زندگی نامه امام زین العابدین

نام مبارک آن حضرت، «علی» کنیه‌ی آن حضرت «اباالحسن»، و مشهورترین القابش «زین العابدین» و «سجاد»، نام مادر آنحضرت «شهربانویه» می‌باشد.

ولادت آن حضرت در سال ۳۸ هجری بوده و حدود دو سال از عمر شریفشان می‌گذشت که جدش امیرمؤمنان علیه‌السلام به شهادت رسیدند. بعد از آن مدت ده سال شاهد حوادت دوران امامت عموی خویش امام مجتبی (علیه‌السلام) و پس از شهادت آن حضرت دوران ده سال امامت، کنار پدر بزرگوارشان سیدالشهداء علیه‌السلام بودند.
در محرم سال ۶۱ در جریان شهادت امام حسین در کربلا حضور داشت و بعد از آن همراه اسیران به کوفه و شام، سرپرست و تکیه‌گاه ایشان بود. پس از بازگشت از شام در مدینه اقامت گزید تا آنکه در سال ۹۴ یا ۹۵ هجری به شهادت رسید.
خلفای معاصر حضرت
۱ـ یزید بن معاویه (۶۱-۶۴ ق)
۲ـ عبدالله بن زبیر (۶۱-۷۳ ق) 
۳ـ معاویه بن یزید (چند ماه از سال ۶۴)
۴ـ مروان بن حکم (نه ماه از سال ۶۵)
۵ـ عبدالملک بن مروان (۶۵-۶۸)
۶ـ ولید بن عبدالملک (۸۶-۹۶)

دور نمایی از زمان امام سجاد (علیه‌السلام)
ـ حکومت سیاه عبدالملک
دوران امامت حضرت سجاد (علیه‌السلام) مصادف با یکی از سیاهترین ادوار حکومت در تاریخ اسلام بود. گرچه پیش از آن هم حکومت اسلامی یک حکومت استبدادی شده بود اما زمان امام چهارم این تفاوت را با ادوار سابق داشت که سردمداران حکومت در این زمان، به صورت آشکار و بدون هیچ گونه پرده پوشی، به مقدسات اسلامی دهن کجی کرده و آشکارا اصول اسلامی را زیر پا می‌گذاشتند و کسی جرأت کوچکترین اعتراض را نداشت. بیشترین دوران امامت حضرت سجاد (علیه‌السلام) مصادف بود با دوران خلافت عبدالملک بن مروان که ۲۱ سال طول کشید. او پیش از رسیدن به قدرت به زهد و عبادت و دینداری شهرت داشت و اوقات خود را در مسجد با عبادت می‌گذراند آنگونه که او را کبوتر مسجد می‌گفتند.  نقل شده که پس از مرگ پدرش ،مروان، هنگامی که خلافت به او رسید سرگرم خواندن قرآن بود، اما با شنیدن این خبر، قرآن را بست و گفت: «اینک بین من و تو جدایی افتاد! و دیگر با تو کاری ندارم.» 
در جریان سفر حج وارد مدینه شد و ضمن سخنانی به مردم چنین گفت: من نه همچون خلیفه‌ی خوار شده‌ (عثمان) و نه همچون خلیفه‌ی آسانگیر (معاویه) و نه مانند خلیفه‌ی سست خِرَد (یزید) هستم، من این مردم را جز با شمشیر درمان نمی‌کنم، به خدا سوگند از این پس هر کس مرا به تقوا امر کند، گردن او را خواهم زد.  (این جمله برای این بود که خطیبان و ائمه جمعه، گفتار خود را با «اتق الله» (یعنی پرهیزگار باش) شروع می‌کردند.)
عمّال ستمگر
«مسعودی» می‌نویسد: «عبدالملک فردی خونریز بود. عمال او مانند «حجّاج» حاکم عراق، «مهلب» حاکم خراسان و «هشام بن اسماعیل» حاکم مدینه نیز همچون خود وی سفاک و بی‌رحم بودند. 
هشام بن اسماعیل که حاکم مدینه بود، چندان بر مردم سخت گرفت و آنچنان خاندان پیامبر را آزار داد که وقتی ولید بعد از مرگ پدرش به حکومت رسید، ناچار شد او را از کار برکنار نماید. 
بدتر از همه‌ی آنان حجاج بود که جنایات او در تاریخ اسلام مشهور است. عبدالملک پس از شکست عبدالله بن زبیر توسط حجاج، او را به مدت دو سال به استانداری حجاز، (مکه و مدینه و طائف) منصوب کرد. 
حجاج در مدینه گردن گروهی از صحابه مانند «جابر بن عبدالله انصاری»،‌ «انس بن مالک»، «سهل بن ساعدی» و جمع دیگر را به قصد خوار کردن آنان داغ نهاد. 
او هنگام ترک مدینه گفت:
«خدا را سپاس می‌گویم که مرا از این شهر گنده بیرون می‌برد. این شهر از همه‌ی شهرها پلیدتر و مردم آن نسبت به امیرالمؤمنین دغلکارتر و گستاخترند. اگر سفارش خلیفه نبود، این شهر را با خاک یکسان می‌کردم. در این شهر جز پاره چوبی که منبر پیامبر خوانند و استخوان پوسیده‌ای که قبر پیامبر می‌دانند، چیزی نیست

حجاج در عراق
پس از آنکه حجاج مکه و مدینه را مطیع ساخت، عبدالملک دانست که او می‌تواند عراقیان را سرجای خود بنشاند، از اینرو حکومت عراق (کوفه و بصره) را به وی سپرد.
ابن قتیبه‌ی دینوری ورود او را چنین توصیف می‌کند:
حجاج همراه دو هزار نفر از سپاهیان شام و طرفداران آنان و چهار هزار نفر نیروهای متفرقه، رهسپار بصره شد. هنگام ورود به بصره، دو هزار نفر آنان را همراه برد و تصمیم گرفت روز جمعه هنگام نماز وارد شهر شود. او به همراهانش دستور داد تا مسجد را محاصره کنند و در کنار هر یک از درهای مسجد که بالغ بر هجده در بود، صد نفر بایستند و شمشیرهایشان را زیر لباس پنهان سازند، آنگاه به آنان گفت: به محض آنکه در داخل مسجد سر و صدا بلند شد، هر کس خواست از مسجد بیرون رود، کاری کنید که سر بریده‌اش جلوتر از تنش بیرون رود. با دویست نفر مسلح که شمشیرها را زیر لباسهایشان پنهان ساخته بودند، وارد مسجد شد. به آنها گفت وقتی عمامه از سرم برداشتم آنها را از دم تیغ بگذرانید!
بر فراز منبر رفت و طی سخنانی گفت:«عبدالملک مرا به حکمرانی شهر شما و تقسیم بیت المال در میان شما منصوب کرده، او دو شمشیر به من داد، یکی شمشیر رحمت و دیگر شمشیر عذاب، ششمیر رحمت در بین راه از دستم افتاد امّا شمشیر عذاب اینک در دست من است! ...»
مردم او را سنگباران کرده و در این هنگام عمامه از سرش برداشت. مأموران بیدرنگ به جان مردم افتاده و هر کس خواست از مسجد بیرون رود سرش از بدنش جدا کردند و در آنجا آنقدر کشتند که جوی خون تا درب مسجد و بازار سرازیر گردید! 

موج کشتار و اختناق
«مسعودی» مورخ مشهور می‌نویسد: حجاج بیست سال فرمانروایی کرد و تعداد کسانی که در این مدت با شمشیر دژخیمان وی یا زیر شکنجه جان سپردند صد و بیست هزار نفر بود! و این عده غیر از کسانی بودند که ضمن جنگ با حجاج به دست نیروهای او کشته شدند.
هنگام مرگ حجاج، در زندان مشهور وی ( که از شنیدن نام آن لرزه بر اندامها می‌افتاد) پنجاه هزار مرد و سی هزار زن زندانی، که شانزده هزار نفر آنها عریان بودند.
حجاج زنان و مردان را یک جا زندانی می‌کرد و زندانهای وی بدون سقف بود، از اینرو زندانیان از گرمای تابستان و سرمای زمستان در امان نبودند. 
واقعه حرّه
برای نشان داد ن تصویر دورنمای زمان امام سجاد (علیه‌السلام) و شناخت بیشتر آن مناسب است که خلاصه‌ی واقعه‌ی حرّه را نیز متذکر شویم.
پس از شهادت امام حسین (علیه‌السلام) موجی از خشم و نفرت در مناطق اسلامی بر ضد حکومت یزید برانگیخته شد. در شهر مدینه نیز که مرکز خویشاوندان پیامبر و صحابه و تابعین بود، مردم به خشم درآمدند. حاکم مدینه (عثمان بن محمد بن ابی سفیان) که در ناپختگی و جوانی چیزی از یزید کم نداشت، با اشاره‌ی یزید گروهی از بزرگان شهر را به نمایندگی از طرف مردم مدینه به دمشق فرستاد تا از نزدیک خلیفه‌ی جوان را ببینند و از مَراحم وی برخوردار شوند تا در بازگشت به مدینه مردم را به اطاعت از حکومت وی تشویق کنند.
به دنیال این طرح، عثمان هیئتی مرکب از «منذر بن زبیرعوام» «عبیدالله بن ابی عمرو مخزومی» و «عبدالله بن حنظله،‌غسیل الملائکه» و چند تن دیگر از شخصیتهای بزرگ مدینه را جهت دیدار با یزید به دمشق روانه ساخت. ایشان به کاخ یزید وارد شدند. یزید در نزد آنها نیز از شرابخواری و میگساری و بپاداشتن ساز و آواز کوتاهی نکرد. اما پذیرایی باشکوهی از ایشان کرد و به آنان احترام بسیار نمود و به هر کدام هدایا و خلعتهای هنگفتی بالغ بر پنجاه هزار و صد هزار دینار بخشید.
ایشان به مدینه بازگشتند و در اجتماع مردم شهر اعلام کردند که: «ما از نزد شخصی برگشته‌ایم که دین ندارد و شراب می‌خورد، تار و طنبور می‌نوازد، سگبازی می‌کند و زنان خوش آواز در مجلس او دلربایی می‌کنند. اینک شما را شاهد می‌گیریم که او را از خلافت برکنار کردیم.»
بدنبال این جریان، مردم با عبدالله بیعت کرده و حاکم مدینه و همه‌ی بنی امیه را از شهر بیرون کردند. این گزارش به یزید رسید، او «مسلم بن عقبه» را با لشگر انبوهی برای سرکوبی مردم مدینه اعزام کرد و به وی گفت: به آنان ۳ روز مهلت بده، اگر تسلیم نشدند، با آنان بجنگ و وقتی پیروز شدی سه روز هر چه دارند از اموال و چهارپایان و سلاح و طعام، همه را غارت کن و در اختیار سربازان بگذار... .
جنگ خونینی در گرفت و سرانجام شورشیان شکست خوردند و سران نهضت کشته شدند. مسلم به مدت ۳ روز دستور قتل عام مردم شهر را صادر کرد. سربازان شام جنایاتی مرتکب شدند که قلم از بیان آنها شرم دارد. پس از پایان قتل و غارت، مسلم از مردم به عنوان بردگی برای یزید بیعت گرفت. 
مأمن پناهندگان
لازم به ذکر است که این حرکت بدون مشورت با امام سجاد (علیه‌السلام) صورت گرفت و امام (علیه‌السلام) از همکاری با ایشان خودداری کرد زیرا افزون بر آن که این حرکت، ماهیت شیعی نداشت، دقیقا در خط زبیریان بود، آن هم به رهبری عبدالله بن زبیر که از برپاکنندگان جنگ جمل بوده است و کوچکترین موضع امام به عنوان رهبر شیعه، خطیرترین پیامد را برای شیعه داشت.
از برخورد کریمانه‌ی حضرت می‌توان به پذیرایی حضرت از پناهندگان اشاره نمود. وقتی اهل مدینه بنی امیه را از شهر بیرون کردند، مروان از امام خواهش کرد که همسر و خانواده‌ی او در منزل امام باشند. امام نیز با بزرگواری پذیرفت. از اینرو طی سه روز که مدینه دستخوش قتل و غارت بود، خانه‌ی امام سجاد مأمن خوبی برای پناهندگان بود و تعداد چهار صد زن با اعضای خانواده‌ی خویش به منزل امام (علیه‌السلام) پناهنده شدند و امام تا آخر غائله از آنان پذیرایی فرمود. 
اقدام امام پاسخی از روی ادب به ناجوانمردیهای امویان بود آنگونه که تاریخ کردار آنها را مقایسه کند و حق را از باطل بشناسد.
انحطاط ارزشهای دینی و فساد اخلاقی امت
از حدود سال ۳۰ هجری (نیمه دوم دوران خلافت عثمان) فساد مالی و انحطاط اخلاقی در جامعه‌ی اسلامی گسترش یافت و اشراف قریش که درآمد کلانی از خزانه دولت داشتند و از بخششهای خلفای وقت نیز بهره‌مند بودند، به ثروت اندوزی پرداختند و بدین ترتیب رفاه طلبی و تجمل پرستی در جامعه‌ی اسلامی رواج یافت. ثروت اندوزان، املاک فراوانی گرد آوردند و کنیزان و غلامان بسیاری خریدند؛ بخصوص کنیزانی که برای خوانندگی و بزم آرایی تربیت شده بودند ... کم کم مجالس بزم و خوشگذرانی به طبقات دیگر سرایت کرد.
این انحطاط اخلاقی در زمان حکومت یزید آنچنان گسترش یافت که دو شهر مقدس «مکه» و «مدینه» نیز ازاین آلودگیها محفوظ نماند.
«مسعودی» می‌نویسد: «فساد و آلودگی یزید، به اطرافیان و عمال وی نیز سرایت کرد، در زمان او ساز و آواز در مکه و مدینه آشکار گردید و مجالس بزم برپا شد و مردم آشکارا به شرابخواری پرداختند. »
این وضع در زمان عبدالملک نیز همجنان ادامه یافت، به طوری که «شوقی ضیف» پس از بیان گسترش اشرافیت و رفاه زدگی در شهر مکه و مدینه می‌افزاید:
«گویی این دو شهر بزرگ حجاز را برای آوازه خوانان ساخته بودند، تا آنجا که نه تنها مردمان عادی، بلکه فقیهان و زاهدان نیز به مجالس آنان می‌شتافتند.» 
محیط مدینه طوری شده بود که نه عالمان، غنا را ناروا می‌شمردند و نه عابدان از آن جلوگیری می‌کردند.» 
در مدینه مجالس رقص و آواز مختلط تشکیل می‌شد بدون آنکه در میان زنان و مردان پرده‌ای باشد. 
«عایشه» دختر «طلحه» بزمهایی مختلط ترتیب می‌داد و در آن «عزّه المیلاء» آواز می‌خواند. 
کار به جایی رسیده بود که وقتی یکی از مشهورترین زنان آوازه خوان آن عصر به نام «جمیله» سفری به مکه کرد، در طول مسیر، گروهی از مردان آوازه خوان و گروهی هم از آوازه خوانان زن با او تا مکه همراهی ‌کردند و وقتی به نزدیک مکه رسیدند عده کثیری از اهالی مکه از آنان استقبال گرمی نمودند و وقتی به مدینه مراجعت کردند مردان و زنانِ اشراف از آنها استقبال کردند. چنان شور و هلهله‌ای به وجود آمد که اهالی مدینه بر در خانه‌ها صف کشیده این صحنه را تماشا می‌کردند. 
وقتی که وضع اجتماعی قبله‌گاه مسلمانان و ام القرای اسلام چنین بوده، می‌توان حدس زد که دمشق، بصره و دیگر شهرهای بزرگ آن زمان در چه وضعی به سر می‌برده است.
امام زین العابدین (علیه‌السلام) در آن زمان
با توجه به اختناق شدیدی که از سوی حکومت آنزمان در جامعه‌ی اسلامی بوجود آمده بود از یکطرف و از بین رفتن ارزشهای اسلامی و تعالیم عالی قرآنی از طرف دیگر، می‌توان گفت: امام سجاد (علیه‌السلام) در یکی از بحرانی‌ترین زمان‌ها قرار داشت و مسئولیت سنگینی را از جانب خداوند عالم بر دوش می‌کشید.
البته امامان ما (علیهم‌السلام) هر کدام در هر زمانی وظایف مخصوصی که از جانب پروردگار برای ایشان مقرر شده بود داشتند و در اجرای آن ذره‌ای کوتاهی ننموده و از ملامتِ سرزنش کنندگان، به هیچ عنوان متأثر نمی‌شدند. «لا یأخذهم فی الله لومه لائم »
اما دقت در سیره‌ی آن بزرگواران با در نظر گرفتن شرائط زندگی آن زمان، شیوه‌های زندگی برای دوستان و شیعیان آن عزیزان را روشن نموده که «و لقد کان لکم فی رسول الله اسوه حسنه » یعنی برای شما در زندگی و رفتار و اخلاق رسول خدا (صلی الله علیه و آله) الگویی نیکو می‌باشد.
آری، با مطالعه در شیوه‌ی زندگی امام چهارم حضرت علی بن الحسین (علیهماالسلام) به خوبی روشن می‌شود که آن حضرت برنامه‌های رهبری و ارشادی و تربیتی خویش را بی‌آنکه حساسیت حکومت را (آنهم آن حکومت آنچنانی که گوشه‌ای از آن را بیان نمودیم) برانگیزاند انجام می‌دادند.
زنده نگهداشتن یاد و خاطره‌ی عاشورا
از بارزترین خصایای امام (علیه‌السلام) در دوران زندگی خویش بعد از واقعه‌ی کربلا، گریه کردن در مصائب پدر بزرگوارشان و اهل بیت و شهدای کربلاء است. امام زین العابدین (علیه‌السلام) با گریه‌های جانسوز و اشکهای ریزان، یاد و خاطره‌ی کربلاء را در اذهان مردم زنده نگه داشت. یادآوری مکرر فاجعه‌ی کربلا نمی‌گذاشت ظلم و جنایت حکومت اموی از خاطره‌ها فراموش شود.
امام (علیه‌السلام) هر وقت می‌خواست آب بیاشامد تا چشمش به آب می‌افتاد، اشک از چشمانش سرازیر می‌شد، وقتی علت این کار را می‌پرسیدند می‌فرمود: چگونه گریه نکنم در حالیکه یزیدیان آب را برای وحوش و درندگان بیابان آزاد گذاشتند ولی به روی پدرم بستند (و او را تشنه کشتند.)
امام (علیه‌السلام) می‌فرمود: هر وقت کشته شدن فرزندان فاطمه (علیهالسلام) را به یاد می‌آورم، گریه گلویم را می‌گیرد.
روزی خدمتگزار حضرت عرض کرد: آیا غم و اندوه شما تمامی ندارد؟!
حضرت فرمودند: وای بر تو،‌یعقوب پیامبر که تنها یکی از دوازده پسرش ناپدید شده بود، در فراق فرزند خویش آنقدر گریست که چشمانش نابینا شد و از شدت اندوه کمرش خم شد، در حالیکه پسرش زنده بود. ولی من ناظر کشته شدن پدرم، برادرم، عمویم، و هفده نفر از بستگانم بودم که پیکرهایشان در اطرافم نقش زمین شده بود پس چگونه ممکن است غم و اندوه من پایان یابد؟!
پند و اندرز و ارشاد ملت
با توجه به اختناق شدید موجود در زمان امام (علیه‌السلام) حضرت نمی‌توانستند مفاهیم مورد نظر و لازم را بصورت آشکار و صریح بیان کنند، بلکه از شیوه ی موعظه استفاده می‌فرمودند و مردم را با اندیشه‌ی درست اسلامی آشنا می‌فرمودند و این اندیشه را که دراثر تبلیغات حاکمان جائر در طول زمان به فراموشی سپرده شده یا تحریف گشته بود، به یاد مردم آورده و توده‌ی مردم و بالاخص شیعیان را تا هر مقدار ممکن، با حقایق و تعالیم اسلام آشنا می‌ساختند.
نمونه‌ای از بیانات امام (علیه‌السلام) موعظه نسبتاً‌ مفصلی است که یکی از بهترین و نزدیکترین یاران حضرت، «ابو حمزه ثمالی» نقل می‌کند. متن این روایت گواهی می‌دهد که در جمع شیعیان آن حضرت بیان شده است. امام طی سخنانی می‌فرماید:
«خداوند ما و شما را از مکر ستمگران و ظلم حسودان و زورگویی جباران حفظ کند. ای مؤمنان! شما را طاغوتها و طاغوتیان دنیا طلب که دل به دنیا سپرده و شیفته‌ی آن شده‌اند و به دنبال نعمتهای بی‌ارزش و لذتهای زودگذر آن هستند، نفریبد ... به جانم سوگند در ایام گذشته حوادثی را پشت سر گذاشتید و از انبوه فتنه‌ها به سلامت گذشتید، در حالی که پیوسته از گمراهان و بدعتگذاران و تبهکاران در زمین دوری و تبری می‌جستند؛ پس اکنون نیز از خدا یاری بخواهید و به سوی فرمانبری از خدا و اطاعت از «ولی خدا» که از حاکمان کنونی شایسته‌تر است، برگردید.
... امر خدا و اطاعت از کسی را که از خدا اطاعت او را واجب کرده، بر همه چیز مقدم بدارید، و هرگز در امور جاری اطاعت از طاغوتها را که شیفتگی به فریبندگی دنیا را به دنبال دارد، بر اطاعت از خدا و اطاعت از رهبران الهی مقدم ندارید... . از معاشرت با گنهکاران و آلودگان، همکاری با ستمگران و نزدیکی و تماس با فاسقان بپرهیزید و از فتنه‌ی آنان برحذر باشید و از آنان دوری بجویید و بدانید که هر کس با اولیای خدا مخالفت ورزد و از دینی غیر از دین خدا پیروی کند و در برابر امر رهبری الهی خود سرانه عمل کند،‌در دوزخ گرفتار آتش شعله ورخواهد شد... .»
صحیفه‌ی سجادیه
«یکی از راههایی که امام (علیه‌السلام) در آن محیط اختناق، برای ارشاد و هدایت امت جدش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دنبال فرمود، بیان حقایق و معارف الهی در قالب دعا و مناجات با خدا بود. گوشه‌ای از دعاهای آنحضرت در مجموعه‌ای به نام «صحیفه‌ سجادیه» جمع است که بعد از قرآن و نهج البلاغه بزرگترین و مهمترین گنجینه‌ی گرانبهای تعلمیات دینی و معارف حقه‌ی شیعی به شمار می‌رود که از طرف بزرگان و دانشمندان به «زبور آل محمد» لقب گرفته است.
صحیفه سجادیه مشهور، که بیش از پنجاه دعا در بردارد، تنها بخشی از دعاهای امام سجاد (علیه‌السلام) است. در مجموعه‌های دیگری که تعداد آنها با این صحیفه‌ی معروف به شش عدد رسیده دعاهای دیگری از امام زین العابدین (علیه‌السلام) می‌باشد که در برخی از آنها بیش از صد و هشتاد (۱۸۰) دعا ذکر شده است.
در میان دعاها،‌تعبیری وجود دارد که اغلب تکرار شده و کمتر دعایی است که از این تعبیر خالی باشد. این عبارت «صلوات بر محمد و آل محمد» است. زمانی که حتی قرار دادن نام علی بر فرزندان زشت شمرده می شد و افراد به این دلیل مورد تهدید قرار می‌گرفتند و کار امویان جز با دشنام دادن به علی (علیه‌السلام) مستقیم نمی‌شد، به کار گرفتن این تعبیر ارزش خود را به خوبی نشان می‌دهد.
تکیه‌ی امام در پیوند دادن محمد و آل او، امری است که خداوند آن را ضمن دستور بر صلوات بر رسول آورده و اهمیت زیادی برای عقاید شیعی دارد. از آنحضرت حدیثی نقل شده که به ذکر آن متیمن می‌شویم:
فرمودند: « ان الله فرض علی العالم الصلاه علی رسول الله و قرَّننا به، فمن صلّی علی رسول الله و لم یصل علینا لقی الله تعالی و قد بتر الصلاه‌علیه و ترک امره.
یعنی: خداوند، صلوات بر پیامبرش را بر عالم واجب کرده و ما را نیز به آن مقرون ساخته است کسی که بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) صلوات بفرستد اما بر ما صلوات نفرستد، صلواتش را بر رسول ناقص گذاشته و دستور خدا را ترک کرده است. 
امامت در دعا
یکی از مضامین مهم در صحیفه‌ی سجادیه، طرح مسأله امامت در قالب دعا است. این مضامین امامت را به صورت یک مفهوم شیعی، که علاوه بر جنبه‌ی داشتن حقانیت بر خلافت، جنبه‌های الهی عصمت و بهره‌گیری از علوم انبیاء و مخصوصاً پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را داراست در حدی والا نشان می‌دهد.
در دعای ۴۷ فقره‌ی ۵۶ می‌فرماید:
«رب صل علی اطائب اهل بیته الذین اخترتهم لا مرک و جعلتهم خزنه علمک...  »
یعنی: پروردگارا! بر پاکان از اهل بیت محمد (صلی الله علیه و آله) درود فرست. کسانی که برای امر خود برگزیدی و گنجینه‌های علوم خود و حافظان دینت گردانیدی و خلفای خود در روی زمین و حجت خود بر بندگانت قرار دادی، آنان را با اراده‌ی خود از هر پلیدی و‌ آلودگی پاک و مبرا ساختگی و وسیله‌ برای رسیدن به تو به بهشت جاودانت اختیار نمودی.
در جای دیگر می‌فرماید:
«الهم انک ایدت دینک فی کل اوان بامام اقمته عَلَما لعبادک و مناداً‌ فی بلادک...  »
یعنی پروردگارا! تو در هر زمان، امامی را پرچم برای بندگانت و چراغ راهنما در روی زمینت قرار دادی، پس از آن رابطه‌ی مستقیم میان خودت و او برقرار فرموده و او را وسیله‌ی رسیدن به رضای خود نمودی و فرمانبرداری از او را واجب و از نافرمانی او بر حذر داشته و بر امتثال اوامر او دستور داده و از ارتکاب به نهی او منع کردی، دینت را تأیید فرمودی. امامی که به هیچ یک از بندگانت حق تقدم بر او و جدا شدن از وی را ندادی. ... ما را مطیع و گوش به فرمان او قرار ده.

امام سجاد (علیه‌السلام) و بردگان
از تلاشهای امام (علیه‌السلام) توجه به قشری بود که بویژه از زمان خلیفه‌ی دوم به بعد و مخصوصاً در عصر امویان، مورد شدید‌ترین فشارهای اجتماعی بوده و از محرومترین طبقات جامعه‌ی اسلامی در قرون اولیه به شمار می‌رفتند. بردگان و کنیزکان از ایرانی و رومی و مصری و سودانی، متحمل سخت‌ترین کارها شده و از طرف اربابان مورد اهانتهای شدیدی قرار می‌گرفتند.
امام زین العابدین (علیه‌السلام) کوشید تا حیثیت اجتماعی این قشر را بالا برد. حضرت در حالیکه نیازی به بردگان نداشت، آنها را می‌خرید و آزاد می‌کرد. نقل شده امام (علیه‌السلام) قریب به صد هزار نفر را آزاد ساخت.
علامه سید محسن امین نوشته: امام سجاد در پایان هر ماه رمضان بیست نفر از آنها را آزاد می‌کرد. او همچنین نوشته است: هیچ برده‌ای را بیش از یک سال نگه نمی‌داشت و حتی پس از آزادی اموالی هم در اختیار آنها می‌گذاشت.
زمانی کنیزی ظرف آب به دست، آب روی دستان امام (علیه‌السلام) می‌ریخت. ناگهان ظرف از دست او افتاد و بر صورت امام خورد و آن را زخمی کرد. امام نگاهی به او فرمودند. کنیز گفت: «والکاظمین الغیظ» (یعنی: متقین کسانی هستند که خشم خود را فرو می‌برند). امام فرمود: خشمم را فرو نشاندم. کنیز ادامه داد: «والعافین عن الناس» (یعنی: و از مردم می‌گذرند و عفو دارند)، امام فرمود: از تو گذشتم. کنیز باز ادامه داد: «والله یحب المحسنین » (یعنی: و خداوند نیکوکاران را دوست دارد) امام فرمودند: تو را به خاطر خدا آزاد کردم. 
این آیه در قرآن اشاره به بعض صفات متقین دارد و آن کنیز که در خانه‌ی وحی خادم بوده می‌داند که چه بخواند تا مشمول رحمت و عفو مولای خود قرار گیرد.
قطره‌ای از دریای بیکران فضائیل امام زین العابدین (علیه‌السلام)
نقل شده که روزی آن حضرت غلام خویش را دو مرتبه صدا زد، آن غلام جواب نداد. مرتبه سوم که جواب داد، حضرت فرمودند: « آیا صدای مرا نشنیدی؟» عرض کرد: شنیدم. فرمودند:« پس چه شد تو را که جواب مرا ندادی؟» عرض کرد: چون از شما ایمن بودم. فرمود: «الحمدلله الذی جعل مملوکی یأمننی» ؛حمد خدای را، که مملوک مرا از من ایمن گردانید. »
صاحب کشف الغمه نقل کرده:‍ روزی آن حضرت از مسجد بیرون آمده بود. مردی او را ملاقات کرد و به آن جناب دشنام و ناسزا گفت. غلامانِ آن حضرت خواستند به او صدمه زنند فرمود: او را به حال خود واگذارید! پس به آن مردم رو کرد و فرمود: آنچه از کارهای ما از تو پوشیده است، بیشتر است از آنچه تو بدانی و بگویی. بعد از آن فرمودند: آیا حاجتی داری تا تو را کمک کنیم؟ آن مرد شرمسار شد. سپس حضرت عبای خود را نزد او افکندند و امر فرمودند تا هزار درهم به او بدهند. پس از آن هر وقت آن مرد حضرت را می‌دید، می‌گفت: گواهی می‌دهم که تو از اولاد رسول خدایی. 
در شب‌های تار، انبانی بر دوش می‌کشید که در آن کیسه‌های پول بود. به خانه فقرا می‌برد. چه بسا حضرت طعام یا هیزم بر دوش داشت و به خانه‌های محتاجین می‌برد و به آنها عنایت می‌فرمود: در حالتی که صورت مبارک خود را می‌پوشانید تا او را نشناسند. آنها نمی‌دانستند که پرستارشان کیست تا زمانی که آن حضرت از دنیا رحلت فرمودند فهمیدند که آن شخص حضرت سجاد (علیه‌السلام) بوده.
هنگامی که بدن مطهرش را از برای غسل برهنه کردند از آن انبانهایی که برای فقرا بر دوش می‌کشید بر پشت مبارکشان اثرهایی دیدند که مانند زانوی شتر پینه بسته بود. 
عبادت حضرت
آن حضرت در شبانه روز هزار رکعت نماز می‌گذاشت. چون وقت نماز می‌رسید، بدنش را لرزه می‌گرفت و رنگش زرد می‌گشت. چون به نماز می‌ایستاد، مانند ساقه‌ی درختی بود که حرکت نمی‌کرد.
شب‌ها را با عبادت به روز می‌آورد و روزها را روزه می‌گرفت. شب آنمقدار نماز می‌خواند که خسته می‌شد، به حدی که نمی‌توانست ایستاده حرکت نماید به ناچار مانند کودکان که به راه نیفتاده‌اند حرکت می‌نمود، تا خود را به فراش خود می‌رسانید.
در عین الحیاه آمده که: چون امام زین العابدین (علیه‌السلام) از وضو فارغ می‌شدند و اراده‌ی نماز می‌فرمودند، رعشه در بدن و لرزه بر اعضای آن حضرت مستولی می‌شد، چون سؤال می‌نمودند، می‌فرمود: وای بر شما! مگر نمی‌دانید که به خدمت چه خداوندی می‌ایستم و با چه عظیم الشأنی می‌خواهم مناجات کنم. 
از حضرت صادق (علیه‌السلام) منقول است که پدرم فرمود: روزی بر پدرم علی ابن الحسین (علیهماالسلام) وارد شدم دیدم که عبادت در آن حضرت بسیار تأثیر کرده. رنگ مبارکش از بیداری زرد و دیده‌اش از بسیاری گریه مجروح گشته. پیشانی نورانیش از کثرت سجود پینه کرده و قدم شریفش از زیاد ایستادن به نماز ورم کرده. چون این حال را مشاهده کردم جلوی گریه خود را نتوانستم بگیرم. بسیار گریستم. آن حضرت در حال تفکر بودند. بعد از لحظه‌ای به جانب من نظر کرده فرمودند: بعضی از کتاب‌ها، که عبادت امیر‌المؤمنین (علیه‌السلام) آن نوسته شده را به من ده. چون آوردم مقداری از آنرا خواندند و بر زمین گذاشتند. سپس فرمودند: چه کسی یارای آن دارد که مانند علی بن ابیطالب (علیه‌السلام) عبادت کند؟ 
طاووس یمانی،‌گفت: نصف شبی داخل حجر اسماعیل (در مسجد الحرام) شدم. دیدم که حضرت زین العابدین (علیه‌السلام) در سجده است و کلامی را تکرار می‌کند. گوش کردم، این دعا بود: «الهی عبیدک بفنائک، مسکینک بفنائک، فقیرک بفنائک.» یعنی پروردگار من، بنده‌ی کوچک تو و بیچاره و مسکین و محتاج تو بر درگاهت، منتظر رحمت توست.
بعد از آن، هر گونه، درد و مرضی که مرا پیش می‌آمد، بعد از نماز سر به سجده می‌نهادم و این کلمات را می‌گفتم. برای من از آن گرفتاری، فرج حاصل می‌شد. 
معجزه‌ای از معجزات حضرت
در کتاب مدینه المعاجز آمده که حضرت امام محمد باقر (علیه‌السلام) فرمود: وقتی حضرت علی بن الحسین (علیهماالسلام) به سفر حج بیرون شد و رفت تا رسید به یک وادی ما بین مکه و مدینه، ناگاه مردی راهزن به آن حضرت برخورد و به آن حضرت گفت: فرود آی! حضرت فرمودند: مقصود چیست؟ گفت: تو را بکشم و اموالت را برگیرم. فرمود: هر چه دارم با تو قسمت می‌کنم، و بر تو حلال می‌نمایم. گفت: نه! فرمود: برای من قدری که مرا به مقصد برساند بگذار (و بقیه از آنِ تو) قبول نکرد. حضرت فرمودند: «فاین ربّک» یعنی: پس پروردگارت کجاست؟» گفت:‌نائم یعنی خواب است. در این حال دو شیر حاضر شدند. یک شیر سرش را و آن دیگری پایش را گرفتند و کشیدند. پس حضرت فرمود: آیا گمان کردی که پروردگار تو خواب است؟! (این است جزای تو) 

از مواعظ شریفه‌ی امام زین العابدین (علیه‌السلام)
در کتاب عین‌الحیاه علامه مجلسی از حضرت علی بن الحسین (علیه‌السلام) منقول است که فرمود:
به درستی که دنیا بار کرده و پشت کرده و می‌رود و آخرت رو کرده و می‌آید. هر یک از دنیا و آخرت را فرزندان و اصحابی است. پس شما از فرزندان آخرت باشید، نه از فرزندان و کارکنان دنیا. ای گروه! از زاهدان دردنیا باشید،‌و به سوی آخرت رغبت نمائید. به درستی که زاهدان در دنیا زمین را بساط خود می‌دانند وخاک را فرش خود قرار داده‌اند. آب را بوی خوش خود می‌دانند و به آن خود را می‌شویند، خوشبو می‌سازند خود را از دنیا جدا کرده‌اند و بریده‌اند.
بدرستی که کسی که مشتاق بهشت است شهوتهای دنیا را فراموش می‌کند و کسی که از آتش جهنم می‌ترسد مرتکب محرمات (کارهای حرام) نمی‌شود. کسی که ترک دنیا کرد، مصیبت‌های دنیا بر او سهل می‌شود. به درستی که خدا را بندگانی هست که در مرتبه‌ی یقین، چنانند که گویا اهل بهشت را دیده‌اند که مخلدند و گویا اهل جهنم را در جهنم دیده‌اند که معذّبند. مردم از شرّ ایشان ایمنند. دلهای ایشان پیوسته از غم آخرت محزون است. نفس‌های ایشان از محرمات و شبهات عفیف است... چند روزی اندک صبر کردند... چون شب می‌شود، نزد خداوند خود بر پا می‌ایستند و آب دیده‌ی ایشان بر رویشان جاری می‌گردد و تضرع و زاری و استغاثه به پروردگار خود می‌کنند و سعی می‌کنند که بدن‌های خود را از عذاب الهی آزاد کنند. چون روز شد، برد بار و داناو نیکوکار و پرهیزکارانند. از عبادت‌، مانند تیر، باریک شده‌اند... بعضی گمان می‌برند که عقل ایشان به دیوانگی مخلوط شده، نه چنین است، بلکه بیم آتش جهنم در دل ایشان جا کرده است. 
وقال (علیه‌السلام): «عجبت لمن یحتمی من الطعام لمضرته کیف لا یحتمی من الذنب معرته»
یعنی عجب دارم از آن کس که از طعام پرهیز می‌کند از آنجهت که مبادا به او ضرر رساند، چگونه پرهیز از گناه نمی‌کند که مبادا بدی و جزای بد به او عاید گردد؟ 
تاریخ شهادت امام (علیه‌السلام)
مشهور بین علماء این است که شهادت آنحضرت در یکی از سه روز بوده: دوازدهم یا هجدهم و یا بیست و پنجم ماه محرم سال ۹۴ یا ۹۵.
از دعوات راوندی نقل شده که آن حضرت در وقت وفات این کلمات را مکرر می‌فرمود که: الهم ارحمنی فانک کریم اللهم ارحمنی فانک رحیم. »
یعنی پروردگارا مرا مورد رحمت و لطف خود قرار ده که همانا تو کریم و مهربان هستی. چون حضرت از این عاریت سرا گذشت، مدینه در ماتمش به عزا نشست.
مرد و زن، کوچک و بزرگ در مصیبت آن حضرت نالان و از زمین و آسمان آثار اندوه نمایان بود. «صلوات الله و سلامه علیه»

 

حسین (ع) بابى از بهشت

رسـول گـرامى اسلامى (ص) فرمود: به وسیله من آگاه شدید، با على راه یافتید وهدایت شدید، نیکى ها به واسطه حسن به شما عطا شد، ولى سعادت و شقاوت شما با حسین است آگاه باشید که حسین یکى از درهاى بهشت است، هر کس با او دشمنى کنـد، خدابوى بهشت را بر او حرام مى کند (۱).

