغل را جدی بگیریم و به آن برسیم؛ آن را همان کار مهمی بدانیم که به ما محول شده و خودمان را در آن شغل، بسازیم .نباید فکر کنیم که حالا دیگر مثلا چند سال است که در فلان شهر، مشغول این کار هستیم، چه فرقی می کند.در جبهه، به یکی می گویند سر برانکارد را بگیر و مجروحان را ببر.به یکی می گویند آر.پی.جی بزن.به یکی می گویند برو نگاه کن، هر وقت دیدی کسی می آید، ما را خبر کن.

بنابراین، هر کسی کاری می کند.چنانچه هر کدام این کار را نکردند، جبهه شکست خواهد خورد .نمی شود ما بگوییم، این هم کاری است که به دست ما داده اند؟ برو مجروحان را بردار، حمل کن! در حقیقت، اهمیت حمل مجروح، در جای خود، کمتر از زدن آر.پی.جی نیست.

در جمهوری اسلامی، هر جا که قرار گرفته اید، همان جا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید که همه ی کارها، به شما متوجه است. (۳۲)

مبلغ دین، کار خود را دست کم نمی گیرد؛ چه در محیط کوچک و چه در محیط بزرگ، به اهداف حقیر و خرد، بسنده نمی کند؛ با آرمانگرایی و دورنگری، کار خود را نظم و نسق می دهد؛ تلاش می دارد که به بهترین شکل ممکن، بیشترین تأثیر را در مخاطبان بگذارد و شعاع و جودی خود را گسترده تر و گسترده تر سازد.

مبلغ دین، برای تبلیغ ارزش قایل می شود؛ مایه می گذارد؛ از جان و عمر خویش، برای این هدف والا صرف می کند؛ آن را در طبق اخلاص قرار می دهد؛ سرسری با تبلیغ برخورد نمی کند؛ کار اداری و تکلیف اجباریش نمی شمرد؛ عاشقانه به آن دل می بندد و با تمام وجود، در راه ایفای مسؤولیت، شور و التهاب نشان می دهد:

در پی محتوای عالی باشید.به کم و متوسط، قانع نباشید.اگر شما اهل فکر و تراوش فکری و سازندگی و خلاقیت در مفاهیم هستید، فبها و نعم؛ و اگر نیستید، از آن فردی که هست، بگیرید و کتابی که دارد، بخوانید و آن را حفظ کنید.

دوم، انتخاب و استفاده از ابزارهای مناسب، با ذوق و سلیقه، ابتکار و خلاقیت، فهم موقع و بیان طبق مقتضای حال است.

سوم، همت و ایمان و اراده یی که پشت سر اینها باشد؛ یعنی خسته نشدن. (۳۳)
محتوای تبلیغ

تبلیغ دین، حساس و جدی است؛ پل صراط می ماند؛ لغزش مختصر، نتیجه ی معکوس می دهد و مخاطب را به جای بهشت، به دوزخ می فرستد؛ او را از دیانت بیزار می کند و به جای عشق به خدا و دین، بذر کینه توزی و نفرت و یا بی اعتنایی در او می پاشد.

از این رو، مبلغ دین نباید کار خود را ساده و آسان بگیرد؛ در حد مشاغل عادی و ساده، با آن برخورد کند و با دقایق آن، بیگانگی نشان دهد.

در این مجال، به گوشه یی از نکات ضروری، اشاره می شود:

۱) اتقان و استحکام سخن: محتوای تبلیغ، نباید سست و موهون باشد؛ با یک نقد عادی، از هم فرو پاشد و از بنیاد فرو ریزد.محتوای سخن، می تواند آسان و ساده باشد؛ اما نباید غیر متقن و نااستوار باشد:

از آغاز، کار را با استحکام انجام بدهید.یعنی چه معلم و چه متعلم باشید، هرگز به سخن و رأی و استدلال ضعیف بسنده نکنید.ما حتی در سطوح پایین هم، وقتی می خواهیم سخن درستی را به کسی تعلیم بدهیم، باید سعی کنیم این سخن صحیح که در ذهن متعلم باقی می ماند، آن چنان سخن درستی باشد، که بعد از آن که این مغز، پیچیده و قوی شد و از معلومات و تجربیات پربار گردید، باز آن سخن برایش قابل قبول باشد.این طور نباشد که ما حرفی را در کلاس اول، به کسی یاد بدهیم که در کلاس پنجم، برایش قابل قبول نباشد و تخطئه بشود.

دو بعلاوه ی دو، چهار می شود.شما در کلاس اول و دوم هم، این محاسبه را به بچه یاد می دهید .بعد از بیست سال دیگر هم که این بچه در ریاضیات کار کند، باز برایش دو بعلاوه ی دو، چهار می شود.منتها در کلاس دوم، این را با یک استدلال می فهمد، و هنگامی که درکلاسهای عالی ریاضی قرار گرفت، همین حقیقت و همین نتیجه را با استدلال و برهان دیگری به دست می آورد.

خدا و پیامبر و اسلام و قرآن و دین و ارزش انسان و اهداف دینی را، این چنین بایستی تعلیم داد.البته، ممکن است ما نتوانیم برای بسیاری از این مفاهیم و معارف اسلامی، دلیل ساده ی روشن قانع کننده یی که برای مغزهای ابتدایی قابل قبول باشد ارایه بدهیم. (۳۴)

ضرورت اتقان و استواری سخن، در هر گونه تبلیغ دینی، مطرح می باشد.چه در خطابه، کتاب، نشریه، فیلم و…، آن گاه که سخن از دین به میان می آید، نباید مطلب موهون و سست بنیاد، به مخاطب تحویل داده شود و او مجموعه یی از مطالب مخدوش و قابل نقد را به عنوان دین دریافت دارد:

باید دقت کنیم، آنچه را که می گوییم، صحیح و قابل دفاع باشد…

هم در مسایل سیاسی و هم در مسایل اسلامی، این گونه است.آن وقت این، در فیلم و نمایشنامه و شعر و منبر و درس اعتقادی و دیگر چیزها هم هست. (۳۵)

مطالب سست، هر چند جاذب بنماید و در کوتاه مدت، هوادار بیافریند، به سود دینداری جامعه نخواهد بود.ذهن خلاق اجتماعی، هماره تنبل و راکد نخواهد بود.بالاخره افرادی از جامعه، پس از مدتی به محتوای غیر منطقی پی خواهند برد و آن رهیافت را اشاعه خواهند داد.

و در این صورت، آن جاذبه های اولیه، رنگ خواهند باخت و سودی نخواهند رساند:

استدلال سست، استدلال قابل خدشه، ارایه ی واقعیات، نه آن چنان که واقعی است، اینها چیزهایی است که انسان در دراز مدت، ضرر می کند.البته در کوتاه مدت، جذب می شوند…؛ ولی ما در مرحله یی نیستیم که برای کوتاه مدت کار بکنیم.ما در مرحله یی هستیم که باید برای دراز مدت کار بکنیم. (۳۶)

مبلغ دین، برای عوام سخن گفتن را نباید با عامیانه سخن گفتن، یکسان بشمرد و هر رطب و یابس را به اعتبار بی سوادی و یا کم سوادی مخاطب، القا کند.او باید در مجامع مردمی و غیر تحصیلکرده، سخن ساده و آسان یاب بگوید.تکنیک و هنر تبلیغ، این را از او می طلبد؛ اما او نباید ساده گویی را با ساده اندیشی جابه جا کند؛ مطالب مخدوش و محرف و یا موهون را تحویل مخاطبان دهد و خود را معذور بداند:

اشکالی ندارد، آن جایی که طرف عامی است، سطحش پایین است، ساده گویی کنید.اما ساده گویی یک چیز است؛ غلطگویی چیز دیگر. (۳۷)

مبلغ دین، نباید سخن موهون را به عنوان حرف دین به مردم ارایه کند؛

هر چند مذاق عوام با آن همساز باشد و در پیش دید ایشان، یا مقبول باشد و یا مقبول بیفتد .مبلغ دین، نباید در جاذبه ی ذوق مخاطب، چنان گیر کند که هر حرف درست و نادرست را در کاسه ی ذوق عوام بریزد و عرضه کند:

از حرف سست، از معلومات مورد تردید و مشکوک در مسایل دینی، بشدت اجتناب کنید…اگر چیزی در جو و فضای زندگی و ذهنی مردم عامی، قابل قبول است، اما صحیح نیست، …مبادا ملاحظه کنید و آن حرف سست را به عنوان حرف قطعی دین، به مخاطبان بگویید. (۳۸)

اتقان و استحکام محتوای تبلیغ، امروزه تکلیف مضاعف می نماید.در شرایط حاضر، از یک سو جامعه ی روحانیت شیعی، زیر نظر ناظران بیگانه قرار دارد و گفته ها و نوشته های ایشان را محک می زنند و برای وهن اسلام و تشیع، از سخنان موهون و سست، مدرک می گیرند و این سو و آن سو، شاهد دعاوی خویش قرار می دهند و از دیگر سو، جامعه ی مخاطب ما، زیر تهاجم فرهنگی دشمن است.اگر این مجموعه ی مخاطبان، در محتوای تبلیغ دیانت از سوی روحانیت، احساس سستی و خدشه کنند، به سرعت در جاذبه های روز افزون کاروان مهاجم قرار می گیرند و دین و ایمان از کف می دهند:

امروز، هر یک نفر از ما که زبان به دین باز می کند، باید چند چیز را رعایت بکند.اولا، اتقان و سخن سست ناگفتن را رعایت کند.امروز، حرفها و سخنان، زیر ذره بین دشمنان است .مخاطبان ما، از لحاظ فکری و ذهنی، مورد تهاجم دشمنان هستند.ما باید خیلی مواظب باشیم که حتی اگر با کودکان حرف می زنیم، مطلب درست و قوی و مستند بگوییم. (۳۹)

اتقان و استحکام در تبلیغ، تنها در پرتو فرصتگذاری و مطالعه به دست می آید.مبلغ، در هر درجه از دانش و کفایت، باید برای سخن و نوشته ی خویش، حرمت بنهد و فرصتی شایسته برای آماده سازی سخن متقن و استوار، پیش بینی کند و خود را موظف به اجرای آن بنماید:

این طوری نمی شود که منبر بی مطالعه برویم.منبر بی مطالعه، یعنی این که هم و غم آنچه که می خواهیم بیان کنیم و به مردم بگوییم، در دل ما نباشد. (۴۰)

مبلغ دین، بایستی به کیفیت تبلیغ، خود را توجه دهد؛ کمیت و کثرت آن، او را از اتقان سخن باز ندارد.فرصتگذاری برای مطالعه و پژوهش را اصل قرار دهد؛ هر چند به قیمت کاهش از تعداد خطابه و یا نگاشته و… باشد:

گفته ها و گفتارها، باید عالمانه باشد.از سخن سست، باید پرهیز شود.از منبر بی مطالعه، باید اجتناب گردد.بهترین گفته ها و آخرین گفته های جدید درباره ی مسایل اسلامی، دانسته شود.البته ممکن است چهار منبر کمتر برویم؛ برویم، اشکالی ندارد.این، وظیفه است.انسان، اگر بخواهد خوب بگوید، ناچار است کمتر بگوید.

آن خشت بود که پرتوان زد*لاف از سخن چو در توان زد. (۴۱)

۲) اقناع درازمدت: محتوای تبلیغ دین، نباید تنها موج زودگذر بسازد؛

حبابی روی آب بیافریند و پس از چندی، ره آورد کار ناپدید گردد.

مبلغ دین، باید در اندیشه ی آن باشد که ماهیت کار خویش را ماندگار سازد، یا حداقل مدتی طولانی، ذهن و جان مخاطب را فرا گیرد و او را درجذبه ی اقناعی تبلیغ، فرو برد.او نباید به هیاهو افکنی قناعت ورزد و به جاذبه های زودگذر دل ببندد؛ آن را دلیل صحت کار خویش گیرد و خود را در بند آن، اسیر گرداند:

مبلغ ما آن کسی که با مردم حرف می زند چیزی را به مردم بدهد و بگوید، که حداقل تا یک مدت زمان قابل ملاحظه یی، بتواند ذهن آنها را اشباع و اغنا کند.طوری نباشد که با یک کلمه حرف، با یک شعار جالب و با یک جزوه، بشود آن تبلیغ را کان لم یکن کرد.

مشکل کار این است که ما گاهی حتی با های و هوی، چیزی را در ذهن مردم قرار می دهیم و کسان دیگری می آیند، بدون های و هوی، آن چیزها را از ذهن مردمی که ما با این زحمت، به آنها القا کرده ایم، می شویند! این، تا حالا مشکل بزرگ ما بوده است…

این چیزی که ما در ذهنها می نشانیم، باید طوری باشد که تا مدت زمانی مثلا پنج سال، یا ده سال در ذهنش بماند.نمی گویم حتما تا آخر عمرش باقی بماند؛ چون بالاخره انسان از لحاظ مغزی، رشد پیدا می کند و برایش سؤال پیش می آید. (۴۲)

۳) مطابق با نیازهای زمان: محتوای تبلیغ، نبایستی چون مجردات، فارغ از زمان زندگی کند؛ با نیازهای جامعه بیگانه بنماید؛ با سیر زمانه غریب باشد؛ و در این غربت مجردگون، تحویل مخاطب زمینی و زمانی شود.

مبلغ دین، باید نیاز زمان را معیار گزینش، مطالعه و…قرار دهد و بر طبق آن، سخن خود را تنظیم کند و به مخاطب ارایه دهد:

بگردید ببینید، نیاز این زمان چیست و مردم، محتاج چه چیزی هستند؛ آن را از شرع مقدس اسلام بگیرید…آن را پخته کنید، آماده نمایید و مثل شیری، در کام مردم بریزید… (۴۳)

مبلغ دین، نیاز لحظه ها را درک می کند، آن را تشخیص می دهد و بر طبق تکلیف دینی خود، آن نیاز را بر می آورد؛ به آب و آتش می زند، شهامت به خرج می دهد، اما از ادای تکلیف خویش در مسؤولیت نیاز زمان، عقب نشینی نمی کند:

هنر در این است که انسان، کار را در لحظه ی خودش انجام بدهد و زمان را بشناسد…هنر این مرد [حضرت امام خمینی (ره)] آن است که همیشه نیاز لحظه را فهمید…البته این کار نیاز لحظه را برآورده کردن کار خیلی مهمی است…اولا، درک و استعداد و تیزبینی می خواهد .ثانیا، شجاعت و شهامت می خواهد؛ یعنی وقتی که دیگران کاری را نمی کنند، او انجام بدهد . (۴۴)

روآوری جامعه ی مخاطب به مبلغان دینی، در پرتو درک از موقعیت جامعه و زمان رخ می دهد .مبلغانی توفیق و کارآمدی می یابند که خود را با نیازهای مخاطب هماهنگ می سازند؛ مشکلات دینی عصر خویش را می شناسند؛ مطابق دردها و آفتها دارو می پیچند؛ برای موجودات ناشناخته ی فضایی سخن نمی گویند؛ مخاطب خود را انسان زمینی می دانند؛ با دردهای او ارتباط می جویند؛ با مشکلات او همدلی می کنند و در تبلیغ و سخن خویش، برای آن پرسشها و دغدغه ها، راه علاج نشان می دهند:

در همان روزگار، دو نوع منبری در ایران بود: یک طور، منبری یی بود که منبر می رفت، ولی کسی به حرفش اعتنا نمی کرد.چرا؟ به خاطر این که هر چه می گفت، متعلق به آن زمان نبود …طور دیگر، منبری یی بود که هر جا پرچم منبر او بلند می شد، از در دیوار، مستمع و مشتری مخصوصا قشر جوان می جوشید. «هر که شیرینی فروشد، مشتری بر وی بجوشد» .

فاصله و فرق اینها در چه بود؟ در خوش بیانی و بدبیانی بود؟ در تن صدا بود؟ در هیکل و هیأت و قیافه بود؟ همه نوع آدم در این تیپ، و همه نوع آدم در آن تیپ وجود داشت؛ اما این، یک چیز دیگر بود و آن هم این بود که آن عده یی که شنونده و مستمع نداشتند، کسانی بودند که نیاز و اقتضای زمان را نفهمیده بودند و چیزهای دیگر می گفتند.

مردم، تشنه ی یک سری حرفها از اسلام بودند که بر زبان اینها جاری نمی شد، یا جرأت نمی کردند، یا به عقلشان نمی رسید و یا جایز نمی دیدند.بعضی بودند که حتی به عقلشان هم می رسید؛ اما به هر دلیلی، مقتضی نمی دانستند! (۴۵)

۴) تعمیق محتوا: جامعه ی مخاطب در سطوح مختلف سنی و آموزشی، ارتقای محسوسی را در اطلاعات دینی پیموده و می پیماید.این شرایط، ایجاب می کند که مبلغ دین نیز، بر محتوای سخن خویش بیفزاید و همان گفته های نسل گذشته ی مبلغان را، برای مخاطب امروز تکرار نکند.

متأسفانه بخشی از دلزدگی جامعه ی مخاطب از تبلیغ متداول، در آن است که مستمع و یا خواننده، احساس آن را نمی کند که با حضور وشرکت و یا خواندن پیام تبلیغی، نکته یی جدید و آموزنده، در اختیار او قرار می گیرد.از این رو پس از چندی، کم و بیش از حضور در مجالس و محافل تبلیغی، صرف نظر می کند و یا فقط در ایام ویژه، برای ادای تکلیف و طبق سنت، حضوری نشان می دهد؛ اما به سخن و گفته ی مبلغ، دل نمی دهد.

مبلغ دین، می بایست به ارتقای سطح علمی مخاطب، بذل توجه کند و سخن خود را مطابق با آن، اعتلا بخشد و با عمق بیشتر، در هر سطح سنی و آموزشی، برخورد کند.نه با کودک امروز، چونان کودک دیروز می توان نگریست و نه نوجوان ایرانی، چون نوجوان دهها سال پیش است.در سطوح دیگر سنی و آموزش نیز چنین است.حتی توده ی عوام و تحصیل نکرده ی جامعه ی ما، امروز با چند دهه ی پیش، تفاوتهای روشنی و محسوسی دارند؛ حداقل با رادیو و تلویزیون و اطلاعات آن، آشنایی دارند؛ فرزندان تحصیلکرده یی دارند که از آنان، کم و بیش اطلاعاتی دریافت می دارند؛ از محیط و معاشرتها، آموزه هایی بر می گیرند و…

از این رو مبلغ دین، در هیچ سطح تبلیغی نباید به معلومات و مطالب گذشته بسنده کند و خود را در آن محدوده، متوقف سازد و با خواندن چند کتاب سنتی و مرسوم، خود را قانع سازد :

جامعه، تحول و پیشرفت دارد.انقلاب، در حال حرکت و سیر است.در همه ی این مراحل و مراتب تطور و حرکت، ما بایستی تحلیل و فکر و بنیان منطقی و ایدئولوژیک داشته باشیم…این کار، کار واجبی است و به عهده ی علما و روحانیون می باشد و باید در منابر وسخنرانیهای ما ظهور کند.

من گاهی می بینم، بعضی از سخنرانیهایی که در رسانه های جمعی هم پخش می شود، واقعا از این مایه های اصلی تهی است و چیزهایی است که متعلق به امروز مردم نیست؛ یعنی جزو واضحات است و از حرفهایی است که امروز دیگر برای مردم، گفتن ندارد و همه می دانند. (۴۶)

۵) رعایت اعتدال: مبلغ دین، بایستی دین را در کلیت آن بشناسد و تبلیغ کند؛ دچار افراط و تفریط نشود؛ تکیه بر بخشی از دین نکند و ابعادی از دین را به فراموشی نسپرد.

دین، در شکل جامع آن، مایه ی سعادت آدمی است.تأکید افزون به یک بعد دین، چهره یی کاریکاتوری و غیر واقعی به دین می دهد و آفات خطرناکی را برای دینداری جامعه ایجاد می کند.

مقام معظم رهبری، به افراط و تفریط در یکی از ابعاد آن، اشاره فرموده اند:

اعتدال را رعایت کنید.اعتدال، یعنی در هیچ جهت دچار افراط نشوید.بعضی از منبرها دچار افراط می شوند، حالا یا در طرف جهات اخلاقی یا در طرف جهات سیاسی؛ فرقی نمی کند.علی ای حال، افراط مذموم است و مستحسن نیست.البته مردم به اخلاقیات، خیلی احتیاج دارند.ما احتیاج به یک انقلاب اخلاقی داریم؛ …اما این طور نباشد که ما وقتی اخلاق می گوییم، یا برای مردم حدیث می خوانیم، بکلی از مسایل روز، مسایل انقلاب، مسایل جهان، مسایل زندگی …برکنار باشیم.

همان طور که عرض کردم؛ بعضی منبر می روند؛ اما وقتی انسان پای منبرشان می نشیند، گویی در این کشور انقلابی رخ نداده؛ …این، از آن طرف افراط است.در جهت سیاسی هم افراط خطاست .بعضی از منبر و سخنرانی خود، همه ی مطلب را من البدو الی الختم مصروف به امور سیاسی می کنند و یک کلمه اخلاق و نصیحت و تهذیب و احکام، در گفتارشان نیست! (۴۷)

۶) اولویت سنجی: در محتوای سخن، باید رعایت اهم و مهم را کرد؛

بدرستی و حسن مطلب، اکتفا ننمود؛ بلکه تبلیغ باید مطابق نیازهای فوری و اولیه ی جامعه ی مخاطب باشد.

مبلغ دین، بایستی خود را چونان طبیب دانشور و حکیم خردمند بداند؛ بیمار خود را با دقت و تأمل بنگرد؛ دردهای او را دریابد؛ بیماریهای او را طبقه بندی کند و برای درمان بیماریهای خطرساز و مرگ آفرین، فوریت قایل شود و درمان آن را پیش بیندازد و خود را به دردهای خفیف و بیماریهای سبک مشغول نکند:

ما آن چیزی را باید بگوییم که اهم است.ممکن است یک مطلب، خیلی هم خوب باشد؛ اما اهمیتی ندارد.یک نفر احتیاج دارد که بداند چه کار بکند، تا جانش را نجات بدهد.آیا شما می آیید، فرضا راجع به بهداشت دهان و دندان با او حرف می زنید؟! بهداشت دهان و دندان، خیلی لازم است؛ اما این فرد، حالا مرض مهلک دارد.به مسأله ی اهم و مهم توجه کنید.آن چیزی را باید گفت که مهمتر است. (۴۸)

شناخت مسایل اهم، احتیاج به تفحص و تأمل دارد؛ مسأله شناسی را طلب می کند؛ ذکاوت و صرف وقت را بر می تابد و دیدگان تیزبین و دقیق را به سوی خود فرا می خواند؛ زیرا مسایل فکری جامعه، روز به روز تغییر می کنند؛ بر سکوی ثابت، جان و ذهن انسانها گذر نمی کند؛ پرسشها و خلأها و دغدغه ها، نوبه نو می شود و چون خار، دیده ی اذهان را می آزارد.

دیدگان تیزبین را می طلبد، تا خارها را دریابد و با دقت و بذل فرصت، آن را به در آرد و جانها را دوباره آزاد سازد:

آن چیزی را باید گفت که مهمتر است…؛ آن چیزی که امروز به صورت سؤال در ذهن جوانان است و اگر جواب داده نشود، ممکن است آنها را گمراه کند.این سؤال چیست؟ …باید بگردید، پیدا کنید.

بخش دشوار قضیه، این جاست.عده یی بگردند.آن سؤالاتی را که در ذهنها هست، پیدا کنند.همیشه که یک طور سؤال در ذهنها نیست.

در زمانی که ماها در رأس کار تبلیغ و شتابنده ی در این راه و ممحض برای این کار بودیم، مسایلی وجود داشت که امروز آن مسایل، اصلا مطرح نیست.آن روزها، ما باید می نشستیم و سوسیالیسم علمی و ماتریالیسم تاریخی را می فهمیدیم و برایش جواب تهیه می کردیم.آن روز، در ذهن غالب جوانان ما، دانشگاهیها و غیر دانشگاهیها و حتی بعضی از بازاریها، این حرفها بود…؛ اما امروز، این حرفها نیست.

امروز، مسایل دیگری است.

آیا می خواهید بگذارید این مسایل بماند؟ آیا می خواهید در ذهن دختران و زنان و پسران و مردان ما، خلأ بماند، تا دشمن بیاید این خلأرا آن طور که خودش می خواهد، پر بکند؟ اگر این طور نمی خواهید، باید بدانید که این خلأ چیست.دستگاههایی لازم است که به این بیندیشند و فکر کنند. (۴۹)

۷) پرهیز از تکفیر: تبلیغ دین، باید در جاده ی منطق سیر کند؛

گفت و شنود خرد پسند را پیشه نماید، از اتهام و تکفیر پرهیز کند و خود را از کمند این گونه برخوردها دور سازد.

برخوردهای تکفیری، حل مشکل نمی کند، بلکه بر مشکلات می افزاید؛ به اندیشه ی مسموم، مظلومیت و معصومیت می دهد؛ آن را در هاله یی از قدس کاذب فرو می برد و هواداران ناآگاه برای آن می آفریند.

متأسفانه، ظهور و رشد فرقه های ضاله در تاریخ کشورمان، بی ارتباط با این برخورد نبود .هرگاه که تکفیر، جای منطق را پر کرد، صدمات جبران ناپذیر را در پی داشت.و این تجربه ی تاریخی، در فرادید جامعه ی مبلغان ما، درس آموز می نماید:

ما معممان و روحانیون در طول تاریخ، در تخطئه ی خودمان، به اشتباهات بزرگی دچار شدیم .ما خیال کردیم با طرد و نفی و دعوا و احیانا تکفیر، می توان ریشه ی یک فکر غلط را از جامعه کند؛ در حالی که این خطاست.

چرا فرق ضاله، ایده های غلط و بی مبنایشان، همچنان در مغزهای خیلی از مردم ماند و هنوز هم هست؟ علت این است که با آنها برخورد خوب و منطقی و استدلالی نشد؛ …برخورد چماقی شد.امروز، دیگر بس است.

این برخورد التقاطی، در جامعه ی ما هست؛ اما جوابش، چماق و دعوا و نفی و انکار و تکفیر و…تفسیق نیست.جوابش، کار درست است. (۵۰)

این نکته، بویژه در دوره ی حکومت دینی، تذکری مضاعف می نماید.

در دوره ی انزوا، چون حوزه از حکومت دور بود، نه دیدگان دشمن متوجه او بود و نه آن قدر برای رقیب، مظلومیت می آفرید و او را در قداست قرار می داد.اما اینک که بین دیانت و حکومت، پیوندی محسوس خود را می نمایاند، آثار سوء تکفیر و تفسیق، دو چندان به نظر می رسد .در این برهه، تکفیرها و تفسیقها، بسادگی دلیل بی منطقی حکومت و دیانت تلقی می شود و دین سرشار از حکمت و منطق، در چهره یی زورگویانه و قلدرانه ترسیم می گردد و موجبات دین زدایی و یا تردید در ارکان دیانت را فراهم می سازد.

توجه به این نکات، ایجاب می کند که مبلغان دینی، با عنایت بیشتر به این مسأله بنگرند؛ اندیشه های ناروا را با تیربار منطق پاسخ دهند و با تولید انبوه فکر و اندیشه، سحر خصم را از رونق بیندازند و بازار او را بی مشتری سازند:

مقابله، بایستی مناسب با مصلحت و حکمت باشد.امروز، مثل گذشته نیست.در گذشته، اگر کسی حرفی می زد، وقتی ما کار دیگری نمی توانستیم بکنیم، فریاد می کشیدیم و یا مثلا از او، اعلام برائت می کردیم؛ یا اگر در حد کفر بود، تکفیر می کردیم؛ در حد فسق بود، تفسیق می کردیم.امروز، این طوری نیست.امروز، احتیاج به این چیزها نیست و نباید این کارها انجام بگیرد.امروز، این کارها برای جامعه ی اسلامی مضر است. (۵۱)

عرضه ی درست متاع حق، کسب و کار اهل باطل را از رونق می افکند؛

وردی است که هر سحر را باطل و رسوا می کند و در این میان، نیازی به جار و جنجال و تکفیر و تفسیق نمی ماند:

همه ی ما، باید «لا ریب فیه» باشیم.عقاید ما، باید «لا ریب فیه» باشد و آن را قرص و محکم و استوار و با زبان مناسب، بیان کنیم.

آن وقت، خواهیم دید که «سحر با معجزه پهلو نزند، دل خوش دار» .

دیگر غصه نخورید، معجزه را به میدان بیاورید، سحر به خودی خود، جمع خواهد شد و آن عصی و حبالشان را خواهد خورد و برد.مهم این است که ما این عصای موسوی را بیندازیم و این ید بیضا را از جیبمان بیرون بیاوریم و نشان بدهیم. (۵۲)


 زندگینامه حضرت فاطمه زهرا

 

زندگینامه حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)

 

فاطمه (علیها السلام) در نزد مسلمانان برترین و والامقام ترین بانوی جهان در تمام قرون و اعصار می‌باشد. این عقیده بر گرفته از مضامین احادیث نبوی است. این طایفه از احادیث، اگر چه از لحاظ لفظی دارای تفاوت هستند، اما دارای مضمونی واحد می‌باشند. در یکی از این گفتارها (که البته مورد اتفاق مسلمانان، اعم از شیعه و سنی است)، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌فرمایند: "فاطمه سرور زنان جهانیان است". اگر چه بنابر نص آیه شریفه قرآن، حضرت مریم برگزیده زنان جهانیان معرفی گردیده و در نزد مسلمانان دارای مقامی بلند و عفت و پاکدامنی مثال‌زدنی می‌باشد و از زنان برتر جهان معرفی گشته است، اما او برگزیده‌ی زنان عصر خویش بوده است. ولی علو مقام حضرت زهرا (علیها السلام) تنها محدود به عصر حیات آن بزرگوار نمی‌باشد و در تمامی اعصار جریان دارد. لذا است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در کلامی دیگر صراحتاً فاطمه (علیها السلام) را سرور زنان اولین و آخرین ذکر می‌نمایند. اما نکته‌ای دیگر نیز در این دو حدیث نبوی و احادیث مشابه دریافت می‌شود و آن اینست که اگر فاطمه (علیها السلام) برترین بانوی جهانیان است و در بین زنان از هر جهت، کسی دارای مقامی والاتر از او نیست، پس شناخت سراسر زندگانی و تمامی لحظات حیات او، از ارزش فوق العاده برخوردار می‌باشد. چرا که آدمی با دقت و تأمل در آن می‌تواند به عالیترین رتبه‌های روحانی نائل گردد. از سوی دیگر با مراجعه به قرآن کریم درمی‌یابیم که آیات متعددی در بیان شأن و مقام حضرتش نازل گردیده است که از آن جمله می‌توان به آیه‌ی تطهیر، آیه مباهله، آیات آغازین سوره دهر، سوره کوثر، آیه اعطای حق ذی القربی و... اشاره نمود که خود تأکیدی بر مقام عمیق آن حضرت در نزد خداوند است. این آیات با تکیه بر توفیق الهی، در مقالات دیگر مورد بررسی قرار خواهد گرفت. ما در این قسمت به طور مختصر و با رعایت اختصار، به مطالعه شخصیت و زندگانی آن بزرگوار خواهیم پرداخت.

 

نام، القاب، کنیه‌ها

 نام مبارک آن حضرت، فاطمه (علیها السلام) است و از برای ایشان القاب و صفات متعددی همچون زهرا، صدیقه، طاهره، مبارکه، بتول، راضیه، مرضیه، نیز ذکر شده است.

فاطمه، در لغت به معنی بریده شده و جدا شده می‌باشد و علت این نامگذاری بر طبق احادیث نبوی، آنست که: پیروان فاطمه (علیها السلام) به سبب او از آتش دوزخ بریده، جدا شده و برکنارند.

زهرا به معنای درخشنده است و از امام ششم، امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که: "چون دخت پیامبر در محرابش می‌ایستاد (مشغول عبادت می‌شد)، نورش برای اهل آسمان می‌درخشید؛ همانطور که نور ستارگان برای اهل زمین می‌درخشد."

صدّیقه به معنی کسی است که به جز راستی چیزی از او صادر نمی شود. طاهره به معنای پاک و پاکیزه، مبارکه به معنای با خیر و برکت، بتول به معنای بریده و دور از ناپاکی، راضیه به معنای راضی به قضا و قدر الهی و مرضیه یعنی مورد رضایت الهی.(1)

کنیه‌های فاطمه (علیها السلام) نیز عبارتند از ام الحسین، ام الحسن، ام الائمه، ام ابیها و...

ام ابیها به معنای مادر پدر می‌باشد و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دخترش را با این وصف می‌ستود؛ این امر حکایت از آن دارد که فاطمه (علیها السلام) بسان مادری برای رسول خدا بوده است. تاریخ نیز گواه خوبی بر این معناست؛ چه هنگامی که فاطمه در خانه پدر حضور داشت و پس از وفات خدیجه (سلام الله علیها) غمخوار پدر و مایه پشت گرمی و آرامش رسول خدا بود و در این راه از هیچ اقدامی مضایقه نمی‌نمود، چه در جنگها که فاطمه بر جراحات پدر مرهم می‌گذاشت و چه در تمامی مواقف دیگر حیات رسول خدا.

 

مادر و پدر

همانگونه که می‌دانیم، نام پدر فاطمه (علیها السلام) محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) است که او رسول گرامی اسلام، خاتم پیامبران الهی و برترین مخلوق خداوند می‌باشد. مادر حضرتش خدیجه دختر خویلد، از زنان بزرگ و شریف قریش بوده است. او نخستین بانویی است که به اسلام گرویده است و پس از پذیرش اسلام، تمامی ثروت و دارایی خود را در خدمت به اسلام و مسلمانان مصرف نمود. خدیجه در دوران جاهلیت و دوران پیش از ظهور اسلام نیز به پاکدامنی مشهور بود؛ تا جایی که از او به طاهره (پاکیزه) یاد می‌شد و او را بزرگ زنان قریش می‌نامیدند.

 

ولادت

 فاطمه (علیها السلام) در سال پنجم پس از بعثت(2) و در روز 20 جمادی الثانی در مکه به دنیا آمد. چون به دنیا پانهاد، به قدرت الهی لب به سخن گشود و گفت: "شهادت می‌دهم که جز خدا، الهی نیست و پدرم رسول خدا و آقای پیامبران است و شوهرم سرور اوصیاء و فرزندانم (دو فرزندم) سرور نوادگان می‌باشند." اکثر مفسران شیعی و عده‌ای از مفسران بزرگ اهل تسنن نظیر فخر رازی، آیه آغازین سوره کوثر را به فاطمه (علیها السلام) تطبیق نموده‌اند و او را خیر کثیر و باعث بقا و گسترش نسل و ذریه پیامبر اکرم ذکر نموده‌اند. شایان ذکر است که آیه انتهایی این سوره نیز قرینه خوبی براین مدعاست که در آن خداوند به پیامبر خطاب می‌کند و می‌فرماید همانا دشمن تو ابتر و بدون نسل است.

 

مکارم اخلاق

 سراسر زندگانی صدیقه طاهره (علیها السلام)، مملو از مکارم اخلاق و رفتارهای نمونه و انسانی است. ما در این مجال جهت رعایت اختصار تنها به سه مورد اشاره می‌نماییم. اما دوباره تأکید می‌کنیم که این موارد، تنها بخش کوچکی از مکارم اخلاقی آن حضرت است.

1-   از جابر بن عبدالله انصاری، صحابی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) منقول است که: مردی از اعراب مهاجر که فردی فقیر مستمند بود، پس از نماز عصر از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) طلب کمک و مساعدت نمود. حضرت فرمود که من چیزی ندارم. سپس او را به خانه فاطمه (سلام الله علیها) که در کنار مسجد و در نزدیکی خانه رسول خدا قرار داشت، راهنمایی نمودند. آن شخص به همراه بلال (صحابی و مؤذن رسول خدا) به در خانه حضرت فاطمه (علیها السلام) آمد و بر اهل بیت رسول خدا سلام گفت و سپس عرض حال نمود. حضرت فاطمه (علیها السلام) با وجود اینکه سه روز بود خود و پدر و همسرش در نهایت گرسنگی به سر می‌بردند، چون از حال فقیر آگاه شد، گردن‌بندی را که فرزند حمزه، دختر عموی حضرت به ایشان هدیه داده بود و در نزد آن بزرگوار یادگاری ارزشمند محسوب می‌شد، از گردن باز نمود و به اعرابی فرمود: این را بگیر و بفروش؛ امید است که خداوند بهتر از آن را نصیب تو نماید. اعرابی گردن‌بند را گرفت و به نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بازگشت و شرح حال را گفت. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از شنیدن ماجرا، متأثر گشت و اشک از چشمان مبارکش فرو ریخت و به حال اعرابی دعا فرمود. عمار یاسر (از اصحاب پیامبر) برخاست و اجازه گرفت و در برابر اعطای غذا، لباس، مرکب و هزینه سفر به اعرابی، آن گردن‌بند را از او خریداری نمود. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) از اعرابی پرسید: آیا راضی شدی؟ او در مقابل، اظهار شرمندگی و تشکر نمود. عمار گردن‌بند را در پارچه ای یمانی پیچیده و آنرا معطر نمود و به همراه غلامش به پیامبر هدیه داد. غلام به نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و جریان را باز گفت. حضرت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) غلام و گردن‌بند را به فاطمه (علیها السلام) بخشید. غلام به خانه‌ی صدیقه اطهر آمد. زهرا (علیها السلام)، گردن‌بند را گرفت و غلام را در راه خدا آزاد نمود.

گویند غلام در این هنگام تبسم نمود. هنگامی که علت را جویا شدند، گفت: چه گردن‌بند با برکتی بود، گرسنه‌ای را سیر کرد و برهنه‌ای را پوشانید، پیاده‌ای را صاحب مرکب و فقیری را بی‌نیاز کرد و غلامی را آزاد نمود و سرانجام به نزد صاحب خویش بازگشت.

2-   رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در شب زفاف پیراهن نویی را برای دختر خویش تهیه نمود. فاطمه (علیها السلام) پیراهن وصله‌داری نیز داشت. سائلی بر در خانه حاضر شد و گفت: من از خاندان نبوت پیراهن کهنه می‌خواهم. حضرت زهرا (علیها السلام) خواست پیراهن وصله‌دار را مطابق خواست سائل به او بدهد که به یاد آیه شریفه "هرگز به نیکی دست نمی‌یابید مگر آنکه از آنچه دوست دارید انفاق نمایید"، افتاد. در این هنگام فاطمه (علیها السلام) پیراهن نو را در راه خدا انفاق نمود.

3-   امام حسن مجتبی در ضمن بیانی، عبادت فاطمه (علیها السلام)، توجه او به مردم و مقدم داشتن آنان بر خویشتن، در عالیترین ساعات راز و نیاز با پروردگار را این گونه توصیف می‌نمایند: "مادرم فاطمه را دیدم که در شب جمعه‌ای در محراب عبادت خویش ایستاده بود و تا صبحگاهان، پیوسته به رکوع و سجود می‌پرداخت. و شنیدم که بر مردان و زنان مؤمن دعا می‌کرد، آنان را نام می‌برد و بسیار برایشان دعا می‌نمود اما برای خویشتن هیچ دعایی نکرد. پس به او گفتم: ای مادر، چرا برای خویش همانگونه که برای غیر، دعا می‌نمودی، دعا نکردی؟ فاطمه (علیها السلام) گفت: پسرم ! اول همسایه و سپس خانه."

 

ازدواج و فرزندان آن حضرت

 صدیقه کبری خواستگاران فراوانی داشت. نقل است که عده‌ای از نامداران صحابه از او خواستگاری کردند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به آنها فرمود که اختیار فاطمه در دست خداست. بنا بر آنچه که انس بن مالک نقل نموده است، عده‌ای دیگر از میان نامداران مهاجرین، برای خواستگاری فاطمه (علیها السلام) به نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتند و گفتند حاضریم برای این وصلت، مهر سنگینی را تقبل نماییم. رسول خدا همچنان مسأله را به نظر خداوند موکول می‌نمود تا سرانجام جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و گفت: "ای محمد! خدا بر تو سلام می‌رساند و می‌فرماید فاطمه را به عقد علی درآور، خداوند علی را برای فاطمه و فاطمه را برای علی پسندیده است." امام علی (علیه السلام) نیز از خواستگاران فاطمه (علیها السلام) بود و حضرت رسول بنا بر آنچه که ذکر گردید، به امر الهی با این وصلت موافقت نمود. در روایات متعددی نقل گشته است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: اگر علی نبود، فاطمه همتایی نداشت. بدین ترتیب بود که مقدمات زفاف فراهم شد. حضرت فاطمه (علیها السلام) با مهری اندک (بر خلاف رسوم جاهلی که مهر بزرگان بسیار بود) به خانه امام علی (علیه السلام) قدم گذارد.(3) ثمره این ازدواج مبارک، 5 فرزند به نامهای حسن، حسین، زینب، ام کلثوم و محسن (که در جریان وقایع پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) سقط شد)، بود. امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) از امامان 12 گانه می‌باشند که در دامان چنین مادری تربیت یافته‌اند و 9 امام دیگر (به غیر از امام علی (علیه السلام) و امام حسن (علیه السلام)) از ذریه امام حسین (علیه السلام) می‌باشند و بدین ترتیب و از طریق فاطمه (علیها السلام) به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) منتسب می‌گردند و از ذریه ایشان به شمار می‌روند.(4) و به خاطر منسوب بودن ائمه طاهرین (به غیر از امیر مؤمنان (علیه السلام)) به آن حضرت، فاطمه (علیها السلام) را "ام الائمه" (مادر امامان) گویند.

زینب (سلام الله علیها) که بزرگترین دختر فاطمه (علیها السلام) به شمار می‌آید، بانویی عابد و پاکدامن و عالم بود. او پس از واقعه عاشورا، و در امتداد حرکت امام حسین (علیه السلام)، آن چنان قیام حسینی را نیکو تبیین نمود، که پایه‌های حکومت فاسق اموی به لرزه افتاد و صدای اعتراض مردم نسبت به ظلم و جور یزید بارها و بارها بلند شد. تا جایی که حرکتهای گسترده‌ای بر ضد ظلم و ستم او سازمان گرفت. آنچه از جای جای تاریخ درباره عبادت زینب کبری (علیها السلام) بدست می‌آید، آنست که حتی در سخت‌ترین شرایط و طاقت‌فرساترین لحظات نیز راز و نیاز خویش با پروردگار خود را ترک ننمود و این عبادت و راز و نیاز او نیز ریشه در شناخت و معرفت او نسبت به ذات مقدس ربوبی داشت.

ام کلثوم نیز که در دامان چنین مادری پرورش یافته بود، بانویی جلیل القدر و خردمند و سخنور بود که او نیز پس از عاشورا به همراه زینب (سلام الله علیها) حضور داشت و نقشی عمده در آگاهی دادن به مردم ایفا نمود.

 

فاطمه (علیها السلام) در خانه

 فاطمه (علیها السلام) با آن همه فضیلت، همسری نیکو برای امیر مؤمنان بود. تا جایی که روایت شده هنگامی که علی (علیه السلام) به فاطمه (علیها السلام) می‌نگریست، غم و اندوهش زدوده می‌شد. فاطمه (علیها السلام) هیچگاه حتی اموری را که می‌پنداشت امام علی (علیه السلام) قادر به تدارک آنها نیست، از او طلب نمی نمود. اگر بخواهیم هر چه بهتر رابطه زناشویی آن دو نور آسمان فضیلت را بررسی نماییم، نیکوست از امام علی (علیه السلام) بشنویم؛ چه آن هنگام که در ذیل خطبه‌ای به فاطمه (علیها السلام) با عنوان بهترین بانوی جهانیان مباهات می‌نماید و او را از افتخارات خویش بر می‌شمرد و یا آن هنگام که می‌فرماید: "بخدا سوگند که او را به خشم در نیاوردم و تا هنگامی که زنده بود، او را وادار به کاری که خوشش نیاید ننمودم؛ او نیز مرا به خشم نیاورد و نافرمانی هم ننمود."

 

مقام حضرت زهرا (علیها السلام) و جایگاه علمی ایشان

 فاطمه زهرا (علیها السلام) در نزد شیعیان اگر چه امام نیست، اما مقام و منزلت او در نزد خداوند و در بین مسلمانان به خصوص شیعیان، نه تنها کمتر از سایر ائمه نیست، بلکه آن حضرت همتای امیر المؤمنین و دارای منزلتی عظیم‌تر از سایر ائمه طاهرین (علیهم السلام) می‌باشد.

اگر بخواهیم مقام علمی فاطمه (علیها السلام) را درک کنیم و به گوشه‌ای از آن پی ببریم، شایسته است به گفتار او در خطبه فدکیه بنگریم؛ چه آنجا که استوارترین جملات را در توحید ذات اقدس ربوبی بر زبان جاری می‌کند، یا آن هنگام که معرفت و بینش خود را نسبت به رسول اکرم آشکار می‌سازد و یا در مجالی که در آن خطبه، امامت را شرح مختصری می‌دهد. جای جای این خطبه و احتجاجات این بانوی بزرگوار به قرآن کریم و بیان علت تشریع احکام، خود سندی محکم بر اقیانوس بی‌کران علم اوست که متصل به مجرای وحی است (قسمتی از این خطبه در فراز آخر مقاله خواهد آمد). از دیگر شواهدی که به آن وسیله می‌توان گوشه‌ای از علو مقام فاطمه (علیها السلام) را درک نمود، مراجعه زنان و یا حتی مردان مدینه در مسائل دینی و اعتقادی به آن بزرگوار می‌باشد که در فرازهای گوناگون تاریخ نقل شده است. همچنین استدلالهای عمیق فقهی فاطمه (علیها السلام) در جریان فدک (که مقداری از آن در ادامه ذکر خواهد گردید)، به روشنی بر احاطه فاطمه (علیها السلام) بر سراسر قرآن کریم و شرایع اسلامی دلالت می‌نماید.

 

مقام عصمت

 در بیان عصمت فاطمه (علیها السلام) و مصونیت او نه تنها از گناه و لغزش بلکه از سهو و خطا، استدلال به آیه تطهیر ما را بی‌نیاز می‌کند. ما در این قسمت جهت جلوگیری از طولانی شدن بحث، تنها اشاره می‌نماییم که عصمت فاطمه (علیها السلام) از لحاظ کیفیت و ادله اثبات همانند عصمت سایر ائمه و پیامبر است که در قسمت مربوطه در سایت بحث خواهد شد. 

 

بیان عظمت فاطمه از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)

 رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، بارها و بارها فاطمه (علیها السلام) را ستود و از او تجلیل نمود. در مواقع بسیاری می‌فرمود: "پدرش به فدایش باد" و گاه خم می‌شد و دست او را می‌بوسید. به هنگام سفر از آخرین کسی که خداحافظی می‌نمود، فاطمه (علیها السلام) بود و به هنگام بازگشت به اولین محلی که وارد می‌شد، خانه او بود.

عامه محدثین و مسلمانان از هر مذهب و با هر عقیده‌ای، این کلام را نقل نموده‌اند که حضرت رسول می‌فرمود: "فاطمه پاره تن من است هر کس او را بیازارد مرا آزرده است." از طرفی دیگر، قرآن کریم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را از هر سخنی که منشأ آن هوای نفسانی باشد، بدور دانسته و صراحتاً بیان می‌دارد که هر چه پیامبر می‌فرماید، سخن وحی است. پس می‌توان دریافت که این همه تجلیل و ستایش از فاطمه (علیها السلام)، علتی ماورای روابط عاطفی مابین پدر و فرزند دارد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز خود به این مطلب اشاره می‌فرمود. گاه در جواب خرده‌گیران، لب به سخن می‌گشود که خداوند مرا به این کار امر نموده و یا می‌فرمود: "من بوی بهشت را از او استشمام می‌کنم."

اما اگر از زوایای دیگر به بحث بنگریم و حدیث نبوی را در کنار آیات شریفه قرآن کریم قرار دهیم، مشاهده می‌نماییم قرآن کریم عقوبت کسانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را اذیت نمایند، عذابی دردناک ذکر می‌کند. و یا می‌فرماید کسانی که خدا و رسول را اذیت نمایند، خدا آنان را در دنیا از رحمت خویش دور می‌دارد و برای آنان عذابی خوار کننده آماده می‌نماید. پس به نیکی مشخص می‌شود که رضا و خشنودی فاطمه (علیها السلام)، رضا و خشنودی خداوند است و غضب او نیز باعث غضب خداست. به بیانی دقیق‌تر، او مظهر رضا و غضب الهی است. چرا که نمی‌توان فرض نمود، شخصی عملی را انجام دهد و بدان وسیله فاطمه (علیها السلام) را بیازارد و موجب آزردگی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گردد و بدین سبب مستوجب عقوبت الهی شود، اما خداوند از آن شخص راضی و به عمل او خشنود باشد و در عین رضایت، او را مورد عقوبتی سنگین قرار دهد.

نکته‌ای دیگر که از قرار دادن این حدیث در کنار آیات قرآن کریم بدست می‌آید، آنست که رضای فاطمه (علیها السلام)، تنها در مسیر حق بدست می‌آید و غضب او فقط در انحراف از حق و عدول از اوامر الهی حاصل می‌شود و در این امر حتی ذره‌ای تمایلات نفسانی و یا انگیزه‌های احساسی مؤثر نیست. چرا که از مقام عدل الهی، بدور است شخصی را به خاطر غضب دیگری که برخواسته از تمایل نفسانی و یا عوامل احساسی مؤثر بر اراده اوست، عقوبت نماید.

 

فاطمه (علیها السلام) پس از پیامبر

 با وفات پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، فاطمه (علیها السلام) غرق در سوگ و ماتم شد. از یک طرف نه تنها پدر او بلکه آخرین فرستاده خداوند و ممتازترین مخلوق او، از میان بندگان به سوی خداوند، بار سفر بسته بود. هم او که در وجود خویش برترین مکارم اخلاقی را جمع نموده و با وصف صاحب خلق عظیم، توسط خداوند ستوده شده بود. هم او که با وفاتش باب وحی تشریعی بسته شد؛ از طرفی دیگر حق وصی او غصب گشته بود. و بدین ترتیب دین از مجرای صحیح خود، در حال انحراف بود. فاطمه (علیها السلام) هیچگاه غم و اندوه خویش را در این زمینه کتمان نمی‌نمود. گاه بر مزار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) حاضر می‌شد و به سوگواری می‌پرداخت و گاه تربت شهیدان احد و مزار حمزه عموی پیامبر را برمی‌گزید و درد دل خویش را در آنجا بازگو می‌نمود. حتی آن هنگام که زنان مدینه علت غم و اندوه او را جویا شدند، در جواب آنان صراحتاً اعلام نمود که محزون فقدان رسول خدا و مغموم غصب حق وصی اوست.

هنوز چیزی از وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نگذشته بود که سفارش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و ابلاغ فرمان الهی توسط ایشان در روز غدیر، مبنی بر نصب امام علی (علیه السلام) به عنوان حاکم و ولی مسلمین پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، توسط عده ای نادیده گرفته شد و آنان در محلی به نام سقیفه جمع گشتند و از میان خود فردی را به عنوان حاکم برگزیدند و شروع به جمع‌آوری بیعت از سایرین برای او نمودند. به همین منظور بود که عده‌ای از مسلمانان به نشانه اعتراض به غصب حکومت و نادیده گرفتن فرمان الهی در نصب امام علی (علیه السلام) به عنوان ولی و حاکم اسلامی پس از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه فاطمه (علیها السلام) جمع گشتند. هنگامی که ابوبکر - منتخب سقیفه - که تنها توسط حاضرین در سقیفه انتخاب شده بود، از اجتماع آنان و عدم بیعت با وی مطلع شد؛ عمر را روانه خانه فاطمه (علیها السلام) نمود تا امام علی (علیه السلام) و سایرین را به زور برای بیعت در مسجد حاضر نماید. عمر نیز با عده‌ای به همراه پاره آتش، روانه خانه فاطمه (علیها السلام) شد. هنگامی که بر در خانه حاضر شد، فاطمه (علیها السلام) به پشت در آمد و علت حضور آنان را جویا شد. عمر علت را حاضر نمودن امام علی (علیه السلام) و دیگران در مسجد برای بیعت با ابوبکر عنوان نمود. فاطمه (علیها السلام) آنان را از این امر منع نمود و آنان را مورد توبیخ قرار داد. در نتیجه عده‌ای از همراهیان او متفرق گشتند. اما در این هنگام او که از عدم خروج معترضین آگاهی یافت، تهدید نمود در صورتی که امام علی (علیه السلام) و سایرین برای بیعت از خانه خارج نشوند، خانه را با اهلش به آتش خواهد کشید. و این در حالی بود که می‌دانست حضرت فاطمه (علیها السلام) در خانه حضور دارد. در این موقع عده‌ای از معترضین از خانه خارج شدند که مورد برخورد شدید عمر قرار گرفتند و شمشیر برخی از آنان نیز توسط او شکسته شد. اما همچنان امیر مومنان، فاطمه و کودکان آنان در خانه حضور داشتند. بدین ترتیب عمر دستور داد تا هیزم حاضر کنند و به وسیله هیزمهاي گردآوری شده و پاره آتشی که با خود همراه داشت، درب خانه را به آتش کشیدند و به زور وارد خانه شدند و به همراه عده‌ای از همراهانش خانه را مورد تفتیش قرار داده و امام علی را به زور و با اکراه به سمت مسجد کشان کشان بردند. در حین این عمل، فاطمه (علیها السلام) بسیار صدمه دید و لطمات فراوانی را تحمل نمود اما باز از پا ننشست و بنا بر احساس وظیفه و تکلیف الهی خویش در دفاع از ولی زمان و امام خود به مسجد آمد. عمر و ابوبکر و همراهان آنان را در مسجد رسول خدا مورد خطاب قرار داد و آنان را از غضب الهی و نزول عذاب بر حذر داشت. اما آنان اعمال خویش را ادامه دادند.

 

فاطمه (علیها السلام) و فدک

از دیگر ستمهایی که پس از ارتحال پیامبر در حق فاطمه (علیها السلام) روا داشته شد، مسأله فدک بود. فدک قریه‌ای است که تا مدینه حدود 165 کیلومتر فاصله دارد و دارای چشمه جوشان و نخلهای فراوان خرماست و خطه‌ای حاصلخیز می‌باشد. این قریه متعلق به یهودیان بود و آن را بدون هیچ جنگی به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بخشیدند؛ لذا مشمول اصطلاح انفال می‌گردد و بر طبق صریح قرآن، تنها اختصاص به خداوند و پیامبر اسلام دارد. پس از این جریان و با نزول آیه «و ات ذا القربی حقه»، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بر طبق دستور الهی آن را به فاطمه (علیها السلام) بخشید. فاطمه (علیها السلام) و امیر مومنان (علیه السلام) در فدک عاملانی داشتند که در آبادانی آن می‌کوشیدند و پس از برداشت محصول، درآمد آن را برای فاطمه (علیها السلام) می‌فرستادند. فاطمه (علیها السلام) نیز ابتدا حقوق عاملان خویش را می‌پرداخت و سپس مابقی را در میان فقرا تقسیم می‌نمود؛ و این در حالی بود که وضع معیشت آن حضرت و امام علی (علیه السلام) در ساده‌ترین وضع به سر می‌برد. گاه آنان قوت روز خویش را هم در راه خدا انفاق می‌نمودند و در نتیجه گرسنه سر به بالین می‌نهادند. اما در عین حال فقرا را بر خویش مقدم می‌داشتند و در این عمل خویش، تنها خدا را منظور نظر قرار می‌دادند. (چنانچه در آیات آغازین سوره دهر آمده است). پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)، ابابکر با منتسب نمودن حدیثی به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با این مضمون که ما انبیا از خویش ارثی باقی نمی‌گذاریم، ادعا نمود آنچه از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) باقی مانده، متعلق به تمامی مسلمین است.

فاطمه در مقام دفاع از حق مسلم خویش دو گونه عمل نمود. ابتدا افرادی را به عنوان شاهد معرفی نمود که گواهی دهند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در زمان حیات خویش فدک را به او بخشیده است و در نتیجه فدک چیزی نبوده که به صورت ارث به او رسیده باشد. در مرحله بعد حضرت خطبه‌ای را در مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ایراد نمود که همانگونه که قبلاً نیز ذکر شد، حاوی مطالب عمیق در توحید و رسالت و امامت است. در این خطبه که در نهایت فصاحت و بلاغت ایراد گردیده است، بطلان ادعای ابابکر را ثابت نمود. فاطمه به ابوبکر خطاب نمود که چگونه خلاف کتاب خدا سخن می‌گویی؟! سپس حضرت به شواهدی از آیات قرآن اشاره نمود که در آنها سلیمان، وارث داود ذکر گردیده و یا زکریا از خداوند تقاضای فرزندی را می‌نماید که وارث او و وارث آل یعقوب باشد. از استدلال فاطمه (علیها السلام) به نیکی اثبات می‌گردد بر فرض که فدک در زمان حیات پیامبر به فاطمه (علیها السلام) بخشیده نشده باشد، پس از پیامبر به او به ارث می‌رسد و در این صورت باز هم مالک آن فاطمه است و ادعای اینکه پیامبران از خویش ارث باقی نمی‌گذارند، ادعایی است خلاف حقیقت، و نسبت دادن این کلام به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) امری است دروغ؛ چرا که محال است آن حضرت بر خلاف کلام الهی سخن بگوید و خداوند نیز بارها در قرآن کریم این امر را تایید نموده و بر آن تاکید کرده است. اما با تمام این وجود، همچنان غصب فدک ادامه یافت و به مالک حقیقی‌اش بازگردانده نشد.

باید توجه داشت صحت ادعای فاطمه (علیها السلام) چنان واضح و روشن بود و استدلالهای او آنچنان متین و استوار بیان گردید که دیگر برای کسی جای شک باقی نمی‌ماند و بسیاری از منکرین در درون خود به وضوح آن را پذیرفته بودند. دلیل این معنا، آنست که عمر خلیفه دوم هنگامی که فتوحات اسلامی گسترش یافت و نیاز دستگاه خلافت به در آمد حاصل از آن بر طرف گردید، فدک را به امیر مؤمنان (علیه السلام) و اولاد فاطمه (علیها السلام) باز گرداند. اما بار دیگر در زمان عثمان فدک غصب گردید.

 

بیماری فاطمه (علیها السلام) و عیادت از او

 سرانجام فاطمه بر اثر شدت ضربات و لطماتی که به او بر اثر هجوم به خانه‌اش و وقایع پس از آن وارد گشته بود، بیمار گشت و در بستر بیماری افتاد. گاه به زحمت از بستر برمی‌خاست و کارهای خانه را انجام می‌داد و گاه به سختی و با همراهی اطفال کوچکش، خود را کنار تربت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌رساند و یا کنار مزار حمزه عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و دیگر شهدای احد حاضر می‌گشت و غم و اندوه خود را بازگو می‌نمود.

در همین ایام بود که روزی زنان مهاجر و انصار که از بیماری او آگاهی یافته بودند، جهت عیادت به دیدارش آمدند. فاطمه (علیها السلام) در این دیدار بار دیگر اعتراض و نارضایتی خویش را از اقدام گروهی که خلافت را به ناحق از آن خویش نموده بودند، اعلام نمود و از آنان و عده‌ای که در مقابل آن سکوت نموده بودند، به علت عدم انجام وظیفه الهی و نادیده گرفتن فرمان نبوی درباره وصایت امام علی (علیه السلام) انتقاد کرد و نسبت به عواقب این اقدام و خروج اسلام از مجرای صحیح خود به آنان هشدار داد. همچنین برکاتی را که در اثر عمل به تکلیف الهی و اطاعت از جانشین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از جانب خداوند بر آنان نائل خواهد شد، خاطر نشان نمود.

در چنین روزهایی بود که ابابکر و عمر به عیادت حضرت آمدند. هر چند در ابتدا فاطمه (علیها السلام) از آنان رویگردان بود و به آنان اذن عیادت نمی‌داد، اما سرانجام آنان بر بستر فاطمه (علیها السلام) حاضر گشتند. فاطمه (علیها السلام) در این هنگام، این کلام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را که فرموده بود: "هر کس فاطمه را به غصب در آورد من را آزرده و هر که او را راضی نماید مرا راضی نموده"، به آنان یادآوری نمود. ابابکر و عمر نیز صدق این کلام و انتساب آن به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را تأیید نمودند. سرانجام فاطمه (علیها السلام)، خدا و ملائکه را شاهد گرفت فرمود: "شما من را به غضب آوردید و هرگز من را راضی ننمودید؛ در نزد پیامبر، شکایت شما دو نفر را خواهم نمود."

 

وصیت

 در ایام بیماری، فاطمه (علیها السلام) روزی امام علی (علیه السلام) را فراخواند و آن حضرت را وصی خویش قرار داد و به آن حضرت وصیت نمود که پس از وفاتش، فاطمه (علیها السلام) را شبانه غسل دهد و شبانه کفن نماید و شبانه دفن کند و احدی از کسانی که در حق او ستم روا داشته‌اند، در مراسم تدفین و نماز خواندن بر جنازه او حاضر نباشند.

 

شهادت

 سرانجام روز سوم جمادی الثانی سال یازدهم هجری فرا رسید. فاطمه (علیها السلام) آب طلب نموده و بوسیله آن بدن مطهر خویش را شستشو داد و غسل نمود. سپس جامه‌ای نو پوشید و در بستر خوابید و پارچه‌ای سفید به روی خود کشید؛ چیزی نگذشت که دخت پیامبر، بر اثر حوادث ناشی از هجوم به خانه ایشان، دنیا را ترک نموده و به شهادت رسید؛ در حالیکه از عمر مبارکش بنا بر مشهور، 18 سال بیشتر نمی‌گذشت و بنا بر مشهور تنها 95 روز پس از رسول خدا در این دنیا زندگی نمود.

فاطمه (علیها السلام) در حالی از این دنیا سفر نمود که بنا بر گفته معتبرترین کتب در نزد اهل تسنن و همچنین برترین کتب شیعیان، از ابابکر و عمر خشمگین بود و در اواخر عمر هرگز با آنان سخن نگفت؛ و طبیعی است که دیگر حتی تأسف ابی‌بکر در هنگام مرگ از تعرض به خانه فاطمه (علیها السلام) سودی نخواهد بخشید.

 

تغسیل و تدفین

 مردم مدینه پس از آگاهی از شهادت فاطمه (علیها السلام)، در اطراف خانه آن بزرگوار جمع گشتند و منتظر تشییع و تدفین فاطمه (علیها السلام) بودند؛ اما اعلام شد که تدفین فاطمه (علیها السلام) به تأخیر افتاده است. لذا مردم پراکنده شدند. هنگامی که شب فرا رسید و چشمان مردم به خواب رفت، امام علی (علیه السلام) بنا بر وصیت فاطمه (علیها السلام) و بدور از حضور افراد، به غسل بدن مطهر و رنج دیده همسر خویش پرداخت و سپس او را کفن نمود. هنگامی که از غسل دادن او فارغ شد، به امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) (در حالی که در زمان شهادت مادر هر دو کودک بودند.) امر فرمود: تا عده‌ای از صحابه راستین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را که البته مورد رضایت فاطمه (علیها السلام) بودند، خبر نمایند تا در مراسم تدفین آن بزرگوار شرکت کنند. (و اینان از 7 نفر تجاوز نمی‌کرده‌اند). پس از حضور آنان، امیر مؤمنان بر فاطمه (علیها السلام) نماز گزارد و سپس در میان حزن و اندوه کودکان خردسالش که مخفیانه در فراق مادر جوان خویش گریه می‌نمودند، به تدفین فاطمه (علیها السلام) پرداخت. هنگامی که تدفین فاطمه (علیها السلام) به پایان رسید، رو به سمت مزار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نمود و گفت:

"سلام بر تو ای رسول خدا، از جانب من و از دخترت؛ آن دختری که بر تو و در کنار تو آرمیده است و در زمانی اندک به تو ملحق شده. ای رسول خدا، صبر و شکیبایی‌ام از فراق حبیبه‌ات کم شده، خودداریم در فراق او از بین رفت... ما از خداییم و بسوی او باز می‌گردیم... به زودی دخترت، تو را خبر دهد که چه سان امتت فراهم گردیدند و بر او ستم ورزیدند. سرگذشت را از او بپرس و گزارش را از او بخواه که دیری نگذشته و یاد تو فراموش نگشته..."

امروزه پس از گذشت سالیان متمادی همچنان مزار سرور بانوان جهان مخفی است و کسی از محل آن آگاه نیست. مسلمانان و بخصوص شیعیان در انتظار ظهور امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بزرگترین منجی الهی و یازدهمین فرزند از نسل فاطمه (علیها السلام) در میان ائمه می‌باشند تا او مزار مخفی شده مادر خویش را بر جهانیان آشکار سازد و به ظلم و بی عدالتی در سراسر گیتی، پایان دهد.

 

سخنان فاطمه

 از فاطمه (علیها السلام) سخنان فراوانی بر جای مانده، که پاره‌ای از آنان مستقیماً از او نقل شده است و به نیکی می‌توان گوشه‌ای از علو مقام و ژرفای علم و معرفت او را در این کلمات دریافت و پاره‌ای دیگر نیز بواسطه او، از وجود پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت گشته است که به نوبه خود بیانگر ارتباط نزدیک او با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و عمق درک و فهم فاطمه (علیها السلام) می‌باشد. در این مجال، جهت رعایت اختصار تنها به دو مورد از کلماتی که مستقیماً از فاطمه (علیها السلام) نقل شده اشاره می‌نماییم:

1-      قال مولاتنا فاطمة الزهرا (علیها السلام): "من اصعد الی الله خالص عبادته، اهبط الله عزوجل الیه افضل مصلحته"

فاطمه زهرا (سلام الله علیها) فرمود: "هر کس عبادت خالص خود را به سوی پروردگار بالا بفرستد، خداوند برترین مصلحت خود را به سوی او می‌فرستد."

2-   قال مولاتنا فاطمة الزهرا (علیها السلام) فی قسم من خطبة الفدکیة: "فجعل الله الایمان تطهیراً لکم من الشرک، و الصلوه تنزیها لکم عن الکبر، و الزکاه تزکیه للنفس و نماًء فی الرزق، و الصیام تثبیتاً للإ خلاص، و الحج تشییداً للدین، و العدل تنسیقاً للقلوب، و طاعتنا نظاماً للملة، و اما متنا اماناً من الفرقه، و الجهاد عزا للإسلام، و الصبر معونة علی استیجاب الأجر، و الأمر بالمعروف مصلحة للعامه، و بر الوالدین وقایه من السخط، وصلة الأرحام منماة للعدد، و القصاص حصناً للدماء، و الوفاء بالندر تعریضاً للمغفره، و توفیة المکائیل و الموازین تغییراً للبخس، و النهی عن شرب الخمر تنزیهاً عن الرجس، و اجتناب القذف حجاباً عن اللعنة، و ترک السرقة ایجاباً للعفة، و حرم الله الشرک اخلاصاً له بالربوبیه، فاتقوا الله حق تقاته و لا تموتن الا و انتم مسلمون و اطیعو الله فیما امرکم به و نهاکم عنه فانه" انما یخشی الله من عباده العلماء."

فاطمه زهرا (علیها السلام) در قسمتی از خطبه فدکیه می‌فرمایند: "پس خداوند ایمان را موجب پاکی شما از شرک، نماز را موجب تنزیه و پاکی شما از (آلودگی) تکبر، زکات را باعث تزکیه و طهارت روح و روان و رشد و فزونی در روزی، روزه را موجب پایداری اخلاص، حج را باعث استواری دین، دادگری و عدل را موجب انسجام و تقویت دلها، اطاعت و پیروی از ما را باعث نظم و آسایش ملت، رهبری و پیشوایی ما را موجب امان از جدایی و تفرقه، جهاد را موجب عزت و شکوه اسلام، صبر و پایداری را کمکی بر استحقاق و شایستگی پاداش، امر به معروف را به مصلحت عامه مردم، نیکی به پدر و مادر را سپری از خشم پروردگار، پیوند و پیوستگی با ارحام و خویشاوندان را موجب کثرت جمعیت، قصاص را موجب جلوگیری از خونریزیها، وفا به نذر را موجب قرار گرفتن در معرض آمرزش، پرهیز از کم فروشی را موجب عدم زیان و ورشکستگی، نهی از آشامیدن شراب را به خاطر پاک بودن از پلیدی، دوری جستن از قذف (تهمت ناروای جنسی) را انگیزه‌ای برای جلوگیری از لعن و نفرین، پرهیز از دزدی را موجب حفظ عفت و پاکدامنی قرار داد و خداوند شرک ورزیدن نسبت به خود را از آن جهت حرام فرمود که بندگان در بندگی خود نسبت به ربوبیت او اخلاص پیشه کنند، پس "از خداوند بدان گونه که شایسته است پرهیز داشته باشید و تقوا پیشه کنید و جز درحال مسلمانی از دنیا نروید." و خدا را در آنچه که شما را بدان امر می‌کند و آنچه که نهی می‌کند فرمان برداری کنید. زیرا "تنها بندگان دانا از خداوند خوف و ترس دارند."