شخصیت و فضایل امام حسین

حـسـیـن بن على (ص) در مدینه منوره در سال چهارم هجرى در روز سه شنبه، سوم ماه شعبان یاپنجشنبه پنجم همان ماه متولد شد بعضى از مورخان تولد آن حضرت را روز آخر ربیع الاول سال سـوم هـجرى دانسته و بعضى دیگر گفته اند در پنجم جمادى الاول سال سوم یا چهارم هجرت به دنیا آمده است بنابراین درباره تولد آن حضرت چند قول وجود دارد، ولى قول مشهور این است که ایشان در روزسوم شعبان سال چهارم هجرت به دنیا آمده است.
هـنـگـامـى که آن حضرت متولد شد او را نزد جد بزرگوارش رسول خدا (ص) آوردند آن حضرت بادیدن او سخت مسرور شد و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و روز هفتم تـولدش گوسفندى براى او عقیقه کرد و به مادرش فرمود: (سرش را بتراشید و به وزن موهایش نقره صدقه دهید).
آن حـضـرت شش سال و چند ماه با جد بزرگوارش رسول خدا (ص) و پس از آن بیست و نه سال ویـازده مـاه بـا پدرش امیرالمؤمنین (ص) و پس از آن حدود ده سال با برادرش امام حسن (ص) و حـدود ده سـال پـس از شـهـادت امـام حسن (ص) زندگى کرد مدتى که آن حضرت پس از امام حسن (ص) زندگى کرده است، مدت امامت او محسوب مى شود.
کـنـیـه امـام حسین (ع) (ابوعبداللّه) بود لقب هاى فراوانى به آن حضرت داده اند و از جمله پس ازشـهـادت، ایشان را (سیدالشهدا) خواندند چنان که مى دانیم تا پیش از آن، لقب سیدالشهدا بر حـمزه،عموى پیامبر اطلاق مى شد و پس از شهادت سبط گرامى رسول اللّه، آن حضرت را به این لقب خواندند.
نامگذارى توسط پیامبر (ص)
در روایـات آمـده اسـت کـه نـامگذارى آن حضرت و برادر بزرگوارش به حسین و حسن، توسط شـخـص پـیامبر اکرم صورت گرفته است و تصریح شده است که این نامگذارى به دستور خداوند متعال بوده است.
از عـلى بن ابیطالب نقل کرده اند که فرمود: آن گاه که حسن به دنیا آمد نام عمویم (حمزه) را بـر او نهادم و آن گاه که حسین متولد گشت نام عموى دیگرم (جعفر) را بر او گذاشتم روزى رسول خدا (ص) مرافراخواند و فرمود: من مامور شده ام که نام آن دو را تغییر دهم، از این پس آنان را حسن وحسین بخوانید (۱).
در روایـات دیـگـر آمـده اسـت کـه پـیـامـبر اکرم (ص) فرمود: حسن و حسین را به نام فرزندان هـارون نـامـیدم، او فرزندانش را (شبر) و (شبیر) نامید و من فرزندانم را به همان نام (به لفظ عربى) حسن وحسین نامیدم (۲).
خبر از شهادت در هنگام تولد
اسـمـا بـنـت عـمـیس مى گوید: وقتى امام حسین (ص) متولد شد، رسول خدا (ص) آمد فرمود: اسما!پسرم را بیاور من کودک را در پارچه سفیدى پیچیدم و به حضرت دادم.
حـضـرت در گـوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت، بعد در حالى که او را در دامن خودگذاشته بود، گریست.
گفتم: پدر و مادرم فدایت چرا گریه مى کنى؟.
فرمود: براى این پسرم.
گفتم: او در همین ساعت متولد شده و تو برایش گریه مى کنى؟.
فرمود: آرى اى اسما! گروه سرکشى او را مى کشند، خدا شفاعتم را نصیبشان نکند.
بعد فرمود: این خبر را به فاطمه نرسان که تازه فرزندش به دنیا آمده (۳).
روزى ام الـفـضـل هـمـسـر عـبـاس عـمـوى پـیـامـبـر، خدمت آن حضرت رسید و عرض کرد: (یـارسول اللّه (ص) من امشب خواب بدى دیدم، دیدم گویا قطعه اى از بدن مبارک شما جدا شده در دامن من افتاد.
فـرمـود: خـیـر اسـت، فاطمه پسرى مى آورد که تو او را پرورش خواهى داد خدمت پیامبر رسیدم وکـودک را در دامـنـش نـهـادم و چند لحظه از آن حضرت چشم برداشتم، وقتى دوباره نگاهش کردم، دیدم اشک از چشمانش سرازیر است.
گفتم: پدر و مادرم فدایت یا رسول اللّه چرا گریه مى کنى؟.
فرمود: هم اکنون جبرئیل آمد و به من خبر داد که امت من این پسرم را مى کشند) (۴).
هـنگامى که امیرالمؤمنین (ص) به طرف صفین مى رفت در راه از کربلا گذشت در آن جا توقفى کـرد وچـنـان گـریست که زمین را از اشک خیس کرد آنگاه فرمود: (روزى خدمت رسول خدا رسـیـدم دیـدم حـضـرت گـریه مى کند، گفتم: پدر و ماردم فدایت یا رسول اللّه (ص) چرا گریه مى کنى؟.
فـرمـود: هـم اکـنـون جبرئیل این جا بود، او به من خبر داد که پسرم حسین در کنار شط فرات در زمـیـنـى به نام کربلا کشته خواهدشد و مشتى از خاک آنجا را برایم آورد تا ببویم و من نتوانستم از گریه خوددارى کنم.
و هـمـان جـا بـود که امیرالمؤمنین (ص) فرمود: این جاست اقامتگاه و بارانداز ایشان، این جاست کـه خونشان را مى ریزند، گروهى از آل محمد در این صحرا کشته مى شوند که زمین و آسمان به حالشان گریه خواهد کرد (۵).
شباهت با رسول خدا (ص)
در اخـبـار فـراوان آمده است که آن حضرت شبیه ترین فرد به رسول اللّه (ص) بود اصحاب پیامبر بارهااین نکته را در مورد سیرت و صورت امام حسین (ع) یادآورد شده اند، مخصوصا یادآور شده اند کـه قـامـت ایـشـان بـسیار شبیه به پیامبر بود، به طورى که هر کس قامت آن حضرت را مشاهده مى کرد به یاد رسول خدا مى افتاد (۶).
عـاصـم بـن کلیب از پدرش نقل کرده است که شبى رسول خدا را در خواب دیدم و خواب خود را براى ابن عباس نقل کردم (تا ببینم که آیا خواب من درست بوده است یا خیر) او گفت: آیا هنگامى کـه پـیامبررا دیدى به یاد حسین بن على نیفتادى؟
گفتم: آرى! به خدا قسم هنگامى که رسول خـدا قـدم برمى داشت و راه مى رفت، کاملا به حسین بن على شباهت داشت ابن عباس گفت: ما همواره او را به پیامبر شبیه مى دانستیم.
انـس بـن مـالـک مـى گوید: نزد عبیداللّه بن زیاد بودم که سر حسین بن على را در یک تشت به مـجلس آوردند ابن زیاد با چوبى به بینى و صورت آن حضرت اشاره کرد و گفت: من چهره اى به ایـن نـیـکـویـى ندیده ام گفتم: اى ابن زیاد! مگر نمى دانى که حسین بن على شبیه ترین مردم به رسول خدا بود (۷).
علاقه رسول خدا (ص) به امام حسین (ع)
یکى از زیباترین و برجسته ترین نکات زندگى امام حسین، توجه شدید و علاقه بى نظیر پیامبراکرم بـه ایشان و برادر بزرگوارش امام حسن (ع) است این نکته آن چنان آشکار و نمایان بود که صفات زیـادى ازکـتـب تـاریـخ و حدیث را به خود اختصاص داده است در این جا گوشه اى اندک از این مطالب رایادآور مى شویم.
دوستى با حسین
رسـول گرامى اسلام (ص) به مهمانى دعوت شده بود با گروهى از اصحاب به میهمانى مى رفت درراه امام حسین (ص) را دید که در کوچه بازى مى کند، پیش رفت تا او را بگیرد، ولى او کودکانه گریخت وهر چه حضرت به دنبال او رفت، او به سوى دیگرى جست و آن حضرت همچنان خنده کـنـان او را دنـبـال مـى کرد تا او را گرفت آن گاه دستى بر پس گردن و دستى در زیر چانه او گرفته دهان بر دهانش گذاشت واو را بوسید.
و بـعد فرمود: حسین از من است و من از حسینم، خدا دوست بدارد کسى را که حسین را دوست دارد (۸).
زیـد بـن حـارثـه نقل مى کند: مى خواستم براى انجام کارى خدمت رسول خدا (ص) برسم شبانه بـه مـنـزل آن حـضـرت رفتم و درب خانه را کوبیدم پیامبر در حالى که چیزى در زیر عباى خود داشـت، بـیـرون آمد پس از آن که کارم تمام شد، پرسیدم: اى رسول خدا! چه همراه دارى؟
عباى خـویـش را بـه کـنـار زد وحـسن و حسین را که در برگرفته بود به من نشان داد و فرمود: اینان فرزندان من و فرزندان دختر من هستندآن گاه رو به آسمان کرد و فرمود:
اللهم انک تعلم انى احبهما فاحبهما و احب من یحبهما.
خدایا! تو مى دانى که من این دو را دوست دارم، پس آنها را دوست بدار و دوست بدارهر کس آن دو را دوست بدارد (۹).
سـلـمـان فـارسـى نـیز از پیامبر اکرم در خصوص امام حسین و امام حسین روایت کرده است که فرمود:
من احبهما احببته و من احببته احبه اللّه و من احبه اللّه ادخله جنات النعیم، و من ابغضهما اوبغى علیهما ابغضته و من ابغضته ابغضه اللّه و من ابغضه اللّه ادخله نار جهنم و له عذاب مقیم.
هـر کس فرزندانم حسن و حسین را دوست بدارد، من او را دوست دارم و هر کس من اورا دوست بـدارم، خـداونـد او را دوست دارد و هر کس خدا او را دوست بدارد به بهشت هاى پر از نعمت وارد خواهد شد اما هر کس آن دو را دشمن بدارد و بر آنها ستم روادارد، من او را دشمن خواهم داشت و هر کس من او را دشمن دارم، خداوند او را دشمن دارد و به آتش جهنم در افکند و در عذاب پایدار بماند (۱۰).
ایـن عـلاقـه و عنایت ویژه پیامبر اکرم (ص) به امام حسین (ع) و اهل بیت (ع) را صرفا نمى توان به یک رابطه عاطفى و علاقه خویشاوندى حمل کرد مضامین روایاتى که در کتب فریقین فراوان نقل شـده اسـت، نـشـان مى دهد که رسول خدا (ص) با اطلاع و آگاهى از مسیر آینده جامعه اسلامى، مـى خـواستندبدین وسیله راه حق و باطل را به روشنى از یکدیگر تفکیک و متمایز سازند در واقع پـیـامـبـر اکرم با این سخنان گویا همه دشمنى ها و کینه توزى هایى را که در آینده بر ضد خاندان نبوت انجام خواهد شد، براى حق پویان و حقیقت طلبان پیش گویى مى کردند شاید از این روست کـه در روایـات دیگر، رسول خداصریحا از جنگ و پیکار بااهل بیت یاد کرده است و جنگ باایشان را همچون جنگ با خودش دانسته است.
دانـشـمـندان برجسته اهل سنت از زید بن ارقم و ابوهریره و دیگران روایت کرده اند که پیامبر در هـنـگام فوت، آن گاه که در بستر بیمارى افتاده بود، رو به على و فاطمه و حسن و حسین کرد و فـرمـود: (انـا حـرب لـمن حاربکم و سلم لمن سالمکم، یعنى: من با هر کس که با شما بجنگد در جنگ خواهم بود و با هر کس با شما دوستى کند دوست خواهم بود) (۱۱).
ایـن عـبارت بارها و بارها از سوى پیامبر اکرم در شان اهل بیت گرامیش صادر شده است (۱۲) ازجـمـله نقل کرده اند که آن حضرت بارها رو به خانه على و فاطمه و حسن و حسین مى ایستاد و مـى فـرمـود:(انــا حرب لمن حاربتم و سلم لمن سالمتم، یعنى مى جنگم با هر کس که شما با او بجنگید و دوستى مى کنم با هر کس که شما با او دوستى کنید).
بـرا بن عازب روایت کرده است که رسول اکرم (ص) در مورد امام حسین (ع) فرمود: (هذا منى و انامنه و هو محرم علیه ما یحرم على، یعنى حسین از من است و من از حسینم و هر چه بر من حرام است برحسین نیز حرام است) (۱۳).
علاقه جبرئیل به حسین
در روایـات آمـده اسـت روزى حـسـن و حـسـیـن، در کودکى، پیش روى پیامبر (ص) با یکدیگر کـشـتى مى گرفتند و پیامبر دائما حسن را تشویق مى کرد فاطمه رو به پدر کرد و عرض کرد: اى رسـول خـدا! شـمـاحـسـن را کـه بـرادر بزرگتر است در مقابل حسین که کوچکتر است تشویق مى کنید؟
پیامبر فرمود: زیراجبرئیل شاهد این ماجرا بود و حسین را تشویق مى کرد و من حسن را.
مهرورزى پیامبر به حسین
مـهـر و مـحبت پیامبر به امام حسین و برادر بزرگوارش امام حسن زبانزد عام و خاص بوده است گـذشـتـه از گفتارى که نقل شد، از رفتار حضرت با ایشان حکایات فراوانى نقل کرده اند که این نکته به خوبى معلوم مى شود.
نـقل شده است که گاه در هنگام نماز جماعت، حسن و حسین، که کودکانى خردسال بودند، نزد جـدبـزرگـوارشـان مـى رفـتند و در سجده بر دوش آن حضرت سوار مى شدند برخى از اصحاب پـیش دستى مى کردند تا کودکان را از رسول خدا دور کنند، ولى آن حضرت اشاره مى فرمودند که آنـهـا را بـه حـال خـودواگذارید سپس به آرامى دست آنها را مى گرفتند و پایین مى آوردند و بر زانوان خویش مى نشاندند (۱۴).
روزى پـیامبر سجده نماز را، بر خلاف معمول، طولانى کرد نماز که تمام شد، نمازگزاران عرض کـردنـد:امـروز سـجـده را طولانى تر به جاى آورید، آیا وحى نازل شده و دستورى رسیده است؟
فـرمود: خیر،فرزندم حسین بر شانه ام سوار بود، خواستم صبر کنم تا او کار خویش را انجام دهد و لذتش را از بین نبرده باشم (۱۵).
عـمـر بـن خـطـاب نـقل مى کند که روزى رسول خدا را دیدم که حسن و حسین را بر شانه هاى خـویـش سـوار کرده بود رو به آن دو کردم و گفتم: چه اسب خوبى دارید!! پیامبر (ص) فرمود: و اینها چه سوارکاران خوبى هستند! (۱۶).
ابـى بـریده نقل مى کند که روزى رسول خدا (ص) در مسجد براى ما خطبه مى خواند که ناگهان حسن وحسین به مجلس وارد شدند و پیراهن قرمز رنگ به تن داشتند، به طورى که در هنگام راه یـافتن بر زمین مى کشید پیامبر از منبر پایین آمدند و آن دو را بغل کردند و جلوى خویش نشاندند سـپـس فرمودند: خداو رسولش راست گفتند که: انما اموالکم و اولادکم فتنه این دو فرزندم که چنین راه مى روند آن چنان مشعوف شدم که نتوانستم به سخنانم ادامه دهم (۱۷).



گریه امام حسین (ع)



پـیـامـبـر اکـرم (ص) از در خانه فاطمه (س) مى گذشت صداى گریه امام حسین (ص) را شنید فـرمـود:دخـترم! فرزندم حسین را ساکت کن، مگر نمى دانى که صداى گریه این کودک مرا آزار مى دهد (۱۸).
حسین بهترین است
حـذیـفـه یمان مى گوید: روزى پیامبر اکرم (ص) وارد مسجد شد امام حسین (ص) را روى دوش گـرفـتـه بادست هاى مبارکش پاهاى او را به سینه مى فشرد فرمود: اى مردم مى دانم درباره چه مـوضوعى اختلاف دارید (منظورش بهترین هاى بعد از خودش بود این حسین بن على (ص) کسى اسـت کـه بـهـتـریـن جده (مادر بزرگ) را دارد، جدش محمد، رسول خدا (ص)، سالار پیامبران و جده اش خدیجه، دختر خویلد،اولین زنى است که به خدا و رسولش ایمان آورد این حسین بن على بـهـتـرین پدر و مادر را دارد، پدرش على بن ابیطالب برادر، وزیر و پسر عموى رسول خدا و اولین مردى است که به خدا و رسولش ایمان آورد و مادرش فاطمه دختر محمد بانوى زنان جهان است ایـن حـسین بن على بهترین عمو و عمه رادارد، عمویش جعفر بن ابیطالب است که خدایش با دو بـال زیـنت داده تا در بهشت به هر جا که خواهدپرواز کند و عمه اش، ام هانى دختر ابیطالب است ایـن حـسـیـن بن على (ص) بهترین دایى و خاله را دارد،دایى اش قاسم پسر رسول خدا و خاله اش زینب، دختر رسول خداست، آن گاه کودک را از شانه خود برزمین نهاد تا در پیش رویش به بازى بـپـردازد و فـرمـود: مردم این حسین، جد و جده اش در بهشت اند، دایى و خاله اش در بهشت اند و خودش و برادرش نیز در بهشت اند (۱۹).
اگر مردم مى دانستند
از تـشـیـیـع جـنـازه بر مى گشتیم در بین راه امام حسین (ص) خسته شد و کنار راه نشست ابو هـریره (پیرمرد مورد احترام زمان خود) در کنارش نشست و با لباس خود خاک از پاى آن حضرت مى ستردحضرت فرمود: ابوهریره! چرا تو این کار را مى کنى؟.
عـرض کـرد: بـگـذار مـن ایـن کـار را بکنم، به خدا اگر آنچه را من درباره تو مى دانم، این مردم مى دانستندتو را برگردن هاى خود حمل مى کردند (۲۰).
مدرک بن عماره نقل مى کند که روزى ابن عباس را دیدم که رکاب حسن و حسین را گرفته بود و راه مـى بـرد بـه او اعـتراض کرده گفتند: تو رکاب آنها را گرفته اى، در حالى که از آنها مسن تر هستى؟
! گفت: این دو فرزندان رسول خداو جگرگوشه او هستند، آیا سعادتى از این بالاتر است که من رکاب آنها را بگیرم (۲۱).
فضایل و مناقب
در فـضایل امام حسین (ع) آن قدر گفته اند که همه آنها در یک یا چند دفتر نمى گنجد از این رو در اینجا،همچون مباحث گذشته، به نمونه هایى چند اکتفا مى کنیم لازم به یادآورى است که در ذیل هر یک ازعناوین زیر، گاه تا ده ها روایت نقل شده است.
آقاى جوانان بهشت
امـام عـلـى (ع) از رسـول خـدا (ص) روایـت کرده است که فرمود: الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنه، یعنى حسن و حسین آقاى جوانان اهل بهشت هستند (۲۲).
ابن عباس نیز از آن حضرت نقل کرده است: الحسن و الحسین سیدا شباب اهل الجنه، من احبهما فقداحبنى و من ابغضهما فقد ابغضنى (۲۳).
هـمـیـن روایـات را عـمـر بـن خـطـاب و فـرزندش عبداللّه بن عمر نیز از پیامبر اکرم (ص) نقل کرده اند (۲۴).
از حـذیـفـه بـن یـمـان، صـحابى معروف پیامبر، نقل شده است که شبى خدمت رسول خدا (ص) رسـیدم و نماز مغرب را با ایشان خواندم حضرت برخاست و دائما نماز مى خواند تا هنگام نماز عشا رسـیـد نـمـازعشا را نیز با آن حضرت خواندم و منتظر ماندم پیامبر از مسجد خارج شد تا به خانه خـویـش رود پـشـت سر او راه افتادم، گویا با کسى سخن مى گفت که من دقیقا ندانستم که چه مى فرماید ناگهان رو به عقب کرد و فرمود: کیستى؟.
گفتم: حذیفه.
گفت: فهمیدى چه کسى با من بود؟.
گفتم: خیر.
گـفـت: جبرئیل امین بود که سلام خداى را به من رساند و مرا بشارت داد که فاطمه بانوى زنان بهشت وحسین و حسین آقاى جوانان بهشتى هستند.
عرض کردم: اى رسول خدا! براى من و مادرم استغفار کن.
فرمود: خداوند تو و مادرت را ببخشاید (۲۵).
جـابـربن عبداللّه انصارى از رسول خدا روایت کرده است که روزى در مسجد در کنار آن حضرت بـااصحاب بزرگوارش نشسته بودیم حسین (ع) وارد مسجد شد پیامبر رو به ما کرد و فرمود: من اراد ان یـنظرالى سید شباب اهل الجنه، فلینظر الى الحسین بن على، یعنى: هر کس مى خواهد به آقاى جوانان بهشت نگاه کند، به چهره فرزندم حسین بنگرد (۲۶).
حسین بابى از بهشت
رسـول گرامى اسلام فرمود: به وسیله من آگاه شدید، با على راه یافتید و هدایت شدید، نیکى ها به واسطه حسن به شما عطا شد، ولى سعادت و شقاوت شما با حسین است آگاه باشید که حسین یکى ازدرهاى بهشت است، هر کس به او دشمنى کند خدا بوى بهشت را بر او حرام مى کند (۲۷).
حسین و آیه تطهیر
ام سـلـمـه، زن بـا وفـاى رسـول خـدا (ص) نـقل مى کند که روزى فاطمه (س) غذایى براى پدر بـزرگوارش آورد آن روز پیامبر در خانه من بود رسول اللّه نسبت به دخترش احترام کرد و فرمود: برو و پسر عمویم على و فرزندانم حسن و حسین را نیز دعوت کن تا با هم غذا بخوریم پس از مدتى فـاطمه و على در حالى که دستان حسن و حسین را در دست داشتند، بر پیامبر وارد شدند همان دم جبرئیل بر پیامبر نازل شد وآیه شریفه تطهیر را نازل فرمود: انما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهـل الـبـیت و یطهرکم تطهیرا (احزاب / ۳۳) یعنى: خداوند اراده کرده است تا هرگونه زشتى و پلیدى را از شما اهل بیت دور گرداند و شما راپاک و پاکیزه گرداند.
حـضرت رو به من (ام سلمه) کرد و فرمود: کساى خیبرى را، که عبایى بزرگ بود، بیاورم على (ع) رادر طـرف راسـت و زهـرا را در طرف چپ و حسن و حسین را بر پاى مبارکش نشاند و کسا را بر آنـهـاانداخت با دست چپ، عبا را سخت بر هم پیچید و دست راست را به طرف آسمان بلند کرد و سه بارفرمود:
اللهم هؤلا اهل بیتى و حامتى، اللهم اذهب عنهم الرجس و طهرهم تطهیرا، انا حرب لمن حاربتم و سلم لمن سالمتم و عدو لمن عاداکم،.
خداوندا! اینان اهل بیت و خاندان من هستند، (چنان که وعده فرمودى) پلیدى را ازایشان دور دار و آنان را پاک و معصوم دار، من مى جنگم با کسى که شما (اهل بیت) با اوبجنگید، و آشتى مى کنم با کسى که شما آشتى کنید و دشمن کسى هستم که با شما دشمنى کند (۲۸).
از ایـن روایـت، کـه در مـنـابـع حدیث از طرق مختلف نقل شده است و مورد اتفاق شیعه و سنى اسـت،به دست مى آید که امام حسین (ع) یکى از مصادیق آیه تطهیر است از روایات و قراین بسیار مـى توان ثابت کرد که در زمان نزول آیه تطهیر، جز همین پنج تن کس دیگرى مشمول آیه تطهیر نـبـوده اسـت و ازهمین روى ایشان را (اصحاب کسا) و امام حسین (ع) را خامس اصحاب کسا، یعنى پنجمین شخصیت اصحاب کسا نام نهاده اند.
احمد حنبل و ترمذى، دو تن از محدثان بزرگ اهل سنت، در کتب (مسند) و (سنن) خود نقل کرده اندکه تا شش ماه پس از نزول آیه مذکور، پیامبر اکرم (ص) هر روز هنگامى که براى نماز صبح بـه مـسـجدمى رفتند در جلوى خانه على و فاطمه مى ایستادند و بلند مى فرمودند: الصلوه یا اهل بیت محمد، انمایرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا.
حسین و آیه مباهله
در بـیـن دانـشـمـنـدان اسـلامـى، از شیعه و سنى، اتفاق نظر است که پیامبر در هنگام مباهله با عـالـمـان مـسـیـحـى بحران، تنها على، فاطمه، حسن و حسین را به همراه برد و آنان را مصداق (ابنائنا) و (نسائنا) و(انفسنا) در آیه شریفه قرار داد این مطلب آن چنان مشهور و مسلم است که عالم بزرگ اهل سنت، حاکم نیشابورى، در کتاب (معرفه علوم الحدیث) خود این جریان را از مصادیق روایات متواتر مى شمارد (۲۹).
مـاجـرا از ایـن قـرار است که اسقف مسیحیان نجران همراه با گروهى از علماى مسیحى خدمت رسـول خـدا شـرفیاب شدند حضرت دین اسلام را بر آنها عرضه کرد ولى سرباز زدند و نپذیرفتند سـرانجام وحى نازل شد و آنان را به مباهله با پیامبر دعوت کرد: فمن حاجک فیه من بعد ما جائک من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنه اللّه عـلى الکاذبین (آل عمران / ۱۶)در روز موعود، رسول خدا دست اهل خویش را گرفت و براى مباهله حضور یافت مسیحیان که دریافتندپیامبر با تمام سرمایه خویش به میدان مباهله آمده است از این کار تن زنند و به پرداختن جزیه رضایت دادند (۳۰).
وارث علم پیامبر
عـکـرمـه، شـاگـرد بـرجسته ابن عباس، نقل مى کند که روزى ابن عباس در مسجد براى مردم حدیث مى گفت که نافع بن ازرق برخاست و گفت: اى ابن عباس! از احکام مورچه و پشه براى من مـردم فتوامى دهى؟
اگر علمى دارى خدایى را که مى پرستى براى من توصیف کن ابن عباس سر بزیر انداخت حسین به على در گوشه مسجد نشسته بود، رو به نافع کرد و فرمود: اى نافع به سوى من بیا تا پاسخت رابازگویم.
نافع گفت: من از تو پرسیدم؟.
ابن عباس گفت: یا ابن الازرق! انه من اهل بیت النبوه و هم ورثه العلم.
نافع به سوى امام رفت و حضرت پاسخ او را ارایه فرمود.
نافع گفت: اى حسین! سخنانت نیکو و پرمایه است.
فرمود: شنیده ام که تو پدرم و برادرم و مرا به کفر متهم کرده اى؟.
گفت: قسم به خدا با آنچه از شما شنیدم بى تردید شما سرچشمه نورانى اسلام و ستارگان احکام خداهستید (لقد کنتم منار الاسلام و نجوم الاحکام).
امام فرمود: یک سؤال از تو مى پرسم.
گفت: بپرس، یابن رسول اللّه.
فـرمود: آیه (فاما الجدار فکان لغلامین یتیمین فى المدینه) (کهف / ۸۱) را خوانده اى؟
اى نافع! چه کسى آن گنج گرانبها را براى آن دو یتیم در زیر دیوار پنهان کرده بود تا به آنان ارث رسد.
گفت: پدر یتیمان.
فـرمـود: راسـتـى پدر آنها بهتر و دلسوزتر براى فرزندانش بود یا رسول خدا؟
آیا مى توان باور کرد کـه پیامبر علم گران بهاى خویش را براى فرزندانش به ودیعت نگذاشته باشد و ما را از آن محروم کرده باشد؟ (۳۱).
ریحانه پیامبر
پـیامبر اکرم (ص) به میهمانى در خانه یکى از اصحاب دعوت شده بود همراه با یاران به راه افتاد، درحالى که جلوتر از دیگران راه مى رفت حسن و حسین با کودکانى چند در کوچه به بازى مشغول بـودرسـول خدا به سوى او رفت تا او را بگیرد و او به این سو و آن سو مى گریخت پیامبر در حالى کـه مـى خـندید او را دنبال کرد تا او را گرفت یک دست را در زیر سر و دست دیگر را در زیر چانه حسین گذاشت و لب مبارکش را بر دهان حسین نهاد و بوسید و فرمود:
هذان ریحانتاى من الدنیا من احبنى فلیحبهما،.
ایـن دو گـلـهـاى زیـباى من در دنیا هستند، هر کس مرا دوست بدارد باید آنان را دوست بدارد (۳۲).
جـابـر بن عبداللّه انصارى مى گوید: روزى نزد رسول خدا نشسته بودیم که على بن ابیطالب (ع) واردشد حضرت رو به على کرد و فرمود:
سـلام علیک ابا الریحانتین اوصیک بریحانتى من الدنیا خیرا، فعن قلیل ینهد رکناک و اللّه عزوجل خلیفتى علیک.
سـلام بـر تـو اى پـدر دو ریحانه (حسن و حسین)! تو را به این دو ریحانه زیبایم از دنیا سفارش به نیکویى مى کنم که بزودى دو رکن تو فرو ریزند.
جابر مى گوید: هنگامى که پیامبر رحلت کرد، على (ع) فرمود: این یکى از دو رکنى بود که رسول خـداگـفت و هنگامى که فاطمه وفات کرد، فرمود: این هم رکن دومى بود که رسول خدا گفت(۳۳).
در هـمـیـن راسـتـا روایـت جـالـبـى از عبداللّه بن عمر نقل شده است که مربوط به امام، پس از واقعه عاشوراست ابن نعیم نقل مى کند که نزد عبداللّه بن عمر نشسته بودیم، مردى پیش آمد و از حکم خون پشه سؤال کرد که اگر در لباس نمازگزار باشد نمازش صحیح است یا خیر؟.
عبداللّه پرسید: از کجا مى آیى و اهل کدام منطقه اى؟.
گفت: اهل عراق هستم.

عـبـداللّه گـفت: این مرد را بنگرید که از خون پشه مى پرسد، حال آن که اینان پسر رسول خدا را کشتند وسکوت کردند از رسول خدا (ص) شنیدم که مى فرمود: حسن و حسین دو ریحانه من در این دنیا هستند (۳۴).