 
 

شهید مطهری و نقد مبانی سكولاریسم  

شهید مطهری و نقد مبانی سكولاریسم 
 
 
 
 

 
نويسنده:محمد حسن قدردان قراملکی




 
۴. عقل منبع دینی و فقهی: اهتمام اسلام بر عقل، تنها در ملازمه بین حكم شرع و عقل منحصر نشده، بلكه عقل را به عنوان یكی از منابع چهارگانه در عرض قرآن و سنت به رسمیت شناخته است. استاد شهید در این باره می‏گوید:
«اسلام در اساس قانون‏گذاری، روی عقل تكیه كرده است؛ یعنی عقل را به عنوان یك اصل و به عنوان یك مبدأ برای قانون به رسمیت شناخته است... و این خیلی عجیب به نظر می‏رسد كه در دینی، در مبادی استنباط، عقل را در ردیف كتاب آسمانی قرار بدهند، بگویند این مبادی چهار چیز است و یكی از آن‏ها عقل‏است.» [۵۵]
لازمه در عرض قرآن و سنت قرار دادنِ عقل، عدم تعارض آن سه‏است.
«این اولاً متضمن این مطلب است كه آن دین به تضادی میان عقل و كتاب آسمانی و سنت معتقد نیست و اگر معتقد به این تضاد بود، محال بود كه آن را در عرض این قرار بدهد.» [۵۶]
استاد در ادامه متعرض فروض امكان تعارض عقل و دین می‏شود و تأكید می‏كند كه «نص» قرآن و سنت با حكم قطعی عقل اصلاً تعارض نمی‏كند، امكان تعارض حكم قطعی عقل با ظاهر كتاب و سنت است كه در این فرض به دلیل حكم عقل از ظاهر قرآن و سنت صرف نظر می‏شود. [۵۷]
۵. عدم كفایت عقل: اما بسنده نبودن عقل و اظهار بی‏نیازی از دین در عرصه‏های مختلف؛ از جمله شناخت خداوند (ادعای دئیسم‏ها) و عرصه اجتماع، اقتصاد و حكومت (ادعای سكولارها) از جهاتی قابل نقد است كه اشاره می‏شود:
۵.۱. عدم شناخت مبدأ و معاد: عقل بیشتر انسان‏ها به تنهایی قادر به شناخت خداوند و ایمان به آن نیست، لذا ارسال پیامبران برای بیداری عقل بشر برای شناخت خداوند لازم است. به بیان دیگر، با وجود ارسال ۱۲۴ هزار پیامبر آسمانی، بشریت در شناخت خداوند به نقطه مطلوبی نرسیده است، حال اگر رسول آسمانی نمی‏آمد و بشریت به خودش واگذار می‏شد، وضعیت بشریت به مراتب بدتر از این می‏شد.
اما این ادعا كه بعضی انسان‏های نابغه قادر به شناخت خداوند هستند، باید گفت آنان نیز به صورت كلی و به شكل براهین عقلی قادر بر این امر هستند، اما شناخت كامل خداوند از قبیل صفات جمال و جلال خداوند با بیان پیامبران میسور است.
وانگهی در مسأله آخرت و چگونگی جزئیات آن، عقل ناتوان است و باید تصویر آن را از پیام‏های آسمانی دریافت كرد.
نكته دیگر اینكه عقل به انسان تنها تصورات و تصدیقات صوری و منطقی می‏بخشد، اما اصل ایمان و عشق و محبت به مبدأ و معاد تنها از عهده ادیان و پیامبران آسمانی بر می‏آید. استاد نقش اعتقاد به معاد را ملازم با نیاز به دین و عدم عقل بسندگی می‏داند و در این‏باره‏می‏گوید:
«اگر ما تنها مسأله آخرت را بپذیریم (برزخ و آخرت و این‏ها) بدون شك علم و عقل بشر كافی نیست، برای تحقیق در مسایل آخرت و تشخیص اینكه چه چیزی برای سعادت اخروی نافع است و چه چیزی مضر؛ حتی بشر با علم و عقل خودش اصلا نمی‏تواند پی ببرد به وجود یك‏نشأه‏ای.» [۵۸]
۵.۲. نیاز به دین در اجتماع: مسأله اصلی در عقل بسندگی ادعای استقلال بشریت از ادیان و پیامبران آسمانی در تنظیم امور اجتماعی خودشان است.
استاد مطهری در بررسی این مسأله، از دو رویكرد درون و برون دینی بحث می‏كند:
«آن چیزی كه بیشتر باید رویش بحث كرد، مسأله زندگی اجتماعی است كه آیا واقعاً این زندگی دنیایی بشر نیازی به پیغمبران دارد یا ندارد؟ اولاً ببیینیم خود قرآن چه می‏گوید؟ آیا در قرآن به این مسأله عنایتی هست یا قرآن فقط توجه به عالم آخرت دارد؟»
ما می‏بینیم قرآن تنها مسأله عالم آخرت را بیان نمی‏كند، مسأله زندگی دنیا را هم از نظر هدف انبیا مطرح می‏كند، خیلی واضح و صریح، در آن آیه معروف:
«لَقَدْ أرسلنا رُسُلَنا بالبَیِّنات و أنزلنا معهم الكتاب و المیزان لِیَقُوم الناسُ بِالْقِسْطِ.» [۵۹]
پس معلوم می‏شود قرآن این را یك نیازی دانسته است و برای این اصالتی قائل شده‏است. [۶۰]
استاد مطهری در اثبات برون دینی نیاز به دین و نبوت با بعد اجتماعی انسان تأكید می‏كند كه تبیین آن در نكات ذیل روشن می‏شود:
الف. زندگی اجتماعی خاص انسان: انسان بر خلاف بعضی جانداران، برای تأمین زندگی خود ناچار به تن دادن به زندگی نوعی و اجتماعی است.
«بشر یك موجود خاصی است كه زندگی‏اش باید زندگی اجتماعی باشد؛ یعنی بدون اینكه با یكدیگر زندگی كنند و با یكدیگر ارتباط داشته باشند و زندگی تعاونی داشته باشند، امكان‏پذیر نیست.» [۶۱]
ب. غریزه نفع‏طلبی انسان: اما زندگی اجتماعی انسان مانند بعضی حیوانات غریزی نیست، به گونه‏ای كه از طرف طبیعت و غریزه همه مناصب و مشاغل انسان و چگونگی رفتار وی با دیگران قبلا تعریف و پی‏ریزی شده باشد، بلكه زندگی اجتماعی انسان، تنها در اجتماعی بودن مانند جانداران اجتماعی است. انسان بر خلاف جانداران، دارای نفس مختار است كه منافع و مصالح جامعه و دیگران را به سود خود جلب می‏كند و به اصطلاح غریزه «نفع‏طلبی» در اینان نهفته است.
«بشر به موجب همین كه مختار و آزاد آفریده شده است، امكان تخلف از وظیفه همیشه برایش هست و به حكم این كه غریزه حیات دارد و می‏خواهد زندگی بكند، نفع‏جو آفریده شده و دنبال منفعت خودش هست، این است كه هر فردی آن چیزی كه ابتدائاً در باره آن فكر می‏كند این است كه در اجتماع دنبال هدفهای شخص خودش و فرد خودش برود، نه دنبال مصلحت‏اجتماع.» [۶۲]
ج. عدم تشخیص منافع و مصالح جامعه: نتیجه حس نفع‏طلبی انسان این می‏شود كه همه فكر و همش منافع خودش باشد و اصلاً به فكر منافع دیگران و جامعه نیست، بلكه قادر به درك و شناخت آن نیز نمی‏باشد.
«آن چیزی كه اول بار بشر و برای فكر بشر مطرح است، منفعت فرد است نه مصلحت اجتماع، مصلحت اجتماع را نه خوب تشخیص می‏دهد...» [۶۳]
د. عدم رعایت منافع جامعه: نكته پیشین تأكید داشت كه انسان به شناخت مصالح ومنافع قادر نیست، این نكته تأكید دارد نباید انكار كرد كه در فرض تشخیص، صرف تشخیص كافی نیست، چرا كه به دلیل غریزه نفع‏طلبی، انسان به همه تشخیص خود عمل نمی‏كند و منافع خود را بر دیگران مقدم می‏دارد.
«مصلحت اجتماع را نه خوب تشخیص می‏دهد و نه به فرض تشخیص دادن، رعایت می‏كند. حیوان اجتماعی به حكم غریزه مصلحت اجتماع را تشخیص می‏دهد می‏رود دنبالش و به حكم غریزه آن را اجرا می‏كند.» [۶۴]
ه&#۰۳۹; . نیاز به نبوت در تشخیص و رعایت مصالح جامعه: رهاورد چهار مرحله پیشین این می‏شود كه برای شناخت و رعایت مصالح جامعه - كه سعادت حقیقی انسان در آن تأمین می‏شود - به ادیان و پیامبران آسمانی نیازی هست و گرنه عدالت اجتماعی از بین رفته‏بود.
«بشر در هر دو ناحیه‏[تشخیص و رعایت مصالح جامعه] این نیاز را دارد، نیاز دارد به یك هدایت و رهبری كه او را به سوی مصالح اجتماعی‏اش هدایت و رهبری كند و نیازمند است به یك قوه و قدرتی كه حاكم بر وجودش باشد كه آن قوه حاكم بر وجودش، او را دنبال مصالح اجتماعی بفرستد. می‏گویند [حكما] پیغمبران برای این دو كار آمدند. هم او را به مصالح اجتماعی راهنمایی می‏كنند و هم - كه این دومی شاید بالاتر است - او را موظف می‏كنند، یك قدرتی بر وجودش مسلط می‏كنند به نام» ایمان كه به حكم این قدرت آن مصالح اجتماعی را اجرا می‏كند. [۶۵]
استاد در جای دیگر تأكید دارد كه مقتضای عقل عملی انسان نفع‏طلبی است، پیامبران با نشان دادن منافع و مصالح فراتر از نفع شخصی و مادی، عقل عملی انسان را به سوی رستگاری و سعادت واقعی هدایت می‏كنند. [۶۶]
استاد دلیل عدم قدرت تشخیص مصالح جامعه از سوی عقلای قوم را اختلاف آنان در اصل تفسیر سعادت و مصالح جامعه و عدم ارائه یك برنامه منسجم و متقن ذكر می‏كند:
«بشر هنوز در مسأله سعادت و راهی كه باید برای خوشبختی كامل پیش بگیرد، به توافق نظر نرسیده است، همان اندازه كه علما و فلاسفه در دو هزار و پانصد سال قبل در این زمینه اختلاف نظر داشتند، امروز هم دارند، چرا؟ برای اینكه درون ذرّه شناخته شده است ولی انسان هنوز مجهول و ناشناخته است. طرح و تنظیم برنامه سعادت انسان فرع بر این است كه تمام استعدادها و ظرفیت‌ها و كمالات انسان و تمام خط سیر تكاملی انسان، كه هر دو سر به بی‏نهایت می‏زند، شناخته شود.» [۶۷] ●مبنای پنجم: لیبرالیسم [۶۸]
لیبرال، در لغت به معنای رهایی و آزادی انسان ار هر گونه قید و بند است. انسان لیبرال انسانی است كه آزادی خود را بر همه چیز مقدم می‏دارد و چون بعصی از آموزه‏های دینی، آزادی مطلق انسان را تحدید و تقیید می‏كند، از سوی انسان لیبرال پذیرفتنی نیست.
لیبرالیسم در عرصه‏های مختلف، از جمله عرصه سیاست و اقتصاد، مطرح است و به اعتبار آنها به لیبرالیسم سیاسی و اقتصادی تقسیم می‏شود.
لیبرالیسم سیاسی بر آزادیهای انسان در عرصه اجتماع و سیاست تأكید می‏كند و معتقد است از آنجا كه انسان آزاد آفریده شده، نباید آزادی‏های فردی و اجتماعی او از سوی مكاتب و ادیان تحدید یا سلب گردد. [۶۹]
لیبرالیسم اقتصادی با طرفداری از آزادی‏های انسان در حوزه اقتصاد، در صدد تحصیل منافع اقتصادی انسان است، لذا واژگان دینی؛ مانند «حلال و حرام»، «ربا» و «مالیات شرعی» بی معنا و خردگریز است، همچنین لیبرالیسم اقتصادی بر این باور است كه اكثر ادیان، با دادن وعده‏های ثواب اخروی، متدینان را از فعالیتهای اقتصادی باز می‏دارند. [۷۰]

●بررسی و تحلیل
 

در نقد این مبنا، نكات ذیل لازم به تأمل است.
۱. اسلام دین آزادی: لیبرالیسم بر آزادی فرد تأكید دارد، در حالی كه اسلام از چهارده سده پیش، حقوق و آزادی‏های فرد به عنوان یك آموزه دینی دفاع كرده است.
«روح آزادی خواهی و حریت در تمام دستورات اسلامی به چشم می‏خورد. در تاریخ اسلام با مظاهری روبرو می‏شویم كه گویی به قرن هفدهم دوران انقلاب كبیر فرانسه و یا قرن بیستم دوران مكاتب مختلف آزادی خواهی متعلق است». [۷۱]
آزادی انسان در اسلام از شرافت و كرامت ذاتی او در دستگاه خلقت و آفرینش آزاد وی سرچشمه می‏گیرد. استاد با اشاره به وصیت امام علی (ع) به فرزندش حسن (ع) : «وَ لاتَكُنْ عبدَ غیرك و قد جعلك اللهُ حُرّاً» [۷۲] می‏گوید:
«تعالیم لیبرالیستی، در متن تعالیم اسلامی وجود دارد، زیرا این گنجینه عظیم از ارزشهای انسانی در معارف اسلامی نهفته بود.» [۷۳]
«از نظر اسلام، انسانها به حسب گوهر و ذات برابرند، مردم از دو گونه یا چندگونه آفریده نشده‏اند، رنگ، خون، نژاد و قومیت ملاك برتری و تفوق نیست. سید قرشی و سیاه حبشی برابرند. آزادی، دموكراسی و عدالت در اسلام زاده برابری و مساوات انسان‌ها است». [۷۴]
استاد در باره تأكید اسلام بر انواع حقوق و آزادی‏های فرد در عرصه‏های سیاسی، اقتصادی، قضایی و مدنی می‏گوید:
«فرد از نظر اسلام، چه از نظر سیاسی و چه از نظر اقتصادی و چه از نظر قضایی و چه از نظر اجتماعی حقوقی دارد. از نظر سیاسی حق مشورت و حق انتخاب و از نظر اقتصادی حق مالكیت بر محصول كار خود و حق انتخاب معاوضه و مبادله و صدقه و وقف و اجاره و مزارعه و غیره در مایملك شرعی خود دارد و از نظر قضایی حق اقامه دعوی و احقاق حق و حق شهادت و از نظر اجتماعی، حق انتخاب شغل و مسكن و انتخاب رشته تحصیلی و غیره و از نظر خانوادگی حق انتخاب همسر دارد.» [۷۵]
بنابراین، اسلام بر خلاف مسیحیت، دین آزادی است و ناسازگاری مسیحیت با آزادی و رفتار ناشایست كلیسا موجب شد كه لیبرال‌ها میان آزادی و دین، ناسازگاری قائل شوند و برای آزادی، قید دین را بزنند، استاد در این باره می‏نویسد:
«تفتیش عقاید و اختناق و روش ضد آزادی و دموكراسی كلیسا بود كه دنیا را به این حالت كشانید و این سؤال را در برابر خود مطرح كرد كه یا باید خدا را بپذیریم یا دموكراسی را.» [۷۶]
۲. تفاوت آزادی غربی و اسلامی: در نقد حقوق طبیعی رایج در فلسفه غرب، به تفصیل گذشت كه نگاه فلاسفه غرب به حقوق طبیعی، از جمله آزادی، نگاه مادی و محور قراردادن بعد حیوانیت انسان است، در حالی كه اسلام «انسانیت انسان» را محور و مبنای تفسیر حقوق و آزادی‏های انسان قرار داده است و از این منظر به تفسیر آزادی می‏پردازد. رهاورد آن اختلاف، آزادی انسان در دو فلسفه اسلامی و غربی می‏شود. پس آزادی و لیبرالیستی كه استاد از آن جانب‏داری می‏كند، نه معنای غربی آن، كه معنای فلسفی دینی آن است كه توضیحش گذشت. استاد قسم دیگری از آزادی، به نام «آزادی معنوی» را مطرح می‏كند كه آن تنها در ساحت دین جریان دارد. آزادی معنوی، آزادی روح انسان از انواع بند و اسارتهای مادی؛ از قبیل: نفع‏طلبی، جاه‏طلبی، شهوت‏رانی و به بیانی روح انسان در اسارت این زنجیرها قرار نگیرد.
«آزادی معنوی بر خلاف آزادی اجتماعی، آزادی انسان خودش از خودش است. آزادی اجتماعی آزادی انسان است از قید و اسارت افراد دیگر ولی آزادی معنوی نوع خاصی از آزادی است...یعنی نگذارند شرافت انسان، انسانیت انسان به عقل و وجدان انسان، اسیر شهوت انسان بشود. اسیر خشم انسان بشود، اسیر منفعت‏طلبی انسان بشود، این معنای آزادی معنوی است». [۷۷]
به دلیل تفاوت آزادی غربی و اسلامی، استاد میان «آزادی عقیده» و «آزادی تفكر» تفاوت قائل شده و اسلام را طرفدار - نه هر آزادی عقیده باطل، بلكه حامی - آزادی عقیده‏ای می‏داند كه از تفكر و اندیشه صحیح و به اصطلاح از «دلیل» - و نه «علت» - سرچشمه بگیرد. [۷۸] همچنین ایشان در آزادی‏های سیاسی و اجتماعی، به محدودیتهایی قائل است كه تفصیل آن در حوصله این مقال نیست. [۷۹]
حاصل آنكه با توجه به اینكه آیین مقدس اسلام از همان بدو پیدایش خویش به انواع آزادی‏های انسانی اهتمام خاصی را مبذول داشته است، با مسأله آزادی انسان، نه تنها هیچ چالشی ندارد، بلكه خود را از مدافعان تاریخی آن نیز می‏داند، لذا مشكل لیبرالیسم از عدم اهتمام مسیحیت به شرافت و آزادی انسان نشأت گرفته و به آن هم اختصاص‏دارد.
باری، بعضی نكات در لیبرالیسم وجود دارد كه با آموزه‏های اسلامی نیز سازگار است؛ از جمله، آزادی مطلق در عقیده و ارتداد وآزادی جنسی. استاد با پیش كشیدن بحث فلسفی و اینكه منافع ومصالح حقیقی انسان و جامعه با آزادی‏های مطلق همخوانی ندارد، به حل معارضه پرداخته است.
●مبنای ششم: اومانیسم [۸۰]
اصل واژه اومانیسم در لاتین (HOMO)به معنای انسان است. اولین بار در رم، در بحث از انسانیت با عنوان «انسان انسانی» در مقابل «انسان الهی» مورد توجه قرار گرفت.
مطابق این عقیده انسان باید محور و مدار كائنات و كانون توجهات همه مكاتب و برنانه‏های آسمانی و زمینی باشد. بدین سان، اصالت در همه زمینه‏ها از آن انسان و فهم او خواهد بود. رنه گنون از فلاسفه معاصر در باره اومانیست‌ها می‏گوید:
«می‏خواستند همه چیز را به میزان بشری محدود سازند؛ بشری كه خود غایت و نهایت خود قلمداد شده بود.» [۸۱]
ماكیاولی از پیشگامان تز اومانیسم محسوب می‏شود. وی انسان محوری را جایگزین خدامحوری كرد و برای توجیه مبنای خود استدلال می‏كرد: درست است كه هدف سیاست جلب رضایت خداست، اما در حقیقت هر آنچه «بنده خدا» را راضی و خشنود كند، «خدا» را خشنود كرده است. [۸۲]
با این بهانه و مبنا، اعمال سیاست و حكومت نه برای جلب رضایت خدا، بلكه برای جلب رضایت و خشنودی انسان متمركز شد با این ترفند، دین مسیحیت از صحنه سیاست وحكومت در حاشیه قرار گرفت.
اومانیسم به دو طیف متأله و ملحد تقسیم می‏شود؛ هر دو طیف اصالت را از آن انسان می‏دانند، طیف ملحد مانند سارتر، كه معتقدند چون انسان آزاد است و وجود خداوند ملازم با محدودیت خواسته‏های انسانی است پس خدایی وجود ندارد. شهید مطهری در این باره‏می‏گوید:
«ژان پل سارتر در مقابل این‌ها می‏گوید: من به دلیل اینكه انسان آزاد است، می‏گویم پس خدایی نباید وجود داشته باشد، چون اگر خدایی وجود داشته باشد انسان دیگر نمی‏تواند آزادباشد.» [۸۳] انسان محوری تا جایی پیش رفت كه نه تنها منكر دین آسمانی شد، بلكه بشر، مدعی اختراع دین برای خود گردید. اگوست كنت در اواسط قرن نوزدهم دین بشری را عرضه داشت و برای آن مناسك خاص قرار داد. [۸۴]

▪بررسی و تحلیل
 

در تحلیل اومانیسم نكات ذیل قابل تأمل است.
۱. چالش مسیحیت با انسان‏گرایی: یكی از علل مهم ظهور مكتب اومانیسم در غرب، تحقیر انسانیت از سوی مسیحیت تحریف شده و كلیسا بود. مسیحیت با پیش كشیدن آموزه «گناه فطری» بر این باور بود كه همه انسانها به دلیل گناه حضرت آدم در بهشت به گناه آلوده شدند و این گناه آدم به انسان‌ها منتقل می‏شود. [۸۵]
ریشه آموزه مسیحی، مورد انتقاد اندیشمندان؛ مانند روسو قرار گرفت كه با مخالفت شدید كلیسا مواجه شد. اسلام نه تنها مخالف این تفسیر است، بلكه انسان را اشرف مخلوقات و جانشین خداوند در زمین می‏داند و از كرامت ذاتی انسان سخن می‏راند. [۸۶] پس زمینه اومانیسم كه به حاشیه راندن مسیحیت و در مراحل بعد به حذف دین منجر شد، به مسیحیت اختصاص داشته است و چنین بستری در اسلام یافت نمی‏شود.
۲. تفسیر ناصواب از انسان: انسان‏گرایی یا انسان محوری به معنای حقیقی آن، یعنی مقدم دانستن انسانیت انسان، مورد تأیید اسلام است. آرای استاد را كه در صفحات پیش گزارش شد كه انسانیت انسان؛ یعنی جوهر معنوی و قدسی انسان بر لایه بیرونی آن یعنی حیوانیت انسان مقدم است. اما در غرب اومانیسم‏ها همچنین اگزیستانسیالیست‏ها جوهر قدسی انسان را نادیده انگاشتند و مقام انسانیت را به حد یك ماشین و حیوان تنزل دادند؛ كه حاصل آن، نه انسان‏محوری، كه حیوان محوری انسان شده است.
استاد در این باره می‏نویسد:
«انسان از نظر غربی تا حد یك ماشین تنزل كرده و روح و اصالت او مورد انكار واقع شده است. اعتقاد به علت غایی و هدف دانستن طبیعت یك عقیده ارتجاعی تلقی می‏گردد.» [۸۷]
«برای غرب لازم بود، اول در تفسیری كه از انسان می‏كند تجدید نظر به عمل آورد، آنگاه اعلامیه‏های بلند در زمینه حقوق مقدس و فطری بشر صادر كند.» [۸۸]
بر این اساس، اگر ما تفسیر صواب از انسان داشته باشیم، انسان محوری را تنها در تقدم خواسته‏های مادی وی حصر نخواهیم كرد، بلكه انسان محوری در تأمین حقیقی انسان؛ یعنی نیازهای معنوی و سعادت حقیقی او متجلی می‏شود و برای این منظور دین و حاكمیت دینی نه تنها با حقوق و خواسته‏های انسانی متعارض نخواهد بود، بلكه سهم بزرگی در تأمین نیازهای انسان و بالندگی آن خواهد داشت، از این پیوند به ملازمه دین و انسانیت تعبیرمی‏كند. [۸۹]
●مبنای هفتم: تجدد و مدرنیسم [۹۰]
انقلاب صنعتی اروپا، چهره جامعه را متحول كرده بود و همه چیز برای انسان با چهره نوینی ظاهر می‏شد. با پیشرفت حیرت‏انگیز علوم تجربی رنسانس خود را در قله كامیابی نسبت به انسان دوره قبل می‏دید و خود را از تعلقات سنت رها می‏یافت.
تجدد و مدرنیسم، نگاه انسان به دین را متحول می‏كرد، انسان پیشین كه در محرومیت مادی به سر می‏برد. با كامیابی خود در این دنیا، خوشبختی خود را در این دنیا یافت و دیگر به وعده‏های خوشبختی ادیان آسمانی در جهان دیگر بهای لازم را نمی‏داد.
به تعبیر باربور:
«تصور می‏كردند كه علم و پیشرفت مادی، خود به خود خوشبختی و فضیلت به بار می‏آورد، انسان می‏توانست بهشت را برای خود بر روی زمین بسازد.» [۹۱] انسان متجدد خود را به دوره جدید متعلق می‏دانست و لذا به عنوان كالای دوره كهن و ما قبل تجدد می‏نگریست كه در زعم وی، انسان متجدد نباید خود را بدان ملزم نماید. [۹۲]
دئیست‏ها كه پیش‌تر از آن‌ها سخن گفتیم، كه منكر نبوت بودند - با تمسك به دوره تجدد، اصول و عقاید و شعایر دینی را به بهانه اینكه با روحیه جدید نمی‏خواند، مشكوك و بی‏اعتبار نشان دادند. [۹۳]
در جهان اسلام، از جمله ایران نیز تجدد و رونق اقتصادی غرب موجب شد كه بعض روشنفكران به بهانه تجدد، همه الگوهای غربی، از جمله سكولار را در ایران پیاده كنند و بعضاً یگانه نسخه تجدد را پذیرفتن الگوی سكولار معرفی كنند.
استاد در این باره می‏گوید:
«برخی روشنفكران مسلمان را معتقد ساخت كه اگر شرقی می‏خواهد متمدن شود، باید از فرق سر تا ناخن پا فرنگی شود، خطش خط فرنگی، زبانش زبان فرنگی، طرز لباس پوشیدنش همان طرز لباس پوشیدن فرنگی، آدابش، مراسمش، تشریفاتش، ادبیاتش، عقایدش، فلسفه‏اش، هنرش، اخلاقش، همه فرنگی شود.» [۹۴]

●تحلیل و بررسی
 

در تحلیل این رویكرد، نكات زیر قابل توجه است:
۱. سازگاری اسلام با تجدد و مدرنیسم: در تحلیل پدیده اجتماعی تجدد و مدرنیسم باید گفت اسلام به صرف امر نو و جدید بودن یك شی‏ء مخالفت نمی‏كند، اگر امر جدید به نفع و مصلحت انسان باشد، از باب علم‏گرایی و آبادكردن زمین - كه خواسته قرآن است - [۹۵] امر مطلوب است. اینكه سنت و فرهنگ كهن جای خود را به فرهنگ و مدل جدید بدهد، نفس این پدیده بدون اشكال است؛ چرا كه مبارزه با هر نوع امر جدید، مسلك طیف قشری‏گرای «خوارج» در تاریخ اسلام است كه با روح اسلام ناسازگار است. استاد در این باره‏می‏نویسد:
«همواره عده‏ای خارجی مسلك بوده و هستند كه شعارشان مبارزه با هر شی‏ء جدید است - حتی وسایل زندگی را كه گفتیم هیچ وسیله مادی و شكل ظاهری در اسلام رنگ تقدس ندارد - به آن رنگ تقدس می‏دهند و استفاده از هر وسیله نو را كفر و زندقه می‏پندارند.» [۹۶]
استاد در جای دیگر میان بدعت و نوآوری در دین و امور زندگی تفاوت قائل شده و تصریح می‏كند كه نوآوری و بدعت تنها در دین حرام است:
«نوآوری در غیر امر دین عیبی ندارد. كسی در شعر می‏خواهد نوآور باشد، این مانعی ندارد، كسی در هنر می‏خواهد نوآور باشد، كسی در فلسفه می‏خواهد نوآور باشد، این مانعی‏ندارد.» [۹۷]
استاد تأكید دارد كه وسایل و ابزارهای مادی در اسلام موضوعیت و تقدس ندارند تا اسلام با تحول و تجدد آن‌ها مخالفت كند:
«در اسلام یك وسیله و یا یك شكل ظاهری و مادی نمی‏توان یافت كه جنبه» تقدس داشته باشد تا یك نفر مسلمان خود را موظف بداند آن وسیله و شكل را برای همیشه حفظ كند. [۹۸]
به دیگر سخن، اسلام نه در امور خاص دنیوی مدل خاصی ارائه می‏كند و نه از مد خاص طرفداری یا مخالفت می‏ورزد.
«اسلام نه برای كفش و لباس مد خاصی آورده و نه برای ساختمان‌ها سبك و استیل معینی در نظر گرفته و نه برای تولید و توزیع ابزارهای مخصوص معین كرده است.» [۹۹]
۲. پرهیز از تجدد افراطی: در شماره پیشین گفته شد كه اسلام با اصل تجدد و تحول و تنوع در عرصه‏های دنیوی مخالفتی ندارد، اما باید به این نكته توجه كرد كه تجدد نباید موجب آسیب شود و ضرری را برای مسلمانان و جامعه اسلامی به دنبال داشته باشد، به این گونه كه تجدد یا طرح آموزه و فرهنگ اصیل دینی یا انسانی را به عقب براند. به بهانه تجدد نباید جامعه اسلامی سرمایه‏های اولیه و اصیل خود را از دست دهد، بلكه باید راه اعتدال را بپیماید. با پذیرفتن الگوهای تجدد و تمدن غربی و الگوبرداری از آن، باید از تقلید انحراف‌ها و فرهنگ آسیب‏زای آن خودداری كرد، و به بیانی، نباید در برابر تمدن و تجدد غربی، جامعه اسلامی به حالت خودباختگی و هضم خود در بیگانه ابتلا گردد.
«امااسلام یك چیز دیگر گفته است، گفته شخصیت باختن حرام است، مرعوب دیگران شدن حرام است. تقلید كوركورانه كردن حرام است. هضم شدن و محوشدن در دیگران حرام است. طفیلی گری حرام است. افسون شدن در مقابل بیگانه مانند خرگوشی كه در مقابل مار افسون می‏شود، حرام است. الاغ مرده بیگانه را قاطر پنداشتن حرام است. انحرافات و بدبختی‏های آن‌ها را به نام» پدیده قرن جذب كردن حرام است. اعتقاد به اینكه ایرانی باید جسماً و روحاً وباطناً فرنگی شود، حرام است. [۱۰۰]
استاد در جای دیگر «تجددگرایی افراطی» را از آفات نهضت‌ها ذكر می‏كند. [۱۰۱] ایشان د رموضع دیگر از آن به «تجددزدگی» تعبیر می‏كند. آن را از مظاهر «استعمار فرهنگی» می‏شمارد. [۱۰۲]
۳. سازگاری دیانت و معنویت با تجدد: ادعای مطلق تجددگرایی، ملازم با هر نوع تحول در خواسته‏ها و نیازهای مادی و معنوی انسان است، مدرنیسم تأمین كننده خوشبختی و نیازهای انسان است و همچنین این ادعا كه عصر دیانت منقضی شده و با روحیه انسان ناسازگار است، ادعاهای گزاف، باطل و بدون دلیل است. تبیین مفصل این بحث در این مختصر نمی‏گنجد كه با اشاره می‏گذریم. دین، به خصوص دین اسلام به عنوان آخرین و جاودانه‏ترین دین آسمانی مطابق فطرت انسان است. [۱۰۳] اسلام با شمول خود به مبانی و اصول كلی و فطری نیازهای معنوی و ثابت انسان را پاسخ می‏دهد و با اصل اجتهاد به حل نیازها و مشكلات جزئی و روز انسان می‏پردازد. [۱۰۴]
تجدد و مدرنیسم - كه محصول علوم تجربی است - هر چند نیازهای مادی انسان را رفع می‏كند، اما قادر بر رفع نیازها و مشكلات روحی و معنوی انسان نیست. به تعبیر دیگر، دین دارای آثار و كاركرد خاصی در رفع اضطراب‏های روحی و روانی انسان است كه به هیچ وجه از عهده علم و مدرنیته برنمی‏آید؛ به گونه‏ای كه اگر ما روحیه دیانت و خداگرایی، از جمله اعتقاد به رستاخیز و ثواب و عقاب را از انسان متجدد بگیریم، جهان برای انسان متجدد نه تنها كامروا و بهشت نخواهد بود، بلكه به جهنم تبدیل خواهد شد. تبیین ضرورت دین و فواید آن، در آثار مختلف استاد آمده‏ [۱۰۵] و نگارنده نیز در مجال دیگر به تقریر آن پرداخته‏است. [۱۰۶]
●مبنای هشتم: تجربه دینی
یكی از مبانی سكولاریسم كه مسیحیت را از عرصه اجتماع به شكل فردی و قلبی تنزل داد، رهیافت جدید در تفسیر گوهر دین بود. بنابراین تفسیر، گوهر دین امر قلبی، احساسات درونی و به تعبیر فنی «تجربه دینی» و «مواجهه با امر قدسی» است. رویكرد فردی و روانشناسی به دین از سده‏های هفدهم و هیجدهم شروع شده بود كه از مهم‏ترین طراحان آن، می‏توان ویلیام جیمز و شلایر ماخر را نام برد. [۱۰۷] اختصاص دیانت به تجربه و شهود دین‏داران، نادیده انگاری بُعد معرفتی و در نتیجه قداست زدایی از آموزه‏های دینی است. این قرائت از دین، حتی با دیانت مسیحیت سر ناسازگاری نداشت. چنانكه كاپلستون می‏نویسد:
«پارسا مذهبی (پیتیسم جنبشی بود كه در اواخر قرن هفدهم در كلیسای لوتر پدید آمد، هر چند به حق نمی‏توان گفت كه پارسا مذهبی دین را به احساس صرف تقلیل می‏داد، ولی در هر حال هیچ همدلی با مابعدالطبیعه یا الهیات نداشت، بلكه بر ایمان شخصی و زندگی درونی تأكید می‏ورزید). [۱۰۸] به دلیل هجمه‏های مختلف مخالفان مسیحیت سنتی یه دین و رواج الحاد و بی دینی در جهان غرب، كلیسا به مرور به رویكرد فوق راضی شد؛ چرا كه برای نجات اصل دیانت، به حد اقل آن بسنده كرد؛ لذا در میان طرفداران تجربه گرایان دینی، مسیحیان سنتی متعددی یافت می‏شود.»

▪نقد نظریه
 

۱. عدم سازگاری با اسلام: انحصار دین به امر قلبی و تجربه دینی، اگر با مسیحیت - كه آن فاقد ساحت دنیوی و اجتماعی است - سازگار باشد، با اسلام همخوانی ندارد. اسلام آیین دو ساحتی است؛ یعنی برای دنیا و آخرت مردم آمده و برای هر دو برنامه‏ها و جهات كلی را لحاظ كرده است كه اینجا برای اثبات این مدعا به نكاتی اشاره می‏شود:
۱.۱. تلفیق دین و دنیا: آیین اسلام بر خلاف مسیحیت آیین اجتماعی و دنیوی است؛ به گونه‏ای كه عبادات و آخرت با دنیا مرتبط و تلفیق شده است. استاد در این باره می‏نویسد:
«به این موضوع توجه بفرمایید كه در اسلام چگونه دنیا و آخرت به هم آمیخته است. اسلام غیر از مسیحیت است. در مسیحیت حساب دنیا از حساب آخرت جداست. مسیحیت می‏گوید هر یك از دنیا و آخرت به دنیای جداگانه‏ای تعلق دارد، یا این، یا آن. اما در اسلام این گونه نیست. اسلام آخرت را در متن دنیا و دنیا را در متن آخرت قرار داده است.» [۱۰۹]
۱.۲. آزادی اجتماعی فلسفه بعثت: اسلام دینی است كه یكی از اهداف اصلی نبوت و پیامبران را آزادی مردم از یوغ زنجیر اسارت استعمارگران می‏داند. [۱۱۰]
۱.۳. عدالت اجتماعی فلسفه نبوت: نگرش اسلام نسبت به ساحت‏های دنیوی، جامع نگرانه است، به گونه‏ای كه فلسفه نبوت را تنها قیام بر ضد حاكمان جور و آزادی از بند اسارت ذكر نمی‏كند، بلكه به فكر آینده است؛ به این معنا كه بعد از آزادی باید عدالت اجتماعی برپا گردد. [۱۱۱]
با این سه عنوان و مشاركت دین در عرصه دنیا، چگونه می‏توان اسلام را به یك تجربه دینی و امر قلبی فرد مؤمن منحصر كرد، تفسیر اسلام به امر قلبی، ماهیت و غایت آن را مخدوش می‏كند.
۲. تجربه دینی انكار حقیقت دین: تفسیر گوهر دین به تجربه دینی و امر قلبی اشكال مهم دیگری دارد و آن اینكه تحلیل دین به یك حس درونی فرد و به تعبیر استاد «وجدان شخصی»، به معنای انكار حقیقت و واقعیت دین در هستی و ارجاع آن به یك حس درونی است كه هر كس از آن احساسات مختلفی دارد و آن را ابراز می‏كند. استاد در تبیین این اشكال‏می‏گوید:
«از نظر طرز تفكر بعضی از فلاسفه اروپا، دین و مذهب امری است مربوط به» وجدان شخصی هر فرد؛ یعنی هر فرد در وجدان خودش نیازمند است كه یك سرگرمی به نام مذهب داشته باشد. این مقدارش را قبول كرده‏اند كه انسان نمی‏تواند بدون سرگرمی مذهبی باشد. مسائلی كه مربوط به وجدان شخصی هر فرد است، اصلاً خوب و بد ندارد، راست و دروغ ندارد، حق و باطل ندارد، حق و باطل و راست و دروغش بستگی دارد به پسند شما، هر چه را شما بپسندید آن خوب است. [۱۱۲]
استاد در ادامه به رنگ‌ها و خورش‏ها مثال می‏زند كه پسند و خوب و بد آن امری سلیقه‏ای و ذوقی است، لازمه تفسیر دین به وجدان شخصی، انكار واقعیت دین و لااقل جهل به آن‏است.
«در مسائل مذهبی و دینی، چون آن‌ها [فلاسفه اروپا] نمی‏خواهند به واقعیتی برای دین و نبوت اعتراف كرده باشند و قبول كنند كه واقعاً پیغمبرانی از طرف خدا آمده‏اند و یك راه واقعی برای بشر نشان داده‏اند و سعادت بشر در این است كه آن راه واقعی را طی بكند، می‏گویند: ما نمی‏دانیم واقعیت و ریشه مذهب چیست؟...هر كس به ذوق و سلیقه خودش هر چه انتخاب می‏كند، همان خوب است.» [۱۱۳]
حاصل آنكه اولاً، انحصار گوهر دیانت به: حس درونی و وجدان، با اسلام همخوانی ندارد و ثانیاً اصل این تفسیر اشكال اساسی دارد و پذیرفتن آن با انكار دیانت و لااقل جهل به آن مساوی است.
نكته سوم اینكه مشكل تجربه دینی بیشتر در بستر مسیحیت مطرح بود كه فاقد كتاب اصیل دینی هستند، اما اسلام با «نص محوری» و دارا بودن كتاب اصیل آسمانی، گوهر دین را در آن می‏یابد. اما آنچه در تجربه دینی و قلب انسان اتفاق می‏افتد، آن به ایمان مؤمن‏برمی‏گردد.