سخاوت امام حسین (ع)
روزى عـربـى نـزد امام حسین (ص) آمده عرض کرد: اى پسر رسول خدا من ضامن شده ام دیه اى رابـپردازم ولى توان پرداخت آن را ندارم با خود فکر کردم از کریم ترین مردم کمک مى گیرم و از آل محمد (ص) کریم تر نیافتم.
فـرمـود: سه مسئله از تو مى پرسم، اگر یکى را پاسخ دهى یک سوم دیه را به تو مى دهم و اگر دو مسئله را جواب دهى دو سوم آن را مى پردازم و اگر همه را پاسخ دهى تمام آن را مى دهم.
عـرض کـرد: اى پـسـر رسول خدا (ص) آیا چون تویى که اهل علم و شرفى از کسى مثل من سؤال مى کندفرمود: آرى از جدم رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: بخشش باید به اندازه معرفت باشد.
مرد عرب گفت: هر چه مى خواهى بپرس اگر بدانم جواب مى دهم وگرنه از شما یاد مى گیرم.
فرمود: چه کارى برتر از همه کارهاست؟.
گفت: ایمان به خدا.
فرمود: راه نجات از هلاکت چیست؟.
گفت: اعتما به خدا.
فرمود: زینت مرد چیست؟.
گفت: دانشى توام با بردبارى.
فرمود: اگر نداشت؟.
گفت: ثروتى همراه با جوانمردى.
فرمود: اگر نداشت؟.
گفت: فقرى توام با صبر.
فرمود: و اگر نداشت؟.
گفت: صاعقه اى که از آسمان بیاید و او را بسوزاند که سزاوار سوختن است.
حـضـرت خـنـدیـد و کـیسه اى حاوى هزار دینار به سویش انداخت و انگشتر خود را که نگینى به ارزش دویـسـت درهم داشت به او داد و فرمود: این طلا را به طلبکاران بده و این انگشتر را در امر زندگى خودصرف کن.
عرب مال را گرفت و مى گفت: (اللّه اعلم حیث یجعل رسالته) سوره انعام آیه ۱۲۴.
یعنى خدا بهتر مى داند رسالت خویش را در کجا قرار دهد (۳۵).
سخاوت و تواضع
روزى امام حسین (ص) چند کودک را دید که تکه نانى را با هم مى خوردند از حضرت خواستند از نـان آنها بخورد حضرت دعوت ایشان را پذیرفت و از تکه نانشان خورد آنگاه آنان را با خود به منزل آورد،غـذا داد و لـبـاس نـو پـوشـید و فرمود: اینان از من سخاوتمندترند زیرا تمام آنچه را داشتند بخشیدند و من فقط مقدارى از آنچه داشتم به آنها بخشیدم (۳۶).
جود و شجاعت
زیـنب دختر ابو رافع نقل مى کند که فاطمه (س) پس از آن که پدر بزگوار خویش را از دست داد سخت دلگیر شد و دائما گریه و ناله مى کرد روزى دست حسن و حسین را گرفت و به نزدیک قبر پـدر آمـد وسـخـت گریست و شکوه کرد در بین شکوایه هاى خویش عرض کرد: یا رسول اللّه! آیا چیزى را براى این دو فرزند به ارث مى گذارى؟.
صـداى رسـول خـدا آمـد کـه فرمود: اما الحسن فله هیبتى و شؤودى و اما الحسین فله جراتى و جـودى (امـا براى حسن هیبت و آقایى را به ارث مى گذارم و اما براى حسین جرات و جودم را به ودیعت مى نهم).
فاطمه زهرا عرض کرد: راضى و خشنود شدم اى رسول خدا (۳۷).
حج امام حسین (ع)
امـام حـسـیـن (ص) در طـول عمر شریف خود بیست و پنج بار پیاده به حج مشرف شد در حالى که همراه او اسب هاى اصیل را بدون سوار مى بردند (۳۸).
آن حـضـرت در حـالـیـکـه از امکانات کافى برخوردار بود و مى توانست از وسایل موجود آن زمان بـسـیـاربالایى بهره مند شود به خاطر اظهار بندگى کامل و خضوع و خشوعى که در پیاده رفتن وجود دارد راه خانه خدا را پیاده مى پیمود.
امـا ایـنـکـه در همان حال اسب هاى سوارى را بدون سوار همراه خود مى برد شاید به دو دلیل زیر بـود:یکى آن که هنگام بازگشت از آنها استفاده کنند و دیگر آنکه حرکت با خدم و حشم بیشتر بر بندگى واطاعت محض دلالت دارد.
مناجات
امـام حسین (ع) را دیدند که در مسجد مدینه صورت بر خاک نهاده مى گوید: الهى اگر به خاطر گـنـاهانم بازخواستم کنى به کرمت توسل مى جویم و اگر با خطاکاران جسم کنى به آنها خواهم گـفـت ترا دوست دارم آقاى من اطاعت من براى تو نفعى ندارد و معصیتم زیانى به تو نمى رساند پـس اگـر آنـچـه را نـفـعى برایت ندارم به جا نیاورم بر من ببخش و اگر آنچه که را ضررى به تو نمى زند مرتکب شدم در گذر، که توارحم الراحمینى (۳۹).
-------------------------------------------------
۱-تاریخ دمشق، ابن عساکر، ترجمه الامام حسین (ع)، ص ۲۶ و ۲۷ و اسد الغابه، ج ۲، ص ۱۹.
۲-تـاریخ دمشق، ص ۳۱ و ۳۲، به همین مضمون روایاتى در المعجم الکبیر طبرانى و طبقات ابن سعد، ذیل سرگذشت امام حسین (ع)آمده است.
۳-فرائد السمطین، ج ۲، ص ۱۰۴ و ینابیع الموده، ص ۳۱۸، باب ۶۰.
۴-ینابیع الموده، ص ۳۱۹، باب ۶۰.
۵-همان، ص ۳۲۰، باب ۶۰.
۶-گـفته اند که امام حسن (ع) در صورت و چهره به پیامبر بیشتر شباهت دارد و امام حسین (ع) در قـامـت و هیکل به ایشان شبیه تر بود رک:تاریخ دمشق، ترجمه امام حسین، ص ۴۱ تا ۴۵، ر ک: تاریخ دمشق، ترجمه امام حسین (ع)، صص ۴۵ـ۴۱.
۷-صـحـیح بخارى، ج ۵، ص ۳۳، نیز مراجعه کنید به تاریخ دمشق، ترجمع امام حسین، ص ۴۶ تا ۵۰.
۸-مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۴۶ و فرائد السمطین، ج ۲، ص ۱۳۱، باب ۳۰.
۹-طبقات ابن سعد، ترجمه امام حسین، مؤسسه آل البیت، ص ۲۳، این روایت در سنن ترمذى، ج ۵، ص ۶۵۶ و سنن نسایى، روایت ۵۸۲۴ و نیز نقل شده است.
۱۰-تاریخ ابن عساکر، ترجمه امام حسین (ع)، ص ۱۳۹.
۱۱-تاریخ دمشق، ابن عساکر، ترجمه امام حسین، ص ۱۴۶.
۱۲-سـنـن ترمذى، ج ۱۳، ص ۲۴۸ و اسدالغابه، ج ۷، ص ۲۲۵ و مستدرک، حاکم نیشابورى، ج ۳، ص ۱۴۹.
۱۳-کنز العمال، ج ۷، ص ۱۰۶.
۱۴-تاریخ دمشق، ابن عساکر، صص ۱۵۳ ـ ۱۴۳.
۱۵-مسند احمد بن حنبل، ج ۳، ص ۴۹۳ و الطبقات الکبرى، ابن سعد، ج ۸.
۱۶-سنن ترمذى، ج ۱۳، ص ۱۸۹ و مجمع الزواید، ج ۹، ص ۱۸۱.
۱۷-مـسـنـد احـمـد بـن حنبل، ج ۵، ص ۳۵۴ و سنن ترمذى، ج ۱۳، ص ۱۹۴ و مستدرک، حاکم نیشابورى، ج ۱، ص ۲۸۷.
۱۸-تاریخ ابن عساکر، ترجمه امام حسین (ع)، ص ۱۳۲ و المعجم الکبیر طبرانى، ج ۳، ص ۱۱۶.
۱۹-تاریخ ابن عساکر، زندگى امام حسین (ع)، ص ۶ ـ ۱۳۵.
۲۰-تاریخ ابن عساکر، ترجمه امام حسین (ع)، ص ۱۴۹.
۲۱-تاریخ ابن عساکر، ص ۲۱۰.
۲۲-همان، صص ۶۲ و ۶۳.
۲۳-فراید السمطین، ج ۲، ص ۹۸.
۲۴-کنزالعمال، ج ۱۲، ص ۱۱۲، مستدرک، حاکم نیشابورى، ج ۳، ص ۱۶۷.
۲۵-مسند احمد بن حنبل، ج ۵، ص ۳۹۱ و کنز العمال، ج ۱۲، ص ۱۰۲.
۲۶-تاریخ، ابن عساکر، صص ۸۵ تا ۸۲.
۲۷-مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۴۵.
۲۸-اسـد الغابه، ج ۷، ص ۲۲۲ و المعجم الکبیر، ج ۲۳، ص ۳۹۶ و المستدرک، حاکم نیشابورى، ج ۳، ص ۱۴۶ و نیز ر ک: تفسیر درالمنثورو تفسیر ابن کثیر، ذیل آیه تطهیر.
۲۹-معرفه علوم الحدیث، ص ۶۲.
۳۰-تفسیر جامع البیان، طبرى و تفسیر درالمنثور، سیوطى، ذیل آیه شریفه و الطبقات، ابن سعد، ترجمه امام حسین، ص ۲۹.
۳۱-تاریخ دمشق، ابن عساکر، ص ۲۲۴ و بغیه الطالب، ترجمه امام حسین، ص ۱۴۴.
۳۲-همان، ص ۱۱۸، مستدرک، حاکم نیشابورى، ج ۳، ص ۱۶۴.
۳۳-حلیه الاوصیا، ابو نعیم اصفهانى، ج ۳، ص ۲۰۱.
۳۴-صحیح بخارى، ج ۵، ص ۳۳ و سنن ترمذى، ج ۴، ص ۳۳۹.
۳۵-مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۵۷ تذکره سبط بن الجوزى، ص ۲۱۱.
۳۶-مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۵۵.
۳۷-المعجم الکبیر، طبرانى، ج ۲۲، ص ۴۲۳ و کنزالعمال، ج ۴، ص ۵۹۹.
۳۸-مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۵۵ و تاریخ ابن عساکر زندگى امام حسین (ع)، ص ۱۴۹.
۳۹-مقتل خوارزمى، ج ۱، ص ۱۵۳.


آغاز جنگ

ابـن سـعـد کـه در اشتیاق حرص آلود به فرماندارى مسخ شده بود، تیرى در چله کمان نهاد و به سـوى اردوى امـام حسین (ع) نشانه رفت و بدون هیچ شرمى رو به لشکر خود گفت: شاهد باشید که اولین تیر راخود من پرتاب کردم (۶۵).
شهادت سید القرا، بریر بن خضیر
جـنـگ آغـاز شـد شـخـصى به نام یزید بن معفل از لشکر ابن سعد به میدان آمد بریر بن خضیر از اردوى امام حسین (ص) در مقابلش قرار گرفت.
یزید گفت: اى بریر! فکر مى کنى خدا با تو چه معامله اى کرد؟.
فرمود: با من هر چه کرد نیکى بود، ولى تو را به شر مبتلا کرد.
گفت: تو پیش از این دروغگو نبودى، ولى اکنون مى بینم گمراه شده و دروغ مى گویى.
بـریـر به او پیشنهاد مباهله کرد گفت نخست از خدا مى خواهیم آنکس را که بر حق نیست هلاک کند،بعد با هم مى جنگیم تا معلوم شود گمراه کیست یزید پذیرفت پس از مباهله با هم جنگیدند و یـزیـد بـن معفل از پاى در آمد پس از او شخصى به نام (رضى منقذ) به بریر حمله کرد و با او در آویخت بریر او رابر زمین زد و بر سینه اش نشست رضى از اهل کوفه یارى خواست کعب بن جابر به یاریش شتافت عنیف بن زهیر گفت: این بریر بن خضیر قارى قرآن است که در مسجد کوفه درس قـرآن مـى داد، ولى کعب بدون توجه به این سخن از پشت سر حمله کرد نخست نیزه اى بر او زد و بعد با شمشیر او را کشت و این چنین بود که بریر قارى به فیض شهادت رسید (۶۶).
شهادت مسلم بن عوسجه
گـروهـى از یـاران امام حسین (ص) به شهادت رسیدند لشکر کوفه از سمت فرات به اردوى امام حمله آورد جنگ سختى درگرفت هنگامى که دو لشکر از جنگ دست کشیدند، مسلم بن عوسجه یار با وفاى امام حسین (ص) مجروح بر زمین افتاده بود هنوز رمقى داشت که حضرت با حبیب بن مظاهر بالاى سرش رسید و فرمود: خدایت رحمت کند، اى مسلم! تو به عهد خویش وفا کردى و ما همچنان درانتظاریم، ولى از عهد خویش دست بر نمى داریم.
حـبـیـب بـن مـظـاهـر گفت: اى مسلم! شهادت تو بر من سخت گران است دوست داشتم هر وصیتى دارى به من کنى تا به حرمت دیندارى و خویشاوندیت انجام دهم، ولى مى دانم که من هم به زودى به تومى پیوندم و فرصتى براى عمل به وصیت تو نمى ماند.
مـسـلـم در حـالـى کـه به امام حسین (ص) اشاره مى کرد گفت: تنها وصیت من این است که تا زنده اى دست از یارى این مرد بر ندارى (۶۷).
نماز ظهر
ظـهـر از راه رسـیـد شـد ابـو ثمامه صائدى خدمت امام حسین (ص) آمد عرض کرد: فدایت شوم یـاابـاعـبـداللّه! دشمن نزدیک و نزدیک تر مى شود و تا من زنده ام دستشان به شما نخواهد رسید، ولـى دوسـت دارم در حـالى به زیارت پروردگارم نائل شوم که این نماز را هم به امامت شمابه جا آورده بـاشـم حـضـرت نـگـاهـى بـه آسـمـان انداخت و فرمود: نماز را یادآورى کردى، خدا ترا از نمازگزاران قرار دهد، آرى اول وقت نماز است.
آنـگـاه فـرمود: از لشکر بخواهید دست از جنگ بردارند تا نماز بخوانیم حصین بن تمیم فریاد زد: نمازشما قبول نمى شود.
حبیب بن مظاهر فرمود: فکر مى کنى نماز تو قبول است، ولى نماز خاندان پیامبر قبول نمى شود؟.
حصین به او حمله کرد با هم در آویختند حبیب او را بر زمین افکند، ولى اهل کوفه نجاتش دادند.
زهـیـر و سـعـیـد بـن عـبداللّه در جلوى امام ایستادند تا آن حضرت نماز بگذارد نیمى از اصحاب مـقابل حضرت صف کشیدند و نیمى دیگر در نماز به او اقتدا کردند و حضرت با اصحاب خود نماز خوف به جا آورد (۶۸).
عابس و شوذب
تـعـداد کـمـى از یـاران امـام حسین (ص) باقى مانده بودند عابس ابن ابى شبیب رو به (شوذب شاکرى)گفت: مى خواهى چه کنى؟.
شوذب گفت: چه باید بکنم، در کنار تو از زاده رسول خدا دفاع مى کنم.
فرمود: از تو همین انتظار مى رود اکنون پیش از من به میدان برو تا شهادت تو را در راه خدا تحمل کنم اگر امروز از تو عزیزتر کسى را داشتم او را پیش از خود به میدان مى فرستادم که امروز آخرین فرصت عمل است.
شوذب پیش رفت و جنگید تا شهید شد.
آنـگـاه عـابس پیش آمد و عرض کرد: یا ابا عبداللّه! امروز بر روى زمین از تو عزیزتر کسى را ندارم، اگر ازجان عزیزتر داشتم در راه تو نثار مى کردم نزد خدا شاهد باش که من پیرو تو و پدرت بودم.
آنـگـاه شـمـشیر برکشید و به میدان رفت در میان میدان ایستاد و فریاد زد: آیا مردى هست که با مـن مقابله کند، عابس دلاورى شجاع است که همه اهل کوفه چهره درخشان او را مى شناسند، به همین جهت کسى را یاراى قدم نهادن به میدان او نیست.
ابـن سـعـد گفت سنگبارانش کنید نامردمان از هر طرف بر او سنگ باریدند، عابس زره از تن بر آورد،کـلاه خـود بـر زمـیـن افـکـنـد و بـه قـلب سپاه زد سپاهیان گروه گروه از مقابل تیغش مى گریختند عاقبت لشکربرگرد او حلقه زد و ناجوانمردانه به تیغش کشیدند (۶۹).
شهداى آل ابى طالب در کربلا
بـه طـورى کـه ابـوالـفـرج اصـفـهانى در کتاب (مقاتل الطالبین) نوشته است، همراه حضرت سیدالشهدا (ص) بیست نفر از آل ابى طالب (ص) در کربلا به شهادت رسیدند که عبارتند از:
فرزندان امیرالمؤمنین على ابن ابیطالب (ص):
۱ ـ ابوالفضل عباس ابن على بن ابیطالب، فرزند ام البنین،.
۲ ـ عثمان بن على بن ابیطالب، فرزند ام البنین (۲۱ ساله)،.
۳ ـ عبداللّه بن على بن ابیطالب، فرزند ام البنین (۲۵ ساله)،.
۴ ـ جعفر بن على بن ابیطالب، فرزند ام البنین (۱۹ ساله)،.
۵ ـ محمد بن على بن ابیطالب،.
۶ ـ ابوبکر بن على بن ابیطالب،.
فرزندان امام حسین (ص):
۷ ـ على بن حسین بن على بن ابیطالب، فرزند لیلى بنت ابى مره ثقفى (۷۰)،.
۸ ـ ابوبکر بن حسین بن ابیطالب (۷۱)،.
۹ ـ عبداللّه بن حسین بن على بن ابیطالب، فرزند رباب بنت امرؤ القیس.
فرزندان امام حسن (ص):
۱۰ ـ قاسم بن حسن بن على بن ابیطالب،.
۱۱ ـ عبداللّه بن حسن بن على بن ابیطالب.
فرزندان عبداللّه بن جعفر:
۱۲ ـ عون بن عبداللّه بن جعفر بن ابیطالب، فرزند حضرت زینب،.
۱۳ ـ محمد بن عبداللّه بن جعفر بن ابیطالب فرزند خوصا،.
۱۴ ـ عبیداللّه بن عبداللّه بن جعفر بن ابیطالب.
فرزندان عقیل بن ابیطالب:
۱۵ ـ عبدالرحمن بن عقیل بن ابیطالب،.
۱۶ ـ جعفر بن عقیل بن ابیطالب فرزند ام البنین بنت الشقر،.
۱۷ ـ عبداللّه بن عقیل بن ابیطالب.
نوه هاى عقیل بن ابیطالب:
۱۸ ـ محمد بن مسلم بن عقیل،.
۱۹ ـ عبداللّه بن مسلم بن عقیل، فرزند رقیطه دختر امیرالمؤمنین،.
۲۰ ـ محمد بن ابى سعید بن عقیل (۷۲).
نوبت آل رسول
اصـحـاب سـیـد الـشـهـدا(ع) عـهد بسته بودند تا زمانى که حتى یکى از آنها زنده است نگذارند خـانـدان رسـول خـدا (ص) به میدان روند و بر این عهد استوار ماندند آخرین نفر از اصحاب یعنى سوید بن ابى المطاع نیز به شهادت رسید.
بـى شـک آنچه تا کنون بر قلب مبارک امام وارد شده بود، سنگین تر از آن بود که در تصور بگنجد آن بزرگ، در حدود یک نیمروز شهادت پنجاه نفر از بهترین یاران خود را به چشم دیده بود، بالاى سـر هـمـه آنها حاضر شده و لحظات سخت جدایى را تحمل کرده بود آرى تنها روحى به بزرگى روح امـام حـسین (ع) مى توانست بار چنین رنج گرانى را بر دوش کشد و همچنان راست قامت و استوار در برابردشمنان بایستد و حتى گامى به عقب نگذارد.
شهادت على اکبر
على بن حسن به سوى میدان حرکت کرد امام دست به دعا برداشت، مى گریست و مى گفت: بار الـهـاتـو شاهد باش جوانى به سوى این قوم مى رود که از نظر صورت و سیرت شبیه ترین مردم به رسول خداست، ما هرگاه مشتاق دیدار پیامبرت مى شدیم به چهره او مى نگریستیم.
على اکبر به میدان آمد چنان جنگید که لشکر کوفه را به ضجه وا داشت پیاپى حمله مى کرد و پس ازهر بار حمله بر مى گشت و مى گفت پدر جان سنگینى سلاح خسته ام کرده و عطش مرا از پاى در آورده اسـت، آیا به جرعه اى آب دسترسى دارى؟
و امام در جواب مى فرمود: عزیز من صبر کن، بـه زودى ازدسـت رسـول خدا سیراب مى شوى و او دوباره حمله مى کرد تا در نهایت ضربه اى بر سرش زدند، دشمن دور او را گرفت و با شمشیر قطعه قطعه اش کردند.
عـلـى چـون خـود را در حال شهادت دید فریاد زد: پدر جان خداحافظ، این جدم رسول خداست کـه سلامت مى رساند و مى گوید به سوى ما بشتاب امام حسین (ص) بالاى سر على آمد، بدن پاره پـاره اش رانظاره کرد آنگاه فرمود: لعنت خدا بر قومى که ترا کشت، پسرم، اینان چقدر در شکستن حرمت رسول خدا جسورند آه! بعد از تو خاک بر سر دنیا امام حسین (ع) جنازه شهیدان را غالبا خود بـه خیمه مى رود،اما تاب در بغل کشیدن جوانش را نداشت از این رو جوانان هاشمى را فراخواند و فرمود: پیکر برادرتان را بردارید و به خیمه برید (۷۳).
شهادت قاسم بن حسن (ع)
قـاسـم پـسـر امـام حـسـن مـجـتبى (ص)، نوجوانى که هنوز به حد بلوغ نرسیده است به حضور حضرت رسیده و از ایشان اجازه نبرد مى خواهد، ولى حضرت او را باز مى دارد قاسم اصرار مى کند و دسـت وپـاى عـمـوى خود را مى بوسد امام به او اجازه مى دهد، ولى قبل از حرکت او را در آغوش مى کشد و هر دوچنان مى گریند که بى تاب بر زمین مى افتند.
حـمـیـد بـن مـسـلـم مـورخ واقـعه کربلا مى گوید: جوانى به میدان آمد که صورتش چون پاره ماه مى درخشید، شمشیرى در دست، پیراهنى بر تن و جفتى نعلین در پا داشت که بند یکى از آنها بریده بودو فراموش نمى کنم که بند کفش پاى چپش پاره بود.
عـمر و بن سعد ازدى گفت: مى خواهم به او حمله کنم گفتم سبحان اللّه براى چه؟
به خدا اگر این جوان مرا بزند دست به سویش بلند نمى کنم، این گروهى که دور او را گرفته اند براى او بس است.
گـفـت: بـه خـدا حـمـلـه خواهم کرد و بر او تاخت و دست از او بر نداشت تا با شمشیر بر فرقش نواخت قاسم به صورت به زمین افتاد و فریاد زد: عمو جان!.
امـام حـسـیـن (ص) هـمانند باز شکارى خود را به میدان رساند و چون شیر خشمگین حمله کرد شـمـشـیربه سوى عمروبن سعد کشید، او دست خود را سپر کرد و دستش از آرنج جدا شد عمرو فریادى کشید وحضرت او را رها کرد لشکر کوفه براى نجات او آمدند ولى او را زیر پاى اسبان خود له کردند وقتى غبارفرو نشست حسین را دیدم که بالاى سر قاسم ایستاده و قاسم پاهاى خود را به زمین مى کشد.
حـضـرت فـرمـود: بـه خدا بر عمویت گران است که تو او را بخوانى، ولى جوابت ندهد، یا جوابت دهـدولـى بـه حـالت سودى نبخشد دور باد قومى که ترا کشت آنگاه پیکر پاک قاسم را در آغوش کشید و او را به خیمه شهدا آورد (۷۴).
حضرت ابوالفضل (ع)
پـس از حـسـیـن بـن على (ص) درخشان ترین چهره در واقعه کربلا، چهره ابوالفضل عباس (ص) است حضرت عباس (ص) فرزند امیرالمؤمنین (ص) و برادر امام حسین (ص) است.
آن حـضـرت بـه هـنـگام شهادت ۳۴ ساله بود و تمام فضائل و کمالات انسانى را در خویش جمع داشـت در این جا به پاس بزرگداشت شخصیت والاى او به ذکر چند فضیلت از آن حضرت که در واقعه کربلا رخ ‌داده است بسنده مى کنیم.
امان نامه
هـنـگـامـى کـه عـبـیـداللّه بـن زیـاد به تحریک شمر بن ذى الجوشن تصمیم قطعى به جنگ با امـام حـسـیـن (ص) گـرفت و حکم جنگ را به دست شمر داد تا به کربلا برساند، عبداللّه بن ابى الـمـحـل بن حزام از برادرزاده هاى ام البنین (مادر ابوالفضل)، در مجلس حاضر بود او از ابن زیاد خـواست براى پسران ام البنین امان نامه اى بنویسد و ابن زیاد نیز به خواسته او امانى نوشت عبداللّه امـان نامه را توسط غلامش به کربلا فرستاد او به کربلا آمد و خدمت عباس (ص) و برادرانش رسید آن بـزرگـواران بدون این که نامه رااز او بگیرند گفتند: دایى ما را سلام برسان و بگو ما نیازى به امان شما نداریم، امان خدا از امان زاده سمیه بهتر است (۷۵).
و بـدیـن وسـیله ثابت کردند که مرگ در سایه عزت و جوانمردى را بر زندگى در کنار نامردمان ترجیح مى دهند.
امان مجدد
جـنـاب ام الـبنین مادر ابوالفضل، از طایفه کلاب است و شمر بن ذى الجوشن نیز کلابى است، به هـمـیـن جهت در عرف عرب او نیز دایى ابوالفضل به شمار مى آید روز نهم محرم، شمر خود را به اردوگـاه امام حسین (ص) نزدیک کرده فریاد زد: خواهرزادگان من کجایند؟
فرزندان ام البنین نـخست از پاسخ دادن به او خوددارى کردند آنها صاحب این ندا را در خور پاسخ نمى دانستند، ولى امام حسین (ص) فرمود:جوابش را بدهید، او هر چند فاسق است، یکى از دایى هاى شماست.
عـباس (ص) پاسخ داد: چه مى خواهى؟
گفت: اى خواهرزادگان من! شما در امانید! طاعت یزید رابپذیرید و خود را با برادرتان حسین به کشتن ندهید.
آن بزرگواران در جوابش گفتند خدا ترا و امانت را لعنت کند، تو ما را امان مى دهى، در حالى که زاده رسول خدا (ص) در امان نیست (۷۶).
علم
در جـنـگ هـاى قدیم، علم نشانه بقا کیان لشکر است و تا زمانى که پرچم لشکرى در اهتزاز است کیان لشکر باقى است و هنگامى که پرچم سرنگون شود، لشکر شکست خورده محسوب مى شود به هـمـیـن جـهت همیشه پرچم به دست شجاع ترین افراد که نسبت به مبنا و هدف جنگ عقیده اى راسخ دارند داده مى شود و به همین دلیل در اکثر غزوات رسول خدا (ص) چون بدر، احد، حنین و خیبر، پرچم اسلام دردست امیرالمؤمنین بود (۷۷).
روز عـاشـورا در حـالـى که تعدادى از برادران امام حسین (ص) و اصحاب بزرگوارش در صحنه نـبـردحضور داشتند و هر کدام خود از زمره شجاعان به شمار مى رفتند، امام پرچم لشکرش را به دست عباس (ص) داد، چرا که او از هر جهت شایسته ترین فرد براى این مقام بود (۷۸).
پیمان فداکارى
در شـب عـاشـورا، امـام حسین (ص) از اهل بیت و اصحاب بیعت خود را برداشت و از آنها خواست کـه در تـاریـکى شب پراکنده شوند نخستین کسى که اظهار وفادارى کرد عباس بود او در جواب امام حسین (ص) گفت: چرا چنین کنیم؟
براى این که بعد از تو زنده بمانیم؟
خدا آن روز را نیاورد و پس از اوبود که اصحاب هر کدام به بیانى اظهار وفادارى کردند (۷۹).
سقا
در ایـامـى کـه لـشـکـر کـوفـه ناجوانمردانه آب را به روى امام و اصحاب و اهل بیتش بسته بود، عـبـاس (ص)بـارهـا دل بـه دریاى خطر زد و اهل و اصحاب آن حضرت را سیراب کرد و به همین جهت بود که آن حضرت را (سقا) لقب دادند (۸۰).
در روز عـاشـورا نـیـز هنگامى که اصحاب با وفاى امام حسین (ص) در دفاع از حریم دین به قلب لشکرکوفه مى تاختند، هرگاه کار بر یکى از آنها دشوار مى شد و در حلقه محاصره دشمن گرفتار مى آمد، این عباس بود که در نجات او تن به خطر مى داد و لشکر کوفه را پراکنده مى کرد (۸۱).
به خاطر این همه فضیلت بود که شهادتش بر حسین (ص) سخت گران آمد و هنگامى که او را در خون افتاده دید، فرمود: هم اکنون کمرم شکست و بیچاره شدم (۸۲).
امام حسین (ع) تنهاست ـ طلب یارى
امـام حـسین (ص) تنها ماند و هر چه نگاه کرد، جز زنان و کودکان در اطراف خویش یاورى نیافت دروسـط مـیـدان ایـستاد و با صداى بلند فرمود: آیا کسى هست که از حرم رسول خدا (ص) دفاع کند؟
آیاخداپرستى هست که در مورد ما از خدا بترسد؟
آیا فریاد رسى هست که به فریاد ما برسد؟
آیا کسى هست که به انتظار پاداش الهى ما را یارى کند؟.
و اینجا بود که صداى شیون و زارى از زنان و حرم برخاست (۸۳).
آخرین سرباز
امام حسین (ص) از میدان به خیمه گاه بازگشت، بر در خیمه ایستاد و فرمود: طفل کوچکم على رابـیاورید تا با او خداحافظى کنم کودک را به حضرت دادند او را در دامن خویش نهاد، مى بوسید ومـى فـرمود: واى بر این قومى که خصم آنها در قیامت جد توست کودک در دامن پدر آرمیده بود حـرمـلـه بن کاهل اسدى کلوى، او را نشانه گرفت تیر در گلوى على اصغر نشست و گلویش را سراسر برید.
حضرت دست در زیر گلوى اصغر گرفت، از خون پر کرد و به طرف آسمان پاشید آنگاه پیاده شد باغلاف شمشیر قبر کوچکى کند، کودک را به خون خویش رنگین ساخت و به خاک سپرد (۸۴).
امام، رو به میدان
امام حسین (ص) وقتى آخرین سرباز خود را در راه خدا قربانى کرد سوار بر اسب، شمشیر بر کشید ودر حالى که در مقابل لشکر کوفه ایستاده بود رجز مى خواند:
(هـمـیـن افـتـخـار مـرا بـس که فرزند على نیکو سیرتى از آل هاشمم، جدم رسول خداست که بـرترین گذشتگان است و ما چراغ درخشان خدا در روى زمینم مادرم، دختر پاکدامن احمد است عمویم، جعفراست که طیار خوانده مى شود کتاب خدا در میان ما نازل شده و هدایت و وحى الهى در میان ماست مادر میان خلائق امان خداییم صاحبان حوض کوثر ماییم، که دوستان خود را از آن سیراب مى کنیم درقیامت دوستداران ما سعادتمند و دشمنان ما زیانکارند (۸۵).
امام در میدان
امـام حـسـیـن (ص) در مـیـان مـیدان همچنان مبارز مى طلبید و هر کس به مصاف حضرتش پا مى نهاد،کشته مى شد و به این ترتیب شمار زیادى از شجاعان لشکر را در یک نبرد نابرابر به خاک و خـون کـشـیدلشکر که از وجود مردى هماورد او خالى بود، ناجوانمردانه دور زد و به سمت خیام اباعبداللّه (ع) حمله آورد.
حـضـرت فـریـاد بـرآورد: واى بـر شـمـا اى پـیـروان آل ابى سفیان! اگر دین ندارید و از قیامت نـمى ترسید،لااقل در این دنیا آزاده باشید، اگر چنانکه مى گویید عرب هستید چون گذشتگان خود باشید.
شمر فریاد زد: منظورت چیست؟.
فـرمـود: مـى گـویم من با شما مى جنگم و شما با من زنان گناهى ندارند تا من زنده ام، نگذارید این سرکشان نادان مزاحم حرمم شوند.
شـمـر گـفـت: این خواسته بر حقى است، به اصحابش فرمان داد: دست از حرمش بدارید و روى به خودش آرید، به جان خودم سوگند که او هماورد کریمى است (۸۶).
محاصره
حـضـرت را مـحاصره کردند و از هر طرف بر او هجوم بردند حضرتش به آنها حمله مى کرد و آنها ازچـپ و راست مى گریختند آرى هرگز شکست خورده اى که همه فرزندان، اهل بیت و یارانش کشته شده باشد چون او قوى دل، خود دار و شجاع دیده نشده است (۸۷).
به دنبال آب
امـام حـسـیـن (ص) در حـال نـبرد سعى مى کرد خود را به فرات برساند، ولى هر بار که به سوى فرات اسب تاخت، لشکر هجوم آورد و او را از آب دور کرد (۸۸).
خضاب خون
سـالار شـهیدان در حال نبرد بود تیرى از کمان جفا جست و بر پیشانى نورانى اش نشست حضرت تـیـررا بـیـرون کـشـید خون بر چهره و ریش مبارکش جارى شد دست به دعا برداشت: بارالها تو مـى بـیـنـى از ایـن بندگان سر کشت چه مى کشم آنگاه چون شیر خشمگین حمله کرد و دشمن چـونـان گـلـه اى بز که گرگ درآن افتاده باشد از دم تیغش مى گریخت شمشیرش به هرکس مى رسید بر خاک مى افتاد و تیر چون باران برجسم شریفش مى بارید و او همچنان حمله مى کرد تا خستگى بر جسم شریفش چیره شد ایستاد تا دمى بیاساید سنگى به پیشانى مجروحش زدند دوباره خـون بـر چـهـره اش جـارى شـد پیراهنش را بالا آورد تاخون از چهره برگیرد تیرى سه شعبه بر شکمش زدند مى خواست تیر را بیرون آورد ولى تا عمق سینه اش پیش رفته بود ناچار آن را از میان کمر بیرون کشید و خون چون ناودان جارى شد.
مـشـتـى از خـون بـرگـرفـت و بـه آسـمـان پاشید و مشتى دیگر پر کرد و بر سر و صورت مالید فرمود:مى خواهم جدم رسول خدا را با خضاب خون ملاقات کنم (۸۹).
نزدیک مقصد
امـام حـسـیـن (ص) از کـثـرت زخـم ناتوان شده بود دست از جنگ کشید و در جاى خود ایستاد پـیـکـرشـریفش از تیر و نیزه و شمشیر پاره پاره بود افراد زیادى به قصد حمله با حضرتش مواجه شـدنـد، ولـى هنگامى که حال او را مشاهده مى کردند برمى گشتند هیچ کس نمى خواست گناه کـشـتـن فـرزنـد پـیـامبر را به عهده بگیرد مدت زیادى همچنان جنگ راکد ماند عاقبت شمر به افرادش نعره زد: منتظر چه هستیدبکشید او را گروهى از ناجوانمردان دور او را گرفتند زرعه بن شـریـک تـمـیـمـى، سنان بن انس نخعى وصالح بن وهب مرى، هر کدام ضربه اى سخت بر جسم شریفش زدند و آن پیکر پاک از روى زین به زمین افتاد (۹۰).
گریه دشمن
امـام (ص) در مـحـاصـره دشـمن گرفتار بود از هر طرف ضربتى بر پیکر شریفش مى آمد، زینب دخـتـررشـیـد عـلى (ص) از خیمه بیرون آمد سر گشته در میان میدان ایستاد فرمود: اى کاش آسـمـان بـر زمـین مى آمد چشمش به عمر سعد افتاد فرمود: اى عمر! ابا عبداللّه را مى کشند و تو ایستاده اى و نظاره مى کنى؟.
اشـک از چـشـمـان عـمـربـن سـعـد جـارى شـد، حالت زینب را تاب نیاورد صورت خویش را بر گرداند (۹۱).
شهادت
امـام (ص) بر زمین افتاد، بلند شد نشست تیرى را که در گلوى شریفش نشسته بود بیرون کشید سـنان دوباره آمد با نیزه، چنان جسم شریفش را آزرد که حضرتش در خاک غلطید آنگاه به خولى بـن یـزیداصبحى گفت: سرش را جدا کن خولى خنجر در دست پیش رفت، ولى لرزه بر اندامش افتاد و بازگشت سنان خود از اسب پیاده شد و سر مبارکش را جدا کرد (۹۲).
شهادت امام به روایت خطیب خوارزم
فـرزنـد رسـول خـدا (ص) روى زمـیـن افـتـاده بـود شمر و سنان بالاى سرش آمدند، حضرت از تـشـنـگـى زبانش را در دهان مى چرخاند شمر با لگد بر سینه مبارکش کوبید و گفت: اى پسر ابو تـراب! مـگر تونمى گویى پدرت ساقى کوثر است و به هر کس دوست دارد از آب کوثر بدهد صبر کـن تا به دست اوسیراب شوى آنگاه به سنان گفت: سرش را جدا کن سنان امتناع کرد و گفت: نمى خواهم در قیامت پیامبر خصم من باشد شمر خشمگین شد بر سینه مبارک امام نشست دست به خنجر برد حضرت لبخندى زد فرمود: نمى دانى من کیستم که مرا مى کشى؟.
گـفـت: بـه خـوبـى مـى شـنـاسـمـت، مـادرت فاطمه زهراست، پدرت على مرتضاست و جدت مـحـمـدمـصـطـفى، ولى بى باکانه ترا مى کشم آنگاه شمشیر کشید و جسم شریف حضرت را زیر ضربات شمشیرگرفت و در نهایت سر مبارکش را جدا کرد (۹۳).
بانوى شهید در کربلا
ام وهـب هـمـسـر عـبـداللّه بن عمر کلبى، همراه همسرش از کوفه به کربلا آمده بود روز عاشورا شوهرش به میدان آمد، شجاعانه مى جنگید تا چند نفر را کشت.
ام وهـب عـمـود خـیـمـه اى را بـرداشت و به سوى میدان دوید خطاب به شوهرش گفت: پدر و مـادرم فـدایـت در راه ذریـه پاک پیامبر بجنگ عبداللّه خواست او را به خیمه ها برگرداند، ولى او امتناع کرد وپاسخ داد: به خدا قسم به خیمه باز نمى گردم تا با تو کشته شوم.
امـام حـسـیـن (ص) صـدایـش زد فرمود: خدا به شما خانواده پاداش خیر دهد، بر گرد، جهاد بر زنان واجب نیست ام وهب براى اطاعت از امام به خیمه بازگشت.
شوهرش جنگید تا به شهادت رسید، ام وهب بالاى سرش آمد نشست با او سخن مى گفت و خاک ازچهره مبارکش مى سترد و مى گفت: بهشت گوارایت باد.
شـمـر او را دیـد غـلامـش را بـه سوى او فرستاد غلام با عمودى بر سر او زد و آن پاک سرشت در کنارشوهرش به شهادت رسید (۹۴).
وقایع بعد از شهادت ـ تاراج
چـون حـسـیـن بـن على (ص) به فیض شهادت نائل آمد، عده اى از نامردمان برگرد پیکر پاکش جـمع شدند و سلاح و لباسش را بین خود قسمت کردند آنگاه لشکر به خیام حرم یورش برد و تمام اموال اهل حرم را به تاراج برد، حتى چادرهاى زنان را از سرشان برداشتند (۹۵).
مـردى را دیـدنـد که زینت آلات فاطمه دختر امام حسین (ص) را از او مى گیرد و در همان حال گریه مى کند فاطمه رو به او کرد و فرمود: چرا گریه مى کنى؟
گفت: دختر رسول خدا را غارت مى کنم ومى خواهى گریه نکنم؟.
فرمود: حال که چنین است دست از این کار بدار.
گفت: هراسم از آن است که اگر من غارت نکنم دیگرى این کار را خواهد کرد (۹۶).
عامل اساسى
اسـاسـى تـریـن عـامـلـى کـه باعث شد خاندان بنى امیه على رغم عدم شایستگى، منصب خلافت پـیـامـبـراسلام را غصب کرده و سالها بر جهان اسلام حکم برانند و در مقابل، اهل بیت و فرزندان رسول خدا باتمام شایستگى و على رغم تمام سفارشات پیامبر اکرم (ص) از صحنه سیاسى کنار زده شوند و گرفتاردسیسه و قتل و غارت اموى ها شوند، جهالت و ناآگاهى مردم آن زمان بود.
در واقـعـه کـربـلا در کنار تمام عواملى که مردم کوفه را به صحنه جنگ با امام حسین کشید، به وضوح مى توان عامل جهالت را مشاهده کرد.
بـه عـنوان نمونه در حالى که مردم کوفه امام حسین (ع) را به خوبى مى شناختند و دشمنان او را نیزتجربه کرده بودند، اکثر آنها تحت تاثیر تبلیغات بنى امیه، گمان مى کردند در یک جهاد مقدس شرکت کرده و با دشمنان خدا مى جنگند، به طورى که عمر سعد با تکیه بر این خیال باطل مردم، در عـصـر تاسوعا به عنوان فرمان حمله در میان لشکر کوفه ندا مى دهد: اى لشکر خدا! سوار شوید شـمـا را مـژده بـهـشـت باد (۹۷) همچنین در روایاتى که گذشت دیدیم که هیچ کس حاضر نـمـى شد کشتن امام حسین (ص) را به عهده گیرد، چرا که مى دانستند کشتن او تجاوز به حریم رسـول خـداسـت مـى گـفتند: نمى خواهیم در قیامت پیامبر خصم ما باشد این در حالى است که هـمـین مردم مقدمات شهادتش را فراهم کرده بودند و با این حال گمان مى گردند اگر آخرین ضربه را به عهده نگیرند باز هم مسلمان و پیرو پیامبر اسلامند و دلیلى ندارد که در روز قیامت رو در روى حضرتش قرار گیرند.
غارت خیمه ها
لـشـکر لجام گسیخته کوفه وارد چادرهاى حرم شد امام سجاد (ص) در بستر بیمارى افتاده بود شمرتصمیم گرفت او را بکشد، حمید بن مسلم خود را رساند و با او سخن گفت تا ابن سعد رسید و دستورداد سپاهیان از چادرها دور شوند او گفت از این پس کسى مزاحم این جوان بیمار نشود و هر کس هر چه از اهل حرم گرفته پس دهد، ولى غارتیان چیزى پس ندادند (۹۸).

خبر شهادت مسلم به امام (ع) مى رسد

امام حسین (ع) به منزل زرود رسید دید مردى از سوى کوفه مى آید حضرت ایستاد تا درباره کوفه ازاو سؤال کند مرد کوفى تا چشمش به امام افتاد راهش را کج کرد حضرت نیز از او صرف نظر کرد و بـه راه خـود ادامـه داد دو نـفر از قبیله بنى اسد که براى اطلاع از سرنوشت امام با عجله از مکه بـیـرون آمده و دراین منزل به امام رسیده بودند، از دور این صحنه را دیدند مرد کوفى را تعقیب کـردنـد تـا بـه او رسـیـدنـدخـود را بـه او معرفى کردند و نسب او را جویا شدند معلوم شد او هم (اسدى) است از وضع کوفه پرسیدند، گفت: من در حالى از کوفه خارج شدم که مسلم و هانى را کشته بودند و بدنشان را در بازار برروى زمین مى کشیدند.
آن دو بازگشتند و به دنبال امام حرکت کردند شامگاهان حضرت در منزل (نعلبیه) توقف کرد آنهاخدمت امام رفتند و سلام کردند حضرت جواب داد.
گـفـتـنـد: خـداى رحمتت کند، خبرى داریم اگر مى خواهى علنى وگرنه در خفا باز گوییم، حضرت نگاهى به اصحابش انداخت و فرمود: من از اینها چیزى مخفى ندارم.
ـ سوارى را که از کوفه مى آمد به خاطر دارید.
ـ آرى مى خواستم از او چیزى بپرسم.
ـ مـا خـبـر او را گـرفـتیم و شما را از پرسیدن بى نیاز کردیم، او از قبیله ما و مردى عاقل، دانا و راسـتـگـوسـت او بـه مـا گـفـت: وقتى از کوفه بیرون آمدم که مسلم و هانى کشته شده بودند و بدنهایشان را در بازار بر روى زمین مى کشیدند.
ـ انا للّه و انا الیه راجعون، رحمت خدا بر آنها باد.
ـ شـمـا را به خدا به خود و اهل بیت خود رحم کنید و از همین جا باز گردید شما در کوفه یاور و پیروى ندارید حتى مى ترسیم که آنها علیه شما باشند.
حضرت نگاهى به فرزندان عقیل انداخت و فرمود: چه مى گویید، مسلم کشته شده است.
گفتند: نه به خدا بر نمى گردیم تا انتقام او را بگیریم یا کشته شویم.
امام رو به ما کرد و فرمود: بعد از اینها زندگى لطفى ندارد.
و ما دانستیم که امام تصمیم خود را گرفته است گفتیم: خدا عاقبت کارت را به خیر کند.
ـ خداى رحمتتان کند (۴۳).
شهادت عبداللّه بن یقطر
عـبداللّه بن یقطر طبق بعضى گفته ها، برادر رضاعى امام حسین (ع) و به گفته دیگر، هم سن و سال وهم بازى امام حسین (ع) بوده و مادر او مربى آن حضرت بوده است.
حـضـرت از بـیـن راه عـبداللّه را به کوفه فرستاد تا به مسلم ملحق شود، ولى در قادسیه به دست حصین بن نهیر دستگیر شد او را به نزد ابن زیاد بردند ابن زیاد به او گفت: (به منبر برو و حسین و پـدرش رادشنام بده آنگاه بیا تا درباره ات تصمیم بگیرم) عبداللّه به منبر رفت و عبیداللّه، یزید و پـدرانشان رادشنام داد و مردم را به یارى امام حسین (ع) فرا خواند عبیداللّه دستور داد او را از بام قـصـر به زیر افکندنداستخوانهایش خرد شد، هنوز نیمه جانى داشت که شخصى به نام عبدالملک بن عمیر پیش رفت وسرش را برید.
امـام حـسـیـن (ع) در مـنزل ربابه بود که خبر شهادت عبداللّه بن یقطر به او رسید قبل از این در منزل (زرود) خبر شهادت مسلم و هانى را دریافت کرده بود و در اینجا بود که حضرت نوشته اى را داد تا براى اصحابش بخوانند بخشى از آن نوشته به این شرح است:
بسم اللّه الرحمن الرحیم.
(خـبـر دلـخراشى به من رسیده است، خبر شهادت مسلم بن عقیل، هانى بن عروه و عبداللّه بن یقطر شیعیان ما دست از یارى ما کشیده اند و ما را تنها گذاشته اند هرکس بخواهد باز گردد هیچ ایرادى بر او نیست.
مردم به تدریج از اطراف امام پراکنده شدند و تقریبا همان گروهى که از مدینه آمده بودند، گرد آن حضرت باقى ماندند.
حـضـرت مـى دانـسـت کـه در بـین راه افراد زیادى به طمع رسیدن به دنیا به او ملحق شده اند ونمى خواست این گونه افراد در کاروان او باشند، چون مى دانست به راهى مى رود که فقط مردان فداکار واز جان گذشته مى توانند با او همراه باشند (۴۴).
با کمتر از جان نمى توان با حسین (ع) همراهى کرد
امـام حـسـیـن (ع) کـه تـنـهـا به منظور امر به معروف و نهى از منکر و اصلاح امت حرکت کرده بـودمـى دانـسـت کـه کار جهان اسلام جز با خون و شهادت اصلاح نمى شود، به همین جهت تنها کـسـانـى را درجمع یاران خود مى پذیرفت که آمادگى جان نثارى در راه این هدف والا را داشته باشند.
کـاروان امـام حـسـین (ع) به قصر (بنى مقاتل) رسید در آنجا خیمه اى بر پا بود حضرت پرسید: ایـن خـیمه از آن کیست گفتند: این خیمه (عبیداللّه بن حر جعفى) است حضرت یکى از یاران خود به نام (حجاج بن مشروق جعفى) را فرستاد تا او را به یارى خود دعوت کند.
عـبـیداللّه از قاصد امام پرسید: چه خبر دارى؟
گفت: با خیر آمده ام، اگر بپذیرى خداوند کرامت بـزرگـى بـه تـو عـنایت کرده است حسین بن على (ع) تو را به یارى خود مى خواند اگر در راه او کشته شوى شهید واگر زنده بمانى پاداش مى گیرى.
گـفـت بـه خـدا مـن از کـوفـه گریخته ام که به مسئله او گرفتار نشوم، چون دیدم او در کوفه یاورى ندارد.
حـجـاج بـرگـشـت و سـخـنـان او را براى امام نقل کرد امام خود برخاست، به نزد او رفت و از او طلب یارى کرد.
او در جـواب گـفـت: اگـر تو یاورانى داشتى که در رکابت بجنگند، من از سر سخت ترین ایشان بـودم، ولى خودم دیدم که شیعیان تو در کوفه از ترس شمشیر بنى امیه در خانه ها را به روى خود بـسـتـه انـد ترا به خدااز من چیز دیگرى بخواه تا اطاعت کنم من اسبى دارم که با آن هر چیزى را تـعـقـیـب کـرده ام بـدسـت آورده ام و از هر چیزى که گریخته ام نجات یافته ام، این اسب را به تو مى دهم.
حـضـرت فـرمـود: مـن از تـو یـارى خواستم، حال که جانت را از ما دریغ مى کنى نیازى به مالت نیست (۴۵).
درس جوانمردى
کـاروان امـام حـسـیـن (ع) هـمـچـنـان در حـرکت بود تا منزل (شراف) رسید هنگام سحر به جوانان همراهش دستور داد تا مى توانند آب بردارند و با آب فراوان از آنجا کوچ کردند تا نیمروز راه پیمودند درحال حرکت بودند که یکى از اصحاب حضرت تکبیر گفت.
امـام فـرمـود: آرى خـدا بزرگتر است، براى چه تکبیر گفتى؟
گفت نخلستان دیدم گروهى از اصـحـاب گـفـتند: ما هرگز در این منطقه نخلستان ندیده ایم فرمود، پس به نظر شما چیست؟
گـفـتند به نظر ما نوک نیزه ها و گوش اسبان است فرمود: آرى همین است آیا جایى هست که به آن پناه ببریم و پشت به آن، بااین سپاه مواجه شویم.
گـفـتند: آرى کوه (ذوحسم) در طرف چپ ماست، اگر زودتر به آن برسیم همان چیزى است که شمامى خواهید.
حـضـرت بـه سـمـت چپ متمایل شد، طولى نکشید که گردن اسب ها نیز نمایان شد چنانکه به خـوبـى دیده مى شدند آنها هم وقتى دیدند امام به سمت چپ رفت به همان متمایل شدند کاروان امـام زودتر به (ذو حسم) رسید حضرت فرمود تا چادرها بر پا شد و لشکر از راه رسید، هزار سوار بـه فـرمـانـدهـى حر بن یزید تمیمى نزدیک ظهر بود که با امام مواجه شدند امام و اصحابش همه عمامه بر سر نهاده و شمشیربسته بودند.
امـام فـرمـود: تـا جـوانان، لشکر حر را سیراب کنند و اسبان آنها را نیز کمى آب دهند گروهى از جـوانـان به سپاه آب مى دادند و گروهى دیگر ظرفهاى بزرگ را از آب پر مى کردند و جلو اسب ها مى گذاشتند وقتى هر اسب چند جرعه مى نوشید آب را بر مى داشتند و جلو دیگرى مى گذاشتند و به این ترتیب همه اسب ها و سواران را آب دادند.
(على بن طعان محاربى) مى گوید: من در لشکر حر آخرین نفرى بودم که به آنجا رسیدم، وقتى امام تشنگى من و اسبم را دید فرمود: راویه را بخوابان.
لـفـظ راویـه در زبـان عـراقـى بـه مـعنى مشک بود و لذا من منظور حضرت را نفهمیدم (۴۶) حضرت فرمود: برادرزاده! شتر را بخوابان، من شتر را خواباندم.
فرمود: بنوش!.
هـر چـه خـواسـتم بنوشم آب از مشک ریخت فرمود: مشک را برگردان! من نفهمیدم باید چکار کـنـم حـضرت پیش آمد، با دست خود لبه مشک را برگرداند تا من آب نوشیدم و اسبم را هم آب دادم (۴۷).
حرکت به سوى کربلا
حـر مـامـور بـود امـام حسین (ع) را تحت الحفظ به کوفه برده به عبیداللّه تحویل دهد، ولى خود سـعـى مـى کـرد نـسبت به حضرت بى احترامى نکند مثلا وقتى حضرت از او پرسید: مى خواهى با اصـحاب خودجداگانه نماز بخوانى یا در نماز ما شرکت مى کنى، عرض کرد: در نماز شما شرکت مى کنیم (۴۸) در جاى دیگر هنگامى که امام از او ناراحت شد و فرمود: مادرت به عزایت بنشیند، گفت: اگر کس دیگرى این جمله را مى گفت حتما نام مادرش را مى بردم، ولى از مادر تو فاطمه جز با نیکى و احترام نمى توانم یادکنم (۴۹) چنان که گفتیم حر مامور به جنگ نبود، به همین جـهـت وقـتـى دریافت که امام تن به ذلت نخواهد داد و همراه او به کوفه نخواهد رفت و خود نیز اجـازه نـداشـت او را رهـا کند، تا چنانکه حضرت خواست به مدینه برگردد، از حضرت خواست به راهى رود که نه به کوفه برسد نه به مدینه ختم شود، تااو بتواند از ابن زیاد کسب تکلیف کند.
امـام تـقاضاى حر را پذیرفت و به سمت چپ حرکت کرد و این همان راهى بود که با چند منزل به کربلامى رسید (۵۰).
بر سلطان ظالم بشورید
امام حسین (ع) در منزل بیضه خطبه اى خواند که اصحاب حر نیز مى شنیدند.
فرمود:
اى مردم! رسول خدا فرمود: هر کس سلطان ظالمى را ببیند که حرام خدا را حلال مى شمرد، عهد خـدا رامـى شـکند و مخالف سنت رسول خدا (ص) رفتار مى کند و با بندگان خدا ظالمانه معامله مـى کـنـد، ولـى با زبان یا عمل بر او نشورد، خداوند او را با آن ظالم محشور خواهد کرد بدانید که طایفه یزیدیان اطاعت خدا را رها کرده و به اطاعت شیطان گردن نهاده اند فساد را آشکار، حدود را تـعـطـیـل و اموال عمومى را به نفع خود تصاحب کرده اندحرام خدا را حلال و حلال او را حرام کرده اند و من براى شوریدن بر آنها سزاوار ترینم (۵۱).
مرگ سعادت و خوشبختى است
امام حسین (ع) براى اصحاب خود خطبه اى خواند و فرمود:
خود مى بینید چه مصیبتى بر ما نازل شده، دنیا دگرگون و ناخوشایند شده، نیکى ها و فضیلت ها روى گـردان شـده و چون شترى سبکبار از میان ما رخت بربسته است از زندگى دنیا جز اندکى همانند ته مانده ظرف آب باقى نمانده، زندگى، سخت ننگین و چون چراگاهى سنگلاخ بى ارزش شـده آیـا نـمى بینید کسى به حق عمل نمى کند و ازباطل روى گردان نیست در چنین شرایطى مؤمن باید از این زندگى دل کند، مشتاق زیارت پروردگارش باشد که من در این محیط ننگین، مرگ را خبر سعادت و خوشبختى و زندگى با ستمکاران را جز رنج و دل آزردگى نمى بینیم.
هـنـگـامـى کـه سـخـنـان امـام به اینجا رسید، زهیر بن قین به پا خاست به نمایندگى از طرف اصـحـاب عـرض کـرد: اى زاده رسـول خدا (ص)! سخنانت را شنیدیم، اگر دنیا ابدى مى بود و ما جاودانه در آن مى ماندیم باز هم جنگ در رکاب تو را بر آن ترجیح مى دادیم (۵۲).
هاتف مرگ
کاروان امام حسین (ع) به سوى کربلا در حرکت بود بى آن که به ظاهر کسى از مقصد نهایى آگاه بـاشـدحـضرت هم چنان که بر اسب سوار بود به خواب سبکى رفت وقتى به خود آمد چند بار این کلمات را برزبان جارى ساخت: (انا للّه و انا الیه راجعون و الحمد للّه رب العالمین).
پسرش على بن حسین پرسید: پدر جان این جملات را براى چه فرمودى؟.
فـرمـود: چـنـد لـحـظه خواب مرا در ربود، سوارى در مقابلم ظاهر شد که مى گفت این گروه مى روند ومرگ به سوى آنها مى آید، فهمیدم او خبر از مرگ ما مى دهد.
گفت: پدر جان خداوند هیچ بدى برایت پیش نیاورد، آیا ما بر حق نیستیم.
فرمود: چرا قسم به کسى که همه بندگان به سوى او باز مى گردند، ما بر حقیم.
عرض کرد: بنابراین از مرگ باکى نیست.
فرمود: پسرم! خداوند بهترین پاداشها را نصیب تو گرداند (۵۳).
ستم چهره مى نماید
کـاروان امـام حسین (ع) به نینوا رسید (قریه اى در نزدیکى کربلا)، حر نیز همچنان با امام حرکت مى کرداینجا بود که نامه عبیداللّه بن زیاد به دست حر رسید او نوشته بود: بر حسین سخت بگیر و او را دربیابانى بدون پناهگاه و بى آب و علف متوقف کن.
حر در اجراى دستور ابن زیاد مانع حرکت امام شد و او را وادار کرد در آنجا باز ایستد.
امام فرمود: آیا تو نبودى که گفتى ما از این راه بیاییم.
ـ آرى! ولـى عـبیداللّه مرا به سخت گیرى مامور کرده و جاسوسى فرستاده که بر کار من نظارت کند.
ـ بگذار ما در یکى از این روستاها منزل کنیم.
ـ نمى دانم این مرد جاسوس من است.
ـ زهـیـر بـن قـیـن پـیـش آمـد عـرض کـرد: یابن رسول اللّه! بعد از این کار سخت تر خواهد شد، اکـنـون جنگیدن با اینان آسان تر از جنگ با کسانى است که از این پس خواهند آمد، به جان خودم بعد از این لشکرى مى آید که ما نمى توانیم در مقابلش مقاومت کنیم.
فرمود: من جنگ را آغاز نمى کنم.
گـفـت: پس از اینجا حرکت کنیم و در کربلا فرود آییم، کربلا در ساحل فرات است، در آنجا اگر قصدجنگ داشتند به یارى خدا با ایشان مى جنگیم با شنیدن نام کربلا اشک از چشمان امام جارى شد وگفت: بار خدایا از کرب و بلا به تو پناه مى برم (۵۴).
ورود به کربلا
امام حسین (ع) در روز دوم محرم سال ۶۱ هجرى وارد کربلا شد.
هنگامى که به او گفتند اینجا کربلاست، دست به دعا گشود و عرض کرد: بار الها از کرب (اندوه) و بلابه تو پناه مى بریم آنگاه رو به اصحاب کرده فرمود:
مـردم بـنـدگـان دنـیـایـند و دین چیزى است که بر روى زبان دارند، تا زمانى که موجب رونق دنیایشان باشد آن را نگه مى دارند، چون نوبت به آزمایش رسد دینداران بسیار اندکند.
ایـنـجـا محل اندوه و بلاست، همین جا توقف کنید اینجا محل اقامت و بارانداز ماست، جایى است کـه خـون مـا مى ریزد، اینجا قتلگاه ماست همه پیاده شدند و حر و اصحابش در طرف دیگر منزل کردند (۵۵).
حزب شیطان مجهز مى شود
خـبـر اقـامـت امـام حـسـیـن (ع) در کـربلا به کوفه رسید ابن زیاد با خود مى اندیشید چه کسى حـاضرمى شود این ننگ را بپذیرد و با پسر پیامبر وارد جنگ شود ابن زیاد به کسى فکر مى کرد که فرماندهى سپاه را بپذیرد عمر سعد را به خاطر آورد همان کسى که به تازگى حکم فرماندارى رى را گـرفـتـه بود وبراى حفظ آن به هر پستى و ذلتى تن مى داد به یاد آورد در روز شهادت مسلم، عـمـر بـن سـعد به چه رذالتى اسرار مسلم را فاش کرده بود مسلم به او اعتماد کرد و در واپسین لحظات حیات به او چندوصیت کرد، ولى او بدون این که ابن زیاد بخواهد، از روى چاپلوسى همه را براى او باز گفته بود این عمل چنان زشت مى نمود که ابن زیاد نیز به او طعنه زد، گفت: امین خیانت نمى کند، ولى گاهى مردم خائنى را امین مى پندارند (۵۶).
ابن زیاد دریافت که مناسب ترین مهره را براى این کار پیدا کرده است، فورا او را احضار کرد.
ابـن سـعد نخست عذر خواست، ولى ابن زیاد که نقطه ضعف او را مى دانست گفت: مانعى ندارد اگرنمى خواهى این کار را قبول کنى، حکم فرماندارى را پس بده ضربه در جاى مناسب فرود آمد عـمـر گـفـت امـشـب را به من مهلت بده تا فکر کنم با هر کس مشورت کرد او از این کار برحذر داشت، ولى فردا صبح خود به قصر ابن زیاد رفت و با چهار هزار سرباز راهى کربلا شد (۵۷).
مشکل آب
عـمـر سـعـد با همراهان وارد کربلا شد و ابن زیاد پى در پى براى او نیرو مى فرستاد در روز ششم مـحرم لشکرى بیست و دو هزار نفره تحت فرمان داشت روز هفتم از عبیداللّه نامه اى دریافت کرد کـه دستورداده بود نگذارند امام حسین (ع) و یارانش از آب فرات استفاده کنند ابن سعد شخصى بـه نـام عـمرو بن حجاج زبیدى را به فرماندهى سپاهى بر شریعه فرات گمارد و از آن روز آب در خیمه گاه امام کمیاب شد.
جنگ آب
امـام حـسین (ع) وقتى مشاهده کرد آب در خیمه ها کمیاب شده، برادرش عباس را به فرماندهى سـى سـوار و ده پیاده مامور تهیه آب کرد هلال بن نافع جملى پیشاپیش پیادگان حرکت مى کرد عـمـرو بـن حجاج پرسید کیستى؟
گفت: من نافعم، آمده ام از این آب که تو ما را محروم کرده اى بنوشم عمر گفت:بنوش گوارایت باد.
هلال گفت: واى بر تو! چگونه بنوشم در حالى که حسین و همراهانش تشنه اند.
گفت: مى دانم ولى ما ماموریم نگذاریم دست او به آب برسد.
هـلال بـه اصـحـابش گفت وارد آب شوند و عمر نیز به لشکرش دستور مقابله داد جنگ سختى درگرفت سواران مى جنگیدند و پیادگان مشکها را آب مى کردند عده اى از یاران عمروبن حجاج بـه هـلاکـت رسـیـدنـد و یاران امام با بیست مشک پر از آب به خیمه ها برگشتند و اینجا بود که حضرت، عباس را سقالقب دادند (۵۸).
حمله
عـصـر روز نـهـم محرم، عمر بن سعد با سپاه خویش به سوى اردوى امام تاخت امام (ع) برادرش جناب عباس را فرستاد تا از هدف آنها با خبر شود.
گفتند: دستور رسیده اگر تسلیم حکم عبیداللّه نشوید با شما بجنگم.
فـرمـود: صـبـر کـنید تا پیام شما را به اباعبداللّه (ع) برسانم و خود برگشت و آنچه را از آن مردم شنیده بودبا امام باز گفت.
حضرت فرمود: برگرد و اگر توانستى تا فردا مهلت بگیر باشد که امشب نماز بخوانیم و دعا کنیم و ازپروردگارمان آمرزش بخواهیم خداوند خود مى داند که من چقدر نماز و قرآن و دعا و استغفار را دوست مى دارم.
عباس با پیام امام در مقابل لشکر ایستاد ابن سعد رو به شمر گفت: چه مى گویى؟.
شمر گفت: نمى دانم، فرمانده تو هستى.
عـمـرو بـن حجاج زبیدى گفت: سبحان اللّه! به خدا اگر لشکر کفار از ما چنین تقاضایى مى کرد شایسته بود قبول کنیم.
قـیس ابن اشعث گفت: تقاضاى ایشان را قبول کن! به خدا فردا صبح پیش از تو در میدان مبارزه آماده مى شوند (۵۹).
امان نامه
غـروب روز نـهـم بود اکنون همه مى دانستند که فردا جنگ سختى در پیش است گروهى اندک ولـى باایمانى استوار و عزمى راسخ در مقابل لشکرى انبوه که جز به وعده هاى حکومت اموى فکر نـمـى کردند،قرار داشت سرنوشت جنگ از هم اکنون روشن بود، همه مى دانستند که جز شهادت راهـى نـیـسـت درچـنـین شرایطى بود که شمر به کنار اردوگاه امام حسین (ع) آمده فریاد زد: خـواهرزادگان من کجایند؟
اوپسران ام البنین را مى خواند فرزندان امیرالمؤمنین و برادران امام حـسـیـن (ع) را او عباس، عبداللّه، عثمان و جعفر را مى خواست، ولى آنها حاضر نبودند با او سخن بگویند.
امام فرمود: پاسخ دهید، او هر چند فاسق است ولى دایى شماست پرسیدند: چه مى خواهى؟.
گـفـت: اى خـواهـرزادگـان مـن! شـما در امانید اطاعت یزید بن معاویه را بپذیرید و خود را با برادرتان حسین به کشتن ندهید.
عـباس (ع) فرمود: دو دستت بریده باد اى شمر! لعنت بر تو و بر امانى که آورده اى اى دشمن خدا! ازما مى خواهى از برادر خود حسین فرزند فاطمه دست برداریم و به طاعت لعنت شدگان گردن نهیم (۶۰).
آخرین نشست
شـب دهـم مـحـرم، نـزدیـک مـغـرب امـام حـسـین (ع) اصحابش را جمع کرد و در جمع ایشان خطبه اى خواند و فرمود:
خدا را ستایش مى کنم به بهترین ستایش ها و در گشایش و سختى او را سپاس مى گزارم خدایا تو را سـپاس مى گویم که ما را با نبوت احترام کردى و قرآنمان آموختى و در دین آگاهى دادى و به مـا قـلب و شنوایى عنایت کردى، پس ما را در زمره شکرگزاران قرار ده اما بعد، من یارانى بهتر و بـاوفاتر از یاران خود و خانواده اى نیکوکارتر از خانواده خویش نمى شناسم، خدا از جانب من پاداش نیکتان دهد من گمان مى کنم کار ما با این مردم به جنگ و ستیز مى کشد، بنابراین شما را مرخص مـى کنم و بیعت خویش از گردن شما برمى دارم همه بروید، اکنون شب است و پرده تاریکى همه چـیـز را پوشانده است هر کدام دست یکى از اهل بیت مرا بگیرید و درتاریکى شب پراکنده شوید و مرا با این قوم به حال خود رها کنید، اینان جز با من با کسى کارى ندارند.
چون سخنان امام به اینجا رسید، برادران، پسران، برادرزادگان و خواهرزادگانش به سخن آمده گفتندبراى چه این کار را بکنیم؟
براى این که بعد از تو زنده بمانیم؟
خدا آن روز را نیاورد.
قبل از همه، عباس (ع) پسر امیرالمؤمنین (ع) سخن گفت و بعد دیگران به پیروى از او سخنانى به این مضمون گفتند.
آنـگاه حضرت به فرزندان عقیل رو کرد و فرمود: براى شما قتل مسلم کافى است، شما بروید، من به شما اجازه دادم.
ایشان گفتند: سبحان اللّه! ما بزرگ و سالار خود و عموزادگان خویش را که بهترین عموزادگان هستندرها کنیم و در دفاع از ایشان کوتاهى کنیم و ندانیم چه بر سر ایشان مى آید آن وقت مردم به مـا چـه خـواهندگفت و ما به ایشان چه بگوییم به خدا چنین کارى نمى کنیم، بلکه جان و مال و خانواده خویش را فدایت مى کنیم و در کنارت مى جنگیم تا در سرنوشت تو شریک باشیم، زشت باد زندگى دنیا بعد از تو.
آنـگـاه مسلم بن عوسجه برخاست و گفت: در حالى که دشمن این گونه محاصره ات کرده تو را رهـاکـنـیم؟
پیش خدا چه عذرى بیاوریم، خدا آن روز را نیاورد من خواهم جنگید تا نیزه ام را در سـیـنه هایشان بشکنم تا زمانى که قبضه شمشیر در دستم باشد شمشیر خواهم زد و اگر سلاحى براى جنگ نداشته باشم سنگ به سویشان مى بارم و از تو جدا نمى شوم تا بمیرم.
آنـگـاه سعید بن عبداللّه حتمى برخاست گفت: یابن رسول اللّه! به خدا هرگز رهایت نمى کنیم تا خدابداند که ما در مورد شما، حرمت پیامبرش را حفظ کردیم به خدا اگر بدانم در راه تو هفتاد بار کـشته مى شوم و دوباره زنده مى شوم و زنده زنده در آتش مى سوزم و خاکسترم را به باد مى دهند از تـو جـدانمى شوم پس چگونه دست از تو بردارم وقتى که مى دانم یک بار مردن است و بعد از آن کرامت ابدى.
پـس از او زهیر بن رقین برخاست و گفت: یابن رسول اللّه به خدا دوست دارم هزار بار کشته شوم ودوباره زنده شوم و باز کشته شوم و خداوند جان تو و جوانان اهل بیتت را حفظ کند.
پـس از او اصـحـاب هـر کـدام در ایـن بـاب سـخـن رانـدند، گفتند: به خدا از تو جدا نمى شویم جانمان فداى تو باد، با دست و سر و سینه از تو دفاع مى کنیم تا کشته شویم و به عهد خود وفا کنیم (۶۱).
لشکر حق صف مى کشد
صبح روز دهم محرم، امام حسین (ع) اصحابش را براى نبرد آماده کرد نیروى حضرت از سى و دو نفرسوار و چهل نفر پیاده تشکیل مى شد حضرت زهیر را در جناح راست لشکر و حبیب بن مظاهر را درجناح چپ لشکر قرار داد و پرچم اصلى را به برادرش عباس داد.
خیمه ها پشت سر سپاه قرار گرفته بود در خندقى که شبانه در پشت خیمه ها کنده بودند مقدارى هیزم ریختند و آتش زدند تا دشمن نتواند از پشت سر به خیمه ها حمله کند.
آنـگـاه حـضـرت خـود وارد خـیـمـه مـخـصوصى شد و نظافت کرد و چون بیرون آمد بر مرکب خودنشست، قرآنى به دست گرفت و جنگ آغاز شد.
حضرت دست به دعا گشود:
بـارالها! تو در هر غم و اندوه پناهگاه و در هر گرفتارى امید منى و در هر حادثه اى که برایم پیش آید توتکیه گاه و سلاح منى چه بسیار غمهایى که دل را ضعیف مى کند و راه هر چاره را مى بندد، گرفتارى هایى که با دیدن آنها دوستان رهایت مى کنند و دشمنان شادکامى پیشه مى کنند من از دیگران قطع امید کردم وآنها را به درگاه تو آوردم و از آنها به تو شکایت کردم و تو آنها را بر طرف کردى و نجاتم دادى خدایا توصاحب هر نعمت و آخرین مقصود هر حرکت هستى (۶۲).
سخنرانى امام در صبح عاشورا
اى مـردم! مـى دانـیـد که من کیستم؟
به خود باز گردید، خود را سرزنش کنید، ببینید کشتن و هـتـک حرمت من براى شما حلال است؟
و به صلاح شماست؟
آیا من دخترزاده پیامبر شما و زاده وصـى و پـسـر عـمـوى او، اولین کسى که به خدا ایمان آورد و رسولش را تصدیق کرد و دین او را پـذیـرفـت نـیستم؟
آیا حمزه سیدالشهدا عموى پدرم نیست؟
آیا جعفر طیار عموى من نیست؟
آیا نشنیده اید که پیامبر اکرم به من و برادرم فرمود: (شما سرورجوانان بهشت هستید؟
به خدا قسم از زمـانـى که دانسته ام خدا بر دروغگویان خشم مى گیرد، هرگز دروغى نگفته ام اگر این سخن حـق را از مـن بـاور نـمـى کـنـیـد کـسـانـى در مـیـان شما هستند که به شما خواهند گفت از جـابربن عبداللّه انصارى، ابوسعید خدرى، سهل بن سعد، زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید تا به شـما بگویند که این سخن را از رسول خدا شنیده اند آیا این باعث نمى شود که شما از ریختن خون من دست بردارید؟.
شـمـر گـفت: خدا را با شک و تردید پرستیده باشم اگر بدانم او چه مى گوید حبیب بن مظاهر گـفت: به خدا سوگند به نظر من تو خدا را با هفتاد گونه شک و تردید پرستیده اى خدا بر قلبت مهر زده و نمى دانى او چه مى گوید.
آنـگـاه امام فرمود: آیا تردید دارید که من فرزند دختر پیامبر شما هستم به خدا قسم در تمام روى زمین نه در میان شما و نه در جاى دیگر جز من دختر زاده اى براى پیامبر نیست.
بـه من بگویید آیا خونى به گردن من دارید که مطالبه کنید، آیا مالى از شما ضایع کرده ام که آن رابخواهید، آیا به کسى زخمى زده ام که آن را قصاص کنید؟.
آنها دیگر با حسین (ص) سخن نگفتند.
حـضـرت صـدا زد: اى شـبـث بن ربعى! اى حجار ابجر! اى قیس بن اشعث! اى زید بن حارث! آیا شمابراى من ننوشتید که من بیایم.
گـفـتـند: ما ننوشتیم فرمود: آرى خود شما نوشتید، اکنون که مرا نمى خواهید، پس بگذارید باز گردم قیس بن اشعث گفت: چرا تسلیم پسر عمویت نمى شوى.
فرمود: نه! به خدا مانند ذلیلان از شما اطاعت نمى کنم و چون بندگان خود را در اختیار شماقرار نمى دهم (۶۳).
کـسـانـى که امام حسین (ص) با آنها سخن مى گفت از آنچه حضرت بیان مى کرد به خوبى آگاه بـودند وامام نیز مى دانست که این سخنان هیچ تاثیرى در آنها ندارد و تا خون او را نریزند دست بر نـمـى دارنـد بـااین حال به اقتضاى وظیفه امامت و به منظور اتمام حجت، تا آخرین لحظات عمر شریف خود با آن مردم سخن گفت و بارها موقعیت و منزلت خود را به آنها یاد آور شد.
توبه جناب حر
صبح عاشورا حر دید که عمر سعد لشکر خود را براى جنگ آماده مى کند رو به او کرد و گفت:
راستى تو با این مرد خواهى جنگید؟.
گفت: آرى به خدا، جنگى که افتادن سرها و پریدن دست ها کم ترین نتیجه اش باشد.
ـ چرا پیشنهاد او را نمى پذیرید.
ـ اگر کار به دست من بود مى پذیرفتم، ولى امیر تو (ابن زیاد) نپذیرفت.
حـر از عـمـر سـعـد جـدا شـد و آهسته آهسته خود را به اردوى امام نزدیک کرد و در همان حال لرزش تمام اندام او را فرا گرفته بود.
مهاجر بن اوس به او گفت: من از کار تو متحیرم به خدا هرگز تو را این گونه ندیده بودم اگر از من مى پرسیدند شجاع ترین مردم کوفه کیست، بى تردید تو را نام مى بردم.
گفت: خود را بین بهشت و جهنم مى بینم، ولى به خدا اگر قطعه قطعه شوم و آتشم بزنند چیزى را بربهشت ترجیح نمى دهم آنگاه اسب تاخت و خود را به اردوى امام رساند.
هنگامى که خدمت امام رسید، عرض کرد: من همانم که نگذاشتم تو برگردى و پا به پایت آمدم تا تـورا در اینجا متوقف کردم به خدا گمان نمى کردم اینها پیشنهاد تو را رد کنند و با تو وارد جنگ شوند و به خدا اگر مى دانستم اینها با تو مى جنگند هرگز چنین کارى نمى کردم اکنون آمده ام تا تـوبـه کنم و با جان خویش یاریت کنم و در مقابل تو جان دهم، به نظر شما این توبه از من پذیرفته است؟.
فرمود: آرى خدا توبه تو را مى پذیرد و تو را خواهد بخشید (۶۴).