پي نوشت ها :
 

[۱]. محقق حوزه و عضو هیئت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه.
[۲]. ر. ک: براین/.ویلسون، فرهنگ و دین، مقاله جدا انگاری دین و دنیا، ص‏۱۲۴، ترجمه بهاء الدین خرمشاهی، طرح نو، تهران، ۱۳۷۴
[۳]. وایتسكر، سكولاریزاسیون چیست؟، مجله نامه فرهنگ، تابستان ۱۳۷۵، ص‏۳۷
[۴]. ر. ک. به: سید محمد نقیب العطاس، اسلام و دنیوی گری، ترجمه احمد آرام، ص‏۱۵، دانشگاه تهران، ۱۳۷۴؛ برای توضیح بیشتر ر. ک. به: اثری از نگارنده، سكولاریزم در مسیحت و اسلام، ص ۱۳ به بعد.
[۵]. نهضت‏های اسلامی در صد ساله اخیر، ص‏۲۶، انتشارات صدرا، قم.
[۶]. همان، ص‏۲۷
[۷]. نظام حقوق زن در اسلام، ص‏۸۸، دفتر انتشارات اسلامی، قم، ۱۳۵۹
[۸]. همان مدرك.
[۹]. «این لغت به همان معنا است كه در بالا گفته شد [سكولاریسم]، هر چند عربی نما است، در لغت نشانه‏ای از آن پیدا نكردیم»، (نهضت‏های اسلامی در صد ساله اخیر، ص‏۲۶ پاورقی)؛ پیرامون انقلاب اسلامی، ص‏۴۱، انتشارات اسلامی، قم، ۱۳۵۹
[۱۰]. ر. ک. به: سكولاریزم در مسیحیت و اسلام، بخش اول.
[۱۱]. مبنای فوق از علل سكولاریزاسیون (فرایند جدایی سیحیان در غرب از كلیسا) است نه از مبانی سكولاریسم به عنوان یك مكتب.
[۱۲]. سیری در نهج البلاغه، صص‏۸۴ و ۸۵
[۱۳]. ر. ک. به: نگارنده، سكولاریسم در مسیحیت و اسلام، صص‏۷۵ - ۸۱
[۱۴]. سیری در نهج البلاغه، ص‏۸۷
[۱۵]. «فقد جعل الله سبحانه لی علیكم حقاً بولایهٔ أمركم و لكم عَلیَّ من الحقّ مثل الذی لی علیكم و الحقّ أوسع الأشیا فی التواصف و اضیقها فی التناصف لا یجری لأحد إلّاجری علیه و لا یجری علیه إلّاجری له»، (نهج البلاغه، خطبه ۲۱۶).
[۱۶]. سیری در نهج البلاغه، ص‏۸۹
[۱۷]. همان مدرك.
[۱۸]. ر. ک. به: نگارنده، حكومت دینی از منظر شهید مطهری، فصل نهم. مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر، تهران، ۱۳۷۹
[۱۹]. ر. ک: پاپكین، كلیات فلسفه، ص‏۱۱۳، ترجمه جلال الدین مجتبوی، انتشارات حكمت، تهران، ۱۳۷۳
[۲۰]. «انسان گذشته یا ما قبل مدرن را می‏توان» انسان مكلف نامید، و در مقابل، انسان جدید را «انسان محق.» زبان دین به خصوص دین اسلام آن چنانكه در قرآن یا روایات تجلّی شده است، بیش از آنكه زبان حق باشد، زبان تكلیف است، عبدالكریم سروش، كیان، شماره ۲۶، معنا و مبنای سكولاریسم، ص‏۹.
[۲۱]. نظام حقوق زن در اسلام، ص‏۱۴۲ و ۱۴۳ و نیز ص‏۱۴۶
[۲۲]. ر. ک: همان، ص‏۱۴۱
[۲۳]. آشنایی با قرآن، ج‏۶، ص‏۱۵۸، انتشارات صدرا، تهران.
[۲۴]. همان، ص ۱۵۹
[۲۵]. پیرامون انقلاب اسلامی، ص‏۷۹ و ۸۰
[۲۶]. همان، صص‏۸۰ و ۸۲
[۲۷]. آشنایی با قرآن، ج‏۶، ص‏۱۶۰
[۲۸]. Scientism.
[۲۹]. ر. ک. به: مقدمه‏ای بر جهان بینی اسلامی، ص‏۱۹ به بعد، انتشارات اسلامی، قم، ۱۳۶۲
[۳۰]. ر. ک. به: ایان باربور، علم و دین، صص‏۴۳، ۲۱۰؛ ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، مركز نشر دانشگاهی، تهران، ۱۳۶۲، جامعه‏شناسی ادیان، ص‏۱۳۲
[۳۱]. ر. ک. به: علم و دین، ص‏۷۲
[۳۲]. ر. ک. به: همان، ص‏۴۹
[۳۳]. ر. ک. به: همان، ص‏۷۸ و نیز: فرهنگ و دین، صص‏۲۲۸ و ۲۸۸؛ جامعه‏شناسی دین، ص‏۳۰؛ جان هیك، فلسفه دین، ص‏۸۴
[۳۴]. ر. ک: عبدالكریم سروش، كیان، شماره ۲۶، ص ۸
[۳۵]. عدل الهی، صص‏۹۶ و ۱۰۲، انتشارات اسلامی، قم، ۱۳۶۱
[۳۶]. احزاب: ۶۲؛ فتح: ۲۳
[۳۷]. عدل الهی، ص ۱۱۰
[۳۸]. مقدمه‏ای بر جهان‏بینی اسلامی، ص‏۱۱۵
[۳۹]. ر. ک. به: ده گفتار، ص‏۱۳۳، انتشارات صدرا، تهران، ۱۳۶۱؛ بیست گفتار، ص‏۲۱۶، انتشارات صدرا، قم،۱۳۵۸
[۴۰]. پیرامون جمهوری اسلامی، ص‏۱۲۷
[۴۱]. اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج‏۱، ۲ و ۳، ص‏۳۸۹، مقاله نهم، انتشارات اسلامی، قم.
[۴۲]. ر. ک. به: همان، صص‏۴۱۱ و ۲۷
[۴۳]. عدل الهی، صص‏۱۱۵ و ۱۱۶
[۴۴]. Rationalism.
[۴۵]. برای توضیح بیشتر ر. ک. به: نگارنده، سكولاریزم در مسیحیت و اسلام، صص‏۴۴ تا ۵۱ و صص‏۵۴ و ۷۵
[۴۶]. ر. ک. به: علم و دین، صص‏۴۹ و ۷۶
[۴۷]. ر. ک. به: همان، ص‏۷۷
[۴۸]. ر. ک. به: همان، ص‏۷۸
[۴۹]. ر. ک. به: همان، ص‏۷۷
[۵۰]. اسلام و مقتضیات زمان، ج ۱، ص ۲۴۷ و ج ۲، ص ۳۷، انتشارات صدرا، تهران، ۱۳۷۷
[۵۱]. آشنایی با قرآن، ج‏۱ و ۲، صص‏۵۸ - ۴۷، انتشارات صدرا، تهران، ۱۳۷۶
[۵۲]. اسلام و مقتضیات زمان، ج‏۱، ص‏۲۴۶
[۵۳]. همان، ص‏۲۴۷ و نیز: ج‏۲، ص‏۴۰
[۵۴]. همان، ج‏۲، ص‏۳
[۵۵]. اسلام و مقتضیات زمان، ج‏۲، ص‏۳۶
[۵۶]. همان، ص‏۳۷
[۵۷]. همان، ص‏۳۸ و ۳۹
[۵۸]. نبوت، ص‏۱۷، انتشارات صدرا، تهران، ۱۳۷۷
[۵۹]. حدید: ۲۵
[۶۰]. نبوت، ص‏۱۷
[۶۱]. نبوت، ص‏۱۸
[۶۲]. همان مدرك.
[۶۳]. همان، ص‏۱۸ و نیز مجموعه مقالات، ص ۷۸، انتشارات اسلامی، قم، ۱۳۶۲
[۶۴]. همان صص‏۱۸ و ۱۹
[۶۵]. همان، ص ۱۹
[۶۶]. همان، ص ۵۴
[۶۷]. مجموعه مقالات، ص ۸۷
[۶۸]. Liberalism
[۶۹]. ر. ک. به آربلاستر، آنتونی، ظهور و سقوط لیبرالیسم غرب، ص‏۱۹ به بعد.
[۷۰]. ر. ک. به ژولین فروند، جامعه‏شناسی ماكس وبر، ص ۱۹۲ و نیز: مجله نامه فرهنگ، شماره ۳، سال ۱۳۷۰، مقاله جامعه‏شناسی دین.
[۷۱]. پیرامون انقلاب اسلامی، ص ۳۲
[۷۲]. نهج‏البلاغه، نامه ۳۱، ش ۸۷
[۷۳]. پیرامون انقلاب اسلامی، ص ۳۴، پاورقی.
[۷۴]. مقدمه‏ای بر جهان‏بینی اسلامی، ص ۲۳۱
[۷۵]. همان، ص ۲۲۵
[۷۶]. فلسفه اخلاق، ص ۱۱۶، بنیاد ۱۵ خرداد، تهران، ۱۳۶۲
[۷۷]. گفتارهای معنوی، صص ۲۲ و ۴۰، انتشارات صدرا، تهران، ۱۳۶۳
[۷۸]. ر. ک. پیرامون انقلاب اسلامی، صص ۷.۶؛ جهاد، صص ۲۱ و ۱۴ و ۶۴ و ۵۴؛ پیرامون جمهوری اسلامی، ص ۹۰؛ آشنایی با قرآن، ج ۳، ص ۲۲۰
[۷۹]. ر. ک. نگارنده، حكومت دینی از منظر شهید مطهری، ص ۱۳۶
[۸۰]. .Hamanism
[۸۱]. نقل از: رضا داوری، مجله حوزه و دانشگاه، شماره ۶ ص ۷۵
[۸۲]. ر. ک. بهاءالدین پازارگاد، تاریخ فلسفه سیاسی، ج ۲، فصل ماكیاولی.
[۸۳]. فلسفه اخلاق، ص ۱۲۲
[۸۴]. گفتارهای معنوی، صص ۳۱۷ و ۳۱۸ و نیز: ویلیام هوردن، راهنمای الهیات پروتستان، ص ۷۴؛ جامعه‏شناسی دین، صص ۴۰ و ۲۸۸
[۸۵]. رومیان، باب ۳، آیه ۲۰ و ۲۴، باب ۱۴۳، آیه ۲، غلاطیان، باب ۳، آیه ۲۲؛ تیماؤس، باب ۱، آیه ۱۵
[۸۶]. ر. ک. به: مقدمه‏ای بر جهان‏بینی اسلامی، صص ۲۴۶-۲۵۱
[۸۷]. نظام حقوق زن در اسلام، ص ۱۳۳
[۸۸]. همان، ص ۱۳۵
[۸۹]. گفتارهای معنوی، ص ۳۲۳
[۹۰]. Modernism.
[۹۱]. علم و دین، ص ۷۹
[۹۲]. ژان پل ویلم، جامعه‏شناسی ادیان، صص ۱۳۲-۱۳۳
[۹۳]. علم و دین، ص ۷۷
[۹۴]. نهضت‏های اسلامی در صد ساله اخیر، ص ۲۵
[۹۵]. جاذبه و دافعه علی (ع)، ص ۱۷۷، انتشارات صدرا، قم، بی‏تا.
[۹۶]. همان.
[۹۷]. سیره نبوی، ص ۶۶، انتشارات اسلامی، قم، ۱۳۶۴، استاد در ادامه تأكید دارد كه اجتهاد در اسلام امر مقبولی است و آن بدعت نیست، بلكه «نو استنباط كردن» است، نه نوآوری، (همان، صص ۶۶ و ۶۷).
[۹۸]. نظام حقوق زن در اسلام، ص ۱۰۰
[۹۹]. همان، صص ۱۰۰،۱۰۱ و ۱۰۵
[۱۰۰]. نظام حقوق زن در اسلام، ص ۱۰۵
[۱۰۱]. نهضت‏های اسلامی در صد ساله اخیر، ص ۸۶. استاد در تعریف تجددگرایی افراطی می‏گوید: «آراستن اسلام به آنچه از اسلام نیست و پیراستن آن از آنچه از اسلام هست، به منظور رنگ زمان زدن و باب طبع زمان كردن»، (همان، ص ۸۸).
[۱۰۲]. ر. ک. به: پیرامون انقلاب اسلامی، ص ۱۲۷
[۱۰۳]. ر. ک. امدادهای غیبی، ص ۳۶، انتشارات دفتر مركزی جهاد سازندگی، تهران، بی‏تا.
[۱۰۴]. ر. ک. به:مقدمه‏ای بر جهان‏بینی اسلامی، ص ۲۲۰؛ اسلام و مقتضیات زمان، ج ۱ و ۲؛ پیرامون انقلاب اسلامی، ص ۷۱؛ نظام حقوق زن در اسلام، ص ۹۹؛ خاتمیت، صص ۱۳۹ و ۱۴۳، صدرا، تهران، ۱۳۶۴
[۱۰۵]. ر. ک. به:بیست گفتار، مقاله فواید و آثار ایمان؛ امدادهای غیبی، صص ۲۸ - ۲۶؛ مقدمه‏ای بر جهان بینی، صص ۱۷۷ و ۲۴
[۱۰۶]. ر. ک. به: نگارنده، فلسفه نیاز به دین و پیامبران، قبسات، شماره‏های ۲۷ و ۲۸
[۱۰۷]. ر. ک. به: فردریك كاپلستون، تاریخ فلسفه، ج ۷، س ۱۵۶، ترجمه داریوش آشوری، انتشارات علمی و فرهنگی و سروش، تهران، ۱۳۷۵
[۱۰۸]. همان، ج ۶، ص ۱۱۹، ترجمه اسماعیل سعادت و منوچهر بزرگمهر، تهران ۱۳۷۲
[۱۰۹]. گفتارهای معنوی، ص ۸۸؛ امدادهای غیبی، ص ۱۳۷؛ نظری به اقتصاد اسلامی، صص ۱۵ و ۱۶، صدرا، تهران، ۱۳۷۷؛ نظام حقوق زن در اسلام، ص ۷۶
[۱۱۰]. گفتارهای معنوی، صص ۱۶ و ۱۸؛ امدادهای غیبی، ص ۱۳۷؛ پیرامون انقلاب اسلامی، صص ۴۹ و ۷۸
[۱۱۱]. مقدمه‏ای بر جهان بینی اسلامی، صص ۵۰، ۴۲۴، ۴۳۸ و ۴۶۹؛ پیرامون انقلاب اسلامی، ص ۱۲۲
[۱۱۲]. پیرامون جمهوری اسلامی، ص ۱۰۵
[۱۱۳]. همان، ص ۱۰۶

اندر حکایت شعیب بن صالح (ویرایش شده)


طي روزهاي اخير، برخي از وبگاه‌نويسان وطني، دست از احتياط كشيده و با ذوق‌زدگي ضمن انتظار مقالاتي متعدد از كشف مصاديق اشخاصي سخن مي‌گويند كه به استناد روايات آخر‌الزمان در سال‌هاي قبل از ظهور كبراي حضرت صاحب‌الزمان (ع) خروج مي‌كنند.
اين مردان، صاحبان پرچم‌هايي هستند كه با خروج خود، زمينه‌هيا ظهور امام را فراهم مي‌سازند و در وقت قيام نيز به عنوان ياران و همراهان، حضرت را در تحقق دولت كريمه‌اش ياري مي‌دهند. در همين عصر از اشخاصي نيز سخن به ميان آمده، همچون سفياني كه روايات حضرات معصومان (ع) از او به نام عثمان بن عنبسه ياد مي‌كنند. شخصي منفي و خونخوار از نوادگان ابوسفيان و معاويه كه پس از خروج از «شام» دست به كشتاري بزرگ مي‌زند و بسياري از شيعيان آل محمد (ص) را از دم تيغ مي‌گذراند. از خروج سفياني به عنوان اولين نشانه حتمي ظهور امام (ع) نام برده شده است.

اگر چه طي سال‌هاي اخير گفت و گو از نشانه‌هيا ظهور، بحران‌هاي آخرالزماني و پرچم‌هاي زمينه‌ساز بال گرفت، ليكن كمتر كسي جرأت مي‌كرد انگشت اشاره به سوي مرداني دراز كرده و آنها را به عنوان مصداق حي و حاضر يماني، خراساني، سفياني يا شعيب بن صالح معرفي كند.

شعيب بن صالح فرمانده رشيدي است كه حسب آنچه در روايات به آنها اشاره شده، در سمت رياست قواي نظامي سيد خراساني، او و ياران ايراني‌اش را در حركت به سوي عراق و سركوبي بخشي از سپاه سفياني و بالاخره، ملاقات با امام زمان (ع) در روزهاي آغازين قيام ياري مي‌دهد.

اين گونه مصداق‌شناسي را در بدو امر مي‌توان حاصل شوق و اشتياق وافر جوانان مؤمني دانست كه كاسه صبرشان لبريز شده و عنان اختيار از كف داده‌اند و بي‌پروا و به استناد برخي روايات و اشارات، مرداني از ايران يا لبنان را به عنوان مصداق اشخاص نام آور عصر ظهور معرفي مي‌كنند.

پيش از آنان نيز برخي سايت‌هاي مذهبي لبناني و عراقي اقدام به معرفي مصاديق اين اشخاص كرده بودند. جز اين در طي سال‌هاي بحراني عراق، گروه‌هايي نيز پرچم بلند كرده و خود را به عنوان سيد حسني و يماني معرفي كرده بودند. به ياد دارم كه در روز عاشوراي سال 1386 ش. يكي از همين خروج كنندگان كه خود را سيد يماني معرفي مي‌كرد، بلوايي به راه انداخت و جماعت بسياري را به خاك و خون كشيد. دست آخر معلوم شد گمارده بيگانگان و دست‌پرورده خوان گسترده سلفي‌هاست.
به جز اينها كه جملگي در داخل جغرافياي اسلامي و عالم شيعي به سر مي‌برند، از اوايل پيروزي انقلاب اسلامي نيز سازمان‌هاي امنيتي «سيا» و «موساد» و «MI6 انگليس» نيز سعي در پي كشف رابطه رهبران مسلمان و شيعي با امام زمان (ع) گذارده بودند. اطلاعات موثقي وجود دارد كه نشان مي‌دهد آنها در بازداشتگاه‌هاي خود، اسيران مسلمان را براي كسب اطلاعات در اين باره شكنجه مي‌كردند. مرحوم شهيد شيخ راغب، يكي از آن مردان بود كه پرده از بازجويي‌هاي خاخام‌هاي يهودي و سعي آنها براي شناسايي امام برداشت.

بسياري از دستگيرشدگان درگيري‌هاي يمن هم در اين باره سخن گفته‌اند و از اين بالاتر اطلاعاتي وجود دارد كه نشان مي‌دهد اشغالگران عراق، برخي چوپانان صحراي عراق را نيز دزديده و به اميد كشف رد و نشان حضرت، به بازداشتگاه برده‌اند.

طي سال‌هيا اخير چندين گروه خبرنگاري نيز از كشورهاي اروپايي براي تهيه گزارش و كسب خبر به «تهران» و «قم» اعزام شدند.

اين همه نشان مي‌دهد كه دو گروه بيگانه و خودي، با دو نيت متفاوت، سعي در شناسايي زود هنگام وقايع و اشخاص موثر در واقعه شريف ظهور داشته و سعي وافري در اين باره كرده‌اند.

شكي نيست كه زمان ظهور از اسرار الهي است و كسي بدان دسترسي ندارد، ضمن آنكه حضرات معصومان (ع) تعيين كننده وقت را كذاب و دروغزن خوانده‌اند.

امام (ع) نيز سرّ خداست و مظهر اسم غيبت خداوند است و خارج از اراده خداوند و ايشان، ديّارالبشري قادري به كشف محل استقرار، زندگي و رفت و آمدشان نيست.

بارها گفته و نوشته‌ام كه اساساً مهدويت در مزره امنيتي‌ترين مباحث و مسائل مسلمانان پيرو اهل بيت (ع) است. از همين جاست كه ورود با امنيتي‌ترين بخش از حيات مستضعفان و آنچه كه خداوند آن را چون سري مكتوم و سر به مهر نگه داشته و بيان حتي حدس و گمان در اين باره حكايت از منتهاي خامي و ناپرهيزي دارد.

خسارات ناشي از ناپرهيزي و ملاحظه نكردن خاستگاه ويژه امنيتي اين امر غير قابل محاسبه است.
از آنجا كه دشمن مسلح از قرون ماضي سر در پي كشف اين راز داشته و مترصد ضربه زدن به كيان شيعيان و از بين بردن همه زمينه‌هيا ظهور كبراي سرّ خدا است اين ناپرهيزي متكي به حدس و گمان و البته گاه طراحي شده از سوي بيگانگان و مغرضان مي‌تواند باعث بروز درگيري ناخواسته شيعه خانه امام زمان (ع) با حاميان سفياني، يعني ائتلاف صليب و صهيون شود. مسلماً همان جماعتي كه روزي به اميد دستيابي به حضرت موسي (ع) جمله زنان حامله را شكم دريدند و براي جلوگيري از تولد مهدي و به قتل رساندن ايشان دو نسل از امامان شيعه را در اردوگاه نظامي سامراء زنداني كردند، براي كشف و شناسايي دوستان امام نيز از هيچ جنايتي دريغ نخواهند ورزيد.

روايتي به اين مضمون از حضرت امام جعفر صادق (ع) موجود است كه ايشان اين كنكاش و بوالفضولي را باعث به تأخير افتادن امر ظهور مقدس اعلام كرده‌اند.

مستضعفان درگير با فقر و تنگنا و حصار، همواره بر لبه تيز بيم و اميد به سر مي‌برند. خبري از احتمال رهايي آنان را برمي‌انگيزد و حادثه‌اي تلخ نيز آنها را مغموم و مأيوس مي‌سازد. اين گونه پيش‌بيني و مصداق‌سازي نا به هنگام و از روي ناپرهيزي، حداقل پيامدش آوار شدن موجي از يأس بر سر مستضعفان است، چه كسي مي‌تواند مصاديق نام برده شده درباره سيد خراساني، شعيب، يماني و سفياني را به طور 100 درصد تعيين و تأييد كنيد؟ قطعاً كسي جز خداوند و حضرت صاحب‌الزمان (ع) قادر به اين امر نيست. چنانچه با گذر ايام و بروز حوادث، اين حدس و گمان اشتباه از آب درآيد يا آنكه به سبب بروز «بداء» كه از ضروريات اعتقادي ماست، واقعه به تعويق افتاد چه كسي حاضر به جبران خسارات ناشي از آوار ياس عمومي مردم مي‌شود؟

چنانچه در زمان و مجالي ديگر، ده، بيست يا سي سال آينده به اذن الهي همه نشانه‌ها و مصاديق واقعي نيز بارز شوند، به مصداق ماجراي چوپان دروغگو، راضي ساختن مردم براي واقعي دانستن و پذيرش واقعه، بسيار سخت و سعب به نظر مي‌آيد. چرا همواره در طريق افراط، مقام و منزلت مرداني را كه دوستشان داريم، تا سر حد مقام قديسان و منجيان فرا مي‌كشيم، در حالي كه طاقت تجربه كمترين لغزش و خطاي آنان را نداريم؟ و در طرفة‌العيني از طريق تفريط، به آنان پشت مي‌كنيم.
اين سخن وجهي ديگر نيز دارد.

مثلث سوم صليب، صهيون و سلفي‌گري، پس از مشاهده خيزش بزرگ مستضعفان و طلب عمومي آنان براي دستيابي به معنا، معنويت، اسلام و رهايي‌بخش آسماني، به اميد كنترل شرايط و هدايت رخدادها در مسير دلخواه خود و به قول خودشان كنترل تاريخ، سناريوي ويژه‌اي را طراحي كردند كه از آن با عنوان پروژه آرمگدون ياد كرده‌ايم.

رسانه‌هاي پرقدرت در كنار هزاران مبلغ ايوانجليك به ياري مردان سياسي و نظامي آمدند تا به گوش مستضعفان غربي نجوا كنند. فصل ظهور دوم حضرت مسيح فرا رسيده است و اين ظهور در گرو حمايت از بني‌آسرائيل و واقعه آرمگدون در «فلسطين اشغالي» است. هم آنان با مستند‌سازي اقوال خود با روايت مجعول توراتي و انجيل، چنين تصويرسازي كردند كه نيروهاي خير و نوراني حمايت كننده از ائتلاف صليب و صهيون خواهند رسيد.

سران اين جريان دريافته بودند كه در فرصت فراهم آمده، براي كنترل شرايط و دستيابي به نظم نوين جهاني، يا همان جهان تك حكومتي مي‌توانند بر بال گرايش‌هاي مذهبي آخرالزماني سوار شده و به اهداف پليد خود دست يابند.

در واقع پروژه آرمگدون از نظر آنها، مجالي براي سركوبي تمامي خيزش‌ها و نهضت‌هاي ضد استعماري و ضد صهيوني فراهم مي‌آورد تا اين بار به نام دين و مسيح و براي هميشه از دست مسلمانان و مستضعفان رهايي يابند.

از دهه‌هاي 80 و 90 ميلادي، هزاران رسانه به طور شبانه‌روزي و به همراه بيش از هشتاد هزار نفر مبلغ ايوانجليك كه با استفاده از همه ابزار تبليغي منابع تحريف شده توراتي و انجيلي، اين امكان را داشتند تا امر را بر ساكنان ساده لوح آمريكايي و انگليسي متشبه ساخته و به حركتي صرفاً شيطاني وجهه‌اي ديني و مذهبي بدهند، همه قواي انساني و مالي را براي حمايت از پروژه آرمگدون و ورود آمريكا به جنگ در عراق و تهديد ايران و حمايت از بني‌اسرائيل اشغالگر وارد كردند تا زمينه‌هاي ظهور دوم مسيح را فراهم كرده باشند.

آنها تنها به شواهدي عيني احتياج داشتند تا از آن به عنوان مصاديقي براي صحت بافته‌هاي ذهني خود استفاده كنند.

ثروت بيكران غرب و رسانه‌هاي پر قدرت پا به پاي دستگاه‌هاي امنيتي اين امكان را داشتند تا مصاديق مورد نياز را ساخته و پرداخته كنند، از اينجا پروژه‌هايي چون واقعه يازده سپتامبر، انفجار مترو در اسپانيا و هجوم بي‌رحمانه مردان دستار بسته طالبان و القاعده با فرماندهي مأمور تربيت شده سيا، يعني اسامه بن لادن ــ به قول سينماگران ــ كليد زده شدند تا همگان بتوانند مصاديق نيروهاي شرور و دجال صت را كه در حال آماده شدن براي حمله نهايي و حضور در آرمگدون بودند، با چشم خود ببينند. شايد بسياري اين خبر را خوانده باشند كه جرج دبليو بوش براي كسب حمايت رئيس جمهور «فرانسه» به آن كشور سفر كرد و با او از قريب‌الوقوع بودن حمله يأجوج و مأجوج و واقعه آرمگدون به گفت‌وگو نشست. رئيس جمهور آمريكا از ژاك شيراك خواسته بود كه با آمريكا و انگليس در حمله به عراق همراه شود تا به حركتي پيش‌دستانه جلوي حمله نيروهاي دجال به فرهنگ و تمدن غربي را سد كند.

ژاك شيراك فرانسوي كه از سخنان بوش سر در نياورده بود، پس از رفتن رئيس جمهور آمريكا از مشاور خود در خواست كرد تا سخنان بوش را تبيين كند و اطلاعاتي را راجع به آخرالزمان و فصل ظهور مسيح (ع) به او بدهد.

سران مجامع مخفي، با شروع موج گرايش‌هاي معنوي و مذهبي در ميان ساكنان غرب و خيزش هاي مذهبي شرق اسلامي ــ به ويژه انقلاب اسلامي ايران ــ دريافته بودند كه زمان اجراي آخرين پرده از نمايش ظهور مسيح و تحقق دولت جهاني بني‌اسرائيل در فلسطين اشغالي فرا رسيد است و تأخير در اجراي پروژه و البته به نام دين و مسيح مي‌تواند همه فرصت‌ها را زا آنها گرفته وش يريني اجراي طرح نظم نوين جهاني را به كامشان تلخ كند.

از اينجا، آنها تنها به كشف برخي قراين و شواهد احتمالي از دشمن فرضي و بزرگ‌نمايي خطرات احتمالي آن خصم براي تمدن غربي و حتي صلح و امنيت جهاني احتياج داشتند. در واقع آنها براي نجات خود از گردابي كه به وجود آمده بود، تنها به يك جنگ فراگير اتمي احتياج داشتند. جنگي كه از شرق اسلامي بر مي‌خيزد.

تنها اين واقعه مي‌توانست تمامي اجزاي پروژه يا سناريوي نوشته شده ايوانجليك‌هيا يهودي و يهوديان صهيونيست مجامع مخفي را نزد مردم واقعي، پيش‌بيني شده كتب مقدس و البته خطرساز و مخوف جلوه دهد تا ساكنان غرب همه توان خود را در كار وارد سازند، بر هرگونه كشتار و جنايت مهر تأييد بزنند و هر تصميمي را پذيرا شوند.

همراهي مردم در اجراي پروژه آرمگدون به منزله تن دادن به نظم نوين جهاني مجامع مخفي و بني‌اسرائيل بود. جهاني كه با مركزيت «اورشليم» شكل مي‌گرفت.

در اثناي اجراي اين پروژه شيطاني بود كه آنها انگشت اشاره به سوي ايرن و مطالعات هسته‌اش دراز كردند آنها در پس نمايش خيمه‌شب‌بازي «طالبان افغانستان» و «القاعده» كه دست ساز خودش بود، به مصداق و نمونه بارزي از دشمنان شرور آخرالزماني شرقي خود دست يافته بودند.

به جز اين شرقي و اسلامي بودن ايران و انقلابي و اصولگرا بودن ايرانيان براي متم ساختن آنها و قرار دادنشان در صف نيروهاي شرور در ميدان آرمگون، كافي بود. بزرگ‌نمايي فعاليت‌هاي هسته‌اي ايرانيان و به چالش كشيدن مذاكرات و صورت جهاني دادن به رؤياپردازي‌ها ــ همچون خطرناك خواندن ايران ــ مي‌توانست تمامي قطعات پازل مورد نياز مستكبران را براي به تصوير در آوردن واقعه آرمگدون فراهم آورد و كار را يكسره كند. مراد اصلي آنها چيزي جز وارد ساختن شرق اسلامي در جنگي فراگير ــ به قول خودشان باز دارنده ــ و از بين بردن همه احتمالاتي كه گمان مي‌رفت باعث در هم پيچيده شدن طومار حيات غرب استكباري شود نبود.

ديويد راكفلر معروف كه ردش را در بسياري از مجامع مخفي مي‌‌توان يافت، در سال 1994 در شوراي تجات «سازمان ملل» گفته بود:

«ما در لبه تغيير و تبديل جهان قرار داريم. آنچه بدان احتياج داريم يك بحران بزرگ است. در اين صورت همه ملت‌ها نظم نوين جهاني را مي‌پذيرند.» (شواليه‌هاي معبد)

آلبرت پايك، ديكتاتور و خونخوار معروف قرن 19 ميلادي و از اعضاي عاليرتبه لژهاي ماسوني ايالات متحده آمريكا نيز در حالي از دنيا رفت كه آرزوي ديدار نظم نوين جهاني را پس از سه جنگ بزرگ جهاني به گور برد. مجسمه او اينك در يكي از ميادين اصلي شهر «واشينگتن» خودنمايي مي‌كند.
بخشي از اهداف كلان ــ نظم نوين جهاني و جهان تك حكومتي بني‌اسرائيل ــ واسپس دو جنگ جهاني طراحي شده مجامع مخفي ماسوني محقق شد و طي آن بخش‌هاي بزرگي از اختيارات ملل مختلف و ساكنان جهان از آنها سلب شد و در اختيار مجامعي قرار گرفت كه به نام و زير لواي سازمان‌هاي جهاني عمل مي‌كردند.

آخرين بخش از اين اختيارات و امكانات، القاي ضرورت تأسيس حكومتي يكپارچه به ذهن مردم جهان و اعلام آن در گروي سومين بحران بزرگ جهاني است.

درست در همين شرايط، اشخاصي دانسته يا ندانسته، با عملكرد و اقوام محاسبه نشده، براي بافته‌هاي ذهني و اوهامات سران مجامع مخفي و سياست‌بازان مأمورين اين مجامع كه بر اريكه قدرت دول آمريكايي و اروپايي تكيه زده‌اند، مستندات و شواهد ارائه مي‌كنند تا آنها بي‌دردسر بتوانند همه قواي پوشيده و فعال جهان را عليه شرق اسلامي و ايران ــ شيعه خانه امام زمان (ع) ــ وارد ميدان كنند.

اين مستند‌سازان چونان طالبان و اعضاي القاعده دست‌ساز و رام مردان سياسي و امنيتي غربي نيستند، ليكن در وجهي ديگر، شواهدي را در اختيار اعوان و انصار شيطان قرار مي‌دهند تا انگيزه‌ها و اهرم‌هاي ائتلاف صليب و صهيون بيش از پيش بر ايران اسلامي فشار آورد. نويسنده به هيچ روي قصد متهم كردن اشخاص حقيقي و حقوقي را ندارد، ليكن شواهد بسياري را مي‌توان ارائه كرد كه طي آنها، حاميان و مجريان جنگ فراگير در شرق اسلامي از اقوال و اعمال نادانسته مردان سياسي مسلمان، نهايت بهره‌برداري را براي به كرسي نشاندن طرح خود داشته‌اند. آنها در پروژه آرمگدون تصويري از صحنه جنگ فراگير در فلسطين اشغالي ارائه مي‌كنند و با برشمردن صف بندي‌ها و نيروهاي دو طرف سعي در محقق جلوه دادن خواست و عمل سران ائتلاف صليب و صهيون و حتي اعلام نتيجه نهايي ماجرا مي‌كردند. آنها از يك سو، ساكنان ساده‌لوح غرب را از اسلام و مسلمانان مي‌ترسانند و از ديگر سو، بستري را فراهم مي‌آورند تا مردان سياسي شرقي و ساكنان شرق اسلامي دست به اعمالي بزنند كه از نظر اين مزوران شيطان‌صفت به عنوان مصداق و سندي براي واقعي جلوه دادن آن سناريو و تهديدها قابل استفاده است. آنها از دجال آخرالزمان و صف‌آرايي نظامي‌اش در فلسطين اشغالي در برابر مسيحيان و بني‌اسرائيل مي‌گويند، آنگاه در ميان مردان سياسي شرقي و مسلمان به دنبال اشخاصي مي‌گردند كه بتوان انگشت اتهام را به سويشان دراز كرد. آنگاه آنها را تهديد كننده مخرب و دشمن فرهنگ و تمدن غربي مي‌خوانند و دستيابي به امنيت و آرامش را در گرو قتل عام آنها اعلام مي‌كنند.

عباراتي مثل اسلام‌هراسي از همين جا سر برآورد.

با اين اوصاف، تنها هوشياري و كياست مردان سرزمين اسلامي و به ويژه علما، سياستمداران و اربابان رسانه‌‌ها و جرايدند كه مي‌توانند مانع از سوء استفاده خصم از اين شرايط شوند. معرفي مصاديق اشخاص ياد شده در روايات و بي‌پروايي در سخن راندن در مجامع، دقيقا همان مستنداتي است كه حاميان پروژه آرمگدون براي واقعي و حتي ديني جلوه دادن دسيسه‌هاي خود بدان احتياج دارند.

كلام آخر آنكه، در عصر غيبت، جملگي ما مكلف به كسب معرفت درباره امام زمان (ع) انتظار و آمادگي و اصلاح‌گري هستيم.

انتظار عملي آگاهانه همراه با آمادگي براي مجاهدت همه‌جانبه در همه حوزه‌هاي اعتقادي، فرهنگي و عملي و اصلاح‌گري فردي و جمعي مطابق نقشه الهي و كلام حضرات معصمومان (ع) است.
هيچ يك از بزرگان ديني همه اعصار تلاش براي ديدار امام، كشف اسرار، مصداق‌سازي به شيوه‌هاي مرسوم و مبتلا به و تبعيت از الگوهاي بيگانگان صليبي و صهيوني در تربيت مناسبات و معاملات را در زمره تكاليف مسلمانان و شيعيان اعلام نكرده‌اند.

اميد مي‌رود كه جملگي ما در زمره منتظران حقيقي و مجاهدان هم عهد در طريق امامت و ولايت به شمار آييم.

نويسنده: اسماعيل شفيعي سروستاني، سردبير نشريه موعود

دنيا در كلام اميرالمومنين ﴿عليه السلام﴾

«خُذ مِن الدُّنیا ما أَتاکَ، و تَوَلَّ عمَّا تَولّى عنک، فإن أنت لم تَفعل
فأجمِل فى الطَّلَب.»(نهج البلاغه، حکمت ۳۹۳)


از دنیا همان قدر بگیر که به تو مي‌رسد و آنچه از تو رو گرداند، نادیده
بگیر و اگر نمي‌توانى چنین باشى لااقل خواسته‌ات را کمتر کن.




«إذا أقبلت الدّنیا على أحدٍ أعارته محاسن غیره، و اذا أدبرت عنه سلبته
محاسن نفسه.»(مروج الذهب، ج ۳، ص ۴۳۴)


اگر دنیا به کسى رو کند، خوبیهاى دیگران را به طور موقت به او مي‌دهد،
و زمانى که به کسى پشت کند، امتیازات و نیکیهاى خود او را هم از او مى‏گیرد.




«مَن طَلَبَ الدُّنیا طَلَبهُ المَوت حتّى یُخرِجَه عَنها، وَ مَن طلب الآخره طلبته
الدّنیا حتّى یستوفى رزقه منها.». (العقد الفرید، ج ۳، ص ۱۵۷)


آن که دنبال دنیا رود، مرگ دنبالش مي‌رود تا او را از دنیا ببرد و آن كس
که طالب آخرت است، دنیا در طلبش مي‌رود تا رزقش را به او برساند.




«لایترک الناس شیئاً من أمر دینهم لاستصلاح دنیاهم الّا فتح اللّه علیهم
ما هو أضرّ منه.»(نهج البلاغه، حکمت ۱۰۶)


مردم چیزى از امور دینشان را به نفع دنیایشان ترک نمي‌کنند، مگر آن
که خداوند زیان‌بارتر از آن را به رویشان خواهد گشود.




«من أصبح على الدّنیا حزیناً فقد أصبح لقضاء اللّه ساخطاً…و من لهج قلبه
بحبّ الدنیا التاط قلبه منها بثلاثٍ: همّ لا یغبّه، و حرص لا یترکه ، و أملٍ لا
یدرکه.»(تذکره الخواص، ص ۱۴۴)


کسى که به خاطر دنیا اندوهگین باشد، از قضا و قدر الهى ناخشنود است…
و آن که دلش با دوستى دنیا پیوند خورده باشد، قلبش به سه چیز آلوده گردد:
اندوهى که از او جدا نشود، حرصى که او را ترک نگوید و آرزویى که هیچگاه به
آن نخواهد رسید.




«مثلُ الدُّنیا کَمَثَل الحَیَّهِ ، لَیِّنٌ مَسُّها ، وَ السَّمُّ الناقِعُ فى جَوفِها ، یَهوى إلیها
الغِرُّ الجاهل ، و یَحذَرُها ذواللُّب العاقِل.» (نهج البلاغه، حکمت ۱۱۹)


دنیا همانند مار است ، لمس کردن آن ، نرم و ملایم است اما درونش
از زهر آکنده است، لذا فریب خورده نادان به آن میل پیدا مي‌کند و هوشیار عاقل از آن
حذر مى‏کند.




«احذروا الدّنیا فإنّها غذّارهٌ غرّارهٌ خدوعٌ، معطیهٌ منوعٌ، ملبسهٌ نزوع، لایدوم
رخاؤها، ولا ینقضى عناؤها، و لا یرکد بلاؤها.». (همان، خطبه ۲۲۰)


از زرق و برق دنیا بر حذر باشید که دنیا خیانتکارى است فریبنده و نیرنگ‌باز،
بخشنده‏اى است منع کننده، پوشنده‏اى است برهنه سازنده ، آرامش آن بى‌دوام ، مشکلاتش
بى‌پایان، و بلاهایش قطع ناشدنى است.




«مَن کانَتِ الدُّنیا هَمَّهُ کَثُرَ فى القیامهِ غَمُّه.» (شرح ابن ابى الحدید، ج ۲۰، ص ۲۱۱)

کسى که دنیا همتش باشد در قیامت اندوهش بسیار گردد.



«مَن کانَتِ الدُّنیا هَمَّهُ اشتدّت حَسرَتُهُ عِندَ فِراقِها.» (مستدرک نهج البلاغه، ص ۱۶۵)

آن که دنیا همتش باشد به هنگام جدایى از آن، حسرتش شدید خواهد بود.



«الدُّنیا سَمٌّ یَأکُلُهُ مَن لا یَعرِفُه.»(غررالحکم، ج ۱، ص ۶۹)

دنیا، زهرى کشنده است هر که نشناسدش آن را مى‏خورد.



«المَغبُونُ مَن شَغَلَ بِالدُّنیا، وَفاتَه حَظُّهُ مِن الآخره.»(همان، ص ۱۰۶)

زیانکار کسى است که سرگرم دنیا شده و بهره‏اش از آخرت از
دستش رفته است.






«إیّاک و الوَلَهَ بالدُّنیا، فإنّها تُورِثُکَ الشَّقاءَ وَ البَلاء، و تَحدُوک على بَیعِ البَقاءِ
بالفَناء.» (نهج البلاغه، خطبه ۲۸)


بر تو باد به دورى از شیفتگى به دنیا، زیرا که تو را به بدبختى و گرفتارى
مى‏اندازد و تو را به طرف فروختن آخرت به سراى نیستى مى‏راند.

نخستين منزل از جهان ابديت

نخستين منزل از جهان ابديت

 واحد دین واندیشه تبیان زنجان-

بيانى كه از طريق ظاهر سرچشمه مى ‏گيرد خداى متعال را فرمانرواى على الاطلاق جهان آفرينش معرفى مى ‏كند كه سراسر جهان ملك اوست، خداوند جهان فرشتگان بسيار بيرون از شمار آفريد كه فرمانبران و مجريان اوامرى هستند كه به هر سوى جهان صادر مى ‏فرمايد و هر بخش از آفرينش و نظام آن ارتباط به گروه خاصى از فرشتگان دارد كه موكل آن بخش هستند.

نوع انسان از آفريدگان و بندگان او هستند كه بايد از اوامر و نواهى او پيروى و فرمانبردارى كنند و پيغمبران حاملان پيامها و آورنده شرايع و قوانين او هستند كه به سوى مردم فرستاده و جريان آنها را خواسته است.خداى متعال از اين روى كه به ايمان و اطاعت، وعده ثواب و پاداش نيك داده و به كفر و معصيت، وعيد عقاب و سزاى بد داده و چنانكه فرموده، خلف وعده نخواهد نمود و از اين روى كه عادل است و مقتضاى عدل او اين است كه در نشأه ديگرى دو گروه نيكوكاران و بدكاران را كه در اين نشأه، موافق خوبى و بدى خود زندگى نمى‏ كنند از هم جدا كرده خوبان را زندگى خوب و گوارا و بدان را زندگى بد و ناگوار عطا نمايد.

خداى متعال به مقتضاى عدل خود و وعده‏ اى كه فرموده گروه انسان را كه در اين نشأه مى ‏باشند بدون استثنا پس از مرگ دوباره زنده مى‏ كند و به جزئيات اعتقادات و اعمالشان رسيدگى حقيقى مى ‏نمايد و ميان ايشان بحق قضاوت و داورى مى ‏فرمايد و در نتيجه حق هر ذيحق را به وى مى ‏رساند و داد هر مظلومى را از ظالمش مى ‏گيرد و پاداش عمل هر كس را به خودش مى‏ دهد ، گروهى به بهشت جاودان و گروهى به دوزخ جاودان محكوم مى ‏شوند.

اين بيان ظاهرى قرآن كريم است و البته راست و درست مى ‏باشد ولى از موادى كه مولود تفكر اجتماعى انسان است تأليف و تنظيم شده تا فايده ‏اش عمومى ‏تر و شعاع عملش وسيعتر باشد .

كسانى كه در ساحت حقايق جاى پاى و به زبان باطنى قرآن كريم تا اندازه ‏اى آشنايى دارند،از اين بيانات مطالبى مى‏ فهمند كه بسى بالاتر از سطح فهم ساده و همگانى است و قرآن كريم نيز در خلال بيانات روان خود گاهگاهى به آنچه مقصد باطنى اين بيانات است، گوشه‏اى مى ‏زند .

قرآن با اشاره‏ هاى گوناگون خود، اجمالا مى ‏رساند كه جهان ‏آفرينش با همه اجزاى خود كه يكى از آنها انسان است،با سير تكوينى خود (كه پيوسته رو به كمال است) به سوى خدا در حركت است و روزى خواهد رسيد كه به حركت خود خاتمه داده، در برابر عظمت و كبرياى خدايى، انيت و استقلال خود را بكلى از دست مى‏ دهد.

انسان نيز كه يكى از اجزاى جهان و تكامل اختصاصى وى از راه شعور و علم است ، شتابان به سوى خداى خود در حركت مى ‏باشد و روزى كه حركت خود را به آخر رسانيد حقانيت و يگانگى خداى بيگانه را عيانا مشاهده خواهد نمود. او خواهد ديد كه قدرت و ملك و هر صفت كمال در انحصار ذات مقدس خداوندى است و از همين راه حقيقت هر شى‏ء چنانكه هست بر وى مكشوف خواهد شد.

اين نخستين منزل از جهان ابديت است، انسان به واسطه ايمان و عمل صالح در اين جهان ارتباط و اتصال و الفت و انس با خدا و نزديكان او داشته باشد با سعادتى كه هرگز به وصف نمى‏ آيد در جوار خداى پاك و صحبت پاكان عالم بالا بسر مى ‏برد و اگر به واسطه دلبستگى و پايبندى به زندگى اين جهان و لذايذ گذران و بى‏پايه آن از عالم بالا بريده و انس و الفتى به خداى پاك و پاكان درگاهش نداشته باشد گرفتار عذابى دردناك و بدبختى ابدى خواهد شد.

درست است كه اعمال نيك و بد انسان در اين نشأه گذران است و از ميان مى ‏رود ولى صور اعمال نيك و بد در باطن انسان مستقر مى‏شود و هر جا برود همراه اوست و سرمايه زندگى شيرين يا تلخ آينده او مى ‏باشد. مطالب گذشته را مى ‏توان از آيات ذيل استفاده نمود، خداى متعال مى ‏فرمايد: ان الى ربك الرجعى (13)

يعنى: «برگشت مطلقا به سوى خداى توست».

و مى ‏فرمايد : الا الى الله تصير الامور (14)

يعنى: «آگاه باشيد همه امور به سوى خدا بر مى ‏گردد»و مى ‏فرمايد : و الامر يومئذ لله (15)

يعنى:«امروز امر يكسره از آن خداست».

يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى (16)

يعنى:«اى نفس كه اطمينان و آرامش يافته‏اى (با ياد خدا) به سوى خداى خود برگرد، در حالى كه خشنودى و از تو خشنود شده، پس داخل شو در ميان بندگان من و داخل شو در بهشت من».

و در حكايت خطابى كه روز قيامت به بعضى از افراد بشر مى ‏شود مى ‏فرمايد : لقد كنت فى غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد (17)

يعنى:«تو از اينها كه مشاهده مى ‏كنى در غفلت بوده‏اى اينك پرده را از پيش چشمت برداشتيم و در نتيجه چشم تو امروز تيزبين است».

در مورد تأويل قرآن كريم (حقايقى كه قرآن كريم از آنها سرچشمه مى‏ گيرد) مى‏ فرمايد : هل ينظرون الا تأويله يوم يأتى تأويله‏يقول الذين نسوه من قبل قد جاءت رسل ربنا بالحق فهل لنا من شفعاء فيشفعوا لنا او نرد فنعمل غير الذى كنا نعمل قد خسروا انفسهم و ضل عنهم ما كانوا يفترون (18) .

يعنى: «آيا كسانى كه قرآن را نمى‏پذيرند،جز تأويل آن چيزى را منتظرند روزى كه تأويلش مشهود مى ‏شود ، كسانى كه قبلا آن را فراموش كرده‏ اند خواهند گفت : پيغمبران خداى ما،به حق آمدند پس آيا براى ما نيز شفاعت كنندگانى هستند كه براى ما شفاعت كنند يا اينكه برگردانده شويم (به دنيا) و عملى غير از آن عمل كه انجام مى ‏داديم، انجام دهيم ؟ اينان نفسهاى خود را زيان كردند و افترايى كه مى ‏بستند گم نمودند».

و مى ‏فرمايد : يومئذ يوفيهم الله دينهم الحق و يعلمون ان الله هو الحق المبين (19) .

يعنى: «در چنين روزى خدا پاداش واقعى ايشان را مى‏دهد و مى‏دانند كه خدا واقعيتى آشكار و بى‏ پرده است و بس».

و مى‏ فرمايد: يا ايها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه (20) .

يعنى:«اى انسان تو با رنج به سوى خداى خود در كوشش مى ‏باشى پس او را ملاقات خواهى كرد» .

و مى ‏فرمايد: من كان يرجوا لقاء الله فإن اجل الله لآت (21)

يعنى: «هر كه ملاقات خدا را اميدوار باشد موقعى را كه خدابراى ملاقات مقرر فرموده خواهد آمد».

و مى ‏فرمايد: فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربه احدا (22) .

يعنى: «پس هر كه به ملاقت خداى خود اميدوار باشد بايد عمل صالح (كار سزاوار) بكند و در پرستش خداى خود كسى را شريك ننمايد».

و مى ‏فرمايد : يا ايتها النفس المطمئنة ارجعى الى ربك راضية مرضية فادخلى فى عبادى و ادخلى جنتى (23) .

و مى‏ فرمايد : فاذا جاءت الطامة الكبرى يوم يتذكر الإنسان ما سعى و برزت الجحيم لمن يرى فاما من طغى و آثار الحيوة الدنيا فان الجحيم هى المأوى و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنة هى المأوى (24) .

يعنى: «وقتى كه بزرگترين داهيه (روز رستاخيز) رسيد روزى كه انسان هر گونه تلاش و كوشش خود را به ياد مى‏آورد و آتشى كه براى عذاب روشن شده آشكار گرديد، (مردم دو گروه مى‏ شوند) اما كسى كه طغيان نموده و زندگى دنيا را براى خود انتخاب نمود، آتش نامبرده جايگاه اوست و اما كسى كه از مقام خداى خود ترسيده و نفس خود را از هواى دلخواه ناپسند نهى كرد ، بهشت جايگاه اوست و بس».

و در بيان هويت جزاى اعمال مى‏ فرمايد: يا ايها الذين كفروا لا تعتذروا اليوم انما تجزون ما كنتم تعملون (25) . يعنى: «اى كسانى كه كافر شديد اعتذار مجوييد ، امروز (روز رستاخيز) جزايى كه به شما داده مى‏ شود همان خود اعمالى است كه انجام مى‏ داديد».

استمرار و توالى آفرينش

اين جهان آفرينش كه مشهود ماست ، عمر بى ‏پايان ندارد و روزى خواهد رسيد كه بساط اين جهان و جهانيان برچيده شود چنانكه قرآن همين معنا را تأييد مى ‏كند ، خداى متعال مى‏ فرمايد : ما خلقنا السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمى (26) .

يعنى: «نيافريدم آسمانها و زمين و آنچه را كه در ميان آنهاست مگر بحق و اجل معين (براى مدت محدود و معينى كه نام برده شده است) ».

و آيا پيش از پيدايش اين جهان فعلى و نسل موجود انسانى ، جهان ديگرى آفريده شده و انسانى بوده است ؟ آيا پس از بر چيده شدن بساط جهان و جهانيان كه قرآن كريم نيز از آن خبر مى ‏دهد ، جهان ديگرى به وجود خواهد آمد و انسانى آفريده خواهد شد ، پرسشهايى است كه پاسخ صريح آنها را در قرآن كريم نمى ‏توان يافت ، جز اشاراتى،ولى در رواياتى كه از ائمه اهل بيت نقل شده ، به اين پرسشها پاسخ مثبت داده شده است (27)

 

 

امام خمینی(ره) و فلسطین

امام خمینی(ره) و فلسطین


  

  

 

حال به مهم ترین و مفصل ترین بخش مقاله می رسیم که به بیان مواضع قاطع حضرت امام (ره) در مورد فلسطین می پردازد .

«انقلاب اسلامی ایران همچون زلزله ایست که آثار آن بعداً بر اسرائیل وارد خواهد آمد .»

هنگامی که موشه دایان وزیر امور خارجه وقت اسرائیل تنها سه روز پس از پیروزی پیروزی انقلاب اسلامی ، این انقلاب را زلزله ای در موجودیت اسرائیل توصیف می کند ، هیچ تحلیلگری انتفاضه الهام گرفته از جمهوری اسلامی را در دهه های بعد پیش بینی نمی کند . اما بسیاری از تحلیلگران به یاد سخنان ضد صهیونیستی امام خمینی(ره) در 14 سال قبل و تکرار مستمر آن می افتند:

«تمام گرفتاری ما از این اسرائیل است ! اسرائیل هم از امریکاست .»(صحیفه امام ، جلد 1،ص 422، 4آبان 1343،قم)

سال ها تلاش ضد صهیونیستی امام برای روشنگری درباره ماهیت اسرائیل با پیروزی انقلاب اسلامی وارد مرحله عملی می شود . دراولین گام پرچم فلسطین در تهران به اهتزاز در می آید و صدور نفت ایران به اسرائیل کاملاً قطع می شود.

سازش با اسرائیل و دولت های عربی

این فلسطین که اکنون در رأس مصیبتهاست؛ این اختلاف کلمه و سرسپردگیهاى بعضى از سران ممالک اسلامى که با داشتن منابع طبیعى سرشار و ذخایر گرانبها و جمعیت هفتصد میلیونى نتوانسته‏اند دست استعمار و صهیونیسم را از بلاد اسلامى قطع کرده و به نفوذ ایادى آن پایان بخشند؛ این هواهاى نفسانیه و دست نشاندگى بعضى دوَل عربى است که موجب شده جمعیت صد میلیونى عرب نتوانند فلسطین را از چنگال اسرائیل برهانند.(صحیفه امام ، جلد 2، ص 461)

امام خمینی(ره) وحدت را راه نجات فلسطین می دانستند و به بیان توطئه امریکا برای جلوگیری از مجتمع شدن مسلمین پرداختند :

مى بینید که شما در فلسطین یک عده محدودى از این صهیونیستها، از این یهودیها، یک قِسمْ از این اسرائیل، یک عده محدودى اینقدر ممالک عربى را بیش از صد میلیون جمعیت، طورى کرده است که بعضى شان تسلیم او شده‏اند، بعضى شان هم نمى‏توانندهیچ کارى بکنند. الآن چقدر سال است که اسرائیل آمده و غصب کرده است این اراضى فلسطینى‏ها را و این همه جمعیت عرب و ممالک عربى، اینقدر عُرضه نداشته‏اند که این فلسطین را رد بکنند. مى‏گویند امریکا پشت سرش است. خیر، بى عرضه هستید! بى عرضه‏اند. نه این است که امریکا- اگر این قدرت، قدرت صد میلیونى عرب با هم مجتمع بشوند، امریکا هم نمى‏تواند کارى بکند، اروپا هم نمى‏تواند، هیچ جا نمى‏تواند کارى بکند؛ لکن مجتمع نیستند. بله، آنها کارى که مى‏کنند این است که اینها را نگذارند مجتمع بشوند. کارى که آنها مى‏کنند این است که اگر یکوقت استشمام این را کردند که این دوَل عربى مى‏خواهند با هم مجتمع بشوند، یک کارى بکنند بر هم بخورد این اجتماعشان؛ مثلًا رئیس مصر را ببرند به آنجا، رئیس جمهور مصر را ببرند به امریکا و با او قراردادى بکنند، چه بکنند و از یک راهى، او را یک راهى ببرند که دیگران آن راه را ندارند؛ آن یکى را ببرند یک راه دیگرى که آنها آن راه را ندارند. این از کم فهمى ماهاست و از بى‏عرضگى ما مسلمین است که اینطور اسیر هستیم و همه ما در تحت سلطه هستیم، و همه منافعِ شرق را دارند امریکا و شوروى و امثال اینها مى‏برند؛ براى اینکه این قطرات در آنجایى هم که با هم مجتمعند اجتماع نیست.( صحیفه امام، ج‏4،ص237)

امام در 6 فروردین 58 ، ضمن مخالفت با سازش مصر با اسرائیل ، موجی ضد صهیونیستی در ایران و منطقه به راه می اندازند . به دستور امام خمینی رابطه ایران و دولت مصر نیز قطع می شود :

 «این طور خاضع می شوند در مقابل امریکا و بدتر از او  و فجیع تر از او اسرائیل که الان همه جست و خیزهایی که در این ، اکثر این کشورهای اسلامی می شود برای اینکه اسرائیل را به  رسمیت بشناسند و او قرار کمپ دیوید را تحکیمش ببخشند .»

همچنین در پیامی به مسلمانان جهان به مناسبت صلح مصر و اسرائیل می فرمایند:

بسم اللَّه الرحمن الرحیم.

اینجانب بیش از پانزده سال است که خطر اسرائیل غاصب را گوشزد کرده‏ام و به دوَل و ملل عرب این حقیقت را اعلام نموده‏ام. اکنون با طرح استعمارى صلح مصر و اسرائیل، این خطر بیشتر و نزدیکتر و جدیتر شده است. سادات با قبول این صلح، وابستگى خود را به دولت استعمارگر امریکا آشکارتر نمود. از دوست شاه سابق ایران بیش از این نمى‏توان انتظار داشت. ایران خود را همگام با برادران مسلمان کشورهاى عربى دانسته و خود را در تصمیم گیریهاى آنان شریک مى‏داند. ایران صلح سادات و اسرائیل را خیانت به اسلام و مسلمین و برادران عرب مى‏داند و موضعهاى سیاسى کشورهاى مخالف این پیمان را تأیید مى‏کند. (2) والسلام علیکم و رحمة اللَّه.

- 5/1/58.

- روح اللَّه الموسوى الخمینى. (صحیفه امام   ، ج‏6  ، ص 410  )

پانوشت :  قرار کمپ دیوید با حضو انور سادات (رئیس جمهور مصر) و مناخیم بگین(نخست وزیر رژیم اشغالگر قدس) و جیمی کارتر (رئیس جمهور امریکا) به امضا رسید .

امام خمینی تمام گرفتاری هایی که در این مدت طولانی برای برادرهای ما در قدس پیدا شده است را در اثر سهل انگاری روسای عرب بیان کردند.(صحیفه امام ،جلد10،ص284)

امام فرمودند : هیچ ملتی از ملت های اسلامی نیست که موافق با این باشد که نوکر اسرائیل باشد و ذلیل اسرائیل و ذلیل امریکا باشد .

سپس با بیان این که دولت ها در مقابل ملت هیچ کاره اند و نباید از این به بعد این فکر بیاید در سر این حکومت ها که کار با ماست و به ملت ها مربوط نیست ، فرمودند :

باید این دولتها این مطلب را از سر خودشان بیرون کنند که همان‏طور که سابق مى‏کردند حالا باید بکنند؛ یعنى، خودشان را قیم بدانند نسبت به ملتها. یک نفر شیخ یا یک نفر رئیس جمهور یا یک نفر مَلِک- به اصطلاح خودشان- چه حقى دارد که بر یک مملکت حکومت کند و یک مملکتى را بخواهد به مصالح اسرائیل فدا کند؟! باید حکومتها بیدار بشوند! با گذراندن این طرح، گور خودشان را مى‏کَنند. نباید دیگر از این به بعد، این فکر بیاید در سر این حکومتها که کار با ماست و به ملتها مربوط نیست. شما در مقابل ملت هیچ کاره‏اید. ملتها هستند که باید کارها به تصویب آنها برسد. (صحیفه امام، ج‏15، ص: 372)

حضرت روح الله(س) با مطرح کردن این مطلب که کشورهای اسلامی عذری در قبال مسئله فلسطین در پیش خدای تبارک و تعالی ندارند و در بیان قدرتمندی آن ها می فرمایند :

عذر نیست پیش خداى تبارک و تعالى، نه ما معذوریم و نه شما. عذر نیست که ما نداشتیم چیزى، همه چیز دارید. عذر نیست که ما قدرت نداریم، [از] همه قدرتمندتر هستید. وقتى روى هم بایستید، روى هم دست برادرى با هم بدهید، یک قدرت بزرگ جهانى را شما مى‏توانید تحقق بدهید. عذر نیست که ما اسلحه نداریم، سلاحى که شما دارید دنیا ندارد و او سلاح نفت است. دنیا به سلاح شما احتیاج دارد، رگ حیات دنیاست. این سلاحى که خداى تبارک و تعالى به اختیار شما گذاشته است، براى خداى تبارک و تعالى از او استفاده کنید. این قدرتى که خداى تبارک و تعالى در بازوان شما گذاشته است، براى خداى تبارک و تعالى به کار بگیرید.                        (صحیفه امام، ج‏16، ص: 330)

یهود و صهیونیسم

مواضع قاطع امام خمینی(ره) رسانه های صهیونیستی و غربی را به دنبال مسئله کمپ دیوید به اجرای سناروی خاصی می کشاند تا تمام یهودیان جهان را به انقلاب اسلامی بدبین کنند .

امام در 24 اردیبهشت 58 با هوشیاری حساب یهودیان را از صهیونیست ها جدا می کند :

ما مى‏دانیم که حساب جامعه یهود غیر حساب جامعه آنهاست. و ما با آنها مخالف هستیم. و مخالفتمان براى این است که آنها با همه ادیان مخالف هستند. آنها یهودى نیستند. آنها یک مردم سیاسى هستند که به اسم یهودى یک کارهایى را مى‏کنند. و یهودیها هم از آنها متنفر هستند؛ و همه انسانها از آنها باید متنفر باشند .. (صحیفه امام، ج‏7 ،290)

روز قدس

ورود اندیشه امام خمینی(ره) در تعیین روز جهانی قدس به معادله رویارویی با رژیم صهیونیستی ، تحولات جدی در آن ایجاد کرد .

مبارزه مسلمانان و آزادی خواهان جهان با صهیونیسم بین المللی در تاریخ 17 مرداد 58 وارد مرحله جدیدی می شود چرا که امام خمینی در اوج بصیرت استراتژیک با اعلام آخرین جمعه ماه مبارک رمضان به عنوان ، رژیم صهیونیستی و حامی اصلی آن امریکا را در بن بست راهبردی قرار می دهد:

من از عموم مسلمانان جهان و دولتهاى اسلامى مى‏خواهم که براى کوتاه کردن دست این غاصب و پشتیبانان آن به هم بپیوندند. و جمیع مسلمانان جهان را دعوت مى‏کنم آخرین جمعه ماه مبارک رمضان را که از ایام قدر است، و مى‏تواند تعیین کننده سرنوشت مردم فلسطین نیز باشد، به عنوان «روز قدس» انتخاب، و طى مراسمى همبستگى بین المللى مسلمانان را در حمایت از حقوق قانونى مردم مسلمان اعلام نمایند. از خداوند متعال پیروزى مسلمانان را بر اهل کفر خواستارم. والسلام علیکم و رحمة اللَّه و برکاته ..( صحیفه امام ،ج‏9 ،267، زمان: 16 مرداد 1358/13 رمضان 1399)

صهیونیست ها که از تدابیر استراتژیک و تهاجمی امام در تعیین روز قدس وحشت کرده اند توپ خانه رسانه ای خود را علیه امام و ملت ایران به کار می گیرند و تبلیغات وسیعی درباره نغض حقوق بشر در ایران به را می اندازند .

امام خمینی روشنگری می کند :

«اگر در یک محاکمه ای با تمام مقررات صحیح آن یک نفر را اعدام کنند، آن ها می گویند که بچه ها را اعدام کرده اند . این تبلیغات سرتاسر دنیا برای این است که آن ها دستشان از ایران ونفت ایران و ذخائر ایران و سایر چیزها کوتاه شده است . زبانشان باز شده است به هرزه گویی و فحاشی وتهمت .»

امام خمینی به مناسبت دومین سالگرد روز جهانی قدس در پیامی رادیو – تلویزیونی به ملت ایران با لحنی امیدوارانه می فرماید :

خداوند ان شاء اللَّه ما را موفق کند به اینکه یک روزى برویم و در قدس نماز بخوانیم.

امیدوارم که مسلمانها روز قدس را بزرگ بشمارند و در همه ممالک اسلامى، در روز قدس، در روز جمعه آخر ماه مبارک، تظاهر کنند، مجالس داشته باشند، محافل داشته باشند، مسجد داشته باشند، در مساجد فریاد بزنند. وقتى یک میلیارد جمعیت فریاد کرد، اسرائیل نمى‏تواند، از همان فریادش مى‏ترسد (15 مرداد 1359/24 رمضان 1400)

حال به بیان برخی دیگر از سخنان امام در این باره می پردازیم .

امام خمینی روز قدس را روز مقابله مستضعفین با مستکبرین بیان کردند :

«روز قدس» یک روز جهانى است. روزى نیست که فقط اختصاص به قدس داشته باشد. روز مقابله مستضعفین با مستکبرین است. روز مقابله ملتهایى است که در زیر فشار ظلم امریکا و غیر امریکا بودند، در مقابل ابرقدرتهاست. روزى است که باید مستضعفین مجهز بشوند در مقابل مستکبرین، و دماغ مستکبرین را به خاک بمالند.

حضرت امام این روز را روز امتیاز بین منافقین و. متعهدین می دانستند :

روزى است که بین منافقین و متعهدین امتیاز خواهد شد. متعهدین این روز را روز قدس مى‏دانند، و عمل مى‏کنند به آنچه باید بکنند. و منافقین- آنهایى که با ابرقدرتها در زیر پرده آشنایى دارند و با اسرائیل دوستى- در این روز بى‏تفاوت هستند، یا ملتها را نمى‏گذارند که تظاهر کنند.

« روز قدس روزى است که باید سرنوشت ملتهاى مستضعف معلوم شود، باید ملتهاى مستضعف اعلام وجود بکنند در مقابل مستکبرین. باید همانطور که ایران قیام کرد و دماغ مستکبرین را به خاک مالید و خواهد مالید، تمام ملتها قیام کنند و این جُرثومه‏هاى فساد را به زباله دانها بریزند. روز قدس روزى است که باید این دنباله روهاى رژیم سابق در ایران، و آن توطئه چینهاى رژیم فاسد و ابرقدرتها در سایر جاها خصوصاً در لبنان، تکلیف خودشان را بدانند. روزى است که باید همت کنید و همت کنیم که قدس را نجات بدهیم؛ و برادران لبنانى را از این فشارها نجات بدهیم. روزى است که باید تمام مستضعفین را از چنگال مستکبرین بیرون بیاوریم. روزى است که باید جامعه مسلمین‏همه اظهار وجود بکنند و هشدار بدهند به ابرقدرتها و به این تُفاله هایى که مانده است از آنها- چه در ایران و چه در سایر جاها..( صحیفه امام، ج‏9 ، 276 )

امام خمینی در پیام روز قدس خود و در بیدار باش به مسلمین می فرمایند :

روز قدس که همجوار شب قدر است لازم است که در بین مسلمانان احیا شود و مبدأ بیدارى و هوشیارى آنان باشد، و از غفلتهایى که در طول تاریخ خصوصاً سده‏هاى اخیر شده است بیرون آیند تا آن روز هوشیارى و بیدارى از دهها سال ابرقدرتها و منافقان جهان والاتر باشد، و مسلمانان جهان مقدرات خود را خود به دست قدرت خود پى ریزى و پایه گذارى کنند. ... ، و در روز قدس که آخرین روزهاى شهراللَّه اعظم است، سزاوار است که مسلمانان جهان از قید اسارت و بردگى شیاطین بزرگ و ابرقدرتها رها شده و به قدرت لایزال اللَّه بپیوندند و دست جنایتکاران تاریخ را از کشورهاى مستضعفان قطع و رشته طمع آنان را بگسلانند ..

هان‏اى مسلمانان جهان و مستضعفان گیتى، بپاخیزید و مقدرات خود را به دست گیرید. تا کى نشسته‏اید که مقدرات شما را واشنگتن یا مسکو تعیین کنند؟ تا کى باید قدس شما در زیر چکمه تفاله‏هاى امریکا، اسرائیل غاصب پایکوب شود؟ تا کى سرزمین قدس، فلسطین، لبنان و مسلمانان مظلوم آن دیار در زیر سلطه جنایتکاران به سر برند و شما تماشاچى باشید، و بعض حکام خائن شما آتش بیار آنان باشند؟ تا کى قریب یک میلیارد مسلمان در جهان و قریب صد میلیون عرب با کشورهاى وسیع و ذخایر بى‏پایان، شاهد چپاولگریهاى شرق و غرب و ستمگریها و قتل عامهاى غیرانسانى آنان و تفاله‏هاى آنان باشند؟ تا کى تحمل جنایات وحشتناک بر برادران افغانستان و لبنان را نموده و به نداى آنان جواب نمى‏دهند؟ تا کى به جاى مقابله با دشمنان اسلام و براى نجات قدس از اسلحه گرم و قدرت نظامى و الهى غفلت نموده و با کارهاى سیاسى و برخوردهاى سازشکارانه با ابرقدرتها وقت گذرانده و به اسرائیل مهلت جنایتهاى بى‏امان داده و شاهد قتل عامها باید بود؟ آیا سران قوم نمى‏دانند و ندیده‏اند که مذاکرات سیاسى با سیاستمداران قدرتمند و جنایتکاران تاریخ، قدس و فلسطین و لبنان را نجات نخواهد داد و هر روز بر جنایات و ستمگریها افزوده خواهد شد؟. (صحیفه امام، ج‏15 ،ص 59)  

ایشان با بیان این که قدس یک مسئله شخصی نیست و کیک مسئله مخصوص به یک کشور و یا یک مسئله مربوط به مسلمین جهان در عصر حاضر نیست ، مسئله قدس را حادثه ای برای موحدین جهان و مومنان اعصار گذشته و حال و آینده ، از روزی که مسجدالاقصی پایه ریزی شد تا آنگاه که این سیاره در گردش است دانستند .

شهریور 60 ، برخی قلم های ضد ایرانی در مطبوعات منطقه و جهان برای ایجاد تردید در افکار عمومی ، شایعه ارتباط پنهانی ایران و اسرائیل را منتشر می کنند .

رهبر انقلاب دو روز بعد با ارائه شاخصی همیشگی ، نابودی اسرائیل را از اهداف دیرینه خود اعلام می کند و به تحقیر صهیونیسم بین الملل می پردازد :

«ما از اولی که در این امور و در این نهضت وارد شدیم  ، یکی از مسائل مهم ما این بود که اسرائیل باید از بین برود . و آن ها نمی توانند یک همچون مطلب فاسدی را به کرسی بنشانند .ما اسرائیل را قابل آدم نمی دانیم نا این که با او یک ربطی داشته باشیم .»

دو ماه پس از شایعه غربی ها در باره رابطه ایران و اسرائیل و در گرماگرم مقابله ایران با رژیم بعثی ، صدام وحامیان منطقه ایش برای فریب ملت ها، ایرانم را به خرید اسلحه از تلاویو متهم می کنند. این سناریو در طول جنگ تحمیلی چندیدن بار دیگر تکرار می شود و امام(ره) هر بار این توطئه را خنثی می کند :

«اگر اسرائیل انگشتش را به بحر محیط بزند ، نجس می شود . چون این ها احساس کردند می خواهند از باب اینکه من کمک کردم ایران را بدنام کنند . از باب اینکه می داند که موافقت او با ایران بدنام کردن ایران است . خودش هم این را احساس کردد.»

روز قدس وسیله ای برای شناخت دوست و دشمن و شاخصی برای عزت و شرف اسلامی تبدیل شده است . در قدس 64 که صدام با تهدید مستقیم موشک باران راهپیمایی قدس در تهران و دیگر شهرهای ایران ، همسویی خود را با رژیم صهیونیستی و حامی آن امریکا اثبات می کند ، خروش ضد صهیونیستی ملت ایران در بمب باران تهدید های صدام ، جهان  را به اعجاب وا می دارد .

«روز قدس یک دفعه سیلی زد به صورت همه شان و تهدید عملی ای که ملت ایران کرد تمام تحلیل های آن ها را نقش بر آب کرد. این هنر اسلام است از یک طرف و هنر ملت ایران است از طرفی دیگر . » (امام خمینی - خرداد 64)

درود بر قدس و بر مسجدالاقصی . درود بر ملت های بپاخاسته در مقابل اسرائیل جنایتکار : و درود بر مسلمانان و مستضعفان جهان ...  

مبارزه امام با صهیونیسم بهوعیاری برای کشورهای همسایه تبدیل شده است . برخی دولت های مرتجع که ماهیت خود را در پرتو مبارزه امام (ره) در خطر می بینند ، با ژست های ضد صهیونیستی سعی کرده اند اصطلاحاً از قافله عقب نمانند .