آغاز نهضت عاشورا ـ مرگ معاویه

معاویه در روز یک شنبه نیمه ماه رجب سال شصت هجرى، پس از نوزده سال و سه ماه حکمرانى، دردمشق از دنیا رفت سه روز طول کشید تا یزید توانست خود را از شکارگاه (حوران) به دمشق برساند و برجاى پدر بنشیند.
در ایـن زمـان فـرمـاندار مدینه، پسر عموى یزید، ولید بن عتبه بن ابى سفیان بود یزید نامه اى به اونـوشـت و بـه او دستور داد از مردم مدینه بیعت مجدد بگیرد قبل از این، معاویه در زمان حیات خودیک بار براى یزید از مردم بیعت گرفته بود.
هـمـراه بـا ایـن بـرنامه، در نامه اى محرمانه به او نوشت که در گرفتن بیعت بر امام حسین (ع) و عبداللّه بن زبیر و عبداللّه بن عمر و عبدالرحمن بن ابى بکر سخت گیرى کند و به او دستور داد هر کس از بیعت امتناع کرد گردنش را بزند و سرش را براى او بفرستد (۱).
درخواست بیعت از امام حسین (ع)
امـام حـسین (ع) با عبداللّه بن زبیر کنار قبر شریف پیامبر اکرم (ص) نشسته بود عبداللّه پسر عمرو بـن عـثمان وارد شد سلام کرد و گفت: امیر مى خواهد شما به نزد او بروید حضرت فرمود: پس از ایـن مـجلس به نزد او خواهیم رفت عبداللّه بن زبیر به امام حسین (ع) گفت: معمولا ولید در این ساعت ملاقات ندارد، من از این ملاقات نگرانم، نظر شما چیست؟
امام فرمود: به نظرم معاویه مرده اسـت و ایـن دعوت براى گرفتن بیعت است عبداللّه گفت: اگر از ما بخواهند با یزید بیعت کنیم چه باید کرد؟.
امـام فـرمـود: من هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد، چون یزید مردى است فاسق که فسق خود را آشکارکرده، شراب مى نوشد، سگ بازى و یوز بازى مى کند و ما خاندان رسول خداییم (۲).
امام حسین (ع) در خانه ولید
ولـید شبانگاه به دنبال امام حسین (ع) فرستاد حضرت سى نفر از اهل بیت و شیعیان خود را جمع کردو دستور داد با خود شمشیر بردارند به آنها فرمود: من وارد خانه ولید مى شوم و شما پشت در بـمـانـیـد، اگرصداى من بلند شد و فریاد زدم یا آل الرسول، وارد شوید و از من دفاع کنید آنگاه چوبدستى رسول خدا (ص) را در دست گرفت و در میان یاران خود به طرف خانه ولید به راه افتاد وقتى وارد خانه ولیدشد، مروان را دید که در آنجا نشسته است.
ولـید او را از مرگ معاویه با خبر ساخت و گفت که او را براى بیعت خواسته است حضرت فرمود: اى ولید! بیعت باید آشکارا باشد و کسى مثل من در خفا بیعت نمى کند، هنگامى که فردا همه مردم را به بیعت خواندى ما را نیز بخواه.
ولـیـد گفت: اى اباعبداللّه! سخن نیکو گفتى و جواب شایسته دادى و من نیز همین انتظار را از توداشتم اکنون برو و فردا با مردم باز گرد.
مـروان گـفت: اى امیر! اگر اکنون از تو جدا شود هرگز چنین فرصتى به دست نمى آورى، مگر افـرادزیادى کشته شود او را در همین جا حبس کن و نگذار بیرون رود تا بیعت کند یا گردنش را بزنى.
امـام رو بـه او کـرد و فـرمود: واى بر تو اى پسر زرقا (۳) تو دستور کشتن مرا مى دهى! به خدا دروغ گفتى و به پستى گراییدى، به خدا اگر کسى چنین قصدى داشته باشد زمین را از خونش سیراب مى کنم،اگر راست مى گویى امتحان کن.
سـپـس به طرف ولید برگشت و فرمود: اى امیر! ما خاندان نبوت و معدن رسالت و محل رفت و آمـدفرشتگانیم، رحمت خدا بر خانه هاى ما نازل مى شود، خدا آفرینش را با ما آغاز کرد و با ما پایان مى دهدو یزید مردى شرابخوار و آدمکش است که آشکارا مرتکب فسق مى شود، و کسى مثل من با کـسى چون او بیعت نمى کند با این حال تا صبح صبر مى کنیم تا ببینیم کدام یک به خلافت سزاوار تریم.
آن گاه از منزل ولید خارج شد و با اصحاب خود به خانه بازگشت (۴).
گفتگوى مروان با ولید
امـام حـسـیـن (ع) از خـانـه ولید خارج شد مروان به ولید گفت: حرف مرا نشنیدى تا حسین از دسـتـت گریخت به خدا هرگز چنین فرصتى به دست نخواهى آورد و او علیه تو و امیرالمؤمنین یزید قیام خواهدکرد.
ولید گفت: واى بر تو! تو به من مى گویى حسین فرزند فاطمه، دختر رسول خدا (ص) را بکشم تا دیـن ودنـیـاى خـود را از دست بدهم به خدا سوگند حاضر نیستم در مقابل تمام عالم حسین را بکشم به خدامى دانم کسى که خون حسین را به گردن گیرد و در قتل او شریک شود، خدا او را بـا نـظـر رحـمـت نـمى نگردو او را از گناهان پاک نمى کند و به عذابى دردناک دچار خواهد شد (۵).
گفتگوى امام حسین (ع) با مروان
فـرداى آن روز امام حسین (ع) براى اطلاع از اخبار از منزل خارج شد و در کوچه با مروان برخورد کردمروان گفت: من خیر تو را مى خواهم، حرف مرا بشنو تا دچار اشتباه نشوى امام فرمود، بگو تا بشنوم گفت با یزید بیعت کن که براى دین و دنیاى تو بهتر است.
امـام فـرمـود: انـا اللّه و انـا الیه راجعون هنگامى که امت به رهبرى چون یزید گرفتار شوند، باید فاتحه اسلام را خواند.
سـپـس فـرمـود: تـو مرا راهنمایى مى کنى با یزید بیعت کنم، در حالى که یزید مردى فاسق است راسـتـى کـه چـه سخن ناحقى بر زبان مى رانى، ولى من تو را سرزنش نمى کنم، تو همان ملعونى هـستى که رسول خدا لعنتش کرد و از کسى که رسول خدا (ص) لعنتش کند، بعید نیست مردم را به بیعت یزید بخواند اى دشمن خدا! گوش کن! ما اهل بیت رسول خداییم، حق با ماست و از زبان ما سخن مى گوید از جدم رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: خلافت بر آل ابى سفیان حرام است، هـنـگامى که معاویه را بر منبر من دیدید شکمش را پاره کنید مردم مدینه او را بر منبر رسول خدا دیدند و سفارش او را به جا نیاوردند،خدا آنها را گرفتار یزید کرد (۶)
گفتگوى امام حسین (ع) با برادرش محمد بن حنفیه
بـه ایـن تـرتـیـب، امـام حـسـیـن (ع) از بـیعت یزید سر باز زد و قصد داشت از مدینه خارج شود بـرادرش مـحمد بن حنفیه به خدمت ایشان رسید محمد عرض کرد: برادرم! جانم فداى تو باد! تو بـراى مـن عزیزترین مخلوقاتى، هیچ خیر خواهى و نصیحتى را براى غیر تو نگه نمى دارم که براى نـصـیـحت وخیرخواهى هیچ کس شایسته تر از تو نیست، زیرا تو از گوشت و خون منى، تو روح و جـان مـن، تو چشم من، تو بزرگ خاندان من هستى و خداوند اطاعتت را بر من واجب کرد از باب مشورت مى خواهم سخنى بگویم.
فرمود: هر چه مى خواهى بگو.
گـفـت: بـه نـظـر مـن تا مى توانى از شهرها و حوزه تسلط یزید دورى کن، قاصدهایى به اطراف گـسـیـل دار ومردم را به بیعت خود بخوان اگر با تو بیعت کردند، حکومتى چون حکومت رسول خـدا (ص) تاسیس کن، ولى اگر به گرد دیگرى جمع شدند، سکوت اختیار کن و در خانه بنشین من مى ترسم وارد یکى ازشهرها شوى یا به گروهى بپیوندى و بین مردم اختلاف افتد و تو در این میان کشته شوى.
امام فرمود: به نظر تو کجا روم.
گـفـت: به مکه برو اگر آنجا را محل مطمئنى یافتى همان جا بمان وگرنه به طرف یمن برو که مـردم یـمن یاران جدت، پدرت و برادرت بودند یمن مردمى رئوف و رقیق القلب دارد و شهرهایى وسیع و گسترده دارد اگر در آنجا هم ایمن نبودى به کوهها و بیابانها برو تا ببینیم کار این قوم به کجا مى رسد خدا بین ما واین قوم قضاوت کند.
امـام فـرمـود: بـه خـدا قـسم اگر در دنیا هیچ پناه و پناهگاهى هم نیابم، با یزید بن معاویه بیعت نمى کنم محمد با شنیدن این سخن گریست و امام نیز گریه کرد.
سـپـس فـرمـود: اى بـرادر! خـدا پـاداش نـیکت دهد راه درستى نشان دادى من نیز با برادران و بـرادرزادگـان و شـیعیان خود عازم مکه هستم، ولى اشکالى ندارد که تو در مدینه بمانى و مرا از اخبار مدینه باخبر سازى (۷).
وصیت امام حسین (ع) به محمد بن حنفیه
هنگامى که امام حسین (ع) قصد خروج از مدینه داشت قلم و کاغذى خواست و نوشت:
بسم اللّه الرحمن الرحیم.
ایـن وصـیـتـى اسـت از حسین بن على بن ابیطالب (ع) به برادرش محمد بن على معروف به ابن حـنفیه حسین شهادت مى دهد که خدایى جز خداى یگانه بى شریک نیست و محمدبنده و رسول اوسـت کـه بـا پـیام حق از جانب حق آمد و شهادت مى دهد که بهشت و جهنم حق است و قیامت بـدون شـک خـواهـد آمد و خدا مردگان را زنده خواهد کرد من از سرخوشگذرانى و طغیان و به قـصـد ظلم و فساد قیام نکردم، بلکه تنها به قصد اصلاح امت جدم رسول خدا (ص) خارج مى شوم مى خواهم مردم را به خیر بخوانم و از زشتى ومنکر باز دارم، مى خواهم به روش جدم پیامبر و پدرم على زندگى کنم پس هر کس حقانیت مرا بپذیرد، خدا را پذیرفته است و هر کس مرا رد کند، من صبر مى کنم تا خدا بین من و این قوم به حق قضاوت کند که او بهترین حاکم و داور است (۸).
انگیزه قیام
در طـول تـاریـخ اسـلام از آغـاز ظـهور تاکنون، حساس ترین زمان در سرنوشت اسلام، زمان امام حـسین (ع) است و قیام امام حسین (ع) نیز مؤثرترین و ارزنده ترین حرکتى است که در راه احیاى دین و اظهار حق به وقوع پیوسته است.
امـام حـسین (ع) خود را بر سر یک دو راهى تعیین کننده مى دید که یک راه به محو کامل اسلام و راه دیـگر به احیاى دین ختم مى شد آن حضرت مى توانست سکوت کند و مانند دیگران با حکومت یـزیـدبـسـازد و مـانـند مصلحت اندیشان زمان خود، با تغافل از اصل حکومت، به مسائل جزئى و سطحى بپردازد، از یک زندگى در سطح عالى و احترام و موقعیت بالاى اجتماعى برخوردار باشد.
ایـن درسـت هـمـان چـیزى بود که دستگاه حکومت اموى آرزو مى کرد، ولى با شناختى که از آن حضرت داشت مى دانست هرگز به این آرزو نخواهد رسید و به هیچ قیمتى نمى تواند همکارى و یا حتى سکوت آن حضرت را به دست آورد.
یـزیـد بـه یـاد داشـت کـه امام حسین (ع) در نامه اى به پدرش معاویه، جنگ با بنى امیه را عملى خـداپـسـنـدانـه شمرده بود (۹) همه بنى امیه مى دانند که امام حسین (ع) حکومت یزید را به رسـمـیـت نـخـواهـدشـناخت مروان بن حکم در مقام راهنمایى به ولید بن عتبه فرماندار مدینه مى گوید: کسانى را که یزید نام برده، هم اکنون احضار کن و از آنها بخواه که بیعت کنند، ولى من مـى دانـم کـه حـسـیـن هرگز با یزید بیعت نخواهد کرد و طاعت او را به گردن نخواهد گرفت (۱۰).
درسـت بـه همین دلیل است که یزید همین که به قدرت مى رسد مى خواهد تکلیف خود را باامام حـسـین (ع) روشن کند او به ولید بن عتبه فرماندار مدینه مى نویسد: فورا از حسین بیعت بگیر و اگرسرباز زد او را گردن بزن (۱۱).
او مـى دانـد تـا حـسـین بن على (ع) فرزند پیامبر هست، حکومت بى دغدغه بر جهان اسلام براى اومیسر نخواهد شد.
بـنـابـر ایـن بـر خـلاف نـظـر کـسـانـى کـه حرکت و قیام حضرت اباعبداللّه (ع) را ناشى از فشار بـنـى امـیـه مـى دانـنـد، موضع بنى امیه در قبال امام حسین (ع) ناشى از شناختى است که از امام حـسـیـن (ع) دارنـد اگـریـزیـد احتمال مى داد امام حسین (ع) در قبال حکومت ناحق او سکوت مى کند، هرگز مزاحم آن حضرت نمى شد.
امـام حـسـیـن (ع) در شرایط موجود آن زمان اصل دین را در خطر نابودى مى دید او نه تنها یزید راشـایـسـتـه خـلافـت نـمـى دانست، بلکه او را به عنوان مردى با تمام خصلت ها و صفات ناپسند مى شناخت (۱۲).
از ایـن رو تسلیم در برابر یزید را ناروا و ایستادگى در برابر او را واجب مى دانست و تکلیف خود را درایـن مـیـان از هـمـه سنگین تر مى دید (۱۳) و در وصیتى که براى برادرش محمد بن حنفیه نـوشـت اصول اساسى حرکت خود را که همان دفاع از دین و حفظ جامعه اسلامى از خطر انحراف بـود تـرسـیـم کـرد (۱۴) و از مـدیـنه خارج شد هنگامى که امام حسین (ع) به مکه رسید و خبر مـخـالـفـت او بـا یزید منتشر شد، مردم کوفه تصمیم گرفتند آن حضرت را به کوفه دعوت کنند (۱۵).
بـنـابر این نمى توان گفت امام حسین (ع) تحت تاثیر دعوت کوفیان قیام کرد، چون دعوت مردم کـوفـه نـیـز یـکى از آثار حرکت امام حسین (ع) به شمار مى رود و مردم کوفه وقتى امام را دعوت کردند که امام ازبیعت سرباز زده و در مکه مستقر شده بود.
نـتـیـجـه ایـن کـه حرکت امام حسین (ع) تنها ناشى از احساس وظیفه آن حضرت و نیاز دین به حرکتى اساسى در راه براندازى جور و ستم بود و دعوت مردم کوفه هیچ تاثیرى در اراده راسخ آن امام نداشت که خود فرمود: به خدا اگر در دنیا هیچ جا و پناهگاهى نداشته باشم با یزید بن معاویه بیعت نخواهم کرد (۱۶).
بـه هـمـیـن دلیل است که حضرت در اولین روزهاى حرکت خود به سمت کوفه، از تغییر اوضاع آن سـامـان با خبر شد، (۱۷) ولى از راهى که انتخاب کرده بود، باز نگشت هر بار که خبر شهادت یکى ازیارانش به دست مردم کوفه را دریافت مى کرد مى فرمود: ایشان به عهد خویش وفا نکردند و ما همچنان در انتظار انجام وظیفه ایم (۱۸).
حرکت از مدینه
امام حسین (ع) در دل شب از مدینه خارج شد و در همان حال این آیه را قرائت مى کرد:
(فخرج منها خائفا یترقب قال رب نجنى من القوم الظالمین) (قصص / ۲۱).
مـوسـى بـا تـرس و نگرانى از مصر خارج شد و مى گفت بار الها مرا از مردم ستم پیشه نجات بده (۱۹).
امام حسین (ع) از راه اصلى مى رود
امـام و هـمـراهـان وقـتـى از مـدیـنـه خارج شدند، در جاده اصلى به راه افتادند مسلم بن عقیل گـفت:مى ترسم ما را تعقیب کنند و به ما برسند، بهتر است ما هم مثل عبداللّه بن زبیر از راههاى فرعى به سوى مکه برویم.
حضرت فرمود: (به خدا تا مکه از راه اصلى جدا نمى شوم، تا مردم بدانند که حسین (ع) از حقگویى وایستادگى در برابر ستم و زورگویى بیم ندارد).
شـخـصـیـتـى مـثل عبداللّه ابن زبیر که هدفش حفظ جان و موقعیت خود است، باید مخفیانه از مـدیـنـه فرار کند و از راههاى فرعى متوارى شود، ولى کسى که براى نجات یک امت و حفظ یک مـکـتـب، عـلـم مـخـالفت با یزید بر افراشته و تصمیم دارد مسیر تاریخ را به سود حق تغییر دهد، نـمى تواند خود را در پیچ و خم کوره راهها پنهان کند، او باید همیشه در متن جامعه حضور داشته باشد، از راه اصلى حرکت کند ودر مجامع عمومى مسلمین ظاهر شود درست به همین دلیل بود کـه امـام مـکـه را براى اولین مرحله حرکت خود انتخاب کرد و پس از رسیدن به مکه تا زمانى که مـى تـوانست از آن موقعیت به سود نهضت مقدس خویش بهره بردارى کند در آنجا ماند و درست زمانى مجبور به ترک مکه شد که ماندن در مکه رابه زیان نهضت خویش دانست.
هنگام ورود به مکه
امـام حـسـیـن (ع) در روز سوم شعبان سال ۶۰ هجرى وارد مکه شد، در حالى که این آیه راتلاوت مى کرد:
(و لما توجه نلقا مدین قال عسى ربى ان یهدینى سوا السبیل) (قصص / ۲۲).
و چون موسى به مدین رسید گفت امید است خدا مرا به راه راست هدایت کند (۲۰).
امام حسین (ع) در مکه
امـام حـسـین (ع) در اطراف مکه خیمه زد، ولى پس از مدتى به دعوت عبداللّه ابن عباس به خانه اورفـت امـام در مـدتى که در مکه اقامت داشت اقامه جماعت مى کرد و مردم از همه جا به سوى اومى شتافتند، تا حدى که دستگاه حکومتى مى ترسید حاجیان گرد او جمع شوند از آن هنگام که امـام به مکه آمد، حضور ابن زبیر تحت الشعاع قرار گرفته بود، به همین جهت او از حضور امام در مکه سخت ناراحت بود، ولى در ظاهر صبح و شام به نزد امام حسین (ع) رفت و آمد مى کرد (۲۱).
گفتگوى ابن عباس و ابن عمر با امام حسین (ع)
در مـکـه عـبـداللّه ابـن عـباس و عبداللّه ابن عمر با هم خدمت امام حسین (ع) رفتند نخست ابن عـمـرآغاز سخن کرد و گفت: (یا اباعبداللّه! خدایت رحمت کند تو مى دانى این خانواده با شما تا چـه حـددشـمنى دارند و چه ظلمها در حق شما کرده اند در حال حاضر مردم یزید را به حکومت پـذیرفته اند،مى ترسم مردم براى درهم و دینار دور او جمع شوند و تو را بکشند و در این بین افراد زیـادى کـشته شودمن از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: حسین کشته مى شود، اگر او را تنها بگذارند و یارى نکنند،خداوند تا قیامت آنها را بى یاور و تنها مى گذارد من به تو پیشنهاد مى کنم مـانند همه مردم بیعت کنى وهمانطور که در زمان معاویه صبر کردى باز هم صبر کن امید است خدا بین شما و قوم ستم پیشه قضاوت کند).
امام فرمود: (اى ابا عبدالرحمن! تو به من مى گویى با یزید بیعت کنم، با آن که رسول خدا درباره او وپدرش چیزهایى فرموده که تو خود مى دانى).
ابـن عـبـاس گـفت: (درست است پیامبر فرمود مرا به یزید چه کار، خدا به او برکت ندهد که او فـرزنـدم حسین (ع) را مى کشد و فرمود: به خدا حسین (ع) در نزدیکى هر قومى کشته شود و آنها یاریش نکنند،خداوند آنها را گرفتار نفاق مى کند).
حـضـرت رو بـه ابـن عباس کرد و فرمود: (اى پسر عباس! آیا مى دانى که من دختر زاده پیامبرم عـرض کرد: آرى به خدا جز تو کسى را نمى شناسم که سبط رسول خدا باشد یارى تو مانند روزه و زکات واجب است.
فرمود: (درباره کسانى که دختر زاده پیامبر را از خانه و کاشانه و شهر و دیار خود اخراج کرده و او را ازمـجـاورت قـبـر و مسجد پیامبر محروم کرده اند و چنان او را ترسانده اند که هیچ قرار گاهى نـدارد ومى خواهند او را بکشند، در حالى که نه شرک ورزیده و نه سنت رسول خدا را تغییر داده، چه مى گویى گفت: من آنها را از دین بدور مى دانم).
حضرت فرمود: (خدا تو شاهد باش).
عـرض کرد: (یابن رسول اللّه گویا مى خواهى از مرگ خود به ما خبر دهى و از من مى خواهى که یـاریـت کنم به خدا اگر در رکاب تو شمشیر بزنم تا هر دو دستم قطع شود ذره اى از حق تو را ادا نکرده ام من دراختیار توام، هرگونه که مى خواهى فرمان ده).
ابـن عـمر گفت: (اى ابن عباس از این سخن ها دست بردار) سپس رو به امام حسین (ع) کرد و گـفت:(آرام تر حرکت کن یا اباعبداللّه! با ما به مدینه بیا مانند مردم با یزید بساز، از وطن خویش هم آواره نشواگر هم نخواستى بیعت کنى کسى را با تو کارى نیست).
فرمود: (اف بر چنین سخنى تو گمان مى کنى من اشتباه مى کنم اگر چنین است راه درست را نشان بده تا از آن پیروى کنم).
عـرض کـرد: (نه، خدا نمى گذارد دخترزاده رسولش اشتباه کند و کسى به پاکى تو نباید یزید را بـه خلافت بشناسد، ولى مى ترسم آن صورت زیبایت گرفتار شمشیر شود بیا با ما به مدینه برویم، اگرنخواستى تا ابد هم بیعت نکن).
فرمود: (هیهات اى پسر عمر! اینها اگر به من دست بیابند رهایم نمى کنند و اگر دست نیابند به دنبالم مى آیند و تا بیعت نکنم یا مرا نکشند، دست بردار نیستند اى ابا عبدالرحمن! آیا نمى دانى که یکى ازنشانه هاى پستى این دنیا نزد خدا این است که سر یحیى پیامبر را براى یکى از روسپیان بنى اسـرائیـل هـدیـه بـردند آیا نمى دانى که بنى اسرائیل از طلوع فجر تا طلوع خورشید هفتاد پیامبر مى کشتند و آنگاه در بازارها مى نشستند و خرید و فروش مى کردند چنانکه گویى هیچ نکرده اند با این حال خدا در عذاب ایشان شتاب نکرد ولى در نهایت آنها را گرفتار عذاب و انتقام نمود.
اى ابا عبدالرحمن! از خدا بترس و دست از یارى من برندار) (۲۲).
اهل کوفه از حرکت امام حسین (ع) با خبر مى شوند
وقـتـى امـام حسین (ع) از بیعت یزید سرباز زد و از مدینه بیرون آمد و خبر قیام او در آفاق منتشر شد،مردم کوفه در خانه سلیمان بن صرد خزاعى جمع شدند و نامه اى براى حضرت نوشته او را به کـوفـه دعوت کردند و به او وعده یارى و وفادارى دادند نامه را با دو قاصد به مکه فرستادند، ولى امـام حـسـین (ع) جواب نداد نامه هاى اهل کوفه پى در پى مى رسید تنها در یک نوبت صد و پنجاه نـامـه کـه هـریک از چند نفر امضا کرده بودند به دست حضرت رسید و حضرت همچنان سکوت مى کرد تا نامه هاى دعوت، بسیار و بسیار شد آنگاه نامه اى به اهل کوفه نوشت و پسر عمویش مسلم بن عقیل را به عنوان نماینده خود معرفى کرد و فرمود اگر او به من بنویسد که شما در وعده خود استوارید، به کوفه خواهم آمد (۲۳).
حرکت مسلم
مـسلم بن عقیل به دستور امام حرکت کرد، نخست به مدینه آمد، از مدینه دو راه شناس گرفت و به طرف کوفه حرکت کرد آنها از راههاى فرعى مى رفتند به همین جهت در بیابان گم شدند و هر دو راهـنـمااز تشنگى جان دادند مسلم و یارانش خود را به آبادى رساندند و از مرگ نجات یافتند مسلم از آنجانامه اى به امام حسین (ع) نوشت و گفت: (من این واقعه را به فال بد گرفته ام، اگر صلاح مى دانى مرا معاف کن و دیگرى را به جایم بفرست)، ولى حضرت در جواب نامه مجددا او را به ادامه راه امر فرمود و مسلم به راه خود ادامه داد (۲۴).
مسلم در کوفه
مـسـلـم به کوفه رسید در خانه مختار بن ابى عبید ثقفى منزل کرد مردم دسته دسته خدمت آن جـنـاب مـى رفـتـند و او نامه فرزند رسول خدا را برایشان مى خواند و مردم از شوق مى گریستند هیجده هزار نفر ازمردم کوفه با مسلم به عنوان نماینده امام حسین (ع) بیعت کردند.
ایـن خـبـر بـه نـعـمان بن بشیر فرماندار کوفه رسید نعمان به منبر بر آمد، به مردم هشدار داد و نـصیحت کرده، گفت: (تا وقتى با من نجنگیده اید با شما نمى جنگم، ولى اگر بخواهید مخالفت کنید بى گمان باشما ستیز خواهم کرد).
مـسلم بن سعید حضرمى، هم پیمان بنى امیه، برخاست و گفت: (اى نعمان! بدان که این مسئله جـز بـازور بـه پـایـان نـمى رسد، در حالى که موضع تو موضع ضعف است) نعمان گفت: (اگر ضعیف باشم و خدارا اطاعت کنم بهتر است تا گناهکار قدرتمند باشم).
عـبداللّه بن مسلم به یزید نوشت: اگر کوفه را مى خواهى مردى قوى که بتواند به خواست تو عمل کندبفرست پس از او نیز چند نفر به یزید نامه نوشتند و او را از اوضاع کوفه با خبر ساختند.
یـزیـد بـا (سـرجـون رومى) غلام و مشاور معاویه مشورت کرد سرجون گفت: اگر بدانى راى معاویه دراین موضوع چیست به آن عمل مى کنى؟
گفت: آرى!.
سـرجون حکم فرماندارى کوفه را که معاویه پیش از مرگ براى عبیداللّه نوشته بود به او نشان داد درآن وقـت عبیداللّه والى بصره بود یزید فورا مسلم بن عمرو باهلى را با حکم به بصره فرستاد و به ایـن تـرتـیـب کوفه و بصره را یکجا در اختیار عبیداللّه قرار داده، و به او دستور داد سریعا به سمت کوفه حرکت کند (۲۵).
نامه امام حسین (ع) به مردم بصره
امـام حسین (ع) نامه اى به اشراف و بزرگان بصره نوشت و آنها را به اطاعت خود خواند و آن را به غلام خود سلیمان داد تا به مردم بصره برساند.
سـلـیـمان وارد بصره شد و نامه را به همه اشراف و بزرگان رساند و خود در خانه یکى از شیعیان مـخـفـى شـد هـمه کسانى که نامه امام را خواندند رازدارى کردند و از این نامه هیچ کس را خبر نساختند ولى منذربن جارود، پدر زن ابن زیاد گمان کرد که این نامه یکى از دسیسه هاى او است و از ایـن رو ترسید به همین دلیل در همان شبى که ابن زیاد آماده رفتن به کوفه بود، منذر او را از نامه امام با خبر ساخت و قاصدحضرت را تحویل او داد و او سلیمان را گردن زد (۲۶).
رفتن ابن زیاد به کوفه
وقـتـى نـامـه یـزیـد بـه ابن زیاد رسید فورا آماده حرکت شد و فرداى آن روز با عده اى به طرف کـوفـه حرکت کرد از جمله کسانى که در این سفر با عبیداللّه از بصره حرکت کردند، (شریک بن حـارث اعـور) ازشیعیان بصره بود شریک به امید آن که بتواند عبیداللّه را آن قدر معطل کند که امـام حـسـین (ع) وارد کوفه شود، در راه خود را به بیمارى زد، ولى عبیداللّه او را رها کرد و به راه خـود ادامـه داد و شـبـانـه وارد کوفه شد عبیداللّه هنگام ورود به کوفه عمامه مشکى بر سر نهاد و صـورتـش را پـوشـاند مردم کوفه که از حرکت امام با خبر شده بودند، گمان کردند او حسین بن على (ع) است، و گروه گروه به استقبال او شتافته و به نواده رسول خدا خوش آمد گفتند.
او از ایـن کـه مـردم را تا آن حد مشتاق امام حسین (ع) دید سخت بر خود لرزید و نگران شد مردم دوراو را گـرفـتـه بـودند و شادمانى مى کردند هنگامى که به نزدیکى دارالاماره رسیدند، یکى از هـمـراهـان عـبیداللّه فریاد زد: این امیر عبیداللّه بن زیاد است مردم با شنیدن این سخن با ترس و شگفتى پراکنده شدند و عبیداللّه وارد قصر شد (۲۷).
عبیداللّه در کوفه
صـبـح فـردا مـنـادى مردم را به مسجد جامع خواند عبیداللّه، به منبر بر آمد و مردم را به سختى تهدیدکرد مسلم وقتى خبر ورود عبیداللّه را دریافت کرد، به خانه هانى بن عروه مرادى منتقل شد و شیعیان مخفیانه به نزد او مى رفتند و با او بیعت مى کردند و مسلم نام آنها را ثبت مى کرد اکنون بـیـش از بـیـست هزار نفر با مسلم بیعت کرده بودند و مسلم نیز پیش از این امام حسین (ع) را از بـیعت و همدلى مردم کوفه با خبر ساخته بود و مى دانست که امام به زودى به طرف کوفه حرکت خـواهـد کرد به همین جهت تصمیم گرفت علیه ابن زیاد قیام کند، ولى هانى به او توصیه کرد از شتاب در قیام خوددارى کند (۲۸).
عبیداللّه در جستجوى مسلم
ابـن زیـاد علام خود (معقل) را مامور کرد مخفى گاه مسلم را پیدا کند سه هزار درهم به او داد تـابـه وسـیـلـه آن خـود را به مسلم نزدیک سازد معقل به مسجد آمد و در کنار مسلم بن عوسجه نشست هنگامى که مسلم از نماز فارغ شد، معقل گفت: (من از اهالى شام هستم، خداوند محبت اهل بیت پیامبرش را نصیب من کرده است شنیده ام کسى از طرف او به کوفه آمده و از مردم بیعت مى گیرد من سه هزار درهم آورده ام تا به او دهم که در راه هدفش خرج کند) او چنان گریست که مسلم بن عوسجه فریب خورد حارس پس از این که از او تعهد گرفت رازدارى کند او را به خانه هـانـى بـرد و بـا جـنـاب مـسـلـم آشـناکرد از آن پس معقل هر روز به خانه هانى مى رفت و خبر فعالیت هاى مسلم و یارانش را به ابن زیادمى رساند.