«همان هایی که با اسرائیل عقد اخوت هم دارند ، آن ها محکوم می کنند اسرائیل را . لکن یک محکومیتی که با صورت جدی و بر حسب واقع شوخی است . اگر مسلمین نشسته اند که امریکا برای آن ها کاری بکند ، تین غافله تا ابد ننگ خواهد بود .»

سازمان های حامی حقوق بشر

در پاییز 60 اوضاع به گونه ای است که برخی سازمان های حامی حقوق بشر سرانجام در مقابل جنایات اسرائیل در کشتار مردم فلسطین لب به اعتراض باز می کنند .

امام با شناخت دقیق ماهیت این سازمان ها ، ملت ها را به تفکر عمیق درباره پیوند این سازمان ها با نظام سلطه فرا می خواند :

«هیچ کس نباید گمان کند که این دستگاههایى که درست شده است از قبیل سازمانهاى بین المللى، سازمانهاى حقوق بشر و امثال اینها، براى منافع ملتها قدمى بردارند و هیچ وقت گمان نکنید که مخالفت این سازمانها تأثیرى داشته باشد در جنایات اسرائیل و امثال اسرائیل.»( صحیفه امام ،ج‏15، ص438،25 آذر1360)

لبنان

حال به بیان موضع گیری حضرت روح الله(س) در مورد حمله اسرائیل به لبنان می پردازیم :

«ما این دردها را کجا ببریم؟ این مصیبتها را پیش کى طرح کنیم؟ این سکوتهاى مرگبار را، این سکوتهایى که تأیید مى‏کند جنایتکاران را، این سکوتهایى که تشویق مى‏کند ستمکاران را، باید به کى عرضه کنیم، و از کى بخواهیم که عنایت کند و این سکوتها را بشکند؟

جمعیتتان کم است؟ ثروتتان کم است؟ نفتتان ناچیز است؟ زمینهایتان کم است؟ مراکز مهمى که در [مراکز] سوق الجیشى بسیار معتبر است، شما دستتان نیست؟ همه امکانات هست، لکن یک چیز نیست و آن ایمان است. ایمان نیست ..» (صحیفه امام ، ج‏16 ،   ص326 )  

خیال ابلهانه اسرائیل بزرگ

«ما مکرر گفته ایم که اسرائیل –این جرثومه فساد-اکتفا به قدس ، اکتفا به بیت المقدس ، نخواهد کرد . اگر مهلت داده شود تمام دول اسلامی در معرض خطر است .»(صحیفه امام ، ج 9،ص281)

«من کراراً راجع به طمع های اسرائیل تنبه داده ام که اسرائیل اینطور نیست که اکتفا کند به آن زمین هایی که ضصب کرده است.» (صحیفه امامریا، ج 13،ص71)

امام خمینی در پرتو مطالعات و درک عمیق ماهیت رژیم صهیونیستی ، خطر توسعه طلبی اسرائیل را با تمام وجود احساس می کند . رهبر کبیر انقلاب آگاه است که تحقق شعار از نیل تا فرات ، رژیم صهیونیستی را عملاً به دروازه های ایران نزدیک می کند و منافع ملی ایران را مورد تهدید عینی قرار می دهد .

هشدار های امام درباره خطر توسعه طلبی اسرائیل از این زاویه قابل تامل است :

«اسرائیل بزرگ، یعنى از نیل تا فرات، یعنى تمام منطقه‏اى که عرب نشین است، حجاز هم جزء این باید باشد، مصر هم جزء این است، و اینها نشسته‏اند آنجا دارند تماشا مى‏کنند، و عده کثیرشان هم همراهى مى‏کنند، و اسرائیل را مى‏خواهند بشناسند و امثال ذلک ..»( صحیفه امام ، ج‏18 ، ص107)

چرا برای دفاع از مظلومان لبنان از سلاح نفت استفاده نمی کنید ؟                  

دولت های عربی در واکنش به جنایات اسرائیل در حمله سراسری به لبنان در شدید ترین واکنش خود اعلام کردند برای همدردی با ملت لبنان امسال را عید نمی گیرند .

امام با طرح یک سوال جدی در افکار عمومی جهان اسلام مرتجعین منطقه را به چالش می کشاند :

«در لبنان آن آتشی که برافروخته اند . امریکا برافروخت و. برافروخته. و آن لشکر کشی که از طرف امریکا و فرانسه و سایر اذناب آن ها برای یک مشت مظلوم شیعه و مظلوم مسلمان در آن جا انجام می گیرد سایر مسلمین نشستند  و تماشا می کنند . غایت کاری که امسال حکومت ها کردند این بود که عید فطر را عید نگرفتند . کافی ست این؟ در مقابل توپ و تانک عید نگرفتن کار است؟ قدرت ندارید شما . شما نفتتان را اگر ده روز ببندید به روی دنیا ، ئنیا خاضع شما می شود.»

فلسطین در بیان مبارک مقام معظم رهبری  

فلسطین در بیان مبارک مقام معظم رهبری 

 

حضرت آیه الله العظمی خامنه ای مقام معظم رهبری در مورد تاثیر مستقیم امریکا در مسئله فلسطین فرموده اند:

«من صریحا اعلام می کنم هر جوان فلسطینی که به خاک و خون کشیده می شود و هر خانواده فلسطینی که بی سرپرست و متلاشی می شود،رئیس جمهور و دولت امریکا به طور مستقیم در این جرم شریک وسهیم هستند.»

حضرت آیه الله العظمی خامنه ای مقام معظم رهبری طی نطقی درتاریخ دهم خرداد ماه سال 1369 ه.ش در باب سازش با رژیم خاطر نشان فرموده اند:

«.. سکوت و سازش خیانت آلود بسیاری از دولت های عربی و حتی تظاهر بعضی از آنان به بی تفاوتی و عدم حساسیت به سرنوشت فلسطین کار را به جایی رسانده است که دولت غاصب صهیونیست پس از سال هاکتمان و حتی انکار، اکنون دوباره داعیه اسرائیل بزرگ را علنابر زبان می آورد و با بی شرمی و وقاجت نیت پلید غصب سرزمین های جدیدی از میهن راتکرار می کند...»

حضرت آیه الله العظمی خامنه ای نیز مهمترین مسئله جهان اسلام را ضایعه اشغال فلسطین به دست صهیونیست ها مطرح نمودند وفرمودند:

«مسئله فلسطین یک راه حل بیشتر ندارد و آن تشکیل دولت فلسطینی در تمام سرزمین فلسطین است » .

آن مقام با قداست در بخشی از پیامی که در آستانه فرارسیدن حج سال 1411ه. ق خطاب به حجاچ بیت الله الحرام ارسال نمودند، فرمودند:

«مهمترین مسئله امروز مساله فلسطین است که در نیم قرن اخیرهمواره مهمترین مساله جهان اسلام و شاید مهمترین مساله بشریت بوده است، اینجا سخن از محنت و آوارگی و مظلومیت یک ملت است،سخن از غصب یک کشور است، سخن از ایجاد غده ای سرطانی در قلب کشورهای اسلامی... است، سخن از ظلم مستمری است که اکنون دو نسل پی درپی از ملت فلسطین را فراگرفته است » .

حضرت آیه الله خامنه ای درباره الهانم گیری مبارزات مردم فلسطین از انقلاب اسلامی ایران می فرمایند:

«امروز بحمدالله عنصر ایمان و جهاد اسلامی در مبارزات ملت فلسطین در داخل وطن مغصوب زنده شده و به همین جهت معادله قدرت در فلسطین به سود فلسطینیان نسبت به گذشته تغییر کرده است.

محافل سیاسی اعتراف دارند که این جوشش از مسجد شروع شده و هرخانه را به یک مسجد تبدیل کرده است. یکی از نشریات صهیونیستی در نوزدهم بهمن سال 1369 این قیام را الهامی از انقلاب اسلامی ایران ذکر کرده است » .

حضرت آیه الله العظمی خامنه ای در تاریخ 27شهریور 1372 طی بیاناتی امضای سند ننگین سازش با رژیم غاصب صهیونیستی را شدیدامحکوم کرده و در فرازی از سخنان گهربار خویش فرمودند:

«در قضیه فلسطین نماینده فلسطین آن امضاء کننده حقیر، بدنام روسیاه و علی الظاهر فلسطینی(علی الباطنش را خدا می داند)نبوده که برود و یک چیزی را بفروشد، مگر فلسطین عرفات است، عرفات چکاره است که برود فلسطین را با غاصبین آن معامله کند» .

آمریکا و حذف فلسطین

رهبر معظم انقلاب اسلامی، حضرت آیت اللّه خامنه ای، با بینش عمیق خود در مورد مسئله فلسطین، درباره تلاش های مقامات آمریکایی و غاصبان و مزدوران آنها برای پاک کردن صورت مسئله فلسطین، چنین فرمودند: «دستگاه های آمریکا و رئیس جمهور آمریکا، تلاش خودشان را گذاشته اند که مسئله فلسطین را از صورت مسایل دنیای اسلام و خاورمیانه به کلی حذف کنند و اصلاً مسئله ای به نام فلسطین و آرمان فلسطین و نهضت فلسطین دیگر باقی نماند. این یکی از اهداف بسیار مهم آنهاست. هرجا که مبارزه ای با صهیونیست ها و اشغالگران و آدم کشان هست، می خواهند آن را حذف کنند. حالا چنانچه آن را از روی کاغذ حذف کنند، مگر ممکن است انگیزه دفاع از کشور فلسطین و هویت فلسطینی از دل فلسطینی ها برود؟... مگر تا حالا که جوانان مسلمان در انتفاضه فلسطین یا در کشور لبنان به خاطر خدا، به خاطر مسئولیت الهی دفاع از سرزمین اسلامی، جان خودشان را به خطر می انداختند، به خاطر منشور فلسطین این کارها را می کرده اند که حالا اگر شما منشور به اصطلاح ملی فلسطین را دستکاری کردید، آنها دست بردارند؟»

پیام روز قدس

روز قدس، روز فریاد جوانان غیور امت اسلام بر ضد استکبار و غاصبان سرزمین اسلامی است. پیام روز قدس، محو اسرائیل از منطقه است. پیام روز قدس این است که مسلمانان تا نابودی اسرائیل دست از مبارزه و جهاد بر نمی دارند و آماده هر نوع قربانی هستند. بر همین اساس است که مقام معظم رهبری، حضرت آیت اللّه خامنه ای، بر ضرورت مبارزه با رژیم اشغالگر قدس تأکید کرده، چنین فرمودند: «هریک وجب از خاک فلسطین ،یک وجب از خانه مسلمین است. هر حاکمیتی غیر از حاکمیت فلسطین و حاکمیت مسلمین بر کشور فلسطین، حاکمیت غاصب است. حرف، همانی است که امام راحل عظیم الشأن فرمود: اسرائیل بایستی محو بشود. ... بحث، بحث یهودی ستیزی نیست ؛ مسئله، مسئله غصب خانه مسلمین است».


عکسی بی نظیر از خانه خدا

 

»» کرامت امام رضا (ع) به نقل از دکتر محمد اصفهانی

»» کرامت امام رضا (ع) به نقل از دکتر محمد اصفهانی


یکی از کرامات امام رضا (ع)


این ماجرا رو بنده خودم  [محمد اصفهانی] بی واسطه از گوینده آن آقای   « ا.آ » که از خادمین حرم حضرت رضا ع هستند در مشهد مقدس شنیدم  آقای « ا.آ » تعریف کردند :


 کشیک کفشداری داشتم ؛ نوبتِ من شب بود ؛ معمولا بین ما خادمین رسمه که اگه حاجتی یا مشکلی داشته باشیم غذای نوبت کشیکمون رو نذر حضرت رضا ع می کنیم و تقریبا بی استثنا مشکلمون حل میشه و حاجت روا میشیم مگر اینکه چیزی خارج از صلاح و خیر درخواست کنیم تازه همون هم بزودی حکمتش برامون روشن می شه و با این التفات ؛ راضی می شیم . . .  خلاصه ایشون اینطور ادامه دادند :


 اونشب گرسنه بودم . . . از مهمانسرای حضرت ؛ سهم شام ِ کفشداری ِ ما رو آوردن ؛ دوستانم شامشونو خوردن ولی من چون نذر داشتم با شکم گرسنه شامِ داغِ حاضر آماده رو گرفتم دستم و رفتم توی صحن تا بدم به یکی از زایرین که محتاج تر و مستحق تر باشه . . . معمولا هروقت غذا به دست و با لباس خدمت به صحن می رفتم همه میریختن اطرافم که یه تکه از اونو به عنوان تبرک با خودشون ببرن و همیشه غوغایی به پا می شد اما این دفعه هیچکس به طرف من نیومد ! نه ازدحامی نه درخواستی؛ یعنی چه؟ چرا ایندفعه اینجوریه؟چشمم افتاد به یه پیرزن خمیده قامت با یه چادر کهنه ؛ گفتم : خودشه ؛ باید شامو به او بدم و نذرمو ادا کنم اما تا اومدم اقدام کنم با بی اعتنایی از کنارم رد شد و من مثل آدمهای حیرون تا به خودم اومدم دیدم چند متر با من فاصله گرفته و پشت به من داره به راهش ادامه میده و من هم هیچ انگیزه ای ندارم که به طرفش برم!؟ این وضعیت عادی نیست . من بارها اینکارو انجام دادم امشب هیچ اقبال و استقبالی نیست ! تاحالا این وضعو ندیده بودم . دلم گرفت شایدم یه کمی بارونی شدم . . . یا امام رضا ! نکنه از دست من ناراحتین و اصلا دوست ندارین که به درگاهتون عرض حاجت کنم ؟ واینها هم علامتهاشن؟     احساس غربت ؛ محرومیت و تنهایی بدجوری داشت اذیتم می کرد و این فکر که ببینم چه کار کردم که حضرت از این خادم خودشون دلگیر شدن . . . .


توی همین احوال یکدفعه چشمم افتاد به مردی شیک پوش با کت و شلوار اطو کشیده و مرتب که دستِ بچة 9-10 ساله اش رو گرفته بود و داشت از حرم خارج می شد و به صحن میومد ؛ بچه هم لباس مرتبی به تن داشت و سفت و سخت دست بابا رو چسبیده بود . با دیدن اونها بطور عجیب و غریبی حالم دگرگون شد و مثل دفعه های قبل که نذر میکردم اون احساس گرمی و شوق رو به شدت در خودم حس کردم ؛ دیگه از اون غربت و بی اعتناییِ آزاردهنده اثری نبود . . . مثل آهن و آهنربا دارم به طرف این پدر و پسر کشیده می شم بدون اینکه بفهمم چرا؟   به طرفشون راه افتادم ولی اینکار هیچ منطقی نداره ؛ ایناکه مستحق نیستن ! احتمالا توی بهترین هتلهای مشهد اتاق دارن و یه شام مفصل هم انتظارشونو میکشه ؛ اونوقت من شام نذریِ حضرت رو بدم به اینها؟ نه اینها مستحق نیستند . یکدفعه با این افکار به خودم اومدم و دوباره سرِ جام میخکوب شدم . . . ولی انگار مقاومت بی فایدس! بی اختیار و خارج از هر محاسبه و منطقی دارم به طرفشون جذب می شم و دست خودم نیست . . .  بالاخره چند ثانیه بعد دلمو زدم به دریا و راه افتادم و در حالیکه ظرف یکبار مصرف شام روی دستهام بود با احترام بهشون تعارف کردم وگفتم : سلام !  این        شامِ حضرت رضا ع است و منهم از خادمین حرم هستم این مال شماست !!! حالا خودم هم نمیدونم چرا دارم این کارو انجام میدم . . .


مرد شیک پوش با تعجب و بُهت ؛ مدتی به ظرف شام خیره شد و یه دفعه خون دوید توی صورتش ؛ پسرش با خوشحالی گفت : بابا شام ! و پدر بی اختیار زد زیر گریه !! . . .   من مات و مبهوت با نگرانی پرسیدم : چی شده ؟ شما رو ناراحت کردم؟ پدر در حالیکه اشکهاشو از روی صورتش پاک می کرد گفت : خیر آقا ؛ ما از شما خیلی هم متشکریم ! گریه من به خاطر کرامتی است که هم اکنون از این امام بزرگوار دیدم . . .           و چون نمی تونست درست صحبت کنه  با سختی کلمات رو ادا کرد و دیگه گریه امانش نداد . . . چند لحظه به همین ترتیب گذشت ؛ وقتی آرومتر شد گفت : همین الان که توی حرم بودیم داشتیم ضریحو طواف میکردیم که ناگهان دیدم پسرم وسط آن شلوغی و ازدحام خم شد و چیزی از روی زمین برداشت و به دهن گذاشت و خورد . گفتم : چه کار کردی؟ این چی بود که خوردی؟ گفت : یه دونه نخودچی روی زمین افتاده بود برداشتم خوردم . من با عصبانیت دستشو کشیدم و گفتم : چرا اینکارو کردی؟ مگه تو نمی دونی که زمینِ اینجا زیر پای اینهمه زایر از شهرهای مختلف ؛ کثیف می شه و حتما اون نخودچی هم به پای اونا خورده و کثیف شده ؛ اونوقت تو اونو می ذاری توی دهنت و می خوری؟ حساب نمی کنی که هزارتا مرض می گیری؟  پسرم در حالیکه ترسیده بود بغض کرد و گفت : آخه پدر یه عالمه وقته که اینجا هستیم و من گرسنه ام ؛ شما هم که به هتل نمی رین تا شام بخوریم ؛ من خسته شدم . . .


با عصبانیت گفتم : گرسنه ای؟ به ایشان بگو گرسنه ای! . . . و اشاره کردم به ضریح حضرت رضا ع ؛ راستش خودم هم نفهمیدم که چرا در اون لحظه چنین حرفی زدم؟ و پسرم بلافاصله رو به ضریح گفت : ای امام رضا من گرسنه ام ! . . .  وقتی او با صدای بلند رو به ضریح اظهار گرسنگی کرد  از کار خودم خجالت کشیدم و در دلم از امام ع عذرخواهی کردم و از بقیه اعمالی که در حرم داشتم منصرف شدم تا با پسرم به هتل بریم و به او شام بدم . از حرم خارج شدیم که شما رو در صحن دیدم و این شامِ تعارفی حضرت رضا رو . . . حالا نمیدونم حال خودمو چطوری براتون توصیف کنم . ای کاش به پسرم می گفتم چیز دیگری از حضرت    بخواد ؛ و مجددا زد زیر گریه  . . .


آقای « ا.آ» ادامه داد : در حالیکه خودم هم گریه میکردم با خوشحالی شام رو به اون پسر دادم و از اینکه حضرت منو پذیرفتند احساس سرافرازی و سربلندی کردم و البته مشکل بنده نیز به سرعت گره گشایی شد ./



»» نام مهدی(عج) در مسجد و نبی و تحریف و دستکاری آل سعود

»» نام مهدی(عج) در مسجد و نبی و تحریف و دستکاری آل سعود

بر روی سر ِستون‌های گرداگرد حیاط مسجد نام اصحاب خاص و اولاد پیامبر و  نام بعضی صحابه رسول گرامی اسلام (ص)نوشته شده که مربوط به دوران عثمانی است.  نام دوازده امام (ع) نیز در این میان هست . در حیاط دوم مسجد نبوی شریف نام امام زمان (عج) به گونه ای زیبا در کنده کاری وجود داشت که با دقت در آن می شد دید که حاء محمد به یاء مهدی چسبیده و چنین خوانده می شود: »محمد المهدی حی» یعنی محمد که ملقب به مهدی است زنده است .


کلمه محمد المهدی به‌گونه ای نوشته شده بود که در میانه آن کلمه حی پنهان و پیدا بود!




                                             




       وضعیت قبلی کتیبه سرستون


دولت وهابی عربستان جدیداً این کتیبه را دستکاری کرده و بین یاء و میم فاصله انداخته است و به این صورت کلمه حی را از بین برده است.


              عکس از وضعیت فعلی ( تحریف شده)





اما زهی خیال باطل:

یریدون ان یطفئو نور الله بافواههم والله متم نوره ولو کره الکافرون

 


کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل ...... بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید

 



ماجرای پیدا شدن قبر امام علی(ع)  

ماجرای پیدا شدن قبر امام علی(ع)  


دشمنی‌ها از سوی آنان ادامه یافت تا این که عبدالرحمان بن ملجم حضرت علی‌علیه‌السلام را به شهادت رساند، پس از مراسم تشییع و تدفین، ابن ملجم را برای اجرای قصاص به حضور امام مجتبی‌علیه‌السلام آوردند، به حضرت عرض کرد: می‌خواهم در گوش شما آهسته چیزی بگویم؛ امام حسن‌علیه‌السلام پیشنهاد او را رد کرده و فرمود: می‌خواهد گوش مرا به دندان بگیرد؛ ابن ملجم گفت: به خدا قسم! اگر می‌گذاشت گوشش را جدا می‌کردم.


امام علی (ع)

علی چه وصیت می‌کند؟ علی در بستر مرگ افتاده است. دو جریان را در کشوری که پشت سر خود می‌گذارد می‌بیند یکی جریان معاویه و به اصطلاح قاسطین، منافقینی که معاویه در رأس آن‌هاست. و یکی هم جریان خشکه مقدس‌ها، که خود این‌ها با یکدیگر تضاد دارند. حالا اصحاب علی بعد از او چگونه رفتار کنند؟

حضرت فرمود: بعد از من دیگر این‌ها را نکشید. درست است که این‌ها مرا کشتند ولی بعد از من این‌ها را نکشید. چون بعد از من شما هر چه که این‌ها را بکشید به نفع معاویه کار کرده‌اید نه به نفع حق و حقیقت. و معاویه خطرش خطر دیگری است. فرمود: «لا تقتلو الخوارج بعدی فلیس من طلب الحق فاحطاه کمن طلب الباطل فادرکه» خوارج را بعد از من نکشید که آن که حق را می‌خواهد و اشتباه کرده مانند آن که ابتدا باطل را می‌خواسته و به آن رسیده است، نیست. این‌ها احمق و نادان‌اند ولی او از اول دنبال باطل بود و به باطل خودش هم رسید.

علی (ع) از دنیا رفت. او در شهر بزرگی مانند کوفه است غیر از آن عده خوارج نهروانی باقی مردم همه آرزو می‌کنند که در تشییع جنازه علی شرکت کنند بر علی بگریند و زاری کنند. شب بیست و یکم مردم هنوز نمی‌دانند که بر علی چه دارد می‌گذرد. علی بعد از نیمه شب از دنیا رفته است تا علی از دینا می‌رود فوراً همان شبانه فرزندان علی (امام حسن،حسین، محمد بن حنیفه، ابوالفضل االعباس) و عده‌ای از شیعیان خاص که شاید از شش هفت نفر تجاوز نمی‌کردند. محرمانه علی را غسل دادند و کفن کردند و در نقطه‌ای که ظاهراً خود علی قبلاً معین فرموده بود که همین مدفن شریف آن حضرت است و طبق روایات بعضی از انبیای عظام نیز در همین سرزمین مدفون هستند.

حضرت فرمود: بعد از من دیگر این‌ها را نکشید. درست است که این‌ها مرا کشتند ولی بعد از من این‌ها را نکشید. چون بعد از من شما هر چه که این‌ها را بکشید به نفع معاویه کار کرده‌اید نه به نفع حق و حقیقت. و معاویه خطرش خطر دیگری است. فرمود: «لا تقتلو الخوارج بعدی فلیس من طلب الحق فاحطاه کمن طلب الباطل فادرکه» خوارج را بعد از من نکشید که آن که حق را می‌خواهد و اشتباه کرده مانند آن که ابتدا باطل را می‌خواسته و به آن رسیده است، نیست. این‌ها احمق و نادان‌اند ولی او از اول دنبال باطل بود و به باطل خودش هم رسید

در همان تاریکی شب دفن کردند و احدی نفهمید. بعد محل قبر را هم مخفی کردند و به کسی نگفتند فردا مردم فهمیدند که دیشب علی دفن شده محل دفن علی کجاست؟ گفتند لازم نیست کسی بداند و حتی بعضی نوشته‌اند امام حسن (ع) صورت جنازه‌ای را تشکیل دادند و به مدینه فرستادند. که مردم خیال کنند که علی را بردند مدینه دفن کنند. چرا؟ به خاطر همین خوارج برای اینکه اگر این‌ها می‌دانستند علی (ع) را کجا دفن کرده‌اند. به مدفن علی(ع) جسارت کردند.

می‌رفتند نبش قبر می‌کردند و جنازه علی را از قبرش بیرون می‌کشیدند تا خوارج در دنیا بودند و حکومت می‌کردند. غیر از فرزندان علی(ع) (ائمه اطهار) کسی نمی‌دانست علی کجا دفن شده است تا اینکه آن‌ها بعد از حدود صد سال منقرض شدند بنی امنیه هم رفتند دوره بنی‌عباس رسید دیگر مزاحم این جریان نمی‌شدند.

پس این مشکل بزرگ برای علی (ع) منحصر به زمان حیاتش نبود تا صد سال بعد از وفات علی هم قبر علی از ترس این‌ها مخفی بود.

منشأ و بهانه این وقایع در زمان حکومت حضرت علی‌علیه‌السلام و دشمنی‌ها با او، قتل عثمان بود؛ خوارج نهروان جنگ با حضرت علی‌علیه‌السلام را عبادت می‌دانستند و سب و دشمنی حضرت و کشتن کسانی را که منسوب و یا وابسته به امام بودند، در سرلوحه برنامه‌های آنان قرار داشت، چنان که عبدالله بن خبّاب بن ارت را که از اصحاب حضرت بود، با همسرش به شهادت رساندند

چرا قبر علی(ع) در ابتدا مخفی بود ؟

روشن است که عوامل و حوادث گوناگونی موجب عداوت و کینه توزی نسبت به حضرت علی‌علیه‌السلام شده است؛ از آن جمله:

1 - امیرالمؤمنین علیه‌السلام همیشه به حق عمل می‌کرد و عمل به حق در کام بیشتر مردم تلخ بود.

2 - کشتن بسیاری از سران کفر در زمان پیامبر، از قریش و یهودیان و...

3 - جنگ جمل که برنامه ریزی اصلی آن با عایشه بود.

4 - جنگ صفین که با معاویه و لشکر او انجام شد.

5 - ماجرای پذیرش حکمیت.

6 - جنگ نهروان که با خوارج صورت گرفت.

ناگفته نماند که منشأ و بهانه این وقایع در زمان حکومت حضرت علی‌علیه‌السلام و دشمنی‌ها با او، قتل عثمان بود؛ خوارج نهروان جنگ با حضرت علی‌علیه‌السلام را عبادت می‌دانستند و سب و دشمنی حضرت و کشتن کسانی را که منسوب و یا وابسته به امام بودند، در سرلوحه برنامه‌های آنان قرار داشت، چنان که عبدالله بن خبّاب بن ارت را که از اصحاب حضرت بود، با همسرش به شهادت رساندند.

هر گاه خوارج که هیچ قدرت حکومتی و غیر آن را در اختیار نداشتند، این گونه دشمنی خود را ابراز کنند، چگونه خواهد بود افکار یاران معاویه و خاندان بنی‌امیه، در حالی که حکومت در اختیار آنان بود؟ از اطراف هدایا به سوی آنان سرازیر می‌شد، آنان مبالغه در محو آثار [ آل محمد صلی الله و علیه و آ له ] را از اعظم قربات می‌دانستند

دشمنی‌ها از سوی آنان ادامه یافت تا این که عبدالرحمان بن ملجم حضرت علی‌علیه‌السلام را به شهادت رساند، پس از مراسم تشییع و تدفین، ابن ملجم را برای اجرای قصاص به حضور امام مجتبی‌علیه‌السلام آوردند، به حضرت عرض کرد: می‌خواهم در گوش شما آهسته چیزی بگویم؛ امام حسن‌علیه‌السلام پیشنهاد او را رد کرده و فرمود: می‌خواهد گوش مرا به دندان بگیرد؛ ابن ملجم گفت: به خدا قسم! اگر می‌گذاشت گوشش را جدا می‌کردم.

 

بر اساس این مسئله توجه به دو نکته ضروری است:

الف) هرگاه قاتل در بند و کسی که در انتظار کشته شدن به سر می‌برد، این گونه دشمنی خود را اظهار کند، چگونه خواهند بود کسانی که هیچ منعی برای دشمنی نداشته باشند؟

ب)هر گاه خوارج که هیچ قدرت حکومتی و غیر آن را در اختیار نداشتند، این گونه دشمنی خود را ابراز کنند، چگونه خواهد بود افکار یاران معاویه و خاندان بنی‌امیه، در حالی که حکومت در اختیار آنان بود؟ از اطراف هدایا به سوی آنان سرازیر می‌شد، آنان مبالغه در محو آثار [ آل محمد صلی الله و علیه و آ له ] را از اعظم قربات می‌دانستند.{ سید عبدالکریم بن طاووس، فرحة الغری، منشورات الشریف الرضی، قم، ص 17 - 19. }

امام علی

روشن است که انواع دشمنی‌ها با حضرت و یاران او با شهادت حضرت به پایان نرسید. صفحات تاریخ مملو از این قبیل عداوت‌ها است. لعن و سب حضرت علی و امام حسن و امام حسین‌علیهم‌السلام در قنوت نماز و تحت تعقیب قرار دادن اصحاب حضرت همانند میثم تمار و رشید هجری و جویریة بن مسهر توسط معاویه، نیز لعن امام‌علیه‌السلام در منابر و خطبه‌های نماز جمعه، و انواع اهانت‌ها به حضرت، بخشی از این دشمنی‌ها است. {همان، ص 23 - 25.}

مجموعه این عوامل سبب شد که حضرت علی‌علیه‌السلام وصیت کند که مخفیانه او را دفن کرده و قبر مطهرش را پنهان کند.

 

ماجرای پیدا شدن قبر امام علی(ع)

پس از شهادت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام ، فرزندانش شبانه جنازه آن حضرت را در زمین بلندی مخفیانه به خاک سپردند. سال‌ها گذشت . جز ائمه علیهماالسلام و نزدیکان آن‌ها نمی‌دانستند قبر آن حضرت کجا است . تا اینکه در زمان خلافت هارون الرشید حادثه‌ای سبب پیدا شدن قبر حضرت گردید و آن حادثه چنین بود؛

عبدالله بن حازم می‌گوید:

روزی برای شکار همراه هارون از کوفه خارج شدیم ، به ناحیه غریین (نجف رسیدیم ، در آن محل آهوانی را دیدیم ، بازها و سگ‌های شکاری را به سوی آن‌ها فرستادیم . آهوان پا به فرار گذاشته خود را به تپه‌ای که در آنجا بود رساندند و بالای آن تپه ایستادند. بازها و سگ‌های شکاری از تپه بالا نرفته و برگشتند. آهوان از آن تپه پایین آمدند، بازها و سگ‌های شکاری آن‌ها را تعقیب کردند، آهوان دوباره به آن تپه پناهنده شدند و بازها و سگ‌ها دوباره بازگشتند و این حادثه بار سوم نیز تکرار شد.

هارون الرشید از اسبش پیاده شد و آب خواست و وضو گرفت و در کنار آن تپه نماز خواند، دعا کرد، گریه نمود، صورت را به زمین گذاشت و به خاک مالید. و سپس دستور داد بارگاهی روی قبر آن حضرت ساختند. به این گونه قبر مبارک حضرت علی علیه‌السلام تقریباً پس از صد و اندی سال آشکار گردید

هارون از این ماجرا در شگفت شد که این چه قضیه است که وقتی آهوان به آن تپه پناه می‌برند. بازها و سگ‌ها جرات رفتن و آنجا را ندارند.

هارون گفت :بروید به کوفه و شخصی را که از همه بیشتر عمر کرده باشد، پیدا کرده پیش ‌ من بیاورید.

پیرمردی از طایفه اسد را پیدا کرده نزد هارون الرشید آوردند.

هارون گفت :پیرمرد! این تپه چیست ؟ ما را از حال این تپه آگاه ساز!

پیرمرد پاسخ داد:پدرم از پدرانشان نقل کرده که آن‌ها می‌گفتند:این تپه قبر شریف علی علیه‌السلام است که خداوند آنجا را حرم امن قرار داده است و هر کس به آنجا پناه ببرد در امان است . لذا آهوان در پناه آن حضرت از خطر محفوظ ماندند.

هارون الرشید از اسبش پیاده شد و آب خواست و وضو گرفت و در کنار آن تپه نماز خواند، دعا کرد، گریه نمود، صورت را به زمین گذاشت و به خاک مالید. و سپس دستور داد بارگاهی روی قبر آن حضرت ساختند.

به این گونه قبر مبارک حضرت علی علیه‌السلام تقریباً پس از صد و اندی سال آشکار گردید.

فرآوری : زهرا اجلال

عقل و دین در کلام امام علی(ع)

منابع مقاله:

مجله متین، شماره 9، اسدالله بیات (1)؛


چکیده:

آنچه در این مقاله مورد توجه قرار گرفته است تعریف و بیان چیستی دین و عقل، جایگاه و اساس دین و عقل با توجه به سخنان امام علی علیه السلام در موارد گوناگون. همچنین کاربرد و کارایی آن دو در نظام زندگی و رابطه عقل و دین، کیفیت و چگونگی آن در فهم مسائل دینی و در کشف عامل احکام الهی، استحکام بخشیدن به مبانی دینی از یک طرف و اصلاح و پالایش احکام اصیل و ناب دینی از کج اندیشیها و تحریفها، ارائه مسائل و موضوعات دینی توسط عقل، رفع تنافی بین دین و عقلانیت، هدایت و تثبیت در کشف حقایق و فهم مسائل مورد نیاز بشری توسط عقل در پرتو انوار و روشناییهای به دست آمده از سوی دین، پرهیز از دغدغه های فکری و انسان شناختی و معرفت شناختی از طرف دیگر همراه با تعامل و تاثیر متقابل فهم عقلانی و باور دینی.

مقدمه

یکی از مسائل مهم و جدی که به طور مستمر و مدام در طول تاریخ برای بشر مطرح بوده و هست مساله عقل و دین و نوع رابطه و تعامل میان آن دوست. از یک طرف آنچه فصل ممیز انسان با دیگر جانداران که او را درست در یک نقطه مرتفع و جایگاه برتر قرار داده و همیشه با وی همراه است و از هدایتها و فرمانها و منهیاتش بهره می برد و آن همان عقل انسانی است که مقوم ذاتی و موجب نوعیت انسان است، به گونه ای که نمی تواند آن را مغفول عنه قرار دهد و از کنار آن با بی تفاوتی گذر کند و از طرف دیگر انسان چگونه می تواند از مساله، اساس، آثار و کارایی دین غفلت کند. زیرا اولا، دین امری نیست که انسان بخواهد آن را یک امر عادی تلقی کند و بود و نبود آن را در سرنوشت خود بی تاثیر بداند. چون دین حق و داعیه دارد و برای ابعاد گوناگون زندگی انسان دستورالعمل دارد و با بودن آن حیات انسانی به نوعی تفسیر می شود و با نبود آن به نوع دیگر. ثانیا، عقل انسانی مقوم ذاتی جوهر انسانی و فصل ممیز انسانیت انسان از دیگر جانداران است. انسان بالذات عاقل خلق شده است و این عقل هدایتگر انسان برای درک حقایق عالم و تشخیص آینده روشن از تاریک و بایدها و نبایدها و خوبیها و بدیهاست. بنابراین چگونه می توان از این دو مساله اساسی و محوری صرفنظر کرد. ثالثا، در میان موجودات جهان انسان از آفریده هایی است که با ترکیب و مؤلفه های خاص و پیچیده ای خلق شده است. از یک طرف دارای قدرت عقل و درک و تحلیل منطقی مسائل و موضوعات است و از طرف دیگر دارای تمایلات متنوع و فراوانی است. هم دارای قوه عقلانی، صاحب نیروی انجام عملیات تفکر، جمع آوری اطلاعات، معلومات، درکها، سازماندهی و استخراج منتجهاست و هم دارای مرکزیت گرایشها، تمایلات، جاذبه ها، دافعه ها و حب و بغضهاست. اگر انسان به سراغ علم و منطق و تفکر و استدلال نرود قوه عاقله به کمال خویش نمی رسد و اگر به سراغ تمایلات و انجذابهای قلبی نرود از اطمینان و آرامش روانی تهی گردیده و با تردیدها و دغدغه های خطرناک روحی زندگی اش به دنیای تلختر از زهر تبدیل خواهد شد. بنابراین انسان به طور طبیعی هم با دین رابطه تنگاتنگ و عمیقی دارد و هم با عقل و حیات انسان. اما مساله ای که در این مقاله دنبال می شود حقیقت عقل و حقیقت دین، ماهیت آن دو، رابطه آنها، نقش و تاثیر دین و عقل در حوزه یکدیگر، مقدار دخالت عقل در حوزه دین یا دخالت دین در حوزه عقل، چگونگی تاثیر عقل در فهم مسائل دینی، چگونگی تاثیر دین در نحوه فهم و استدلال عقلانی و کشف علل و فلسفه احکام الهی و مفاهیم دینی و نوع کارایی آن دو در حوزه اخلاق و رفتار انسان و در نهایت جایگاه عقل و دین از نگاه امام علی علیه السلام است. چنین نگاهی به عقل و دین و رابطه شان با یکدیگر مناسب ترین الگو و موردی است که در این مقاله مورد توجه قرار گرفته است. غلوآمیز نیست اگر بگوییم که امام علی علیه السلام به عقل مجسم و دین مجسم تعبیر شده و این همان گویای واقعیتی است که در این مقاله دنبال می شود. امام علیه السلام شخصیتی است که عقلانیت و شهود دینی در او به هم آمیخته است به گونه ای که عرفا وی را مراد و مرشد خود و حکیمان و فیلسوفان حضرت را استاد خود می دانند و به حق او عقل تجسم یافته است. امام علی علیه السلام در آغوش نبی اعظم صلی الله علیه وآله وسلم تربیت یافته و دین و مسائل دینی و معارف حقه الهی را از زبان آورنده وحی الهی آموخته است. تامل در سخنان آن بزرگوارعلیه السلام علاوه بر اینکه بر ارتقای آگاهیهای دینی و معرفت بشری و عقلانیت می افزاید، می تواند به عنوان امام معصوم علیه السلام درباره این نوع مسائل که همیشه برای انسان مطرح بوده راهگشا و فیصل الخطاب باشد.