بن زیاد هانى را دستگیر مى کند
ابـن زیـاد هـمـچـنان مردم را تهدید مى کرد و سران و اشراف به دیدن او مى رفتند، ولى هانى به بـهـانـه بیمارى از رفتن به دیدار او خوددارى مى کرد ابن زیاد که از رازخانه هانى با خبر شده بود مـحـمد بن اشعث و اسما بن خارجه را احضار کرد و از آنها درباره هانى پرسید گفتند: هانى بیمار است گفت:(شنیده ام حالش خوب شده و روزها بر در خانه اش مى نشیند به نزد او بروید و بگویید در اداى حـق مـاکوتاهى نکند) آنها به خانه هانى رفتند و او را وادار کردند به دیدن ابن زیاد برود هنگامى که هانى واردقصر شد آثار خیانت را مشاهده کرد.
ابـن زیـاد گفت: (این چه کارى است که تو انجام مى دهى، مسلم را در خانه خود مخفى کرده و درخانه هاى اطراف برایش سلاح جمع مى کنى) هانى انکار کرد ابن زیاد معقل را احضار کرد هانى فـهـمـیـدکـه اسـرار فاش شده است، نخست خود را باخت و پس از چند لحظه خود را باز یافت و گفت: (من مسلم را دعوت نکرده ام، او خود به خانه من آمد و من ناچار شدم او را پناه دهم اکنون کـه تـو از مـاجرا با خبرشده اى مى روم و او را از خانه ام بیرون مى کنم) ابن زیاد گفت: نه تا او را نیاورى رهایت نمى کنم هانى گفت: (من مهمان خود را در اختیار تو قرار نمى دهم و این ننگ را تحمل نمى کنم) و آنگاه مشاجره بین آن دو بالا گرفت.
مـسلم بن عمرو باهلى، هانى را به کنارى کشید به او گفت: (به خاطر خدا خود را به کشتن نده او مـسـلـم را نخواهد کشت، مسلم را تحویل بده وانگهى، عبیداللّه، سلطان است، عیبى نیست که انسان کسى راتحویل سلطان دهد).
هـانـى گـفـت: (چـه ننگى از این بزرگتر که من در عین سلامتى با این همه یار و یاور، مهمان خـودم را کـه فـرستاده پسر پیامبر است تسلیم او کنم به خدا اگر یکه و تنها باشم تا دم مرگ از او دفـاع مـى کنم)، ابن زیادسخنان او را شنید گفت: (او را بیاورید) هانى را نزد او بردند گفت: (اى هـانى اگر مسلم را به نزد من نیاورى گردنت را خواهم زد) هانى گفت: (در این صورت شـمـشـیرها دور خانه ات را مى گیرند) گفت:(واى به حالت! مرا از شمشیر مى ترسانى) آنگاه گـفت: (او را نزدیک بیاورید) هانى را گرفتند و ابن زیاد باچوب دستى بر صورت او زد تا تمام گـوشـت صـورتـش تـکه تکه آویزان شد و خون بر لباسش جارى گشت هانى دست برد و قبضه شـمشیر یکى از پاسبانها را گرفت، ولى او نگذاشت شمشیرش را از نیام بر آردبه دستور ابن زیاد او را در یـکـى از اتـاقهاى قصر زندانى کردند به عمرو بن حجاج خبر دادند که هانى کشته شده است وى بـا مـردان قـبـیـلـه هـانـى، قـبـیـله مذحج، قصر ابن زیاد را محاصره کرد عبیداللّه به شریح قاضى گفت به آنها بگو که هانى زنده است.
شـریـح بیرون آمد و به آنها گفت هانى زنده است و آنها به سخن شریح اعتماد کردند و خوشحال به خانه هاى خویش بازگشتند (۲۹).
قیام مسلم
هانى بى خبر از خیانت شریح قاضى، نیمه جان در زندان ابن زیاد به انتظار یارى قوم خود نشسته بـودمـسلم از حال او با خبر شد، چهار هزار نفر از یاران خویش را جمع کرد و به قصد مبارزه با ابن زیـاد حرکت کرد، مسجد و بازار از مردان مسلح پر شد، عبیداللّه به قصر گریخت و درهاى قصر را محکم بست.
یـاران مسلم لحظه به لحظه بیشتر مى شدند روز از نیمه گذشت، عبیداللّه به دنبال اشراف کوفه فـرستادو آنها را در قصر جمع کرد و به سختى تهدید و تطمیع کرد ایشان نیز به خواست عبیداللّه، از بالاى قصرمردم را تشویق و تهدید مى کردند و به آنها مى گفتند: لشکر شام در راه است.
مـردم کـم کـم پـراکـنـده شدند زنان یکى یکى مى آمدند و پسران و برادران خود را از جمع جدا مـى کـردنـدو بـه آنـهـا مى گفتند این همه جمعیت کافى است، حضور تو ضرورتى ندارد، مردان مـى آمـدند پسران وبرادران خود را مى بردند و به آنها مى گفتند: برگرد فردا که لشکر شام برسد چـه خواهى کرد به تدریج اطراف مسلم خلوت و خلوت تر شد تا وقتى که نماز مغرب به جاى آورد بـیـش از سـى نفر پشت سرش نبودند از مسجد بیرون آمد و به طرف محله (کنده) حرکت کرد هنوز به آنجا نرسیده بود که اطرافیانش به ده نفر رسیدند وقتى از محله کنده گذشت دیگر کسى همراه او نبود اینک مسلم بى پناه و بى یاور، درکوفه یکه و تنها مانده بود.
مـسـلـم بـى هـدف در کوچه ها مى گشت تا به در خانه زنى به نام (طوعه) رسید پیر زن بر در ایـسـتاده بودمنتظر تنها پسرش بود مسلم سلام کرد زن پاسخ گفت، مسلم آب خواست زن آبش داد زن وارد خـانه شد و مسلم همانجا نشست دوباره بیرون آمد و مسلم را آنجا دید رو به او کرد و گفت: بنده خدا مگر آب نخوردى؟.
ـ چرا خوردم.
ـ پس به نزد خانواده ات برو.
مـسـلـم سـکـوت کـرد پـیر زن تکرار کرد، ولى جوابى نشنید براى بار سوم تکرار کرد ولى مسلم جـوابى نداد عاقبت گفت: (سبحان اللّه! اى بنده خدا برخیز به نزد خانواده ات برو، صحیح نیست بر در خانه من بنشینى من راضى نیستم).
مـسـلم برخاست و به پیر زن گفت: (مادر! مرا در این شهر خانواده و قبیله اى نیست، مى خواهى کارخیرى انجام دهى؟
شاید بتوانم جبران کنم).
ـ چه کارى؟.
ـ من مسلم بن عقیلم این مردم مرا فریب دادند و به من دروغ گفتند.
ـ تو مسلمى؟.
ـ آرى.
ـ بفرما و مسلم وارد شد پیر زن او را در یکى از اتاق هاى غیر مسکونى خانه جاى داد فرش پهن کرد وشامى آورد، ولى مسلم شام نخورد.
پـسـر پـیـر زن بـه خانه برگشت دید مادرش به یکى از اتاق ها رفت و آمدى مى کند گفت مرا به شک انداختى، در این اتاق چه مى کنى؟.
ـ پسرم فراموش کن.
ـ به خدا تا نگویى دست بر نمى دارم.
ـ مشغول کار خودت باش از من چیزى نپرس.
اما پسر همچنان اصرار مى کرد.
پیر زن گفت: قسم بخور به کسى نخواهى گفت و او قسم خورد و پیر زن قصه را باز گفت.
پسر چیزى نگفت و خوابید (۳۰).
مبارزه مسلم با لشکر ابن زیاد
فـردا صـبـح ابن زیاد در قصر نشسته بود و اشراف کوفه برگرد او نشسته بودند عبدالرحمن پسر محمدبن اشعث وارد مجلس شد، پدرش را یافت و سر در گوش او چیزى گفت عبیداللّه حساس شد دقت کرد، نام مسلم را شنید پرسید او چه مى گوید؟.
مـى گـویـد مـسـلـم در خـانـه پیر زنى به نام (طوعه) مخفى شده است این را از پسرش بلال شنیده اند.
عـبـیـداللّه گـفـت: بـر خـیز و همین الان او را به اینجا بیاور محمد بن اشعث برخاست ابن زیاد دستورداد، عبیداللّه بن عباس سلمى، با هفتاد مرد از قبیله قیس او را همراهى کنند.
مـسـلم در خانه نشسته بود که صداى سم اسبان و همهمه مردان را شنید برخاست و با شمشیر از اتـاق خـارج شـد آنـها به خانه هجوم بردند مسلم در مقابل ایشان ایستاد و جنگید تا همه را از خانه بیرون کرددوباره هجوم بردند و مسلم همچنان مردانه ایستاد و جنگید تا همه را بیرون راند.
(بـکـیر بن حمران احمرى) به او حمله برد و ضربه اى به صورت مسلم نواخت که لب بالاى او را برید وتا لب پایین نفوذ کرد و دندانهایش را شکست مسلم ضربه سختى بر سر او زد و ضربه اى دیگر بـرشـانه اش نواخت که چیزى نمانده بود تا شکمش پیش رود مردان ابن زیاد که عرصه را بر خود تنگ یافتنداز اطراف بر بام جستند و شروع به پرتاب سنگ نمودند آتش در دسته هاى نى مى زدند و از بـالا بـه سـرش مى ریختند مسلم ناچار شمشیر به دست از خانه به کوچه آمد محمد بن اشعث فریاد زد: اى مسلم! تو درامانى! خود را به کشتن نده ولى مسلم همچنان مى جنگید و در رجز خود به خیانت و دروغ ایشان اشاره مى کرد ابن اشعث دوباره امان داد و تاکید کرد، اما مسلم مى دانست که به وعده هاى این قوم هیچ اطمینانى نیست.
مـسـلـم کـه از کـثرت زخم ناتوان شده بود به دیوار تکیه زد سربازان استرى آوردند، مسلم سوار شـدشـمـشـیـرش را از گـردنـش باز کردند گویى مسلم دیگر از خود ناامید شده بود اشک در چـشـمـانـش حـلقه زدو از دیدگانش جارى شد و فرمود: این اول خیانت است محمد بن اشعث گـفـت: (امـیـدوارم زیـانـى بـه تـونرسد) فرمود: (این تنها امیدى بیش نیست انا للّه و انا الیه راجعون) (۳۱).
مسلم در دست نامردمان
مـسـلـم پـس از جـنگى سخت ناچار شد امان محمد بن اشعث را بپذیرد او را خلع سلاح کردند و بـه سـوى قـصـر حـرکت دادند مسلم که آثار خیانت را مشاهده کرده بود از عاقبتى که در انتظار حـسین (ع) ویاران او بود مى گریست عبیداللّه بن عباس سلمى گفت: (کسى که هدفى چون تو دارد، وقتى این گونه گرفتار مى شود، نباید گریه کند).
فـرمـود: (بـه خـدا براى خود گریه نمى کنم و براى کشته شدن خود مرثیه نمى خوانم، اگر چه دوسـت ندارم کشته شوم من براى پسر رسول خدا و خاندان او که در راهند گریه مى کنم) آنگاه بـه محمد بن اشعث رو کرده فرمود: (اى بنده خدا! مى دانم که نمى توانى به امان خود عمل کنى آیا مى توانى کارخیرى انجام دهى؟
کسى را بفرست تا از قول من به حسین (ع) بگوید باز گردد که اهل کوفه بر عهد خوداستوار نیستند).
مسلم را آوردند تا به در قصر رسید تشنگى سخت او را مى آزرد، چشمش به کوزه اى آب سرد افتاد که بر در قصر نهاده بودند گفت: (از این آب به من بدهید).
مـسـلـم بـن عـمـر و بـاهـلى گفت: (این آب به این سردى را مى بینى؟
به خدا از آن یک قطره نخواهى چشید تا از آب جوشان جهنم بنوشى).
مـسـلـم گـفـت: (مـادر بـه عزایت بنشیند، چه سنگدل و خشنى! تو براى نوشیدن آب جوشان جهنم شایسته ترى).
از خستگى تکیه بر دیوار زد و نشست.
عـمـرو بـن حـریـث غـلامـش را فرستاد کوزه اى آب آورد کاسه اى پر کرد و به دست مسلم داد تا بـنـوشـد،ولـى هـر بار که خواست بنوشد کاسه پر خون شد و نتوانست بنوشد تا بار سوم دندانهاى پـیـشش در کاسه افتاد کاسه را بر زمین نهاد و گفت: (سپاس خدا را اگر این آب روزى من بود نوشیده بودم) (۳۲).
مسلم در آستانه شهادت
مـسـلـم را وارد قـصـر کـردنـد، بـدون سلام وارد شد نگهبان گفت: چرا به امیر سلام نمى کنى فرمود:ساکت باش او امیر من نیست.
ابن زیاد گفت: اشکالى ندارد، سلام کنى یا نه کشته خواهى شد.
مسلم فرمود: باکى نیست، بدتر از تو بهتر از مرا کشته است.
ابن زید گفت: اى نافرمان تفرقه افکن! بر امام خود خروج کرده در میان مسلمانان تفرقه انداخته و تخم فتنه کاشته اى.
فرمود: (دروغ مى گویى! معاویه و پسرش یزید در میان مسلمین تفرقه انداختند و تخم فتنه را تو وپدرت کاشتید من امیدوارم خداوند به دست شرورترین مخلوقاتش شهادت را نصیب من کند).
گفت: آرزوى چیزى داشتى که خدا نخواست بدان برسى و آن را به کسى که شایسته بود داد.
فرمود: اگر ما شایسته خلافت نباشیم چه کسى شایسته است.
گفت: امیرالمؤمنین یزید شایسته خلافت است.
فرمود: ما به حکمیت خدا بین خود و شما راضى هستیم.
گفت: تو گمان مى کنى در خلافت حقى دارى.
فرمود: گمان نمى کنم، به خدا قسم یقین دارم.
گـفـت: اى پسر عقیل مردم هیچ اختلافى نداشتند، تو آمدى تفرقه افکندى و مردم را به جان هم انداختى.
فـرمـود: مـن بـراى ایـن کـار نـیـامدم، ولى شما کژیها و زشتى ها را علنى کرده اید، معروف را به خاک سپرده اید، در میان مردم مثل قیصر و کسرى رفتار مى کنید، ما آمدیم تا همچون رسول خدا آنها را به معروف راهنمایى کنیم و از منکر باز داریم و به حکم کتاب و سنت بخوانیم و براى این کار شایسته ایم.
گفت: اى فاسق ترا چه به این کار؟
آیا وقتى که تو در مدینه شراب مى خوردى ما به کتاب و سنت عمل نمى کردیم.
فرمود: من شراب مى خوردم؟
خدا مى داند که دروغ مى گویى ما هرگز لب به ناپاک نزده ایم و از پـلـیـدى بـه دور بـوده ایم شراب خوردن برازنده کسى است که چون سگ زبان به خون مسلمین مـى زنـد، کـسـانـى رامى کشد که خدا کشتن آنها را حرام کرده، از روى خشم و عداوت و سؤظن خونریزى مى کند، آنگاه به لهو لعب مى پردازد چنان که گویى هیچ نکرده است.
گفت: خدا مرا بکشد اگر ترا به طرز بى سابقه اى نکشم.
فـرمـود: مـنـاسب تو همین است که در اسلام بدعت بگذارى و کشتن به طرز زشت، مثله کردن، ناپاکى وپست فطرتى را به خود اختصاص دهى.
چـون سـخـن بـه ایـن جا رسید ابن زیاد به عقیل، حضرت على (ع) و امام حسین (ع) دشنام داد و مسلم دیگر با او سخن نگفت (۳۳).
شهادت مسلم
ابـن زیـاد در گـفـتـگو با مسلم شکست خورد، منطق روشن و محکم مسلم او را به زانو درآورد، جـزفحاشى چاره اى نداشت، زبان به دشنام گشود مسلم که هر چه را لازم بود بیان کرده بود، از لوث مکالمه با او دامن برکشید و سکوت کرد.
ابـن زیاد به نهایت راه رسیده بود، سخنى براى گفتن نداشت و در مقابل دشمنانش نیز با نگاه پر ازتـحقیر و سکوت معنى دار مسلم مواجه شده بود فریاد زد: این کسى که از مسلم ضربت خورده کـجـاسـت بکیر ابن حمران پیش آمد ابن زیاد گفت تو باید گردن او را بزنى او را بالاى قصر ببر، گـردنـش را بـزن وبـدنـش را پایین بیانداز مسلم را بالاى قصر بردند، ولى او بى اعتنا به آنچه در اطرافش مى گذشت تکبیرمى گفت استغفار مى کرد و بر پیامبر درود مى فرستاد مسلم در آخرین لحظات گفت: خدایا بین ما و این مردم تو قضاوت کن، اینها ما را فریب دادند به ما دروغ گفتند و تنهایمان گذاشتند.
او را بـه مـحل مخصوص بردند، گردنش را زدند و سرش را از قصر پایین افکندند و پیکرش را نیز به زمین پرت کردند.
قـاتـل بـه درون قـصـر بازگشت ابن زیاد پرسید چه شنیدى؟
هر چه شنیده بود گفت، ابن زیاد پرسیددیگر چه شد، گفت: من به او گفتم خدا را سپاس که انتقامم را از تو گرفت و ضربه اى به او زدم کـه کـارى نـشد مسلم گفت: اى برده! فکر نمى کنى این خراشى که بر من وارد کردى به تمام خون تو مى ارزد؟
و من ضربه آخر را به او زدم ابن زیاد با تعجب گفت: تا دم مرگ هم مباهات!.
آرى شهید راه خدا سربلند است، حتى اگر در دست دشمن اسیر شود (۳۴).
خروج امام حسین (ع) از مکه
امـام حـسـیـن (ع) روز سـوم شـعـبـان سـال ۶۰ هجرى وارد مکه شد روز پانزدهم رمضان همان سال مسلم بن عقیل را به سمت کوفه اعزام کرد و خود همچنان در مکه ماند تا نامه مسلم از کوفه به دست اورسید او نوشته بود هجده هزار نفر با او بیعت کرده و مردم، امام حسین را پیشواى خود مـى دانند و هیچ تمایلى به بنى امیه ندارند به همین جهت امام روز هشتم ذیحجه (روز ترویه) که حـجـاج به سوى عرفات مى روند، حج خویش را به عمره مفرده بدل کرد و از مکه به سمت عرفات حرکت کرد.
حضرت به دو دلیل این روز خاص را براى حرکت انتخاب کرد:
اول این که اگر حضرت پس از پایان مراسم حج مکه را ترک مى کرد، حرکت آن حضرت هیچ، موج وبـازتـابـى نداشت، چرا که ترک مکه پس از مراسم حج یک حرکت عادى و معمولى است، ولى در روزى که مراسم حج شروع مى شود و در شرایط عادى خروج از حرم و ترک مراسم حج حرام است، چنان غیرعادى و سؤال برانگیز است که همه مسلمانان را به اندیشه وا مى دارد.
دوم ایـن کـه یـزیـد تـعـدادى از مـزدوران بنى امیه را به مکه فرستاده بود تا به عنوان حاجى در مـراسـم شـرکـت کـرده و مترصد باشند که در یکى از مواضع ازدحام جمعیت مثل طواف و رمى جـمـرات حـضرت را ترور کنند و اگر چنین اتفاقى مى افتاد اولا حرمت حرم شکسته مى شد، ثانیا شـهـادت حضرت هیچ تاثیرى در تغییر وضع جامعه نداشت، به همین جهت امام حسین (ع) تلاش مى کرد خود را از حرم دورنموده حرمت حرم را حفظ کند و خود بارها به این نکته تصریح فرموده است (۳۵).
گفتگوى امام حسین (ع) با ابن زبیر
در ایـامـى کـه حـضـرت در تـدارک مـقـدمـات سـفـر بـود، افراد زیادى با انگیزه هاى مختلف با حـضرتش سخن گفتند و او را از پذیرش دعوت کوفیان برحذر داشتند و حضرت به هر یک از آنها متناسب با انگیزه و مرامش پاسخ مى گفت و بدینوسیله از عزم راسخ خود پرده مى داشت.
در مـیـان کـسـانى که در این باره با امام صحبت کردند عبداللّه بن زبیر وضعیت خاصى داشت او ازحـضـور امـام حـسـیـن (ع) در مکه به شدت نگران بود زیرا با وجود آن حضرت کسى به او اعتنا نـمـى کـرد بـه همین جهت با گوشه و کنایه حضرت را به ترک مکه تشویق مى کرد در یکى از این برخوردها پس از این که امام را به سفر به کوفه تشویق کرد براى این که متهم نشود گفت: اما اگر بخواهى در اینجا بمانى و اداره اموررا به عهده بگیرى، ما هم یاریت مى کنیم و با تو بیعت مى کنیم و خیرخواه تو خواهیم بود حضرت فرمود: پدرم به من گفته است مکه را قوچى است که با خونش حرمت حرم شکسته مى شود و من نمى خواهم آن قوچ باشم (۳۶).
عـبـداللّه گـفـت: اگـر مـى خواهى اداره امور را به من بسپار، در این صورت هم هر امرى داشته باشى اطاعت مى شود.
حضرت فرمود: این را هم نمى خواهم.
بـعـد از آن مـدتـى مـخـفیانه با هم سخن گفتند آنگاه حضرت رو به اصحاب کرده فرمود: او به من مى گوید در مسجد الحرام بمان، من مردم را به گردت جمع مى کنم به خدا من اگر در یک وجبى مسجدکشته شوم، بیشتر دوست دارم تا در درون آن کشته شوم و اگر در دو وجبى مسجد کـشـتـه شـوم بیشتردوست دارم تا در یک وجبى آن به خدا قسم اگر خود را در سوراخ جانوران مخفى کنم مرا بیرون مى کشند و مرا مى کشند به خدا اینان بر من ستم مى کنند، همچنان که بنى اسرائیل در روز شنبه تعدى کردند (۳۷).
امام حسین (ع) کاروان یزید را مصادره مى کند
امـام حـسـین (ع) از مکه خارج شد به (تنعیم) رسید و در آنجا با کاروانى از یمن مواجه شد این کـاروان را کـه حـامـل پـارچه و زعفران بود (بحیر بن ریسان) کارگزار یزید در یمن براى یزید فرستاده بود حضرت دستور داد بار کاروان را مصادره کنند آنگاه به شترداران فرمود هر کس میل دارد تـا عـراق بـا مـا بیاید تمام کرایه اش را مى دهیم و هرکس مى خواهد از همین جا جدا شود، به همین مقدار کرایه دریافت مى کند.
گـروهـى کـرایـه یمن تا مکه را گرفتند و از همانجا جدا شدند و گروهى هم تا عراق در خدمت آن حضرت بودند و حضرت علاوه بر کرایه، به هر کدام یک دست لباس بخشید (۳۸).
امـام حـسـیـن (ع) براى مخالفت با حکومت اموى قیام کرده بود و تمام هم او در این قیام این بود کـه مـاهـیت حکومت اموى را براى مردم روشن سازد براى آن حضرت شهادت و پیروزى ظاهرى یـکسان بود او پیروزى خود را در این مى دید که مردم را به حقیقت حال آگاه کند تا مردم حساب اسلام را ازبنى امیه جدا کنند.
با توجه به این مقدمه، حضرت به سه دلیل کاروان مزبور را مصادره کرد:
۱ـ امـام جـانـشـیـن بـر حـق پیامبر خداست و بیت المال حقیقتا در اختیار اوست امام مجاز است بـراى مـصـلـحـت دیـن و مسلمین در اموال عمومى تصرف کند محموله این کاروان نیز از اموال عـمـومـى مـسـلـمـانان بود و یزید غاصبى که به هر صورت باید او را از تصرف در اموال مسلمین بازداشت.
۲ـ در صـورتـى کـه مـردم کـوفـه به وعده خود وفا مى کردند، امام به پشتوانه مالى نیاز داشت تا بـتـوانـدسـپاهى تجهیز کند و با بنى امیه مبارزه نماید و این محموله مى توانست در این راه مورد استفاده قرار گیرد.
۳ـ شـخـصـیت امام به گونه اى در جامعه اسلامى مطرح بود که تمام حرکات و مواضع او معیار و مـیـزان بود، به طورى که مردم از موضع گیرى او حق و باطل را باز مى شناختند اباعبداللّه فرزند پـیـامـبـر وصـالـح ترین و با تقواترین فرد در بین مسلمانان بود، هنگامى که مردم مى شنیدند آن حضرت اموال یزید رامصادره کرده است، به ناحق بودن او آگاه مى گشتند.
عبداللّه بن جعفر به دنبال کاروان حسین (ع)
امـام حـسین (ع) به سمت عراق حرکت کرد پسر عمویش عبداللّه بن جعفر که همسر گرانقدرش زینت کبرى، دختر على (ع)، در کاروان امام بود، از روى علاقه و ارادتى که به امام داشت پسرانش عون و محمدرا با نامه اى به دنبال حضرت روانه کرد.
او در آن نـوشـته بود: تو را به خدا وقتى نامه مرا خواندى برگرد مى ترسم در این راه کشته شوى وخاندانت گرفتار شوند اگر تو کشته شوى نور خدا در زمین خاموش مى شود، تو نشانه راه جویان و امیدمؤمنانى در رفتن شتاب مکن، من خودم را به تو مى رسانم.
آنـگـاه خـود بـه سـراغ عمر بن سعید فرماندار مکه رفت و از او خواست براى امام حسین (ع) امان نامه اى بنویسد عمرو نیز امان نامه اى نوشت و به حضرت وعده نیکى داد و آنرا به برادرش یحیى بن سـعیدسپرد تا با عبداللّه به جعفر به امام حسین (ع) برسانند آنها خود را به حضرت رساندند و براى بـازگـرداندن او بسیار تلاش کردند آن حضرت که از نابکارى و نامردمى دست نشاندگان یزید با خـبر بود، خطاب به ایشان فرمود: رسول خدا در خواب به من دستورى داده است که من درصدد اجـراى آن هـستم گفتند:مگر چه خوابى دیده اى؟
فرمود: این خواب را به کسى نخواهم گفت تا پروردگارم را ملاقات کنم.
عبداللّه بن جعفر ناامید شد و به مکه بازگشت، ولى به پسرانش دستور داد همراه حضرت باشند و دررکاب او بجنگند (۳۹).
راه کوفه بسته مى شود
عـبـیـداللّه پـس از آنکه مسلم و هانى را به شهادت رساند، سرهاى مبارکشان را براى یزید فرستاد درمیان بنى هاشم مسلم اولین کسى است که سرش را شهر به شهر بردند یزید پس از تقدیر از ابن زیـاد بـه اونـوشـت: با خبر شده ام حسین بن على به سوى کوفه مى آید، در راه او پاسگاه ها بساز و دیـده بان بگمار، اگربه کسى شک کردى او را دستگیر کن و اگر به گمان بد بردى او را بکش و اخبار هر روز را براى من بنویس (۴۰).
ابـن زیـاد حـصـین بن نمیر تمیمى، شرطه خود را مامور کرد تا با لشکرى قادسیه را تحت کنترل بگیرد وهرگونه ترددى را تحت نظر داشته باشد (۴۱).
قیس به مسهر صیداوى
امـام حـسـیـن (ع) بـه مـنـزلـگاه حاجر رسید اکنون چند روز از شهادت مسلم مى گذشت، ولى حـضـرت هنوز با خبر نشده بود از آنجا نامه اى براى اهل کوفه نوشت و آنها را از حرکت خود با خبر ساخت نامه رابه قیس به مسهر صیداوى سپرد تا به مردم کوفه برساند.
قیس با نامه راه کوفه را در پیش گرفت، ولى در قادسیه به دست ماموران عبیداللّه دستگیر شد او نامه را پاره کرد ماموران او به نزد ابن زیاد بردند.
وقتى مقابل ابن زیاد قرار گرفت ابن زیاد پرسید: کیستى؟.
ـ یکى از شیعیان امیرالمؤمنین على بن ابیطالب (ع).
ـ چرا نامه را پاره کردى؟.
ـ مى خواستم تو از مضمون آن با خبر نشوى.
ـ نامه از که بود؟
آنرا براى که مى بردى؟.
ـ از حسین (ع) به گروهى از اهل کوفه که نامشان را نمى دانم.
ابن زیاد با خشم گفت: به خدا رهایت نمى کنم تا نام آنها را بگویى، یا بر منبر رفته حسین بن على و پدرو برادرش را دشنام دهى وگرنه قطعه قطعه ات خواهم ساخت.
گفت: نام آن اشخاص را نمى دانم، اما حاضرم دشنام دهم و لعنت کنم.
عـبـیـداللّه دسـتـور داد او را بـه مسجد جامع بردند، مردم در مسجد جمع شدند و قیس به منبر رفت سپاس خدا را به جا آورد و او را ستایش کرد بر پیامبر و اهل بیتش درود فرستاد و براى على و حـسـن وحسین (ع) بسیار طلب رحمت کرد و بر عبیداللّه بن زیاد و پدرش و یزید و سرکشان بنى امیه لعنت فرستاد آنگاه با صداى بلند فریاد زد: اى مردم کوفه! حسین بن على فرزند فاطمه و نوه رسـول اللّه بهترین آفریدگان خدا در راه کوفه است من فرستاده او هستم که در منزگاه حاجر از او جدا شده و به سوى شماآمدم همت بلند دارید و با یارى خدا به یارى او برخیزید.
ابـن زیـاد دسـتـور داد او را از مـنـبـر پـایـین کشیده و به قصر بردند و از بام قصر به زیر افکندند اعضاى بدنش خرد شد و از دنیا رفت.
هـنگامى که خبر شهادتش به اباعبداللّه رسید، اشک از دیدگاه حضرت جارى شد و گفت: بارالها براى ما و شیعیانمان در نزد خود جایگاه نیکى قرار ده و ما در سایه رحمتت با هم جمع کن (۴۲).
زهیر بن قین هدایت مى شود
زهیر به قین لجلى که از نظر عقیده عثمانى بود و به اهل بیت رسول خدا چندان اعتقادى نداشت، درذیـحجه سال ۶۰ به حج رفته بود در همان روزهایى که امام حسین (ع) به طرف کوفه مى رفت، زهـیـرمـراسـم حـج را به پاپان برده و در حال بازگشت به وطن بود کاروان امام به دلیل فزونى هـمـراهـان وتـوقف هاى زیاد، حرکت کندترى داشت و زهیر به آن که خود بخواهد به کاروان امام رسـیـد و بـا او هـم سفرشد یکى از همراهان زهیر روایت مى کند که وقتى از مکه بیرون آمدیم، از همان راهى مى رفتیم که امام حسین (ع) مى رفت، ولى هرگز نمى خواستیم با او روبرو شویم وقتى کاروان امام حسین (ع) حرکت مى کرد زهیر مى ایستاد و هنگامى که امام توقف مى کرد زهیر به راه مى افتاد و از کنار او مى گذشت دریکى از منازل ناچار شدیم با امام در یک جا توقف کنیم امام در یک طرف چادر زد و ما در طرفى دیگر.
مشغول خوردن ناهار بودیم که دیدیم فرستاده امام به طرف ما مى آید منتظر شدیم تا رسید سلام کردو داخل شد و او به زهیر گفت: اباعبداللّه مى خواهد ترا ببیند ما چنان از این خبر ناراحت شدیم که هرکس هر چه در دست داشت به زمین انداخت همه مبهوت و بى حرکت نشستیم دلهم همسر زهیر گفت:سبحان اللّه! پسر رسول خدا به دنبال تو فرستاده است و تو به نزد او نمى روى؟
برخیز و بـه سـوى او بـروسـخـنـانـش را گوش کن و باز گرد زهیر با ناراحتى رفت، طولى نکشید که برگشت در حالى که صورتش ازخوشحالى برق مى زد دستور داد چادر و بار و بنه اش را به نزدیک خـیـمـه گـاه امـام حـسـیـن منتقل کنند،آنگاه به زنش گفت: تو را طلاق دادم تا به خویشانت بپیوندى، من دوست ندارم به خاطر من دچارگرفتارى شوى.
آنگاه به امام حسین پیوست و همراه آن حضرت بود تا شهید شد.
ملاقات با فرزدق
امـام حـسـیـن (ع) بـه مـنـزلگاه صفاح رسید فرزدق شاعر معروف عرب که از عراق به سوى مکه مـى آمـددر مـقابل امام ایستاد و عرض کرد: امیدوارم آنچه مى خواهى خدایت عطا کند و به آنچه آرزو دارى دسـت یـابى حضرت فرمود: مردم عراق را چگونه دیدى؟
عرض کرد: از شخص آگاهى سـؤال کـردى، قلوب مردم با توست ولى شمشیرهایشان به نفع بنى امیه کار مى کند و مقدرات از آسمان نازل مى شود و خداآنچه بخواهد مى کند.
فـرمود: راست گفتى کارها در دست خداست و خدا آنچه بخواهد انجام مى دهد پروردگار ما هر روزدر کارى است، اگر آنچنان که ما مى خواهیم مقدر باشد خدا را بر این نعمت شکر مى گذاریم و درشکرگذارى نیز از او یارى مى جوییم و اگر جز این شود کسى که نیتش حق و باطنش تقوى است از راه راست بیرون نرفته است.

در راه مـکه تا کربلا امام با افراد زیادى ملاقات کرد که غالبا همین گونه سخنان را ابراز داشته اند چـنان که دیدیم در مکه نیز افراد زیادى حضرت را از این سفر بر حذر داشته، نسبت به عاقبت این سفرخوشبین نبوده اند، ولى امام حسین (ع) على رغم همه این اظهار نظرها همچنان مصمم به راه خـود ادامـه داد تـا به کربلا رسید اینها نشان مى دهد که حضرت با برنامه اى دقیق و مدون حرکت مـى کـرد و آنـچـه بـراى او و خاندانش پیش آمد هرگز پیشامد و یک حادثه اتفاقى نبود و حضرت ناخواسته با آن حوادث درگیر نشد.