تعریف و اساس دین و عقل در سخنان امام علی علیه السلام

دین در لغت به معنی جزا و سزاست و علما در اصطلاح به اسلام و شریعت و ملت تعبیر می کنند، به اعتبار جزای خیر برای طاعات و سزا برای معاصی (مجلسی 1397 ج 1: 117) مقرر شده است. امام علی علیه السلام درباره دین می فرماید: «الدین شجرة اصلها التسلیم و الرضا» (نهج البلاغه) دین مانند درختی است که ریشه اش تسلیم در برابر اراده حضرت حق و اطاعت از فرامین وی و خشنودی از دستورات اوست. مقررات دینی مانند نماز، روزه، حج حتی زکات و دیگر مقررات مالی در اسلام در تحلیل به معنای همان سر تسلیم فرود آوردن در برابر اراده حضرت حق و خشنودی به چیزهایی است که موجب رضای خدای عالم است.

عقل و عقال و اعتقال از یک ریشه است و در لغت به معنی بستن و محدود کردن است. طنابی که با آن پای شتر را می بندند، عقال می گویند. به عقل آدمی عقل می گویند برای اینکه انسان به توسط آن از رهایی مطلق و یله شدن فکری و بی انضباطی اندیشه ای نجات می یابد و به افکار و آرا و نظریات خود نظم و انتظام می دهد و برای همه آنها چهارچوب منطقی و فکری فراهم می کند و انسان را از افتادن به وادی جهل می رهاند. آن حضرت درباره عقل می فرماید: «العقل شجرة ثمرها السخاء و الحیاء» (غرر ج 1: 329). عقل آدمی مانند درختی است که میوه آن سخاوت و حیاست. سخاوت در ارتباط با مسائل مالی و حیا در ارتباط با مسائل اخلاقی و نفسانی و جنسی; یعنی انسان عاقل دارای جوهره و قدرتی است که از آن به عقل تعبیر می کنند و آن قدرت و جوهر در او دایما در حال رشد و شکوفایی است و انسان را به پویش می خواند و در هر مرحله ثمرات ارزشمندی از قبیل رعایت حیا و ادب را در اختیار او قرار می دهد که انسان را از پرده دری و هتک حرمتها دور می سازد و روح ایثار و دفاع از همنوع را در او می دمد و به انسانی سخاوتمند و اهل گذشت تبدیل می کند.

مرحوم علامه مجلسی در بحارالانوار از امام حسین بن علی علیه السلام از پدر بزرگوارش امام علی بن ابیطالب علیه السلام درباره عقل اینطور نقل می کند. امام علی بن ابیطالب علیه السلام می فرماید رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم چنین فرمودند:

خدای متعال عقل را از نور پوشیده در حیطه علم خودش آفریده است به طوری که نه پیامبر عظیم الشانی بر آن مطلع گردد و نه فرشته مقربی بر آن آگاه شود. علم و آگاهی را عین ذات عقل; فهم و درک را روح و باطن عقل; حیا را چشمان عقل; حکمت را زبان عقل; رافت را همت عقل و رحمت را به منزله قلب عقل قرار داد و بعد اینطور ادامه می دهد: سپس خدای متعال عقل را مورد خطاب قرار داد و به او فرمود به عقب برگرد. عقل اطاعت کرد و برگشت و سپس عقل را دوباره مورد خطاب قرار داد و فرمود به جلو بیا عقل فرمان ربوبی را اطاعت کرد و جلو آمد و سپس خدای جهان عقل را مورد خطاب قرار داد و فرمان صادر کرد ای عقل سخن بگو و عقل زبان گشود و گفت حمد خدای عالم را که نه ضد دارد و نه مثل و نه مانند و نه همتا و او آن خداوندی است که تمامی موجودات عالم در برابر عظمت ذات او خوار و کوچکند و خاضع و فرمانبردار. سپس خطاب الهی رسید قسم به عزت و جلالت خودم، مخلوقی زیباتر و مطیع تر و بالاتر و گرامی تر و عزیزتر از تو ای عقل نیافریده ام به سبب تو به یگانگی و حدانیت ستایش می شوم و با تو پرستش می شوم و به سبب تو خوانده می شوم و با تو مورد امید و طلب بندگانم قرار می گیرم و با تو بندگانم از قهر و غضب من می هراسند و با تو از عذاب و کیفر من می ترسند و ثواب و عقاب و پاداشهای نیک و کیفرهای سخت با تو و با محاسبه تو صورت می گیرد (مجلسی ج 1 ح 3: 107).

انسان وقتی که در این سخن بلند خوب دقت می کند به روشنی می فهمد در دیدگاه امام علی علیه السلام عقل در ردیف موجودات دیگر عالم قرار نمی گیرد از آنجا که دارای جوهری نورانی و روشن می باشد و منشا ظهور و کشف حقایق عالم می باشد مانند نور حقیقی هم خود ظاهر است و هم منشا ظهور حقایق دیگر می شود از این جهت سنخ آن از سنخ عالم ربوبی و از حقیقت انوار خداوندی خلق شده و مساوی علم است و اگر عقل به صورت یک موجود تجسم یافته زنده ای درآید علم و آگاهی عین او; فهم به منزله روح و روان او; زهد به منزله سر و راس او که افضل فضیلتهای بشری است; حیا به منزله چشمانی که موجب کشف امور و حقایق عالم می شود; کار حکیمانه و حکمت آمیز به منزله زبان و رافت و رحمت منشا افاضه و پذیرش حقایق الهی از عالم بالا به سوی اوست. بنابراین عقل جوهری است نورانی و به تعبیر فلسفی حقیقتی است مجرد از ماده و آثار ماده هم از جهت ذات و هم از جهت فعل; لذا عین علم و آگاهی و روشنی و حضور است. چون همان طور که در جای خودش به اثبات رسیده اگر هر عاقلی مجرد است هر مجردی هم عاقل است در صورتی که دارای تجرد تام باشد و نفس انسانی در مرتبه عقلانیت دارای همین نوع حالت تجرد است و چون موجودی مجرد، تام و کامل است و عین حضور و ظهور حقایق و معارف بشری و الهی می باشد و منشا کشف و فهم مسائل کلی و اساسی و عقلانی و مورد نیاز کمال بشریت هم هست و حکمت، تدبیر، عفت، حیا، زهد، وارستگی، حر، آزادگی، مت بلند، رافت، رحمت، دلسوزی، علاقه به نوع و نوع دوستی، ایثار، فداکاری و دیگر ارزشهای اخلاقی و انسانی همگی از خصوصیات و علایم عقل و عقلانیت می باشد و به همین دلیل عقل و عقلانیت ملاک فهم خوبیها، بدیها، بایدها، نبایدها و بالاخره ملاک ثوابها، عقابها، پاداشها، کیفرهاست و اساسا دین، تدین و تعهد به مبادی دینی و اخلاقی و التزام به حسن، قبح، عدالت و عدل گرایی همانا با عقل و عقلانیت قابل تفسیر و تحلیل است و با قطع نظر از عقل و عقلانیت تدین به هر دینی و حتی بعثت انبیاء، ارسال رسولان الهی، بعث و قیامت، محاسبه، مؤاخذه، تشویق و ترغیب به انجام کارهای خوب و مشروع، تحذیر از اعمال زشت و خیلی از موضوعات و مسائل دیگر که تعلیم و تربیت از پشتوانه منطقی و فلسفی خالی خواهد بود و به صورت یک سلسله امور بی معنا و پوچ درخواهد آمد. همچنین در بحارالانوار (مجلسی ج 1 ح 10: 116 - 117) آمده است :

در ضمن سؤالهای امام علی علیه السلام از فرزندش امام حسن بن علی علیه السلام این سؤال وجود داشت فرزندم حسن علیه السلام عقل چیست؟ امام حسن علیه السلام در جواب پدر بزرگوارش اینطور فرمود: عقل عبارت است از اینکه انسان در قلب خویش چیزهایی که از معارف حقه و مشاهدات معنوی اندوخته کرده است آنها را نگهدارد و حفظ نماید. بعد سؤال فرمود جهل چیست؟ امام حسن علیه السلام در جواب فرمود: جهل عبارت است از اینکه انسان قبل از آنکه مطمئن شود که موقعیت مناسب است و فرصت خوبی وجود دارد و بهتر است از آن استفاده خوبی به عمل آید شتابزده و با سرعت وارد کار شود و جایی که جا دارد و بجاست پاسخ بگوید به خاطر جهل به اصل مطلب و یا به خاطر جهل به موقعیت آن از پاسخ دادن امتناع ورزد.

معلوم است امام علیه السلام در اینجا درصدد این نیست که عقل را از طریق جنس و فصل تعریف نماید بلکه می خواهد آن را از طریق آثار و عوارض و لوازم تعریف کند و این روش امری متداول و آسان هم هست و شاید عمده تعاریف از همان طریق عوارض و لوازم صورت پذیر باشد چون شناخت فصول و اجناس و ذاتیات اشیاء اگر امری ناممکن نباشد، امری بسیار سخت و مشکل است.

در بحار(مجلسی ج 1 ح 8: 116) از امام صادق علیه السلام آورده است:

از امام علی علیه السلام سؤال کردند عقل چیست؟ در جواب فرمودند: عقل چیزی است که به واسطه آن به خدای عالم بندگی صورت گرفته و مسیر عبودیت هموار می گردد و راه رسیدن به سعادت همیشگی و کسب درجات بهشتی به وسیله آن به دست می آید.

راوی حدیث می گوید:

به امام صادق عرض کردم روی این تعریفی که شما به عمل آوردید آنچه که در معاویه بود و در جواب فرمودند آنچه که در معاویه بود عقل تسلیم نبود [بلکه] شیطنت بود.

این هم تعریف عقل از راه عوارض و لوازم صورت گرفته است و منظور از عقل جامع عقل نظری و عقل عملی است و از این سخن بلند اینطور استفاده می شود عقل آدمی اگر سالم باشد و تحت تاثیر القائات و وسایس و توهمات نفسانی قرار نگیرد و رهبری و هدایت قوای زیر مجموعه خودش را در دست داشته باشد انسان را در مسیر تشخیص حق و باطل و صلاح و فساد و خیر و شر یاری رسانده و به ساحل نجات می رساند و بالعکس اگر عقل انسانی مقهور قوه واهمه و تمایلات شهوانی و نفسانی باشد و به جای اینکه واهمه از عقل آدمی خطا بگیرد و جهت گیری را بیاموزد بالعکس عقل از واهمه خطا می گیرد در این صورت آن عقل نیست بلکه شیطنت و ابلیس گری است و اعمالی که از عقل مقهور و مغلوب تمایلات و توهمات نفسانی سر می زند در ردیف اعمال انسانی قرار نمی گیرد بلکه جزء اعمال سبعانه یا مانند آن محسوب می شود. امام علی علیه السلام درباره این و معرفی آن اینطور می فرماید: «اصل الدین اداء الامانة و الوفاء بالعهود» (غرر ج 2: 42 ک 1762). اصل و اساس دین همان ادای امانت و وفاکردن به تعهدات و پیمانهاست. در جای دیگر می فرماید: «ثلاث هن جماع الدین: العفة و الورع و الحیاء» (غرر ج 3: 342 ک 4679). اگر در فردی سه چیز به وجود آید دین با همه جوانب و ابعادی که دارد در آن فرد به وجود آمده و آثارش را آشکار می سازد. آن سه چیز عبارتند از عفت و ورع و حیا.

امام علیه السلام در جای دیگر درباره دین می فرماید(غرر ج 3: 345 ک 4685): سه چیز است اگر در جایی به وجود آیند و جمع شوند موجب کمال دین می شوند و آن سه چیز اخلاص، یقین و قناعت است. می فرماید: «اول الدین التسلیم و آخره الاخلاص » (غرر ج 2: 190 ک 3338). اول دین تسلیم شدن در برابر حضرت حق است و آخر آن اخلاص برای حق و نیز می فرماید: «ان افضل الدین الحب فی الله و البغض فی الله و الاخذ فی الله و العطاء فی الله سبحانه » (غرر ج 2: 541 ک 3540). بالاترین و افضل دینها عبارت است از اینکه انسان تمام گرایشهایش برای خدا و تنفر و انزجارش برای خدا و دریافت و پرداخت و داد و ستدهایش هم برای خدا باشد و کوچکترین توقع و انتظاری از غیر او نداشته باشد و نیز می فرماید: «سنام الدین الصبر و الیقین و مجاهدة الهوی » (غرر ج 4: 148 ک 5638). ارتفاع و بلندی و قله ترفیع دین صبر و یقین و جهاد و مبارزه با هواهای نفسانی است. درباره دین اسلام که همان دین واقعی و حقیقی است اینطور می فرماید:

حمد و ستایش مخصوص آن خداوندی است که اسلام به عنوان شریعت در اختیار بندگان خویش قرار داد و برای آنانی که می خواهند واردش شوند روشهای آسانی در اختیارشان گذاشت و ارکان و پایه های آن را عزیز و محکم ساخت برای کسانی که می خواهند با آن به ستیز و جدال و جنگ برخیزند و برای دلبستگان مایه امنیت و آرامش و برای واردان در حوزه آن سلم و مسالمت و برای گویندگان و سخنوران برهان و دلیل روشن و برای کسانی که با آن مخاصمه می نمایند شاهد و گواه و برای آنانی که می خواهند از نور و روشنایی آن بهره جویند نور و روشنایی و مایه فهم برای عاقلان و رسیدن به واقع برای کسانی که اهل تدبیر و تفکرند. از آیه و علامت برای کسانی که می خواهند با صبغه و لون اسلام نشاندار شوند و مورد شناسایی قرار گیرند و مایه بصیرت و بینایی برای کسانی که صاحب اراده و تصمیمند و مایه عبرت برای کسانی که می خواهند از اسلام پند گیرند و مایه نجات و رهایی برای کسانی که آن را تصدیق نموده و بر آن باور دارند و مایه وثوق و اعتماد و اطمینان برای افرادی که خود را در اختیار آن قرار می دهند و با محوریت اسلام حرکتها و اعمالشان را منطبق می سازند و مایه صیانت برای اشخاصی که به مشکلات اتباع از فرامین و دستورات اسلام صبر و تحمل می نمایند، قرار داده است. چون اسلام دارای راههای روشن و آشکار بوده و از طرق و راههای مطمئن به طور شفاف استفاده کرده و از دلایل و مبانی روشنی برخوردار است و از جایگاه رفیع علمی و معرفتی برخوردار بوده و دارای چراغهای روشن هدایت و روشنگری می باشد اگر کسی برای آن در مسابقه شرکت کند همیشه برنده خواهد بود چون بالاترین غایت و هدف و نتیجه در درون آن است و همه عوامل بینشی و فلسفی و معرفتی و دنیایی و عقبایی و مادی و معنوی نصرت و پیروزی در آن جمع است چون پاداش برندگان آن بسیار بالا و ارزشمند است و مسابقه دهندگان و سواران میدان مسابقه اسلام از شرافت بالایی برخوردارند.

برای اینکه تصدیق و باور درست و مطمئن راه آن است و اعمال نیک و صالح نشانه و معرف آن و مرگ که لقای خداست غایت و پایان آن و دنیا میدان مسابقه و قیامت روز استنتاج و بهره گیری و بهشت پاداش آن است (نهج البلاغه خ 105: 185، 186).

بنابراین می توان گفت دین در دیدگاه امام علی علیه السلام مجموعه ای از باورها، معرفتها، معارف حقه، دستورالعملها و مقرراتی است که انسان در تامین سعادت و کمال وجودی و به دست آوردن آرامش روحی و روانی و رفع دغدغه های فکری و ایجاد روابط سالم و بی شائبه و شفاف به رعایت آن نیازمند است.

در جای دیگر می فرماید: «ادین الناس من لم تفسد الشهوة دینه » (غرر ج 2: 439 ک 3207). متدین ترین انسانها کسانی هستند که شهوت و تمایلات نفسانی دین آنان را فاسد نکند. بنابراین دین همراه با یقین و باورهای مطمئن و ارزشهای اخلاقی و فضایل بالای انسانی و معرفت شهودی است و لذا می فرماید: «لادین لمرتاب و لامروة لمغتاب » (غرر ج 6: 347 ک 10440). کسی که فاقد یقین و باور مطمئن است از دین بی بهره است و کسی که پشت سر دیگران حرف می زند و غیبت می کند فاقد فتوت و مردانگی است.

در این دیدگاه دین برای فرد متدین علاوه بر اینکه معرفت و علم و آگاهی می آورد و صاحبش را دارای خمیری روشن و بیدار می سازد و از اضطرابهای روحی و دغدغه های فکری نجات می بخشد او را دارای نفس مطمئنه و استوار و محکم قرار داده و از وی فردی امین و قابل اعتماد برای دیگران و جامعه تربیت می کند. به همین جهت امام علیه السلام به طور مکرر و با تاکید می فرماید: «لا تثقن بعهد من لادین له » (غرر ج 6: 262 ک 10163). به تعهدات کسانی که دین ندارند خیلی مطمئن و اعتماد نداشته باشید. یا در جای دیگر می فرماید: «لا امانة لمن لادین له » (غرر ج 6: 403 ک 10789). کسی که دین ندارد امانت ندارد یعنی نمی شود انسان فاقد دین را فردی امین و مطمئن دانست.

رابطه عقل و دین

از مجموعه مباحثی که تا کنون گذشت به وضوح به دست آمد نه تنها عقل و دین در برابر همدیگر قرار نگرفته و رابطه متضاد ندارند بلکه دارای کمال ارتباط با همدیگر هستند; یعنی بدون عقل، دین کامل، سالم، صحیح و منطقی به وجود نخواهد آمد و بدون دین جامع و صحیح عقل آدمی مسئولیت اصلی خودش را که هدایت قوای زیر مجموعه و تشخیص درست مسائل است نمی تواند ایفا نماید. با دقت و تامل به کلمات و سخنان امام علیه السلام دریافته می شود که رابطه این دو ریشه دارتر از آنچه است که در سطور فوق گذشت. از باب نمونه به مواردی از آنها اشاره می شود.

«الدین لایصلحه الا العقل » (غرر ج 1: 353 ک 1341). چیزی دین را اصلاح نمی کند مگر عقل یعنی دین که یک مجموعه معرفتی و اعتقادی و از امور فکری و رفتاری است مانند دیگر مجموعه ها این چنین در معرض تحلیلها، اظهارنظرها، موافقتها و مخالفتها قرار می گیرد و لذا همگان به طور یکسان و قالبی بر آن تحلیلها رای و نظری ارائه نمی کنند به طوری که اختلاف تحلیلها و برداشتها یک امر طبیعی و عادی است و در این مسیر به طور قهری همه برداشتها نمی تواند از آن اتقان و استحکام لازم برخوردار و سبت یکسان و همسان به واقع دین داشته باشد و همگان نمی توانند با همه این تنوعها و اختلافها به طور صحیح از مسائل و موضوعات دینی ارزیابی داشته باشند و لذا برای اینکه دین و مفاهیم دینی از تحریف محرفان و کج فکری کج اندیشان مصون بماند و سلامت و متانت و اصالت خودش را از دست ندهد، همیشه باید تحت نظر عقل سالم و غیر متاثر از قوای وهمی و شهوانی مورد ارزیابی قرار گیرد و با انحرافها و کج اندیشان و تحریف کنندگان با منطق عقل و میزانهای درست عقلانی مقابله نمود و در برابر آنها اشیاء و موارد تحریف شده را اصلاح کرد.

«علی قدر العقل یکون الدین » (غرر ج 4: 313 ک 6183). دین انسانها به اندازه عقل آنان است یعنی هر اندازه عقول انسانها کاملتر و قویتر و بالاتر گردد به همان اندازه دین آنان کاملتر و قویتر و بالاتر خواهد بود.

«الدین و الادب نتیجة العقل » (غرر ج 2: 28 ک 1693). دین و ادب انسانی نتیجه عقل است یعنی دین و فرهنگ بشری از سازندگان اصلی تمدنها و ملیتهاست و بدون دین و فرهنگ نمی توان برای ملتها و تمدنها، تاریخ قابل دفاعی ترسیم کرد یا برای آنها هویت فرهنگی شناخته شده ای داشت. در واقع عقل که رسول حق تعالی (غرر ج 1: 70 ک 271) و قویترین اساس و پایه انسانیت انسان (غرر ج 1: 128 ک 474) است و مرکب علم و دانش و آگاهیهای بشری (غرر ج 1: 205 ک 815) و ثمره عقل ملازمت حق (غرر ج 3: 325 ک 4601) و استقامت در کار و اعمال آنان (غرر ج 3: 322 ک 4589) است گاهی در کلام امام علیه السلام مشاهده می شود.

«العقل مصلح کل امر» (غرر ج 1: 110 ک 403). عقل انسانی اصلاح کننده همه کارهاست یعنی اگر عقل آدمی درست کار کند و از نفوذ و القائات واهمه و تمایلات نفسانی مصون بماند می تواند همه امور را اصلاح نماید.

«بالعقل صلاح کل امر» (غرر ج 3: 234 ک 4320). به سبب عقل همه امور رو به راه گردیده و صالح می شود.

«صلاح البریة العقل » (غرر ج 4: 196 ک 5803). اصلاح عالم و جهان با عقل و تعقل و عقلانیت است. مشکل بشر در این است که از عقل و عقلانیت به طور بایسته و شایسته استفاده مناسب به عمل نمی آورند. به جای اینکه رهبری کارها را به دست عقل بسپارند و با فکر و اندیشه کارها را هدایت و کنترل نمایند زمام کارها را به دست تمایلات و عواطف سپرده و از هدایت فکر و اندیشه فاصله گرفته اند.

مشترکات عقل و دین

اصل اعتماد بر اساس عقل و دین: در نظام فکری امام علی علیه السلام عقل و ایمان و دین و تعقل توامان هستند اگر در جایی دین ضعیف باشد نشانه سستی و ضعف عقلانیت است و اگر دین کامل و محکم باشد نشان قدرت و کمال عقل آدمی است. به عنوان نمونه اگر کسی از ایمان و دین قوی برخوردار باشد می توان به تعهدهای او اطمینان پیدا کرد و اگر بالعکس دارای ایمان ضعیف باشد، نمی توان روی وعده ها و تعهدهای او وثوق پیدا کرد. امام علیه السلام درباره دین اینطور می فرماید: «لاتثقن بعهد من لا دین له » (غرر ج 6: 262 ک 10163). به عهد و پیمان کسی که دین ندارد اطمینان نداشته باشید چون کسی که به اصل دین که یک امر معرفتی و انسانی و ارزشی است و ریشه در فطرت و جوهره آدمی دارد بی تعهد باشد و به آن درست نیندیشد چگونه می توان روی تعهداتی که با سخن می خواهد به وجود آورد اطمینان پیدا کرد و درباره عقل می فرماید: «لا یوثق بعهد من لا عقل له » (غرر ج 6: 406 ک 10804). به عهد و پیمان کسی که عقل ندارد نمی توان اعتماد کرد. بنابراین در این نظام فکری اعتماد و اطمینان به انسانها در گرو دو چیز عمده است و آن تعمیق روابط دینی و تعمیق اصول و روشهای عقلانی.

پایبندی به ارزشهای اخلاقی: از جمله مشترکات میان عقل و دین وفاداری هر دو نسبت به ارزشهای اخلاقی و فضایل انسانی است. اگر عقل آدمی نشانه ظرفیت انسان و توان بالای او برای پذیرش مسئولیتهاست و دلیل بر عفت و زهد و وارستگی و آزادگی انسان است و مظهر معرفت و علم و آگاهی و توجه او به حساسیتها و صلاحیتهاست و اگر عقل آدمی منشا اعتبار و استنتاجات است و منشا مروت و انسانیت و کمال جوهری اوست و اگر عقل انسان را به حکمت و تدبیر و آینده نگری و حسابگری دعوت می کند و اگر انسان با عقل کارها را محکم و پایه دار انجام می دهد و بالاخره اگر انسان با عقل و عقلانیت به اوج فضایل انسانی راه می یابد و با ملکات فاضله ارزش می گیرد; دین هم چنین است و در این جهت زبان دین و زبان عقل با همه تفاوتهایی که دارد مشترکند و در حقیقت عقل و دین با دو زبان و با دو شیوه در اندیشه امام علیه السلام برای رفع نیازهای بشری در اختیار انسان قرار داده شده اند اگر انسان تنها عقل را داشت از نعمت بزرگ دین بی بهره می ماند و اگر از نعمت عقل محروم می ماند و فاقد عقل انسانی بود همچنین از مهمترین نعمتهای مورد نیاز و اساسی بی بهره می شد عقل و دین هر دو برای بشر و رابطه آن دو با همه بشریت رابطه یکسان و نیاز بشر به هر دو نیاز عمیق و ریشه داری است.

1- امام درباره عقل می فرماید: «من استعان بالعقل سدده » (غرر ج 5: 190 ک 7925). کسی که از عقل مدد بگیرد و از راهنمایی عقل یاری بجوید کارها را بامبنای محکم و اساسی انجام می دهد.

2- «من ملک عقله کان حکیما» (غرر ج 5: 269 ک 8282). کسی که مالک عقلش باشد، با هدایت عقل کارهایش از کمت برخوردار بوده و اعمال حکیمانه از او سرمی زند.

3- «ینبغی للعاقل اذ اعلم ان لایصنف و اذ لااعلم ان لایانف » (غرر ج 6: 447 ک 10954). انسان عاقل و اندیشه مند کسی است اگر علم و آگاهی به دست آورد، علم و آگاهی او را به اعمال زور و فشار بر دیگران وانمی دارد و اگر چیزی را ندانست و نسبت به آن علم و آگاهی نداشت از یاددادن و آموختن خود را بالاتر ندانسته و خود را نگیرد.

4- «ضلال العقل یبعد من الرشاد و یفسد المعاد» (غرر ج 4: 229 ک 5903). گمراهی عقل انسان را از رشد و کمال بازمی دارد و عاقبت او را به فساد و تباهی می کشاند.

5- «لکل شی ء زکاة و زکاة العقل احتمال الجهال » (غرر ج 5: 18 ک 7301). هر چیزی زکاتی دارد که با آن رشد و پیشرفت می نماید و زکات عقل آدمیان در این است که انسان تحمل انسانهای ناآگاه و جاهل را داشته باشد.

در نظام فکری امام علیه السلام عقل و دین در ارتباط با همدیگر بوده و از همدیگر متاثرند به نحوی که ضعف هر کدام از آن دو منشا ضعف و ناتوانی آن دیگری است کمااینکه قوت هر کدام از آنها نشانه قوت دیگری است، اگر عقل انسانی موجب می شود انسان از ظرفیت بالاتری برخوردار گردد دین هم همین حالت را دارد. عقل و عاقل از جایگاه رفیع در نظر امام علیه السلام برخوردار است و در اندیشه ایشان دارای احترام خاصی است که در موردی به صورت یک ضابطه اینطور می فرماید:

6- «کن بعدوک العاقل اوثق منک بصدیقک الجاهل » (غرر ج 4: 611 ک 7178): اگر دارای دشمنی خردمند هستی بر آن از دوست و صدیق جاهل بیشتر اطمینان داشته باش; یعنی ملاک اعتماد و وثوق حاکمیت عقل و عقلانیت است در صورتی که اگر کسی دشمنی داشته باشد که اهل فکر و اندیشه باشد عقل آنقدر مهم و مؤثر است که می تواند دشمنیها را هم تحت الشعاع قرار دهد و به همین دلیل که وی فردی عاقل و متفکر است عناد دشمن را تعدیل و کنترل می کند و مقابل خیلی از نگرانیها را می گیرد. اگر حرفی بزند و در ارتباط با مساله ای متعهد شود روی عهد و پیمان او می توان محاسبه کرد و مطمئن گشت و اگر طرف از عقل کافی برخوردار نباشد و با فکر و اندیشه رابطه حسنه و تنگاتنگ نداشته باشد ولو اینکه صدیق و دوست هم باشد نمی توان روی پیمان او محاسبه نمود و به او اعتماد کرد.

نشانه ها و علایم تدین و عقلانیت یک نظام

در اندیشه امام علی علیه السلام تدین و تعقل نشانه هایی دارد که با آنها می توان محاسبه نمود و به حاکمیت دیانت و تعقل حکم کرد و لوازم آنها را ملتزم گشت.

اولین و دومین علامت و نشانه تدین روشن بینی و نورانیت در فکر و اندیشه و آزاداندیشی و پرهیز از آلودگیها و محرمات و زشتیها و پلیدیهاست. امام علی علیه السلام درباره دین فرموده است:

1- «الدین نور» (غرر ج 1: 26 ک 212). دین و تدین نور و روشنایی است.

2- «الدین یقید عن المحارم » (غرر ج 1: 342 ک 1295). دین انسان را از ورود در گناهان و مناطق ممنوعه بازداشته و از ارتکاب محرمات مانع می شود. در باب عاقل می فرماید:

1- «العاقل من تورع عن الذنوب و تنزه عن العیوب » (غرر ج 2: 36 ک 1737). عاقل کسی است که از گناهان پرهیز کرده و از عیبها و لغزشها خود را پاک و منزه می سازد.

2- «العاقل من وضع الاشیاء مواضعها و الجاهل ضد ذلک » (غرر ج 2: 79 ک 1911). عاقل و متفکر کسی است که هر چیزی را در جای مناسبش قرار می دهد ولی جاهل درست در برابر عاقل قرار دارد.

سومین و چهارمین نشانه عقل و عقلانیت ملازم حق بودن و دفاع از آن و استقامت در مسیر آن می باشد. حمایت از حقوق ملت و هر صاحب حقی و استقامت روی آن از علایم بارز عقلانیت و تعقل می باشد. کما اینکه همین دو علامت از علایم و مظاهر دین و تدین هم هست در باب عقل و تعقل می فرماید:

1- «ثمرة العقل لزوم الحق » (غرر ج 3: 225 ک 4602). ثمره عقل و تعقل ملازمت حق و دفاع از آن و حقوق صاحبان حق است.

2- «ثمرة العقل الاستقامة » (غرر ج 3: 322 ک 4589). ثمره عقل و اندیشه استقامت در کارها و از جمله در مسیر حمایت و دفاع از حق است.

در باب دین و تدین و نشانه های آن می فرماید:

1- «صیانة المرء علی قدر دیانته » (غرر ج 4: 211 ک 5860). صیانت و سلامتی هر مردی به اندازه دیانت اوست یعنی هر انسانی در هر کاری که شروع می کند و روی آن سرمایه گذاری به عمل می آورد سلامت و صیانت و مقاومت و ماندگاری وی به اندازه دیانت اوست.

2- «من لا دین له لانجاة له » (غرر ج 5: 363 ک 8761). کسی که دین ندارد و به چیزی پایبند نیست راه نجات و رهایی و پیروزی بر او وجود ندارد چون انسان لادین به چیزی تعهد و تقید ندارد کسی که تعهد و تقیدی به چیزی ندارد از خود مقاومت نشان نمی دهد. وقتی که از خود استقامت نشان نداد به نجات و رهایی نمی رسد. در اندیشه امام علیه السلام تدین و دین قویترین (غرر ج 1: 132 ک 488) و استوارترین ستون جامعه است. اگر جامعه ای در آن تدین و دیانت ظهور و بروز جدی و چشمگیری نداشته باشد و ساختار اجتماعی بدون تقید به مبادی دینی سازماندهی شود مانند ساختمانی است که ستون و عماد ندارد چنین ساختمانی آنقدر سست و بی اتکاست که با هر بادی می لرزد و در مقابل تندبادها نمی تواند ایستادگی کند. کما اینکه عقل و عقلانیت قویترین و محکمترین اساس (غرر ج 1: 128 ک 474) و پایه حیات انسانی در بعد فرد و جامعه است; یعنی رابطه عقل و دین رابطه خیمه و ستون و رابطه ساختمان و پایه های آن است. قوام خیمه با عماد و ستون است و قوام بنا و ساختمان هم با پایه. بنابراین در اندیشه امام علیه السلام بقای جامعه انسانی در گرو دو چیز است تدین و دین که مظهر معنویت و تجلی ایمان و باور درونی انسان است; تعقل و عقل که مظهر تفکر و اندیشه و فهم و قدرت تحلیل و استدلال بشر است. اگر جامعه بشری دین را از دست بدهد عنصر معنویت را که همان اشراق و روشنایی و نورانیت حقیقی دل و قلب آدمیان است را از دست داده است و در نتیجه خود را در یک اضطراب و هیجان روحی و باطنی قرار می دهد که در نتیجه پایه های ثبات و استحکام و استقامت را از دست داده است و اگر جامعه و آحاد ملت عقل و عقلانیت را از دست بدهد و زندگی بشر در ابعاد گوناگون به دست بیخردان و جاهلان بیفتد نه تنها نظام امور به هم می ریزد بلکه اساس همه چیز متزلزل گردیده و ریشه سنن و فرهنگها و آداب و تمدنها از بین خواهد رفت و اصول حاکم بر روابط اجتماعی زیر سؤال قرار خواهد رفت. عقل و دین برای حرکتهای اجتماعی و انسانی مانند دو بال محسوب می شوند و تکامل حیات فردی و جمعی انسانها در گرو رشد عقلانیت آحاد ملتها و میزان پایبندی آنان بر معنویت و اصول ارزشی نشات گرفته از دین و معنویت می باشد.

پنجمین نشانه عقلانیت و حاکمیت عقل حکمت و محکم کاری و چیره شدن بر تمایلات و مشتهیات نفسانی و ظرفیت و کشش برای تحمل مسئولیتها و قدرت تحلیل و جمع بندی نسبت به مسائل و موضوعات متنوع اجتماعی می باشد. در اندیشه امام علیه السلام اگر انسان دارای عقل کامل باشد مسائل را خوب می فهمد، نسبت به مسائل حساسیت لازم را پیدا می کند، از اسارت تمایلات نفس رهایی می یابد، مالک و غالب بر مقتضیات غرایز می گردد، از روی حکمت سخن می گوید، از خطا و لغزشها مصون و محفوظ می ماند، دیگران تحقیر و توهین نمی کند، از مسائل و جریانها بهره های مناسب و استفاده بهینه به عمل می آورد، کلمات و رفتارها و کردارهایش به صورت الگوی قابل اعتماد درمی آید و مایه امید و رجای دیگران می شود. این مفاهیم در اندیشه امام علیه السلام درباره عقل و عاقل و عقلانیت جریان دارد و هر جا عقل و عقلانیت حکومت کند فهم، اعتبار، محکم کاری، تدبیر، آینده نگری، سلامت نفس، تکریم دیگران و قدرت تحلیل مسائل به صورت برجسته ظهور و بروز پیدا می کنند. درباره دین نیز چنین است انسان متدین، فهیم، عاقل، سالم، دارای شرح صدر، صاحب قدرت بر تحلیل مسائل و اهل کرامت و تکریم دیگران است. او برای خدا بر بندگان خدا بی حرمتی و اهانت را روا و جایز نمی شمارد و هتک حرمت هیچ انسانی را مجاز نمی داند و اهانت به دیگران را امری منکر و مبغوض خدای عالم و منفور و ضد اخلاق و منافی شرافت و کرامت انسان می داند. از باب نمونه به چند سخن از امام علی علیه السلام اشاره می کنیم:

1- «من عقل فهم » (غرر ج 5: 135 ک 7644). کسی که دارای عقل باشد و عقلانی بیندیشد، مسائل را خوب می فهمد.