بعد از واقعه کربلا چه شد بر سر اهل بیت

جـنـگ پایان گرفت اکنون هفتاد و دو پیکر پاک بر روى خاک هاى گرم آرمیده بود سرهایشان از بـدن جدا شده و لباسهایشان به غارت رفته بود دشمن کینه توز اکنون به هر چه مى خواست دست یـافته بود،ولى شرارت همچنان شعله مى کشید عمر بن سعد فریاد زد: چه کسى حاضر است اسب بـر بـدن حـسـیـن بـتـازد ده نـفر داوطلب پیش آمدند، سوار بر اسب بر پیکر پاک شهدا تاختند و استخوانهاى بهترین مردان خدا را زیر سم اسبها خرد کردند (۱).
مسیر خورشید
عـصـر روز عـاشـورا ابـن سـعـد سـر مـبارک سید الشهدا را به خولى سپرد تا به عبیداللّه بن زیاد برساند (۲).
آغاز پیام
عـمـر بـن سعد تا روز یازدهم محرم یعنى یک روز پس از شهادت امام حسین (ص) در کربلا ماند روزیـازدهم کشته هاى لشکر کوفه را جمع آورى کردند، بر آنها نماز خواندند و آنها را دفن کردند، ولـى جـنـازه حسین (ص) و یارانش را در صحرا بدون غسل و کفن رها کردند و زنان و خواهران و دختران امام حسین (ص) را با خود به طرف کوفه بردند (۳).
خطبه زینب کبرى در کوفه
اهـل بـیـت رسـول خـدا (ص) را هـمـانـنـد اسـیـران وارد کوفه کردند امام سجاد (ص) از شدت بیمارى رنجور شده بود، ولى با این حال او را در غل و زنجیر کرده بودند.
مـردم کـوفـه با دیدن کاروان اسیران شیون و زارى سر دادند زینب کبرى دختر امیرالمؤمنین به مـردم اشـاره کـرد کـه خاموش باشید، یکباره نفس ها بند آمد و زنگها از صدا افتاد و زینب زبان به سخن گشود:
سپاس خدا را و درود بر محمد و خاندان پاکش باد.
اى اهـل کـوفـه! اى مـردم مکار حیله باز! آیا گریه مى کنید؟
اشکتان خشک مباد، ناله هایتان آرام نـگـیردشما در مثل مانند زنى هستید که رشته خود را محکم تافته، سپس تارتار از هم مى گسلد سـوگـندهایتان رادست آویز فساد کرده اید، آیا جز لاف و تکبر و فساد و چاپلوسى کنیزان و سخن چینى دشمنانه چیزى دیگرى در شما هست؟
شما به سبزه خاکروبه و نقره بر قبر اندوده مى مانید، براى خود توشه اى پیش فرستادید که خشم خدا را برانگیخت و در عذاب، جاودانه شدید آیا گریه و زارى مى کنید؟.
آرى! بـه خدا شایسته گریه اید بسیار بگریید و کم بخندید که نصیبتان ننگ و عار شد، ننگى که تا ابـدپـاک نشود چگونه مى توانید این ننگ را از دامن خود بشویید که فرزند خاتم انبیا، سید جوانان بـهـشتى راکشته اید، آنکه در سرگردانى ها مرجع و در سختى ها پناه شما بود، آنکه دلیل روشن و زبـان گـویـاى شـمـابـود چه بار گناهى را بر دوش گرفتید دور باشید از رحمت خدا و نابودى نـصـیـبـتـان بـاد سـعـیتان به نومیدى انجامید، دست ها بریده شد، سوداى پرزیانى کردید، خشم پروردگار را براى خود خریدید و خوارى ذلت بر شما حتمى شد.
واى بـر شـمـا! مـى دانـیـد چـه جگرى از رسول خدا شکافتید و چه پرده نشینى را از پرده بیرون کشیدید وچه خونى ریختید و چه حرمتى را شکستید کار بسیار زشتى مرتکب شدید چیزى نمانده کـه آسـمـان وزمین شکاف بردارد و کوهها ویران شوند آنچه کردید بزرگ، دشوار، بد، کژ، زشت و شوم است و چنان بزرگ که زمین و آسمانها را پر کرده آیا شگفت دارید اگر از آسمان خون ببارد و همانا عذاب آخرت خوارکننده تر است و شما را در آن روز یاورى نیست.
مـهـلـت شـمـا را مـغـرور نـسازد که خداى تعالى از شتابکارى به دور است و همیشه براى انتقام فرصت دارد و در کمین گاه است (۴).
مجلس ابن زیاد
اسیران را به کوفه آوردند ابن زیاد در کاخ نشست و بار عام داد آنگاه گفت سر امام حسین (ص) را درمـقـابلش بگذارند لبخند زنان به سر شریف امام نگاه مى گرد و با چوبى که در دست داشت به دندانهاى حضرتش مى زد و مى گفت: چه دندانهاى زیبایى! زید بن ارقم صحابى رسول خدا (ص) که اکنون پیر شده بود، وقتى این صحنه را مشاهده کرد فریاد زد: چوبت را از این لبها بردار به خدا نـمى دانم چند بارلب هاى رسول خدا را بر روى این لب ها دیدم که آنها را مى بوسید این را گفت و شیون سر داد ابن زیادگفت: خدا چشمانت را گریان کند به خدا اگر پیر نشده بودى گردنت را مى زدم.
زیـد از جـا بـرخـاست از مجلس خارج مى شد، مى گفت: اى جماعت عرب! از این پس بردگانى بـیـش نـیـسـتید، پسر فاطمه را کشتید و امارت را به پسر مرجانه دادید، او خوبانتان را مى کشد و اشرارتان را به بندگى مى گیرد، از رحمت خدا دور باد آنکه به ننگ و ذلت رضا دهد (۵).
زینب (س) در مجلس ابن زیاد
زنـان و کودکان امام حسین (ص) را وارد مجلس ابن زیاد کردند زینب (س) کهنه ترین لباسهایش راپـوشـیـده بود وقتى وارد مجلس شد ناشناس در گوشه اى نشست و کنیزانش بر گرد او حلقه زدند.
ابـن زیاد گفت: این زن کیست؟
زینب پاسخ نداد دوباره و سه باره پرسید، ولى زینب (س) جواب ندادکسى گفت: این زینب (س) دختر فاطمه زهرا است.
ابن زیاد رو به زینب (س) کرده و گفت: سپاس خدا را که رسوایتان کرد، شما را کشت و ادعایتان راتکذیب کرد.
زیـنـب (س) فـرمـود: سـپاس خدا را که ما را به وسیله پیامبرش محمد (ص) گرامى داشت و از پلیدى پاک کرد، تنها فاسق است که رسوا مى شود و فاجر است که تکذیب مى شود.
گفت: چگونه دیدى کارى را که خدا با برادر و خاندانت کرد؟.
فـرمـود: من جز زیبایى ندیدم، آنها کسانى بودند که خدا شهادت را برایشان مقدر کرده بود و آنها هم به قتلگاه خویش آمدند به زودى خدا ترا با آنها در یک جا جمع خواهد کرد و به محاکمه خواهد کشید ببین آنگاه پیروزى از آن کیست، مادرت به عزایت بنشیند پسر مرجانه!.
ابن زیاد از خشم شعله ور شد، چنانکه گویى قصد جانش را دارد.
عمرو بن حریث گفت: اى امیر! این زن است به خاطر گفته هایش نباید مؤاخذه شود.
ابن زیاد گفت: با کشتن آن حسین متجاوز و عاصیان متمرد خاندانت، خدا قلبم را شفا داد.
زیـنـب دلـش شـکـسـت و گـریـسـت فرمود: به جان خودم، بزرگم را کشتى، خاندانم را اسیر کردى،شاخه هایم را شکستى و ریشه ام را بریدى آرى اگر شفاى تو در این است شفا گرفته اى.
ابن زیاد گفت: این هم مثل پدرش سجع وقافیه مى بافد، پدرش هم شاعر و سجع باف بود.
فـرمـود: زن را بـه سجع بافى چه من به اندازه این که نتوانم سجع بافى کنم گرفتارى دارم، این آتش سینه است که از زبان بیرون مى ریزد (۶).
امام سجاد (ع) در مجلس ابن زیاد
امام سجاد (ص) را وارد مجلس ابن زیا کردند ابن زیاد گفت: تو کیستى؟.
فرمود: من على بن حسینم.
گفت: مگر خدا على بن حسین را نکشت.
فرمود: برادرى به نام على داشتم که مردم او را کشتند.
گفت: خدا او را کشت؟.
فرمود: آرى، وقت مرگ، خدا جانها را مى گیرد، هیچ کس بدون خواست خدا نمى میرد.
ابن زیاد به خشم آمد دستور داد او را بکشند.
زیـنـب کبرى (س) دست در گردن آن حضرت کرد، فرمود: اى پسر زیاد! بس است ریختن خون ما! آیااز خون ما سیراب نشدى، اگر ایمان دارى، به خدایت سوگند مى دهم مرا هم با او بکش.
امـام سـجـاد (ص) فـرمـود: عـمه جان ساکت باش تا با او سخنى بگویم آنگاه رو به ابن زیاد کرده فرمود:اى پسر زیاد با کشتن، مرا تهدید مى کنى و نمى دانى که کشته شدن عادت ما و بزرگوارى ما در شهادت است.
ابـن زیـاد مـدتـى بـه آن دو نگریست بعد گفت: عجب چیزى است خویشاوندى، به خدا مى دانم که دوست دارد با او کشته شود، رهایش کنید (۷).
خورشید بر نى
اسـیـران را بـراى مـدتى که در تاریخ ضبط نشده در کوفه نگه داشتند در این مدت به دستور ابن زیادسرهاى شریف شهدا را گاهى بر درگاه کاخ نصب مى کردند و بر روى نى در کوچه هاى کوفه و قبایل اطراف مى چرخاندند (۸).
در راه شام
ابن زیاد درباره اسیران و سرهاى شهدا از یزید کسب تکلیف کرده بود و یزید به او دستور داده بود آنهارا به شام بفرستد.
اهل بیت رسول خدا (ص) را براى حرکت به سمت شام آماده کردند به دستور ابن زیاد غل و زنجیر بـردسـت و گـردن امـام سجاد (ص) نهادند و زنان و دختران را بدون محمل بر پالان هاى خشک شـتران سوارکردند و همراه گروهى به فرماندهى کر حر بن قیس حرکت دادند و همانند اسیران کفار شهر به شهر ومنزل به منزل به شام بردند.
امام سجاد (ص) از کوفه تا شام حتى یک کلمه با ماموران همراه سخن نگفت (۹).
کاروان اسیران بر دروازه شام
سـهـل سـاعـدى از اصـحـاب رسـول خـداسـت، در راه زیارت بیت المقدس وارد شام شد، خود مـى گوید:شهرى دیدم پر درخت با جویبارهاى فراوان در و دیوار شهر با پرده هاى دیبا آذین بسته شده، مردم گرم شادمانى و سرور بودند زنان نوازنده را دیدم که دف و طبل در دست مى نوازند با خود گفتم: گویا اهل شام عیدى دارند که ما نمى دانیم به گروهى برخوردم که مشغول صحبت بودند گفتم: آیا شما عیدى دارید که ما نمى دانیم؟.
گفتند: به نظر غریب مى آیى.
آرى من سهل ساعدى هستم که پیامبر خدا را دیده و احادیث او را مى دانم.
گفتند: اى سهل تعجب مى کنیم، چرا از آسمان خون نمى بارد و زمین اهل خود را فرو نمى برد؟.
مگر چه شده؟.
اى سهل سر حسین (ص) را از عراق هدیه مى آورند.
عجب! سر حسین را مى آورند و این مردم شادمانى مى کنند؟
از کدام دروازه وارد مى شوند؟.
از دروازه ساعات.
مـى گـوید: ما در همین گفتگو بودیم که پرچمها یکى پس از دیگرى نمایان شد، سوارى را دیدم که نوک نیزه اش را برداشته و سرى شبیه به پیامبر اکرم (ص) بر آن زده و پشت سرش زنان سوار بر پالان خشک شتران بدون وسایل آسایش مى آیند خود را به اولین زن رساندم.
ـ دخترم تو که هستى؟.
ـ من سکینه دختر حسینم.
آیا کارى از من ساخته است؟
من سهل بن سعد از اصحاب جدت هستم.
اى سـهـل بـه ایـن نـیـزه دار بـگـو ایـن سر را جلوتر ببرد تا مردم به آن نگاه کنند و از حرم رسول خدا (ص)چشم بردارند.
نزدیک نیزه دار رفتم.
ـ آیا مى خواهى چهارصد دینار بگیرى؟.
ـ در مقابل چه مى خواهى؟.
ـ این سر را از میان زنان بیرون ببر.
نیزه دار جلو رفت و من چهار صد دینار را به او دادم (۱۰).
اسیران در مسجد دمشق
وقـتـى کـاروان اسـیـران اهل بیت وارد مسجد دمشق شدند، ایشان را در جایگاه اسیران یعنى بر پـلـه هـاى مـسجد جامع جا دادند در این هنگام پیر مردى خود را به امام سجاد (ص) نزدیک کرده گفت: سپاس خدارا که شما را کشت، شهرها را از دست مردان شما آسوده ساخت و امیرالمؤمنین، یزید را بر شما مسلطکرد.
امام سجاد (ص) فرمود: اى شیخ قرآن خوانده اى؟.
ـ آرى خوانده ام.
ـ آیـا ایـن آیه را خوانده اى: (قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فى القربى)، یعنى: اى پیامبر! بگو من به خاطر رسالتم از شما مزدى نمى خواهم، جز اینکه به خویشان من مودت ورزید (۱۱).
اى شیخ ما همان خویشان پیامبر هستیم.
اى شـیـخ! آیـا ایـن آیـه را خـوانده اى: (انما یرید اللّه لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا)،یعنى: خداوند اراده کرده است پلیدى را از شما اهل بیت دور کند و شما را پاک و پاکیزه نماید (۱۲).
ـ آرى خوانده ام.
ـ ما همان اهل بیتى هستیم که این آیه درباره شان نازل شده.
پیر مرد از گفته خود پشیمان شد و مدتى همچنان ساکت ایستاد.
عـاقـبت سر به سوى آسمان برداشته و گفت: بارالها! من از دشمنى با این خاندان توبه مى کنم و ازدشمنان آل محمد بیزارى مى جویم.
سر امام حسین (ع) در مجلس یزید
سـر مـبـارک امـام حسین (ص) را در طشتى از طلا در مقابل یزید قرار دادند یزید پیروزمندانه بر تـخت نشسته بود نگاهى به سر و نگاهى به اهل مجلس انداخت و گفت: این شخص بر من مباهات مى کرد،مى گفت پدرم از پدر یزید بهتر است، مادرم از مادر یزید بهتر است، جدم از جد یزید بهتر است و خودم از یزید بهترم و همین مباهات بود که او را به کشتن داد، این که مى گفت پدرم از پدر یـزید بهتر است همه مى دانند در قضیه حکمیت، خدا به نفع پدر من حکم کرد و این که مى گفت مادرم از مادر یزید بهتر است به جان خودم حرف درستى است فاطمه دختر رسول خدا از مادر من بهتر بود و این که مى گفت جدم ازجد یزید بهتر است هر کس به خدا و قیامت ایمان دارد، پیامبر را بـهـتر از خود مى داند، ولى این که مى گفت خودم از یزید بهترم گویا از اینجا ناشى مى شد که ایـن آیـه قرآن را نخوانده بود: (بگو بار الها مالک حقیقى توئى سلطه و قدرت به هر کس بخواهى مى دهى و از هر کس بخواهى مى گیرى خیر در دست توست و تو بر هر کار توانایى) (۱۳).
سـیـاسـتـى کـه بـنـى امیه پس از شهادت امام حسین (ص) براى تبرئه و برحق جلوه دادن خود پیش گرفتند، سه رکن اساسى داشت:
۱ ـ جـدا کـردن حـسـاب امـام حـسـیـن (ص) از پـیـامـبـر اکـرم (ص) و اصـل اسـلام آنها سعى داشـتـنـدحـسـیـن (ص) را بـه عنوان شخصى عادى معرفى کنند که بر مبناى اغراض شخصى با حکومت وقت درگیرو کشته شده است، بنابر این کشتن او هیچ ضررى به رابطه قاتلین او با اسلام و پیامبر اسلام ندارد.
۲ ـ ایـن که ماجراى کربلا و کشته شدن امام حسین (ص) را به مقدرات الهى مستند کنند بنابراین قاتلین آن حضرت اگر چه در ظاهر عمل بسیار زشتى را مرتکب شده بودند، ولى در حقیقت عامل اجراى قضا وقدر بودند و گناهکار اصلى، خود امام حسین (ص) بود که با حرکت خود باعث ایجاد این واقعه شده بود.
۳ ـ این که اموى ها مخصوصا شخص یزید از این حادثه اظهار نارضایى کرده، مردم کوفه و ابن زیاد رامقصر جلوه دهند.
در مـقـابـل ایـن سیاست مزورانه، اهل بیت و رجال سرشناسى که در گوشه و کنار بلاد اسلام از زمان رسول خدا (ص) باقى مانده بودند، در موضع گیرى هاى خود:
اولا سـعـى مـى کـردنـد ارتباط و نسبت امام حسین (ص) با اصل اسلام را براى مردم تشریح کنند مثلازید بن ارقم، انس بن مالک و ابو برزه اسلمى از اصحاب رسول خدا (ص) در مجلس ابن زیاد و یـزیـداعـتـراض کـردنـد و از علاقه شدید رسول خدا به امام حسین (ص) سخن مى گویند و امام سـجـاد (ص) درخـطـبـه اى کـه در مسجد دمشق ایراد مى کند، به انحا مختلف ارتباط وثیق امام حسین (ص) با ارکان اسلام را بیان مى دارد (۱۴).
ثـانـیـا: از سـنت هاى جارى آفرینش و حکمت الهى در مقابل جنایتکاران پرده بردارند و تحریفات یـزیداز آیات شریف قرآن را در تطبیق بر واقعه کربلا به مردم گوشزد کنند به عنوان نمونه زینب کـبـرى درمجلس یزید، سنت امهال جنایتکار را تشریح مى کند و امام سجاد در جواب ابن زیاد، بر دخالت مردم درشهادت برادرش على اکبر تاکید مى نماید (۱۵).
ثـالـثـا: دخـالـت یـزید و خاندان بنى امیه را در این حادثه افشا کنند و لذا در سخنانى که در شام ایرادشده بدون هیچ اشاره اى به ابن زیاد و مردم کوفه، یزید را مسئول مستقیم این جنایت معرفى مى کنند.
الـبـته از این نکته نیز نباید غافل شد که یزید به علت خباثت ذاتى و حماقت باطنى، هرگز موفق بـه اجـراى دقـیق این سیاست نشد و به طور مکرر در سخنان خود به دشمنى خود با پیامبر اسلام اشاره کرده و از کشته شدن امام حسین (ص) اظهار شادمانى و خشنودى نمود و همین امر بود که در کـنـارروشنگرى هاى اهل بیت (ع)، حکومت بنى امیه را رسوا و بى آبرو ساخت و طومار حکومت آنان را درهم پیچید.
ابوبرزه
سـر مـبـارک امـام حـسـیـن (ص) در مقابل یزید بود بزرگان شام در مجلس حاضر بودند یزید با چوب خیزران به لب و دندان امام مى زد و سخنان بیهوده مى گفت، ابوبرزه اسلمى، صحابى رسول خـدا، درمـجـلـس حـاضـر بود فریاد زد: واى بر تو اى یزید! با چوب بر دندان حسین، پسر فاطمه مـى زنى!؟
خوددیدم که رسول خدا لب و دندان او و برادرش حسن را مى مکد و مى گوید این دو، سالار جوانان بهشتند،خدا قاتلشان را لعنت کند.
یزید از سخنان او خشمگین شد و دستور داد او را کشان کشان از مجلس بیرون بردند (۱۶).

امام سجاد (ع) در مجلس یزید
یـزیـد مـجـلـسـى ترتیب داد و اشراف شام را دعوت کرد و دستور داد امام سجاد و زنان کودکان امـام حـسین (ص) را وارد مجلس کردند حضار به آنها مى نگریستند امام سجاد (ص) روبروى یزید قرار گرفت وچند شعر خواند که بیزارى و نفرت او را از یزید نشان مى دهد:
(انتظار نداشته باشید که شما به ما اهانت کنید و ما احترامتان کنیم، یا شما دائما ما را آزار دهید و مـادسـت از آزار شـمـا برداریم خدا مى داند که ما شما را دوست نداریم پس شما را از این که ما را دوست ندارید سرزنش نمى کنیم).
یـزیـد گـفت: اى على! پدرت با من قطع رحم کرد، حق مرا ندیده گرفت و بر سر منصبم با من جنگیدخدا هم با او چنان کرد که دیدى.
در جواب این آیه را خواند: اما هر مصیبتى که در زمین یا از ناحیه جانشان به شما برسد، قبل از آن که به صحنه وجود آید، در کتابى ثبت شده است (۱۷).
اى پـسر معاویه و هند و صخر! قبل از آن که تو متولد شوى همیشه نبوت و امارت در دست پدران من بوده است در جنگ بدر و احد و احزاب پرچم رسول خدا در دست جد من على بن ابیطالب بود، درحـالى که جد و پدر تو پرچم هاى کفار را به دوش مى کشیدند واى بر تو اى یزید! اگر بدانى چه کـرده اى ونـسـبت به پدر و اهل بیت و برادران و عموزادگان من چه گناهى مرتکب شده اى، به کـوهـهـا مى گریزى و سربر خاکهاى بیابان مى گذارى و به حال خود شیون و زارى مى کنى این سـزاوار است که سر حسین پسرعلى و فاطمه بر دروازه شهرتان نصب شود، در حالى که او ودیعه رسول خداست؟.
اى یزید منتظر باش که در روز قیامت قرین ندامت و خوارى شوى (۱۸).
اظهار کفر
اگـر یـزیـد در بـرخـورد بـا واقـعـه کـربلا سکوت مى کرد، قلم به مزدان تاریخ تراش، به راحتى مى توانستندشخصیت حقیقى او را در پس پرده اى از روایات جعلى مخفى کنند، ولى طبع جاهلى یـزیـد این فرصت رااز او گرفت و باعث شد تمام رشته هایش پنبه شود و مرزى شد تا حساب مزد بگیران تاریخ نویس ازعلماى ربانى امین جدا شود.
سـر شـریف امام حسین (ع) در مقابل یزید بود، با چوب خیزران به لب و دندان امام حسین مى زد واشـعـارى را کـه در احد براى شادکامى از شکست مسلمین سروده شده بود، با ترکیب چند بیت ازخویشتن مى خواند:
(اى کـاش بـزرگـان مـن کـه در روز جنگ بدر کشته شدند، زارى قبیله خزج را از فرود آمدن ضربات مامى دیدند و از شادى فریاد مى زدند و مى گفتند دست مریزاد اى یزید! به جاى جنگ بدر بـزرگان و مهتران آنها را کشتیم و بى حساب شدیم طایفه هاشم با سلطنت بازى کردند، وگر نه خـبـرى از آسمان نیامده ونازل نشده من از دودمان خندق نیستم، اگر انتقام کارهاى احمد را از فرزندانش نگیرم)(۱۹).
خطبه زینب کبرى (س) در مجلس یزید
هـنـگـامـى کـه یـزیـد حـقیقت درون خود را آشکار ساخت و بر همگان معلوم شد که جنگ بین امام حسین (ع) و یزید جنگ بین دین و کفر بوده است، زینب کبرى (س) به پا خاست و فرمود:
سـپـاس خـدا را و درود خـدا بـر رسـول او و خاندانش باد خداى سبحان راست گفت که فرمود: (عـاقـبـت آنـان که کار زشت کردند، بسیار زشت است که آیات خدا را تکذیب کردند و به استهزا گرفتند) اى یزید!گمان مى کنى اکنون که اطراف زمین و آفاق آسمان را بر ما بسته اى و چنان راه چاره بر ما مسدود نموده اى که ما را برده وار به هر سو مى کشند، ما نزد خدا بى مقدار شده و تو مـحـتـرم هـستى و این پیروزى به خاطرارزشى است که نزد خدا دارى که تکبر مى ورزى و باد به بـینى انداخته اى، از اینکه روزگار به کام توست وکارهایت مرتب و آراسته و ملک و پادشاهى ما را بى مزاحم در اختیار گرفته اى، شادمان وخوشحالى؟.
اندکى آهسته تر! آیا فراموش کرده اى که خداى تعالى مى فرماید:
(کـافـران نـپـنـدارنـد مـهلتى که به ایشان مى دهیم به نفع آنهاست، این مهلت را فقط براى آن مى دهیم که گناه بیشتر مرتکب شوند و آنان را عذابى دردناک است) (آل عمران / ۱۷۸).
اى پـسـر آزاد شـده هـا! آیا این عدالت است که زنان و کنیزان خود را پشت پرده بنشانى و دختران رسول خدا را اسیر کرده در حالى که پرده از ایشان برداشته و چهره هایشان را آشکار کرده به دست دشمنان دهى تا از شهرى به شهرى برند و قومى بیگانه به آنان نگاه کنند و دور و نزدیک و شریف و وضیع به آنها چشم دوزند، در حالى که نه سرپرستى براى آنها مانده نه پشتیبانى.
چگونه مى توان از کسى انتظار مراعات داشت که مادرش جگر پاکان را به دندان کشید و گوشتش ازخـون شـهیدان رویید؟
چگونه در دشمنى ما خانواده کوتاهى کند کسى که ما را با چشم بغض و کنیه مى نگرد؟.
بـا این همه باز بدون آن که احساس گناه کنى و بدانى چه کار مى کنى با چوب به لب و دندان ابا عـبـداللّه سـالار جوانان اهل بهشت مى زنى و مى گویى: (فریاد شادى سر داده مى گفتند دست مـریـزاد اى یـزید)!چرا نمى گویى که با ریختن خون ذریه محمد (ص) و ستارگان زمین از آل عـبـدالـمـطـلـب، زخم ما را علاج ناپذیر کردى و ریشه مان را سوختى؟
اکنون نیاکان خود را صدا مى زنى و گمان مى کنى که با آنها سخن گفته اى؟
به زودى نزد آنان مى روى و آرزو مى کنى که دسـتـت خـشـک شده بود و این کار را نمى کردى وزبانت لال مى شد و این سخن را نمى گفتى! خدایا حق ما را بستان و انتقام ما را از این ستمگران بگیر وخشمت را بر کسى که خون ما را ریخت و حامیان ما را کشت نازل کن به خدا سوگند پوست خود راشکافتى و گوشت خود را پاره کردى! تـو بـا ایـن بـار کـه از ریـختن خون ذریه رسول خدا (ص) و شکستن حرمت عترت و پاره تنش به گردن دارى، بر او وارد مى شوى، (و گمان مکن آنانکه در راه خدا کشته مى شوند مرده اند، بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى مى خورند)(آل عمران / ۱۶۹).
هـمـیـن بـرایت بس که خداوند حاکم است و محمد خصم تو و آن کسى که کار را براى تو ساخته وپرداخته کرد و تو را بر گردن مسلمین مسلط نمود، به زودى خواهد فهمید که پاداش ستمگران بد پاداش است و آگاه مى شود که کدام یک از شما پست تر و لشکر کدام یک ضعیف تر است.
اگـر مصائب دنیا باعث شده که من با تو سخن بگویم باز هم تو را بى ارزش مى دانم و کوبیدنت را لازم و نکوهشت را با ارزش مى شمرم و از جاه و حشمت تو هراسى ندارم، ولى چشم گریان است و دل بریان.
بـسـیـار عجیب است که نجیبان حزب خدا به دست آزاد شدگان حزب شیطان کشته مى شوند، ازچـنـگـالـتـان خـون ما مى چکد و از دهانتان گوشت ما مى ریزد و آن بدن هاى پاک را گرگ ها سرکشى مى کنندو گفتارها در خاک مى غلطانند.
اگر امروز ما را به عنوان غنیمت گرفته اى، به زودى در آنجا که جز عمل خود را نیابى، ما به زیان توخواهیم بود و خدا به بندگان خود ستم نمى کند.
بـه خـدا شـکـایـت مى کنم و بر او تکیه دارم، پس هر حیله که دارى به کار گیر و هرچه مى توانى تـلاش کن و هر چه مى خواهى کوشش کن! به خدا نمى توانى ما را از خاطره ها محو کنى و وحى ما را بـمـیرانى و به نهایت ما نمى رسى و ننگ این ستم را نمى توانى از خویش پاک کنى راى تو بسیار سـسـت و ایـام دولـت انـدک و آن روز کـه مـنادى فریاد مى زند (لعتنت خدا بر ستمکاران باد) جمعیت ات به پریشانى مى گراید.
سـپـاس خـدا را کـه کار پیشینیان ما را با سعادت و مغفرت پایان برد و کار آخرمان را با شهادت و رحمت و از خدا مى خواهم که ثوابشان را کامل کند و بیفزاید و خودش براى ما خلفى نیکو باشد که او مهربان ورحیم است و همو براى ما کافى و بهترین وکیل است یزید در جواب این کلام رسا فقط توانست بگوید:
(فـریـادى اسـت کـه از زنـان شـایـسـتـه اسـت ـــــ نـوحـه گرى بر نوحه گران بسیار آسان است)(۲۰).
مثل اهل بیت
در ایـامى که اهل بیت در دمشق به سر مى بردند روزى امام سجاد (ع) در بازار دمشق قدم مى زد منهال بن عمرو پیش آمده عرض کرد: چگونه اى یابن رسول اللّه؟.
فرمود: اى منهال! امروز ما مثل بنى اسرائیل در میان فرعونیان شده ایم که پسرانشان را مى کشتند وزنـانشان را زنده مى گذاشتند اى منهال! عرب بر عجم افتخار مى کند که محمد (ص) از قریش است ولى ما اهل بیت محمد (ص) مورد خشم قرار گرفته و کشته مى شویم انا للّه و انا الیه راجعون (۲۱).
خطبه امام سجاد (ع) در مسجد دمشق
در ایـامـى که اهل بیت امام حسین (ع) در شام به سر مى بردند یزید مجلسى در مسجد ترتیب داد وخطیبى را به منبر فرستاد تا از حسین بن على (ع) و پدر بزرگوارش على (ع) بدگویى کند.
خـطـیـب به منبر رفت و تا توانست به آن دو بزرگوار ناسزا گفت و در مدح یزید و پدرش معاویه سـخنان بیهوده گفت امام سجاد (ع) که در مجلس حضور داشت بانگ برآورد و فرمود: واى بر تو اى خـطـیـب! بـه بهاى خشم الهى، رضاى مخلوق را خریدى و جایگاه خویش در آتش مهیا کردى آنگاه رو به یزید کرده فرمود: اى یزید! به من اجازه بده بر بالاى این چوبها روم و سخنانى بگویم که خـدا را خوش آید و اهل مجلس را اجر و پاداشى باشد یزید، مخالفت کرد ولى مردم به او گفتند او را اجازه بده چه بسا چیزى براى گفتن داشته باشد.
یزید گفت: اگر او به منبر رود تا من و خاندان ابوسفیان را رسوا نکند پایین نخواهد آمد.
گفتند: آخر او چه مى تواند بگوید؟.
گفت: او از خاندانى است که علم و دانش با جانشان در آمیخته.
ولى مردم همچنان اصرار مى کردند تا یزید ناچار شد اجازه دهد.
حـضـرت بـه منبر رفت نخست سپاس و ستایش خداى به جا آورد، آنگاه خطبه اى خواند که قلبها رالرزاند و چشمها را گریاند.
بخشى از بیانات آن حضرت این است:
اى مـردم بـه مـا شـش چیز داده شده و با هفت چیز دیگر بر سایر مردم برترى یافته ایم: به ما علم وبـردبـارى و سـخـاوت و فـصـاحـت و شـجـاعت و محبت در قلوب مؤمنین را داده اند و سر آمد دگرانیم، زیرامحمد پیامبر (ص) برگزیده از ماست صدیق این امت (على (ع)) از ماست، جعفر طیار از ماست، حمزه شیر خدا و رسول از ماست، فاطمه بتول بانوى زنان عالم از ماست و دو سبط این امت آقاى جوانان بهشتى از ما هستند هرکسى مرا مى شناسد، مى شناسد و هر کسى نمى شناسد حـسـب و نـسـبم را برایش مى گویم: من فرزند مکه و منایم، من فرزند زمزم و صفایم، من فرزند کـسـى هستم که زکات را با رداى خویش حمل مى کرد من پسر بهترین کسى هستم که در جهان لباس پوشید، من پسر بهترین کسى هستم که با کفش یا پاى برهنه راه رفت، من پسر بهترین کسى هـسـتـم کـه طـواف کرد و سعى به جا آورد، من پسربهترین کسى هستم که حج گزارد و لبیک گفت من پسر کسى هستم که با براق به هوا برده شد، من پسرکسى هستم که از مسجد الحرام به مـسـجـد اقـصـى بـرده شـد ـ مـنزه باد آن که او را برد ـ، من پسر کسى هستم که جبرئیل او را تا سـدره الـمـنتهى برد، من پسر کسى هستم که نزدیک و نزدیک تر شد تا به اندازه دو کمان یاکمتر فـاصـلـه داشت، من پسر کسى هستم که امام جماعت فرشتگان آسمان شد، من پسر کسى هستم کـه خـداى بـزرگ بـه او وحى فرستاد، من پسر محمد مصطفایم، من پسر على مرتضایم، من پسر کـسـى هـستم که در راه احیاى لا اله الا اللّه مبارزه کرد، من پسر کسى هستم که در رکاب رسول خدا با دو شمشیرجنگید، با دو نیزه نبرد کرد، دوبار هجرت کرد، دوبار بیعت کرد، به دو قبله نماز آورد، در بـدر و حـنـین جنگید و یک لحظه کفر نورزید من پسر بهترین مؤمنین و وارث پیامبران کـوبـنده کافران، سید و سالارمسلمانان و مجاهدین، زنیت عابدین، تاج سر گریه گنندگان (از خوف خدا) صبورترین مردم، برترین پیشوا از آل یاسین و از خاندان رسول پروردگار عالمیانم.
حـضـرت هـمچنان در معرفى خود سخن مى راند و مى فرمود من، من، تا صداى گریه و زارى از مـجـلـس بـرخاست یزید به هراس افتاد، ترسید آشوبى به پا شود، به مؤذن دستور داد اذان بگوید، مؤذن در بین کلام حضرت اذان گفت حضرت ساکت شد.
مـؤذن گـفـت: اللّه اکـبـر حضرت فرمود: بزرگ است بسیار بزرگ، قابل مقایسه نیست، با حواس درک نمى شود، چیزى از خدا بزرگتر نیست.
مـؤذن گـفـت: اشـهـد ان لا اله الا اللّه حضرت فرمود: مو، پوست، گوشت، خون مغز و استخوان من شهادت مى دهد که جز او خدایى نیست.
مـؤذن گـفت: اشهد ان محمدا رسول اللّه حضرت از بالاى منبر رو به یزید کرد و فرمود: اى یزید! این محمد جد من است یا جد تو؟

اگر بگویى جد توست دروغ گفته اى و اگر بگویى جد من، پس چرا عترت و خاندان او را کشتى؟ (۲۲)



درباره ی علم امام (علیه السلام)

مقاله ای از مرحوم علّامه طباطبائی  (ره)

سؤال : آیا حضرت سیّدالشهداء(ع) در مسافرتی که از مکّه به سوی کوفه می‌کرد، می‌دانست که شهید خواهد شد یا نه؟
و به عبارت دیگر : آیا آن حضرت به قصد شهادت رهسپار عراق شد یا به قصد تشکیل یک حکومت عادلانه صد در صد اسلامی؟
جواب : سیّدالشهداء(ع) ـ به عقیده شیعه امامیّه ـ امام مفترَض الطّاعه، و سوّمین جانشین از جانشینان پیغمبر اکرم(ص)، و صاحب ولایت کلّیّه می‌باشد.
و علم امام(ع) به اعیان خارجیّه و حوادث و وقایع ـ طبق آنچه از ادلّه نقلیّه و براهین عقلیّه در می‌آید ـ دو قسم و از دو راه است :
قسم اوّل از علم امام
امام(ع) به حقائق جهان هستی ـ در هر گونه شرائطی وجود داشته باشند ـ به اذن خدا، واقف است؛ اعم از آنها که تحت حسّ قرار دارند، و آنها که بیرون از دائره حسّ می‌باشند مانند موجودات آسمانی و حوادث گذشته و وقایع آینده.
دلیل این مطلب
از راه نقل : روایات متواتره‌ای است که در جوامع حدیث شیعه ـ مانند کتاب «کافی» و «بصائر» و کتب صدوق و کتاب «بحار» و غیر آنها ـ ضبط شده.
به موجب این روایات ـ که به حدّ و حصر نمی‌آید ـ امام(ع) از راه موهبت الهی (نه از راه اکتساب) به همه چیز واقف و از همه چیز آگاه است، و هرچه را بخواهد، به اذن خدا، به ادنی توجّهی می‌داند.
البتّه در قرآن کریم، آیاتی داریم که علم غیب را مخصوص ذات خدای متعال و منحصر در ساحت مقدّس او قرار می‌دهد؛ ولی استثنائی که در آیه کریمه ﴿عالم الغیب فلایُظهِر علی غیبه أحداً إلاّ مَن ارتضی مِن رسول﴾ (سوره جنّ ، آیه ۲۶) وجود دارد، نشان می‌دهد که اختصاص علم غیب به خدای متعال به این معنی است که: غیب را مستقلاً و از پیش خود (بالذّات) کسی جز خدای نداند، ولی ممکن است پیغمبران پسندیده، به تعلیم خدائیّ بدانند. و ممکن است پسندیدگانِ دیگر نیز به تعلیمِ پیغمبر، آن را بدانند؛ چنانکه در بسیاری از این روایات، وارد است که پیغمبر و نیز هر امامی، در آخرین لحظاتِ زندگیِ خود، علم امامت را به امامِ پس از خود می‌سپارد.
و از راه عقل : براهینی است که به موجب آنها ، امام(ع) «به حسب مقام نورانیّتِ خود» کامل ترین انسانِ عهد خود و مظهر تامّ اسماء و صفات خدائی و بالفعل به همه چیز عالِم و به هر واقعه شخصیّ آشنا است؛ و «به حسب وجودِ عنصری خود» به هر سوی توجّه کند، برای وی، حقائق روشن می‌شود. (ما تقریر این براهین را، نظر به اینکه به یک سلسله مسائلِ عقلیِ پیچیده، متوقّف، و سطح آنها از سطح این مقاله بالاتر است ، به محلّ مخصوصِ آنها احاله می‌دهیم).

تأثیر علم امام در عمل ، و ارتباط آن با تکلیف
نکته‌ای که باید به سوی آن عطفِ توجّه کرد این است که: اینگونه علمِ موهبتی ـ به موجبِ ادلّه عقلیّ و نقلیّ که آن را اثبات می‌کند ـ قابل هیچگونه تخلّف نیست، و تغییر نمی‌پذیرد، و سر مویی به خطا نمی‌رود، و به اصطلاح : علم است به آنچه در لوح محفوظ ثبت شده است؛ و آگاهی است از آنچه قضای حتمیِ خداوندیّ به آن تعلّق گرفته.

و لازمه این مطلب این است که :
هیچگونه تکلیفی به متعلَّقِ اینگونه علم (از آن جهت که متعلَّقِ اینگونه علم است و حتمیّ الوقوع می‌باشد) تعلّق نمی‌گیرد.
و همچنین قصد و طلبی از انسان با او ارتباط پیدا نمی‌کند.
زیرا «تکلیف» همواره از راهِ «امکان» به فعل تعلّق می‌گیرد؛ و از راهِ اینکه «فعل و ترک» هردو در اختیار مکلَّف‌اند فعل یا ترک، خواسته می‌شود. و اما از جهت ضروریّ الوقوع و متعلَّق قضاءِ حتمیّ بودنِ آن، محال است موردِ تکلیف قرار گیرد.
مثلاً صحیح است خدا به بنده خود بفرماید : فلان کاری که فعل و ترکِ آن، برای تو ممکن است و در اختیارِ توست، بکن [یا مکن  ظ] . ولی محال است بفرماید : فلان کاری را که به موجبِ مشیّت تکوینیّ و قضای حتمیِ من البتّه تحقّق خواهد یافت و برو برگرد ندارد، بکن یا مکن ؛ زیرا چنین امر و نهیی لغو و بی اثر می‌باشد.
و همچنین انسان می‌تواند امری را که امکانِ شدن و نشدن دارد، اراده کرده، برای خود مقصد و هدف قرار داده، برای تحقّق دادنِ آن به تلاش و کوشش بپردازد. ولی هرگز نمی‌تواند امری را که بطور یقین (بی تغیّر و تخلّف) و بطور قضاء حتمیّ، شدنی است، اراده کند و آن را مقصدِ خود قرار داده، تعقیب کند؛ زیرا اراده و عدم اراده، و قصد و عدم قصدِ انسان، کمترین تأثیری در امری که به هر حال شدنی است و [واو ظاهراً زائد است] از آن جهت که شدنی است ندارد ؛ (دقّت شود).

از این بیان روشن می‌شود [که  ظ] :
۱ـ این علم موهبتیِ امام(ع) اثری در اعمال او و ارتباطی با تکالیف خاصّه او ندارد. و اصولاً هر امر مفروض، از آن جهت که متعلَّق قضاءِ حتمی و حتمیّ الوقوع است متعلَّق امر یا نهی یا اراده و قصدِ انسانی نمی‌شود.
آری، متعلَّقِ قضاءِ حتمیّ و مشیّتِ قاطعه حقّ متعال، موردِ رضا به قضاء است؛ چنانکه سیّدالشهداء(ع) در آخرین ساعتِ زندگی، در میان خاک و خون می‌گفت : «رِضیً بقضائک و تسلیماً لأمرک، لا معبود سواک». و همچنین در خطبه‌ای که هنگام بیرون آمدن از مکّه خواند فرمود : «رِضَی الله رضانا أهل البیت».