2- «من استعان بالعقل سدده » (غرر ج 5: 190 ک 7925). اگر کسی با یاری کاری را شروع نماید و در آن کار از هدایت عقل استعانت جوید محکم کاری کرده است.

3- «من ملک عقله کان حکیما» (غرر ج 5: 265 ک 8282). کسی که مالک عقلش باشد و از طریق عقل بر قوای دیگر نفسانی غالب شود از وی کارهای حکیمانه سرمی زند.

4- «من قوی عقله اکثر الاعتبار» (غرر ج 5: 279 ک 8357). کسی که دارای عقل قوی و نیرومند است بهتر و بیشتر از دیگران می تواند از قضایا و جریانها بهره ببرد و عبرت گیری نماید.

5- «من غلب عقله هواه افلح »: کسی که عقلش بر هوایش غالب و چیره شود رستگار و پیروز می شود.

درباره دین می فرماید: 1- «حفظ الدین ثمرة المعرفة و راس الحکمة » (غرر ج 3: 405 ک 4903). حفاظت از دین و نگهداری آن نتیجه معرفت و شناخت درست و علم انسانی است که محصول عقل آدمی می باشد. حکمت و حکیمانه بودن در راس کارهاست که آن هم در سایه کمال عقل و عقلانیت کامله میسر است.

2- «من جعل دینه خادما لملکه طمع فیه کل انسان » (غرر ج 5: 421 ک 9017). اگر کسی دینش را در خدمت دنیا و ریاست و حکومتش قرار دهد و از دین به عنوان ابزار برای تثبیت پایه های حکومت خویش استفاده نماید همه انسانها با هر نوع گرایش و توان و انگیزه در وی طمع کرده و درصدد نفوذ در آن قرار می گیرند.

3- «من جعل ملکه خادما لدینه انقادله کل سلطان » (غرر ج 5: 421 ک 9016). اگر کسی سلطنت و حکومت خویش را در خدمت دین قرار دهد و از آنها برای تحکیم مبانی و ارزشهای دینی استفاده نماید همه سلاطین و صاحبان قدرت در عالم در مقابل او سر تسلیم فرود می آورند و تسلیم سیاستها و خواستهای او می شوند. تدین چهره شهودی تعقل و تعقل چهره منطقی تدین است. در دنیای جدید یکی از مسائل بسیار اساسی و جدی رابطه تدین و تعقل و رابطه دین و عقل است بویژه پس از رنسانس و جدایی کلیسا از حکومت و قدرت این موضوع جدی تر مطرح گردید و با توجه به اینکه عقل در دنیای جدید تعاریف مختلف و گوناگونی دارد و در میدان عمل دین با آن تعاریفی که از آن شده است و عقل با تعریفهای گسترده ای که دارد به این نتیجه منتهی گردیده است که دین و عقل و تدین و تعقل نمی توانند با حالت تسالم و همزیستی در کنار همدیگر قرار بگیرند و مدافع همدیگر باشند و دامنه این نوع تضاد تنها در ارتباط با تدین و تعقل نمی باشد بلکه دامنه آن را آنقدر وسیع و گسترده دانسته اند که به تمامی سنتها، اصول، معیارها و ضوابط کلی هم نسبت داده اند و چون عقل در نظام فکری جدید با عقل در نظام فکری گذشته و ارسطویی متفاوت است طبعا محصول عقل در نظام فکری گذشته با محصول عقل در نظام فکری فعلی نیز متفاوت خواهد بود. اگر در نظام فکری گذشته اصول موضوعه کلی و ثابت وجود داشت و اگر روشهای سنتی از پشتوانه قوی منطقی سنتی برخوردار بود و اگر علم جزمیت و قطعیت تعریف و معنا را داشت امروزه دامنه نسبیت به تمام معارف و ادراکات بشری و روشها و سنتها سایه نینداخته بود و اینقدر پایه های یقین و جزمیت را متزلزل نگردیده بود و به همین جهت دین در این تعریف نمی تواند با عقل و عقلانیت سر سازش داشته باشد. اما در نگاه و تحلیل امام علی علیه السلام نه تنها تدین و تعقل با همدیگر تضاد و تخالف ندارند بلکه عقل و دین هر دو به یک حقیقت برمی گردند عقل همان دین است و دین همان عقل و تدین همان تعقل است و تعقل همان تدین. منتهی اگر دین در قالب استدلال و بینات و برهان شواهد و آیات، خودش را ظاهر سازد و به صورت عبارات و اشکال لفظی تبلور پیدا کند و در میدان تخاطب و مفاهمه و گفتمان و گفتگو درآید با جلوه های گوناگون عقل و تعقل ظاهر و آشکار می شود و اگر همه اینها به صورت مشاهدات دل و یافته های قلب آدمی و اشراقات ربوبی و ایقانات و باورهای ایمانی ظهور و بروز پیدا کند و درون آدمی را با سکینه و طمانینه باطن محکم و استوار سازد دین و تدین خودش را نشان می دهد. امام علیه السلام عقلانیت آدمی را در فهم، آینده نگری، برنامه ریزی، نظم و انضباط، تحمل و داشتن ظرفیت بالا، محکم کاری و استحکام در کارها می داند. کما اینکه تدین و دین انسانها را هم در همین ها می داند و لذا می فرماید:« صیانة المرء علی قدر دیانته » (غرر ج 4: 211 ک 5860). مصونیت و سلامت انسانها به اندازه تدین آنهاست یا اینکه می فرماید: «علی قدر العقل یکون الدین » (غرر ج 4: 313 ک 6183). دین آدمی به اندازه عقل اوست هر قدر انسان از ناحیه عقل و تعقل قویتر و بالاتر باشد به همان اندازه از دین بالاتر و قویتر برخوردار است و دیگر اینکه می فرماید: «نعم القرین الدین » (غرر ج 6: 158 ک 9892). دین رفیق و همراه خوبی است. در جایگاه و اهمیت دین می فرماید: «من رزق الدین فقد رزق حین الدنیا و الاخرة » (غرر ج 5: 274 ک 8523). کسی که دین به او داده شده است و از تدین درستی برخوردار است هم خیر دنیا را دارد و هم خیر آخرت را. در ملاک دینداری می فرماید: «من لم یستغن بالله عن الدنیا فلا دین له » (غرر ج 5: 409 ک 8962). کسی که با ایمان به خدای عالم از دنیا و تعلق به آن بی نیاز نشود دین ندارد; یعنی یکی از علایم دینداری این است انسان خود را آنقدر تنزل ندهد و پایین نیاورد که خود را متعلق و وابسته و اسیر دنیا و مسائل دنیایی کند چون در دیدگاه امام علیه السلام دنیا برای انسان است و انسان برای دنیا نیست بلکه برای ارزشهای والا و بالاست.

در باب عقل و جایگاه آن می فرماید: «العقل حفظ التجارب » (غرر ج 1: 177 ک 656). یکی از علایم و نشانه های عقل و تعقل و عقلانیت این است از تجارب دیگران بهترین بهره برداری را به عمل آورده و آنها را حفظ کند و می فرماید: «العقل ینبوع الخیر» (غرر ج 1: 173 ک 656). عقل منبع جوشان خیرات و برکات است و یا اینکه می فرماید: «الانسان بعقله » (غرر ج 1: 61 ک 229). معرف هویت و ماهیت انسان عقل اوست بنابراین انسان چه دینی بیندیشد و چه عقلانی فکر کند در دیدگاه امام علیه السلام هر دو به یک نقطه می رسند و هر دو انسان را به خیر و کمال می رسانند و انسان بدون رعایت آن دو نه تنها به کمال مطلوب نمی رسد بلکه از هویت و ماهیت اصلی خود تهی می گردد. یکی از مطمئن ترین راههای تقویت عقلانیت توجه به آرا و افکار و اندیشه های دیگران و جمع آوری تجربه های به عمل آمده توسط دیگران است.

امام علیه السلام در یکی از کلماتشان به صراحت می فرماید دین، فرهنگ، ادب و عقل آنقدر به هم نزدیک هستند نه تنها متضاد نیستند و همدیگر نفی و طرد نمی کنند بلکه ادب و فرهنگ و دین نتیجه اش عقلانی است. آن بیان این است: «الدین و الادب نتیجة العقل » (غرر ج 2: 28 ک 1693). دین و تقید به مبادی دینی و ادب و فرهنگ انسانی و اجتماعی نتیجه و محصول عقل و عملیات عقلانی است از این جمله بسیار بلند نتیجه گرفته می شود که اتکا کردن به عقل و عقلانیت و تقویت مبانی عقلانی در مسائل گوناگون اجتماعی و سیاسی و فرهنگی نه تنها انسان را به لاابالیگری و بی اعتقادی و ناباوری سوق نمی دهد و زمینه سکولار و امثال ذلک را فراهم نمی سازد بلکه پایه های دیانت و تدین را قویتر کرده و آداب و فرهنگها را از پشتوانه توانمند و نیرومند منطق و عقلانیت برخوردار می کند. اساسا در مکتب امام علیه السلام تفکر تضاد و تنافی میان تعقل و تدین و عقل و دین از عدم شناخت عقل و دین و ارائه تعریف نادرست از دین و عقل نشات می گیرد اگر دین درست تبیین گردد و در میدان عمل و بدون اعمال سلیقه به مرحله اجرا درآید و عقل هم در جایگاه واقعی خود قرار گیرد و از شیوه های معقول و طبیعی و منطقی استفاده کند و به عنوان پشتوانه فکری در کنار دین و همراه آن قرار گیرد و به هدایت امور و قوای زیر مجموعه بپردازد هرجا که احتیاج به امعان نظر و اصلاح کارها و برخورد با انحرافات و سخنان سست حتی در دین باشد وارد می شود و اصلاحات لازم را انجام می دهد. بنابراین عقل همراه با تدین با کمال ملایمت و به صورت توامان در تامین سعادت جامعه و آحاد ملت نقش اول را داشته و در هدایت و تصحیح اعمال و روشها و کنترل و نظارت بر آنها رسالت خودشان را ایفا می کنند و مشکل دنیای امروز این است که نه از عقل بهره لازم و مناسب آن به عمل می آید و نه از دین تعریف درست و صحیحی ارائه می شود و نه در جای مناسب و با شیوه مناسب و قابل دفاع از آن دو استفاده به عمل می آید و لذا هم دین صبغه و رنگ واقعی خودش را می بازد و هم عقل با توهم و گمان مورد اشتباه قرار می گیرد. به تدریج وهم آدمیان جای عقل را پر می کند و به جای عقل برای رتق و فتق امور می نشیند. در اینجا آدمی در مسائل عقلانی با روشهای وهمانی به استدلال و اقامه دلیل قدم برمی دارد و محصولات و دستاوردهای ناپخته و خام و غیر منطقی را به نام منطق و دستاورد علم و دانش بشری به خورد جوامع بشری می دهد و به نام دفاع از دین، عقل، تدین، معنویات اساسی، پایه های دیانت و عقلانیت را متزلزل می نماید. به همین جهت امام علیه السلام در یکی از کلماتی که از ایشان نقل شده، فرموده است: «الا و ان اللبیب من استقبل وجوه الاداء بفکر صائب و نظر فی العواقب »: کسی که صاحب عقل و اندیشه و درصدد درک عمیق مسائل قرار دارد از آرا و نظریات گوناگون و موافق و مخالف استقبال کرده و با تحلیل درست و جامع با آنها برخورد می نماید و از لوازم و تبعات آن غفلت نمی ورزد و به آینده و عواقب و نتایج آن می اندیشد.

بنابراین اگر عقلانیت مقتضایی دارد و آن استقبال از آرا و نظریات مختلف است و اگر لازمه عقلانیت تحمل آرا و تضارب افکار و ارائه تحلیل صواب از آنهاست و اگر انسان عاقل به آینده و عواقب کارها می اندیشد و از عجله و شتاب در برخورد و قضاوت پرهیز می نماید مهم این است که عقلانیت و جلوه های آن را به تمامی زوایای زندگی تسری دهد بویژه حکومت و دست اندرکاران رهبری نظام بیش از دیگران باید این معنا را مراعات کنند و در درون نظام از ارائه افکار و اندیشه های متنوع و گاهی حتی مخالف نه تنها نرنجند بلکه با برخورد اصولی، صحیح و منطقی با آنها با ارائه راه حل صحیح و تحلیل و توضیح علمی و منطقی ریشه شبهه را به طور اساسی بخشکاند و با اندیشه و منطق متفکرانه برخورد کند و با اعمال زور و رفتار غیر منطقی با صاحبان فکر و اندیشه و قلم رفتار ننماید. این وضعیت هم از جامعه اصولگرا و عقلانی و صاحب فکر و اندیشه مورد توقع و انتظار است و هم از جامعه ای که در آن دین و تدین ملاک برخوردها، قضاوتها و باورهاست. با این تحلیل انسان عقلانی با انسان دینی، جامعه عقلانی با جامعه دینی، نظام عقلانی با نظام دینی از دو زاویه به حرکت و وظایف انسان نگاه می کند و هیچ کدام از آن دو منافی و متضاد همدیگر نبوده و مقتضیات یکدیگر را خنثی نمی سازند. افراد و یا اندیشه هایی که این دو را در مقابل همدیگر قرار می دهند با زبان دین و عقل فاصله داشته و از آن جدایند و یا اینکه از دین و تدین و عقل و تعقل تعریف دیگری غیر از تعریف امام علیه السلام دارند. امید است این میزان تحلیل از رابطه عقل و دین در کلمات آن بزرگوار با توجه به شرایط جامعه امروز مفید و راهگشا باشد.

منابع فارسی:

1- شرح غررالحکم و درر الکلم. (1373). شرح جمال الدین محمد خوانساری. مقدمه و تصحیح و تعلیق میرجلال الدین حسینی ارموی. تهران: انتشارات دانشگاه تهران. چاپ چهارم. 7 ج.

2- المجلسی، محمدباقر. بحارالانوار. (1397 ق.). تهران: انتشارات کتابفروشی اسلامیه. الطبعة الثانیة. 110 ج.

3- نهج البلاغه. (1378). گردآورنده: محمد شریف رضی. بیروت: دارالکتاب البنانی.

پی نوشت:

1) مدیر گروه اندیشه سیاسی در اسلام پژوهشکده امام خمینی(س) و انقلاب اسلامی.

 

 

احاديث امامان و پيامبر اکرم : روابط زناشويي

احاديث امامان و پيامبر اکرم : روابط زناشويي


پيامبر اکرم (ص):

چون عروسي به خانه آورديد، با محبت و تواضع کفش هايش را در آورده ،پاهايش را بشوييد آن گاه او را به حجله دعوت کنيد .اين چنين است که مهر،برکت و رحمت بر خانه و عروستان سايه مي افکند .


امام صادق(ع):

وقتي عروس به حجله آمد به کعبه رو کنيد،گيسوان او را نوازش کرده زلف تاب دارش را به چنگ گيريد و آرام بگوييد ((خدايا !اين امانت توست که به من سپردي .با گفته ي تو او را به خود حلال کرده ام ،فرزندم را مبارک ، پارسا و از پيروان پيامبرت قرار ده و شيطان را از او دور فرما))


امام صادق(ع) :

آن گاه وضو سازيد ،تن و روان خويش طراوت بخشيد ،رو به خداي مهربان کنيد و دو رکعت نماز عشق به جاي آوريد .به عروس خود نيز بگوييد همين کار را بکند.


امام صادق(ع) :

پيش از اين که با عروس خويش به بستر زفاف رويد،هديه اي به وي بدهيد ،با اين کار عشق و آرامش را به او هديه کرده ايد.


پيامبر اکرم(ص):

شب هنگام که شوهرتان در بستر آرميده و منتظر آغوش گرم شماست،خود را به کاري سر گرم نکنيد،زمان را طول ندهيد ،مبادا همسرتان به خواب برود، چرا که زني اين چنين ،تا بيداري شوهر همواره مورد نفرين فرشتگان است.


امام صادق(ع):

خانمها شرم و آرزم صفت پسنديده و نيکوي شماست ،اما حيا از شوهر ،ناپسند و بيجا. بهترين شما کسي است که چون با شوهر خلوت کند ،لباس حيا از خود بيفکند و چون لباس بپوشد ،جامه ي شرم و حيا را نيز بپوشد و زيبايي ها و دل ربايي هاي خود را به ديگران عرضه مدارد.


پيامبر اکرم(ص):

شب هنگام که پرده ها فرو مي افتد ، خواب بر پلک ها چيره ميشود بر هيچ بانويي روا نيست که بخوابد،مگر آن که خويشتن را به آغوش شوهر بسپارد .بايد لباس از تن به در آيد ،کنار شوهر بياراميد و پوست بدن خويش به بدن شوهر بچسبانيد .اين چنين خود را به شوهر عرضه داشته ايد .


پيامبر اکرم(ص):

هر جا که شوهرتان شما را به خلوت بخواند ،همان جا بهشت شماست! روا نيست شوهر خود را از بهره وري جنسي و لذت حلال منع کنيد .


امام صادق(ع):

دنيا و خوشي هاي آن براي شما آفريده شده است . لذيذ ترين چيزها در اين دنيا آميزش با همسر است .چنان که لذت بخش ترين کاردر باغ بهشت نيز همين است.


امام صادق(ع):

چه لذتي بالاتر و چشم نواز تر از ديدن بدن عريان همسر است . قبل از هم خوابگي خود را از شوهرتان دريغ مداريد ،بگذاريد شوهرتان شما را ببويد و ببوسد.

پيامبر اکرم(ص):

وقتي به سوي همسرتان مي رويد ،در آغوش فرشتگانيد.چون به آميزش مي پردازيد گناهانتان چون برگ درختان فرو مي ريزد و چون غسل ميکنيد خود را مي شوييد ،از گناهان بيرون مي رويد .


پيامبر اکرم(ص):

مرد را به حال خود بگذاريد با وي در نياويزيد او را به اجبار به سوي خود نخوانيد مرد نيازمند عشوه گري و طنازي است نه زور و اجبار.


پيامبر اکرم(ص):

سخن گفتن با پروردگار لذت بخش و روح افزاست،اما وقتي شوهرتان شما را به خلوت خويش ميخواند، نماز را طول ندهيد و خرامان به سويش بشتابيد.

پيامبر اکرم (ص):

هنگام در آميختن با همسر خويش ،يکديگر را ببوييد ،ببوسيد ،عشق بازي کنيد و با سخنان محبت اميز ،عشق را به او پيش کش کنيد .


امام صادق (ع) :

هنگام آميزش چون پرندگان شتاب نکنيد صبر پيشه ي خود سازيد زنها نيازمند وقت بيشتري هستند مدتي نه چندان طولاني به عشق بازي بپردازيد همسرتان را کاملا" آماده سازيد.آمادگي دو سويه آميزش را فرح بخش و کامل مي کند.


امام رضا(ع):

آميزش مکن مگر اينکه با همسرت بسيار بازي کني و سينه هايش را آرام بفشاري چون چنين کني آمادگي لازم را براي در آميختن پيدا مي کند .در اين حالت،شهوت از صورت و چشمان او نمايان مي شود و از تو همان ميطلبد که تو از وي مي خواهي .


امام صادق (ع):

هيچ گاه با شکم سير با همسر خود هم بستر نشويد اين کار موجب بيماري و چه بسا موجب مرگ خواهد شد .


امام صادق(ع):

چون شب از سفر بر مي گردي،خستگي راه آرامش از تو ميستاند بهتر است آميزش با همسرت را تا صبح به تاخير اندازي.

انسان و دين

انسان و دين

قسمت اول: دين چيست؟

دين

 

انسان و دين 

يكى از مباحث مهم فلسفه دين، موضوع انسان و دين و چگونگى‏رابطه آنها است. رابطه انسان و دين زمانى درست ترسيم مى‏شود كه‏حقيقت دين و حقيقت انسان به خوبى شناخته شود، وقتى حقيقت دين وانسان، درست تبيين گرديد، پيوند انسان و دين نيز به خوبى روشن‏مى‏شود.

سرّ اينكه در آغاز بحث‏بايد حقيقت دين و انسان تبيين شود آن‏است كه اولا شناخت هر مجموعه اي در گرو شناخت اجزاء آن است وثانيا با شناخت طرفين ارتباط، روشن مى‏شود كه دين چگونه انواع ‏روابط انسان، يعنى رابطه انسان با خدا، رابطه انسان با انسان‏هاى ديگر، رابطه انسان با طبيعت و جهان آفرينش و رابطه‏انسان با خود را تنظيم مي كند. از اين رو در آغاز اين سخن لازم‏ است ‏به تعريف دين پرداخته و حقيقت دين تبيين گردد.

 

تعريف دين

آنچه كه امروز به نام دين شناخته مى‏شود از تنوع فراوانى‏برخوردار است، توحيد و يكتاپرستى، اعتقاد به قدرتهاى جادويى،اعتقاد به تقدس برخى حيوانات و اشياء و اشكال گوناگون بت پرستى ‏و حتى مكاتبى چون ماركسيسم و اومانيسم را دين مى‏نامند و در شاخه‏هاى مختلف علوم، نظير فلسفه دين، جامعه‏شناسى دين و روان‏شناسى دين مورد بررسى و كاوش قرار مى‏گيرند. اين تنوع وگستردگى موجب شد تا عده‏اى مدعى شوند امكان تعريف واحدى از دين ممكن نيست و ارائه تعريفى كه جامع افراد و مانع اغيار باشد امكان‏پذير نمي باشد.

اکنون به لحاظ اينكه زمينه تعريف دين را فراهم كنيم‏تذكر نكاتى چند لازم و ضرورى است.

1- مراد ما از دين، دين وحيانى و الهى است نه هر چه كه نام‏ دين بر او نهاده مى‏شود. توضيح مطلب آن كه در يك تقسيم بندى كلى ‏دين را به دو دسته الهى و وحيانى و بشرى تقسيم مى‏كنند. اديانى‏كه ساخته انسان است و ريشه در نيازهاى آدمى دارد و انسان به‏دليل برخى نيازهاى روانى يا اجتماعى به پيروى از باورها وعقايد و رفتارهايى، كشانده شده است. دينى كه بر پايه بت پرستى‏يا اعتقاد به نيروهاى جادويى و مانند آن تشكيل شده است دينى‏بشرى است.

مراد ما از دين، دين وحيانى و الهى است نه هر چه كه نام‏ دين بر او نهاده مى‏شود.

اما اديان الهى و وحيانى، اديانى هستند كه ريشه در غيب دارند پايه و اساس آنها بر وحى و پيام الهى استوار است، و انسان نه‏سازنده دين بلكه دريافت كننده پيام الهى است كه بايد به آن‏اعتقاد پيدا كرده و به محتواى وحى ملتزم شده و

ايمان و آرامش

سلوك فردى واجتماعى خود را بر آن اساس تنظيم كند. مراد ما در اين نوشتار،دين الهى و وحيانى است نه دين بشرى.

2- در تعريف دين بايد از خلط بين دين و تدين، دين و ايمان‏ اجتناب كرده چنانكه در نوشته‏ها گاهى دين را به باور و اعتقاد تعريف كرده‏اند چنانکه بعضى در تعريف دين گفته‏اند: دين اعتقاد به هستيهاى روحانى‏است و يا گفته‏اند: دين نظام يك پارچه‏اى از باورداشتها و عملكردهاى مرتبط به چيزهاى مقدس است كه از طريق آنها گروهى ازآدمها با مسائل غايى زندگى بشرى كلنجار مى‏روند و يا برخى‏گفته‏اند: دين اعتقاد به خدايى سرمدى است. يعنى، اعتقاد به اين‏كه حكومت و اراده‏اى الهى بر جهان حكم مى‏راند، خدايى كه با بشرداراى مناسبات اخلاقى است و بعضى مى‏گويند: جوهر دين عبارت است‏از احساس وابستگى مطلق. در اين گونه از تعاريف بين ايمان و دين و نيز دين‏دارى با دين خلط شده است در حالى كه ايمان و تدين با دين متفاوت است. زيرا تدين و ايمان وصف انسان است در حالى كه دين حقيقتى است كه خداوند آن را به صورت پيام در اختيار انسان قرار مى‏دهد.

 

عدم امكان تعريف ماهوى از دين

تعريف ماهوى از دين ميسر نيست زيرا تعريف ماهوى از چيزى به ‏بيان ماهيات و ذاتيات آن چيز است. حقايقى كه به جنس و فصل ياجنس و رسم، به حد تام يا حد ناقص تعريف مى‏شوند تعريفشان تعريف‏ماهوى است اما دين به دليل اين كه ماهيت ندارد و چيزى كه ماهيت‏ندارد جنس و فصل ندارد پس تعريف دين به حد تام يا ناقص‏امكان‏پذير نيست. اما به لحاظ اينكه دين مفهوم است مى‏توان تعريف ‏مفهومى از آن ارائه داد. و به عبارت ديگر براى دين نمى‏توان‏تعريف منطقى كه مركب از جنس و فصل باشد ارائه داد، اما ارائه‏تعريف مفهومى از آن ممكن است و لذا در تعريف دين مى‏گوييم: «مجموعه عقايد و قوانين و مقرراتى كه هم به اصول فكرى بشر نظردارد؛ و هم در باره اصول گرايشى وى سخن مى‏گويد؛ و هم اخلاق و شئون‏زندگى او را تحت پوشش قرار مى‏دهد» و به ديگر سخن، «دين مجموعه‏عقايد و اخلاق و قوانين و مقرراتى است كه براى اداره جامعه‏ انسانى و پرورش انسانها در اختيار انسان قرار دارد».

با توجه به تعريف فوق روشن مى‏شود دينى كه مبتنى بر وحى است ‏از بخشهاى گوناگون تشكيل مى‏شود يك بخش آن عقايد است ‏يعنى حقايق‏ و واقعياتى كه باور و اعتقاد به آنها از مسلمانان خواسته شده‏است مانند خدا، وجود قيامت و معاد، نبوت و بهشت و دوزخ و امثال‏ آنها.

بخش ديگر آن اخلاقيات است ‏يعنى تعاليمى كه فضائل و رذايل‏اخلاقى را به انسان شناسانده و راه تهذيب نفس از رذايل و تخلق‏به فضائل را به وى ارائه داده است.

بخش ديگر آن شريعت و مناسك و احكام و مقررات است كه چگونگى‏تنظيم روابط اجتماعى حقوقى و مدنى و سلوك اجتماعى و كيفيت‏روابط اقتصادى و سياسى و نظامى در اين بخش قرار مى‏گيرد.

تعريف ماهوى از دين ميسر نيست زيرا تعريف ماهوى از چيزى به ‏بيان ماهيات و ذاتيات آن چيز است.

اقسام دين

دين در يك تقسيم ابتدايى به دو قسم حق و باطل منقسم مى‏شود.

زيرا مجموعه عقايد و مقررات اخلاقى يا حق است و يا باطل و ياممزوج از حق و باطل است. ناگفته نماند اگر مجموعه عقايد و اخلاق‏و مقررات حق باشد آن را دين حق مى‏گويند و در غير اين صورت آن‏را دين باطل گويند. و نيز دينى كه مجموعه حق و باطل باشد،دينى باطل است. قرآن كريم ره آورد انبياء را دين حق مى‏داند چراكه عقايد و اخلاق و مقررات آن مطابق

انسان متفکر

با حق است زيرا آنچه كه‏ مطابق نظام هستى و محصول خداى سبحان است، حق است. قرآن ‏مى‏فرمايد: «الحق من ربك‏» حق از پروردگار سرچشمه مى‏گيرد و درجاى ديگر فرمود: «ولايدينون دين الحق‏» ، به دينى كه دين حق است متدين نمى‏شوند.

دين الهى كه ره آورد همه انبياست، اسلام است چنان كه فرمود: «ان‏الدين عندالله‏الاسلام‏» و اسلام دين حقى است كه غير آن دين از كسى مقبول نيست ‏«و من يبتغ غيرالاسلام دينا فلن يقبل منه‏» هر كس آئينى غير ازاسلام را انتخاب كند از او پذيرفته نخواهد شد.

اما دين باطل ره آورد طاغوت و طاغوتيان است، قرآن وقتى ازفرعون سخن مى‏گويد مى‏فرمايد: فرعون به قومش گفت: «انى اخاف ان‏يبدل دينكم او ان يظهر فى الارض الفساد» من مى‏ترسم موسى‏كليم(ع)دين شما را عوض كرده يا در سرزمين شما فساد ايجاد كند ولذا بايد او را بكشيم. يعنى موسى مى‏خواهد آيينى كه در كشور مصرحكومت مى‏كند و بر افكار و انديشه مردم سايه افكنده، دگرگون‏سازد. آنچه كه بر مردم مصر حكومت مى‏كرد مجموعه عقايد و اخلاق وقواعد و مقررات اجتماعى و نظامى و سياسى بود و محصول انديشه‏بشر طاغى كه قرآن از آن به دين ياد مى‏كند. گرچه دين باطل است.

ادامه اين مطلب را در شماره آينده با عنوان : «چهار علت دين» پي بگيريد.

 

دانشمند بزرگ حضرت آيه‏الله جوادى آملى

تهيه براي تبيان: گروه دين و انديشه – حسين عسگري

عفاف و حجاب از ديدگاه شهيد مطهري


حجاب از مسائل ضروری و غیرقابل انکار دین اسلام است که با عقاید و باورهای مسلمانان در ارتباط مي باشد، اما متاسفانه امروزه حجاب به یک مسئله سیاسی تبدیل شده است.

با گذشت ۳۰ سال از انقلاب اسلامی ایران، حجاب در کشور هنوز جایگاه خوبی ندارد و با مشکلات فراوانی روبروست؛ به نظر می رسد برای رسیدن به جایگاه واقعی حجاب و نهادینه شدن آن، به همسویی و وحدت عمل مؤسسات و ادارات، بخصوص رسانه ها و مراکز آموزشی نياز باشد تا با تبیین مبانی و هدف حجاب به این مهم دست یابند.

رعایت قوانین اسلامی از جمله حجاب از مسائل مهم یک جامعه اسلامی است؛ اين در حالي است كه امروزه جامعه ما شاهد رواج بدحجابی و از هم گسیختگی این اصل دینی شده است و مستکبران جهانی، پس از پیروزی انقلاب اسلامی با انواع حیله ها و توطئه های سیاسی، نظامی، اقتصادی و فرهنگی سعی در براندازی آن داشته اند.

به طوري كه با مایوس شدن از ضربه زدن سریع به انقلاب، به فکر براندازی آن در بلندمدت افتادند و با اشاعه و گسترش فساد، بدحجابی، بی بند و باری و مصرف گرایی، در جهت نابودی نیروهای جوان جامعه و در ادامه نابودی جامعه و انقلاب تلاش كردند.

برای مبارزه با این شبیخون فرهنگی باید کارهای اساسی و فرهنگ سازی مستمر و موثر در جامعه صورت گیرد؛ در اين راستا راه حل صحیح مقابله با بدحجابی، شناخت اصول و مبانی آن و ترویج باورهای صحیح در جامعه است، بنابراين ضروريست كه انديشه بزرگاني همچون استاد شهيد مرتضي مطهري در راس برنامه ريزي هاي مسئولان فرهنگي جامعه و بخصوص دانشگاه ها قرار گيرد.

شهيد مطهري معتقد است کلمه «حجاب‏» هم به معنى پوشیدن است و هم به معنى پرده و حاجب؛ البته بیشتر، استعمالش به معنى پرده است.

این کلمه از آن جهت مفهوم پوشش مى‏دهد که پرده، وسیله پوشش است و شاید بتوان گفت که به حسب اصل لغت، هر پوششى حجاب نیست و آن پوششي «حجاب‏» نامیده مى‏شود که از طریق پشت پرده واقع شدن صورت گیرد.

در دستورى که امیرالمومنین علي علیه السلام به مالک اشتر نوشته است، مى‏فرماید: «فلا تطولن احتجابک عن رعیتک‏» (۲) یعنى در میان مردم باش، کمتر خود را در اندرون خانه خود از مردم پنهان کن؛ حاجب و دربان تو را از مردم جدا نکند، بلکه خودت را در معرض ملاقات و تماس مردم قرار بده تا ضعیفان و بیچارگان بتوانند نیازمندی ها و شکایات خود را به گوش تو برسانند و تو نیز از جریان امور بى اطلاع نمانى.

بر اساس نظريه شهيد مطهري پوششي که اسلام براى زنان مقرر کرده، بدین معنى نیست که از خانه بیرون نروند و زندانى کردن و حبس زن در اسلام مطرح نیست؛ البته در برخى از کشورها مثل ایران قدیم و هند چنین چیزهایى وجود داشته، ولى در اسلام وجود ندارد.

پوشش زن در اسلام این است که زن در معاشرت خود با مردان بدن خود را بپوشاند و به جلوه‏گرى و خودنمایى نپردازد؛ آیات مربوطه همین معنى را ذکر مى‏کند و فتواى فقها هم مؤید همین مطلب است و ما حدود این پوشش را با استفاده از قرآن و منابع سنت ذکر خواهیم کرد.

در آیات مربوطه لغت «حجاب‏» به کار نرفته است؛ آیاتى که در این باره هست، چه در سوره مبارکه نور و چه در سوره مبارکه احزاب، حدود پوشش و تماس هاى زن و مرد را ذکر کرده،‏ بدون آن که کلمه «حجاب‏» را به کار برده باشد.

آیه‏اى که در آن کلمه «حجاب‏» به کار رفته، مربوط است‏ به زنان پیغمبر اسلام؛ مى‏دانیم که در قرآن کریم درباره زنان پیغمبر دستورهاى خاصى وارد شده است و اولین آیه خطاب به زنان پیغمبر با این جمله آغاز مى‏شود: یا نساء النبى لستن کاحد من النساء یعنى شما با سایر زنان فرق دارید.

اسلام عنایت ‏خاصى داشته است که زنان پیغمبر، چه در زمان حیات آن حضرت و چه بعد از وفات ایشان، در خانه‏هاى خود بمانند و در این جهت، ‏بیشتر منظورهاى اجتماعى و سیاسى در کار بوده است. قرآن کریم صریحا به زنان پیغمبر مى‏گوید: و قرن فى بیوتکن یعنى در خانه‏هاى خود بمانید.

هدف اسلام اين بوده كه «امهات المؤمنین‏» که خواه ناخواه احترام زیادى در میان مسلمانان داشتند، از احترام خود سوءاستفاده نکنند و احیانا ابزار عناصر خودخواه و ماجراجو در مسائل سیاسى و اجتماعى واقع نشوند؛ چرا که یکى از امهات المؤمنین (عایشه) از این دستور تخلف کرد و ماجراهاى سیاسى ناگوارى براى جهان اسلام به وجود آورد؛ خود او همیشه اظهار تاسف مى‏کرد و مى‏گفت دوست داشتم فرزندان زیادى از پیغمبر مى‏داشتم و مى‏مردند، اما به چنین ماجرایى دست نمى‏زدم.

به نظر مي رسد سر اینکه زنان پیغمبر بعد از آن حضرت از ازدواج با شخص دیگرى ممنوع شدند همین باشد؛ چرا كه ممكن بود شوهر بعدى از شهرت و احترام زنش سوءاستفاده مى‏کرد و ماجراها مى‏آفرید.

به هر حال آیه‏اى که در آن کلمه «حجاب‏» به کار رفته آیه‏۵۳ از سوره احزاب است که مى‏فرماید: و اذا سالتموهن متاعا فاسالوهن من وراء حجاب یعنى اگر از آنها متاع و کالاى مورد نیازى مطالبه مى‏کنید از پشت پرده از آنها بخواهید.

در نتيجه ضرورت رعايت حجاب در اسلام در ديدگاه شهيد مطهري از يك مسئله كلي و اساسي ريشه مي گيرد و برخلاف فرهنگ غرب كه كار و فعاليت را با لذت جويي هاي جنسي به هم مي آميزد، شهيد مطهري آرامش رواني، استحكام پيوند خانوادگي، استواري اجتماع و ارزش و احترام زن را نتيجه اهميت به حجاب و عفاف عنوان مي كند.