۲ـ حتمیّ بودنِ فعل انسان از نظر تعلّق قضاء الهی، منافات با اختیاریّ بودنِ آن از نظر فعالیّتِ اختیاریِ انسان ندارد؛ زیرا قضاءِ آسمانیّ، به فعل، با همه چگونگی‌های آن، تعلّق گرفته است، نه به مطلقِ فعل. مثلاً خداوند خواسته است که انسان، فلان فعلِ اختیاریّ را «به اختیارِ خود» انجام دهد؛ و در این صورت تحقّقِ خارجیِ این فعلِ اختیاری، از آن جهت که متعلَّقِ خواست خدا است، حتمیّ و غیر قابل اجتناب است، و در عین حال، اختیاریّ، و نسبت به انسان، صفتِ «امکان» دارد ؛ (دقّت شود).

۳ـ اینکه: ظواهرِ اعمالِ امام(ع) را که قابل تطبیق به علل و اسباب ظاهری است، نباید دلیلِ نداشتنِ این علمِ موهبتی، و شاهدِ جهل به واقع گرفت؛ مانند اینکه گفته شود : اگر سیّدالشهداء(ع) علم به واقع داشت چرا «مسلم» را به نمایندگیِ خود، به کوفه فرستاد؟ چرا توسّطِ «صیداویّ» نامه به اهل کوفه نوشت؟ چرا خود را به هلاکت انداخت، و حال آنکه خدا می‌فرماید : ﴿و لاتلقوا بأیدیکم إلی التهلکه﴾ ؟ (سوره بقره ، آیه ۱۹۵) چرا ؟ [و خ‌ل] چرا؟ . . .
پاسخ همه این پرسش‌ها، از نکته‌ای که تذکّر دادیم روشن است و نیازی به تکرار نیست.

قسم دوّم از علم امام ، علم عادیّ
پیغمبر(ص) به نصّ قرآن کریم و همچنین امام(ع) «از عترت پاک او» ، بشری است همانند سائر افراد بشر؛ و اعمالی که در مسیر زندگی انجام می‌دهد ـ مانند اعمال سائر افراد بشر ـ در مجرای اختیار و بر اساس علم عادیّ قرار دارد.
امام(ع) نیز ـ مانند دیگران ـ خیر و شرّ، و نفع و ضررِ کارها را از روی علم عادیّ تشخیص داده، و آنچه را شایسته اقدام می‌بیند اراده کرده، در انجام آن به تلاش و کوشش می‌پردازد؛ در جایی که علل و عوامل، و اوضاع و احوالِ خارجیّ موافق می‌باشد به هدف اصابت می‌کند، و در جایی که اسباب و شرائط مساعدت نکنند از پیش نمی‌رود.
و اینکه امام(ع) به اذن خدا به جزئیّات همه حوادث ـ چنانکه شده و خواهد شد ـ واقف است، تأثیری در این اعمال اختیاریِ وی ندارد، چنانکه گذشت.
امام(ع) ـ مانند سائر افراد انسانی ـ بنده خدا و به تکالیف و مقرّرات دینی مکلّف و موظّف می‌باشد، و طبق [وظیفه  ظ] سرپرستی و پیشوایی که از جانب خدا دارد، با موازین عادیِ انسانی باید انجام دهد، و آخرین تلاش و کوشش را در احیاء کلمه حق و سر پا نگهداشتنِ دین و آیین بنماید.

نهضت سیّدالشهداء (ع) و هدف آن
با یک سیر اجمالی در وضع عمومی‌آن روز، می‌توان نسبت به تصمیم و اقدام سیّدالشهداء(ع) روشن شد؛
تیره ترین و تاریک ترین روزگاری که در جریان تاریخ اسلام به خانواده رسالت و شیعیانشان گذشته، دوره حکومت بیست ساله «معاویه» بود.
معاویه پس از آنکه خلافت اسلامی را با هر نیرنگ بود بدست آورد و فرمانروای بی قید و شرطِ کشور پهناور اسلامی شد، همه نیروی شِگِرف خود را صرف تحکیم و تقویتِ فرمانرواییِ خود و نابود ساختنِ اهل بیت رسالت می‌نمود. نه تنها در اینکه آنان را نابود کند، بلکه می‌خواست نام آنان را از زبان مردم، و نشان آنان را از یاد مردم، محو کند.
جماعتی از صحابه پیغمبر(ص) را که مورد احترام و اعتماد مردم بودند، از هر راه بود با خود همراه، و با ساختن احادیث به نفع صحابه و ضرر اهل بیت به کار انداخت. و به دستور او در منابر اسلامی در سرتاسر بلاد اسلامی، به امیر المؤمنین (علیه السلام) ـ مانند یک فریضه دینی ـ سبّ و لعن می‌شد.
بوسیله ایادی خود مانند «زیاد بن ابیه» و «سمره بن جندب» و «بسر بن ارطاه» و امثال ایشان، هر جا از دوستان اهل بیت سراغ [پیدا ظ] می‌کرد، به زندگیش خاتمه می‌داد، و در این راه‌ها از زر، از زور، از تطمیع، از ترغیب، از تهدید، تا آخرین حدّ ِ توانایی استفاده می‌کرد.
در چنین محیطی طبعاً کار به اینجا می‌کشد که عامّه مردم از بردن نام علیّ و آل علیّ نفرت کنند، و کسانی که از دوستی اهل بیت رگی در دل دارند، از ترس جان و مال و عِرضِ خود، هرگونه رابطه خود را با اهل بیت قطع کنند.
واقع امر را از اینجا می‌توان بدست آورد که امامت سیّدالشهداء(ع) تقریباً ده سال طول کشید که در همه این مدّت (جز چند ماه اخیر) معاصر معاویه بود؛ در طول این مدّت از آن حضرت ـ که امام وقت و مبیّن معارف و احکام دین بود ـ در تمام فقه اسلامی حتّی یک حدیث نقل نشده است (منظور روایتی است که مردم از آن حضرت نقل کرده باشند که شاهد مراجعه و اقبال مردم است، نه روایتی که از داخل خاندان آن حضرت ـ مانند ائمّه بعدی ـ رسیده باشد).
و از اینجا معلوم می‌شود که آن روز، درب خانه اهل بیت (علیهم السلام) بکلّی بسته شده، و اقبال مردم به حدّ صفر رسیده بوده است.
اختناق و فشار روز افزون که محیط اسلامی را فرا گرفته بود، به امام حسن(ع) اجازه ادامه جنگ یا قیام علیه معاویه را نداد و کمترین فائده‌ای هم نداشت؛ زیرا :
اولاً معاویه از وی بیعت گرفته بود، و با وجود بیعت، کسی با وی همراهی نمی‌کرد.
ثانیاً معاویه خود را یکی از صحابه کبار پیغمبر(ص) و کاتب وحی و مورد اعتماد و دست راست سه نفر از خلفاء راشدین به مردم شناسانیده بود و نام «خال المؤمنین» را به عنوان لقبی مقدّس بر خود گذاشته بود.
ثالثاً با نیرنگ مخصوص به خودش، به آسانی می‌توانست حضرت امام حسن(ع) را به دست کسان خودش بکُشد و بعد به خونخواهی وی برخیزد و از قاتلین وی انتقام بکشد و مجلس عزا نیز برایش برپا کند و عزادار شود !
معاویه وضع زندگی امام حسن(ع) را به جایی کشانیده بود که کمترین امنیّتی حتی در داخل خانه شخصی خودش نداشت. و بالاخره نیز وقتی که می‌خواست برای یزید از مردم بیعت بگیرد آن حضرت را به دست همسر خودش مسموم کرده و شهید ساخت.
همان سیّدالشهداء(ع) که پس از درگذشت معاویه، بی درنگ علیه «یزید» قیام کرد و خود و کسان خود ـ حتی بچه شیرخواره خود ـ را در این راه فدا کرد، در همه مدّت امامت خود که معاصر معاویه بود، به این فداکاری نیز قادر نشد؛ زیرا در برابر نیرنگ‌های صورتاً حق به جانبِ معاویه و بیعتی که از وی گرفته شده بود، قیام و شهادت او کمترین اثری نداشت.
این بود خلاصه وضع ناگواری که معاویه در محیط اسلامی بوجود آورد و درب خانه پیغمبر را بکلّی بسته، اهل بیت را از هر گونه اثر و خاصیت انداخت.

در گذشت معاویه و خلافت یزید
آخرین ضربه کاری معاویه که به پیکر اسلام و مسلمین وارد ساخت، این بود که خلافت اسلامی‌را به سلطنت استبدادیِ موروثی تبدیل نمود و پسر خود یزید را به جای خود نشانید، در حالی که یزید هیچگونه شخصیّت دینی «حتی به طور تزویر و تظاهر» نداشت و همه وقت خود را علناً با ساز و نواز و باده‌گساری و شاهدبازی و میمون‌رقصانی می‌گذرانید و احترامی به مقرّرات دینی نمی‌گذاشت.
و گذشته از همه اینها، اعتقادی به دین و آیین نداشت؛ چنانکه وقتی که اسیران اهل بیت و سرهای شهداء کربلا را وارد دمشق می‌کردند و به تماشای آنها بیرون آمده بود، بانگ کلاغی به گوشش رسید، گفت:
نَعبَ الغرابُ فقلتُ صِحْ أو لاتَصِحْ            فَقَدِ اقْتَضَیْتُ مِنَ الرسولِ دُیونی
[[به نقل «آلوسی» در جزء ۲۶ تفسیر روح‌المعانی ص ۶۶ ، از تاریخ ابن‌الوردی و کتاب وافی‌الوفیات]]

و همچنین هنگامی که اسیران اهل بیت و سر مقدّس سیّدالشهداء را به حضورش آوردند ابیاتی سرود که یکی از آنها این بیت بود:
لَعِبـَتْ هـاشِـمُ بِالْمـُلکِ فـَلا        خَبَـر جـاء و لا وحـی نـَزَل

زمامداری یزید که توأم با ادامه سیاست معاویه بود تکلیف اسلام و مسلمین را روشن می‌کرد؛ و از جمله، وضع رابطه اهل بیت رسالت را با مسلمانان و شیعیانشان (که می‌بایست به دست فراموشی مطلق سپرده شود و بس) معلوم می‌ساخت.
در چنین شرائطی، یگانه وسیله و مؤثّرترین عاملی [عامل ظ] برای قطعیّت یافتن سقوط اهل بیت و در هم ریختن بنیان حق و حقیقت، این بود که سیّدالشهداء با یزید بیعت کند و او را خلیفه و جانشین مفترض‌الطاعه پیغمبر بشناسد.
سیّدالشهداء(ع) نظر به پیشوایی و رهبریِ واقعی که داشت، نمی‌توانست با یزید بیعت کند و چنین قدم مؤثّری در پایمال ساختنِ دین و آیین بردارد، و تکلیفی جز امتناع از بیعت نداشت، و خدا نیز جز این از وی نمی‌خواست.
از آن طرف، امتناع از بیعت، اثری تلخ و ناگوار داشت؛ زیرا قدرت هولناک و مقاومت ناپذیرِ وقت، با تمام هستیِ خود، بیعت می‌خواست (بیعت می‌خواست یا سر) و به هیچ چیز دیگر قانع نبود؛ و از این رو کشته شدن امام(ع) در صورت امتناع در [از : صح] بیعت، قطعی و لازم لاینفکّ امتناع بود.
سیّدالشهداء(ع) نظر به رعایت مصلحت اسلام و مسلمین، تصمیم قطعی بر امتناع از بیعت و کشته شدن گرفت و بی محابا مرگ را به زندگی ترجیح داد، و تکلیف خداییِ وی نیز امتناع از بیعت و کشته شدن بود.
و این است معنی آنچه در برخی از روایات وارد است که رسول خدا در خواب به او فرمود: خدا می‌خواهد تو را کشته ببیند. و نیز آن حضرت به بعضی از کسانی که از نهضت منعش می‌کردند فرمود: خدا می‌خواهد مرا کشته ببیند.
و به هر حال مراد، مشیّت تشریعی است نه تکوینی؛ زیرا چنانکه سابقاً بیان کردیم مشیّت تکوینیِ خدا تأثیری در اراده و فعل [اراده فعل : ظ] ندارد.

زندگی ننگین نه ، مرگ سرخ آری
آری سیّدالشهداء(ع) تصمیم بر امتناع از بیعت و (در نتیجه) کشته شدن گرفت و مرگ را به زندگی ترجیح داد.
و جریان حوادث نیز اصابت نظر آن حضرت را به ثبوت رسانید؛ زیرا شهادت وی با آن وضع دلخراش، مظلومیّت و حقّانیّت اهل بیت را مسجّل ساخت؛ و پس از شهادت، تا دوازده سال نهضت‌ها و خونریزی‌ها ادامه یافت؛ و پس از آن، همان خانه‌ای که در زمان حیات آن حضرت،کسی درب آن را نمی‌شناخت، با مختصر آرامشی که در زمان امام پنجم بوجود آمد، شیعه از اطراف و اکناف مانند سیل، به درِ همان خانه می‌ریختند؛ و پس از آن، روز به روز به آمار شیعیان اهل بیت افزود، و حقّانیّت و نورانیّتشان در هر گوشه و کنار جهان، به تابش و تلألؤ پرداخت؛ و پایه استوار آن، حقّانیّتِ توأم با مظلومیّتِ اهل بیت می‌باشد؛ و پیشتازِ این میدان، سیّدالشهداء(ع) بود.
حالا مقایسه وضع خاندان رسالت و اقبال مردم به آنان در زمان حیات آن حضرت، با وضعی که پس از شهادت وی در مدّت چهارده قرن، پیش آمده و سال به سال تازه‌تر و عمیق‌تر می‌شود، اصابتِ رأیِ آن حضرت را آفتابی می‌کند؛ و بیتی که آن حضرت (بنا به بعضی از روایات) انشاد فرموده اشاره به همین معنی است :
وَ مـَا إنْ طِبـُّنـَا جُبْنٌ وَ لکِنْ        مَنَایـَانـَا وَ دَوْلـَه آخَرینـَا

و به همین نظر بود که معاویه به یزید اکیداً وصیّت کرده بود که اگر حسین بن علی از بیعت با وی خودداری کند او را به حال خود رها کند و هیچگونه متعرّض وی نشود. معاویه نه از راه اخلاص و محبّت این وصیّت را می‌کرد، بلکه می‌دانست که حسین بن علی بیعت کننده نیست، و اگر به دست یزید کشته شود، اهل بیت مارکِ مظلومیّت به خود می‌گیرند؛ و این برای سلطنت امویّ خطرناک؛ و برای اهل بیت، بهترین وسیله تبلیغ و پیشرفت است.

امام به وظیفه خود اشاره می‌کند
سیّدالشهداء(ع) به وظیفه خداییِ خود ـ که امتناع از بیعت بود ـ آشنا بود، و بهتر از همه به قدرت بی‌کران و مقاومت ناپذیر بنی امیّه و روحیه یزید پی برده بود، و می‌دانست که لازمِ لاینفکّ ِ خودداری از بیعت، کشته شدنِ اوست، و انجام وظیفه خدایی، شهادت را در بر دارد؛ و از این معنی در مقامات مختلف با تعبیرات گوناگون کشف می‌فرمود:
در مجلس حاکم مدینه که از وی بیعت می‌خواست فرمود: «مثل من با مثل یزید بیعت نمی‌کند».
هنگامی‌که شبانه از مدینه بیرون می‌رفت، از جدّش رسول اکرم(ص) نقل فرمود که در خواب به وی فرموده: «خدا خواسته (یعنی به عنوان تکلیف) که کشته شوی».
در خطبه‌ای که هنگام حرکت از مکّه خواند، و در پاسخ کسانی که می‌خواستند آن حضرت را از حرکت به سوی عراق منصرف سازند، همان مطلب را تکرار فرمود.
در پاسخِ یکی از شخصیّت‌های اعراب که در راه، اصرار داشت که آن حضرت از رفتن به کوفه منصرف شود وگرنه قطعاً کشته خواهد شد، فرمود: «این رأی بر من پوشیده نیست، ولی اینان از من دست بردار نیستند و هر جا باشم مرا خواهند کشت».
برخی از این روایات، اگرچه معارض دارد یا از جهت سند، خالی از ضعف نیست، ولی ملاحظه اوضاع و احوال روز، و تجزیه و تحلیل قضایا، آنها را کاملاً تأیید می‌کند.

اختلاف روش امام در مدّت قیام خود
البته مراد از اینکه می‌گوییم «مقصد امام(ع) از قیامِ خود، شهادت بود، و خدا شهادتِ او را خواسته بود»، این نیست که خدا از وی خواسته بود که از بیعت یزید خودداری نماید، آنگاه دست روی دست گذاشته، به کسانِ یزید اطّلاع دهد که بیایید مرا بکُشید ! و بدین طریقِ خنده‌دار وظیفه خود را انجام دهد و نام «قیام» روی آن بگذارد.
بلکه وظیفه امام(ع) این بود که علیه خلافتِ شومِ یزید قیام کرده، از بیعت با او امتناع ورزد، و امتناع خود را که به شهادت منتهی خواهد شد، از هر راهِ ممکن به پایان رسانَد.
از اینجا است که می‌بینیم روش امام(ع) در خلال مدّت قیام، به حسب اختلاف اوضاع و احوال، مختلف بوده؛
در آغاز کار که تحت فشارِ حاکم مدینه قرار گرفت شبانه از مدینه حرکت کرده، به مکّه ـ که حرم خدا و مأمنِ دینی بود ـ پناهنده شد و چند ماهی در مکّه در حال پناهندگی گذرانید.
در مکّه تحت مراقبت سرّیِ مأمورینِ آگاهیِ خلافت بود؛ تا تصمیم گرفته شد توسط گروهی اعزامی، در موسم حجّ کشته شود، یا گرفته شده، به شام فرستاده شود.
و از طرف دیگر، سیلِ نامه از جانب عراق به سوی آن حضرت باز شده، در صدها و هزارها نامه، وعده یاری و نصرت داده، او را به عراق دعوت کردند.
و در آخرین نامه که صریحاً به عنوان اتمام حجّت (چنانکه بعضی از مورّخین نوشته‌اند) از اهل کوفه رسید، آن حضرت تصمیم به حرکت و قیام خونین گرفت؛ اول به عنوان اتمام حجّت، «مسلم بن عقیل» را به عنوان نماینده خود فرستاد، و پس از چندی، نامه «مسلم» مبنی بر مساعد بودن اوضاع نسبت به قیام، به آن حضرت رسید.
امام(ع) به ملاحظه دو عامل که گفته شد (یعنی ورود مأمورین سرّی شام به منظور کشتن یا گرفتن وی و حفظ حرمت خانه خدا ، و مهیّا بودنِ عراق برای قیام) به سوی کوفه رهسپار شد.
سپس در اثناء راه که خبر قتلِ فجیعِ «مسلم» و «هانی» رسید، روشِ قیام و جنگِ تهاجمی را، به قیامِ دفاعی تبدیل فرموده، به تصفیه جماعتِ خود پرداخت؛ و تنها، کسانی را که تا آخرین قطره خون خود از یاریِ وی دست بردار نبودند، نگهداشته و رهسپارِ مصرعِ خود شد.
محمد حسین طباطبائی
قم ـ ربیع الاول ۱۳۹۱ هـ

زندگی نامه امام حسین(ع)

دومين‌ فرزند برومند حضرت‌ على‌ و‌ فاطمه‌، كه‌ درود خدا بر ايشان‌ باد،(1) در روز سوم‌ ماه‌ شعبان‌ سال‌ چهارم‌ هجرت در خانه‌ وحى‌ و ولايت‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود.

چون‌ خبر ولادتش‌ به‌ پيامبر گرامى‌ اسلام‌(ص‌) رسيد، به‌ خانه‌ حضرت‌ على‌(ع‌) و فاطمه‌ آمد و اسما را فرمود تا كودكش‌ را بياورد. اسما او را در پارچه‌اى‌ سپيد(س‌) پيچيد و خدمت‌ رسول‌ اكرم‌(ص‌) برد، آن‌ گرامى‌ به‌ گوش‌ راست‌ او اذان‌ و به‌ گوش‌ چپ‌ او اقامه‌ گفت‌.

به‌ روزهاى‌ اول‌ يا هفتمين‌ روز ولادت‌ با سعادتش‌، امين‌ وحى‌ الهى‌، جبرئيل‌، فرود آمد و گفت‌: سلام‌ خداوند بر تو باد اى‌ رسول‌ خدا، اين‌ نوزاد را به‌ نام‌ پسر كوچك‌ هارون‌(شبير) كه‌ به‌ عربى‌(حسين‌) خوانده‌ مى‌شود نام‌ بگذار.(4) چون‌ على‌ براى‌ تو بسان‌ هارون‌(5) براى‌ موسى‌ بن‌ عمران‌ است‌، جز آن‌ كه‌ تو خاتم‌ پيغمبران‌ هستى‌.

و به‌ اين‌ ترتيب‌ نام‌ پرعظمت‌ "حسين‌" از جانب‌ پروردگار، براى‌ دومين‌ فرزند فاطمه‌(س‌) انتخاب‌ شد.

به‌ روز هفتم‌ ولادتش‌، فاطمه‌ زهرا كه‌ سلام‌ خداوند بر او باد، گوسفندى‌ را براى‌ فرزندش‌ به‌ عنوان‌ عقيقه‌(7) كشت‌، و سر آن‌ حضرت‌ را تراشيد و هم‌وزن‌ موى‌ سر او(6)نقره‌ صدقه‌ داد.


حسين‌(ع‌) و پيامبر(ص‌)
حسين‌(ع‌) و پيامبر(ص‌)


از ولادت‌ حسين‌ بن‌ على‌(ع‌) كه‌ در سال‌ چهارم‌ هجرت‌ بود تا رحلت‌ رسول‌ الله‌(ص‌) كه‌ شش‌ سال‌ و چند ماه‌ بعد اتفاق‌ افتاد، مردم‌ از اظ‌هار محبت‌ و لطفى‌ كه‌ پيامبر راستين‌ اسلام‌(ص‌) درباره‌ حسين‌(ع‌) ابراز مى‌داشت‌، به‌ بزرگوارى‌ و مقام‌ شامخ‌ پيشواى‌ سوم‌ آگاه‌ شدند.

سلمان‌ فارسى‌ مى‌گويد: ديدم‌ كه‌ رسول‌ خدا(ص‌) حسين‌(ع‌) را بر زانوى‌ خويش‌ نهاده‌ او را مى‌بوسيد و مى‌فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى‌، تو امام‌ و پسر امام‌ و پدر امامان‌ هستى‌، تو حجت‌ خدا و پسر حجت‌ خدا و پدر حجت‏هاى‌ خدايى‌ كه‌ نه‌ نفرند و خاتم‌ ايشان‌، قائم‌ ايشان‌(امام‌ زمان‌ "عج‌") مى‌باشد.(8)

انس‌ بن‌ مالك‌ روايت‌ مى‌كند: وقتى‌ از پيامبر پرسيدند كدام‌ يك‌ از اهل‌ بيت‌ خود را بيشتر دوست‌ مى‌دارى‌، فرمود: حسن‌ و حسين‌ را،(9) بارها رسول‌ گرامى اسلام‌ حسن‌(ع‌) و حسين‌(ع‌) را به‌ سينه‌ مى‌فشرد و آنان‌ را مى‌بوييد و مى‌بوسيد.(10)

ابوهريره‌ كه‌ از مزدوران‌ معاويه‌ و از دشمنان‌ خاندان‌ امامت‌ است‌، در عين‌ حال‌ اعتراف‌ مى‌كند كه‌: "رسول‌ اكرم‌ را ديدم‌ كه‌ حسن‌ و حسين‌ را بر شانه‌هاى‌ خويش‌ نشانده‌ بود و به‌ سوى‌ ما مى‌آمد، وقتى‌ به‌ ما رسيد فرمود هر كس‌ اين‌ دو فرزندم‌ را دوست‌ بدارد مرا دوست‌(11)داشته‌، و هر كه‌ با آنان‌ دشمنى‌ ورزد با من‌ دشمنى‌ نموده‌ است‌".

عالى‌ترين‌، صميمى‌ترين‌ و گوياترين‌ رابطه‌ معنوى‌ و ملكوتى‌ بين‌ پيامبر و حسين‌ را مى‌توان‌ در اين‌ جمله‌ رسول‌ گرامى‌ اسلام‌(ص‌) خواند كه‌ فرمود: "حسين‌ از من‌ و من‌ از(12)حسينم‌".


حسين‌(ع‌) با پدر
حسين‌(ع‌) با پدر


شش‌ سال‌ از عمرش‌ با پيامبر بزرگوار سپرى‌ شد، و آن‌ گاه‌ كه‌ رسول‌ خدا(ص‌) چشم‌ ازجهان‌ فروبست‌ و به‌ لقاى‌ پروردگار شتافت‌، مدت‌ سى‌ سال‌ با پدر زيست‌.

پدرى‌ كه‌ جز به‌ انصاف‌ حكم‌ نكرد، و جز به‌ طهارت‌ و بندگى‌ نگذرانيد، جز خدا نديد و جز خدا نخواست‌ و جز خدا نيافت‌.

پدرى‌ كه‌ در زمان‌ حكومتش‌ لحظه‌اى‌ او را آرام‌ نگذاشتند، همچنان‌ كه‌ به‌ هنگام‌ غصب‌ خلافتش‌ جز به‌ آزارش‌ برنخاستند.

در تمام‌ اين‌ مدت‌، با دل‌ و جان‌ از اوامر پدر اطاعت‌ مى‌كرد، و در چند سالى‌ كه‌ حضرت‌ على‌(ع‌) متصدى‌ خلافت‌ ظ‌اهرى‌ شد، حضرت‌ حسين‌(ع‌) در راه‌ پيشبرد اهداف‌ اسلامى‌، مانند يك‌ سرباز فداكار همچون‌ برادر بزرگوارش‌ مى‌كوشيد، و در جنگهاى‌ "جمل‌"، "صفين‌" و "نهروان‌" شركت‌(13) داشت و به‌ اين‌ ترتيب‌، از پدرش‌ اميرالمؤمنين‌(ع‌) و دين‌ خدا حمايت‌ كرد و ‌حتى‌ گاهى‌ در حضور جمعيت‌ به‌ غاصبين‌ خلافت‌ اعتراض‌ مى‌كرد.

در زمان‌ حكومت‌ عمر، امام‌ حسين(ع‌) وارد مسجد شد، خليفه‌ دوم‌ را بر منبر رسول‌ الله‌(ص‌) مشاهده‌ كرد كه‌ سخن‌ مى‌گفت‌. بلادرنگ‌ از منبر بالا رفت‌ و فرياد زد: "از منبر(14)پدرم‌ فرود آى‌...".


امام‌ حسين‌(ع‌) در زمان‌ معاويه‌
امام‌ حسين‌(ع‌) در زمان‌ معاويه‌


چون‌ امام‌ حسن‌ (سلام‌ خدا و فرشتگان‌ خدا بر او باد) از دنيا رحلت‌ فرمود، به‌ گفته‌رسول‌ خدا(ص‌) و اميرالمؤمنين‌(ع‌) و وصيت‌ حسن‌ بن‌ على‌(ع‌) امامت‌ و رهبرى‌ شيعيان‌ به‌ امام‌ حسين‌(ع‌) منتقل‌ شد و از طرف‌ خدا مأمور رهبرى‌ جامعه‌ گرديد.

امام‌ حسين‌(ع‌) مى‌ديد كه‌ معاويه‌ با اتكا به‌ قدرت‌ اسلام‌، بر اريكه‌ حكومت‌ اسلام‌ به‌ ناحق‌ تكيه‌ زده‌، سخت‌ مشغول‌ تخريب‌ اساس‌ جامعه‌ اسلامى‌ و قوانين‌ خداوند است‌، و از اين‌ حكومت‌ پوشالى‌ مخرب‌ به‌ سختى‌ رنج‌ مى‌برد، ولى‌ نمى‌توانست‌ دستى‌ فراز آورد و قدرتى‌ فراهم‌ كند تا او را از جايگاه‌ حكومت‌ اسلامى‌ پايين‌ بكشد، چنانچه‌ برادرش‌ امام‌ حسن‌(ع‌) نيز وضعى‌ مشابه‌ او داشت‌.

امام‌ حسين‌(ع‌) مى‌دانست‌ اگر تصميمش‌ را آشكار سازد و به‌ سازندگى‌ قدرت‌ بپردازد، پيش‌ از هر جنبش‌ و حركت‌ مفيدى‌ به‌ قتلش‌ مى‌رساند، ناچار دندان‌ بر جگر نهاد و صبر را پيشه‌ ساخت‌ كه‌ اگر برمى‌خاست‌، پيش‌ از اقدام‌ به‌ دسيسه‌ كشته‌ مى‌شد، و از اين‌ كشته‌ شدن‌ هيچ‌ نتيجه‌اى‌ گرفته‌ نمى‌شد.

بنابراين‌ تا معاويه‌ زنده‌ بود، چون‌ برادر زيست‌ و علم‌ مخالفت‏هاى‌ بزرگ‌ نيفراخت‌، جز آن‌ كه‌ گاهى‌ محيط و حركات‌ و اعمال‌ معاويه‌ را به‌ باد انتقاد مى‌گرفت‌ و مردم‌ را به‌ آينده‌ نزديك‌ اميدوار مى‌ساخت‌ كه‌ اقدام‌ مؤثرى‌ خواهد نمود. و در تمام‌ طول‌ مدتى‌ كه‌ معاويه‌ از مردم‌ براى‌ ولايت‌عهدى‌ يزيد، بيعت‌ مى‌گرفت‌، حسين‌ به‌ شدت‌ با او مخالفت‌ كرد، و هرگز تن‌ به‌ بيعت‌ يزيد نداد و ولى‌عهدى‌ او را نپذيرفت‌ و حتى‌ گاهى‌(16)سخنانى‌ تند به‌ معاويه‌ گفت‌ و يا نامه‌اى‌ كوبنده‌ براى‌ او نوشت‌.

معاويه‌ هم‌ در بيعت‌ گرفتن‌ براى‌ يزيد، به‌ او اصرارى‌ نكرد و امام‌(ع‌) همچنين‌ بود و ماند تا معاويه‌ درگذشت‌...



قيام‌ حسينى‌
قيام‌ حسينى‌


يزيد پس‌ از معاويه‌ بر تخت‌ حكومت‌ اسلامى‌ تكيه‌ زد و خود را اميرالمؤمنين‌ خواند، و براى‌ اين‌ كه‌ سلطنت‌ ناحق‌ و ستمگرانه‌اش‌ را تثبيت‌ كند، مصمم‌ شد براى‌ نامداران‌ و شخصيتهاى‌ اسلامى‌ پيامى‌ بفرستد و آنان‌ را به‌ بيعت‌ با خويش‌ بخواند. به‌ همين‌ منظور، نامه‌اى‌ به‌ حاكم‌ مدينه‌ نوشت‌ و در آن‌ يادآور شد كه‌ براى‌ من‌ از حسين‌(ع‌) بيعت‌ بگير و اگر مخالفت‌ نمود بقتلش‌ برسان‌. حاكم‌ اين‌ خبر را به‌ امام‌ حسين‌(ع‌) رسانيد و جواب‌ مطالبه‌ نمود. امام‌ حسين‌(ع‌) چنين‌ فرمود: "انا لله‌ و انا اليه‌ راجعون‌ و على‌ الاسلام‌ السلام‌ اذا بليت‌ الامة‌ براع‌ مثل‌(17)يزيد".

آن‌ گاه‌ كه‌ افرادى‌ چون‌ يزيد،(شراب‌خوار و قمارباز و بى‌ايمان‌ و ناپاك‌ كه‌ حتى‌ ظ‌اهر اسلام‌ را هم‌ مراعات‌ نمى‌كند) بر مسند حكومت‌ اسلامى‌ بنشيند، بايد فاتحه‌ اسلام‌ را خواند.(زيرا اين‌ گونه‌ زمامدارها با نيروى‌ اسلام‌ و به‌ نام‌ اسلام‌، اسلام‌ را از بين‌ مى‌برند.)

امام‌ حسين‌(ع‌) مى‌دانست‌ اينك‌ كه‌ حكومت‌ يزيد را به‌ رسميت‌ نشناخته‌ است‌، اگر در مدينه‌ بماند به‌ قتلش‌ مى‌رسانند، لذا به‌ امر پروردگار، شبانه‌ و مخفى‌ از مدينه‌ به‌ سوى‌ مكه‌ حركت‌ كرد. آمدن‌ آن‌ حضرت‌ به‌ مكه‌، همراه‌ با سرباز زدن‌ او از بيعت‌ يزيد، در بين‌ مردم‌ مكه‌ و مدينه‌ انتشار يافت‌، و اين‌ خبر تا به‌ كوفه‌ هم‌ رسيد. كوفيان‌ از امام‌ حسين‌(ع‌) كه‌ در مكه‌ بسر مى‌برد دعوت‌ كردند تا به‌ سوى‌ آنان‌ آيد و زمامدار امورشان‌ باشد. امام‌(ع‌) مسلم‌ بن‌ عقيل‌، پسر عموى‌ خويش‌ را به‌ كوفه‌ فرستاد تا حركت‌ و واكنش‌ اجتماع‌ كوفى‌ را از نزديك‌ ببيند و برايش‌ بنويسد.

مسلم‌ به‌ كوفه‌ رسيد و با استقبال‌ گرم‌ و بى‌سابقه‌اى‌ روبرو شد، هزاران‌ نفر به‌ عنوان‌ نايب‌ امام‌(ع‌) با او بيعت‌ كردند، و مسلم‌ هم‌ نامه‌اى‌ به‌ امام‌ حسين‌(ع‌) نگاشت‌ و حركت‌ فورى‌ امام‌(ع‌) را لازم‌ گزارش‌ داد.

هر چند امام‌ حسين‌(ع‌) كوفيان‌ را به‌ خوبى‌ مى‌شناخت‌، و بى‌وفايى‌ و بى‌دينى‌شان‌ را در زمان‌ حكومت‌ پدر و برادر ديده‌ بود و مى‌دانست‌ به‌ گفته‌ها و بيعتشان‌ با مسلم‌ نمى‌توان‌ اعتماد كرد، و ليكن‌ براى‌ اتمام‌ حجت‌ و اجراى‌ اوامر پروردگار تصميم‌ گرفت‌ كه‌ به‌ سوى‌ كوفه‌ حركت‌ كند.

با اين‌ حال‌ تا هشتم‌ ذى‌حجه‌، يعنى‌ روزى‌ كه‌ همه‌ مردم‌ مكه‌ عازم‌ رفتن‌ به‌ "منى‌" بودند و هر كس‌ در راه‌ مكه‌ جا مانده‌ بود با عجله‌ تمام‌ مى‌خواست‌ خود را به‌ مكه‌(18) برساند، آن‌ حضرت‌ در مكه‌ ماند و در چنين‌ روزى‌ با اهل‌ بيت‌ و ياران‌ خود، از مكه‌ به‌ طرف‌ عراق‌ خارج‌ شد و با اين‌ كار هم‌ به‌ وظ‌يفه‌ خويش‌ عمل‌ كرد و هم‌ به‌ مسلمانان‌ جهان‌ فهماند كه‌ پسر پيغمبر امت‌، يزيد را به‌ رسميت‌ نشناخته‌ و با او بيعت‌ نكرده‌، بلكه‌ عليه‌ او قيام‌ كرده‌ است‌.

يزيد كه‌ حركت‌ مسلم‌ را به‌ سوى‌ كوفه‌ دريافته‌ و از بيعت‌ كوفيان‌ با او آگاه‌ شده‌ بود، ابن‌ زياد را(كه‌ از پليدترين‌ ياران‌ يزيد و از كثيفترين‌ طرفداران‌ حكومت‌ بنى‌ اميه‌ بود) به‌ كوفه‌ فرستاد.

ابن‌ زياد از ضعف‌ ايمان‌ و دورويى‌ و ترس‌ مردم‌ كوفه‌ استفاده‌ نمود و با تهديد ارعاب‌، آنان‌ را از دور و بر مسلم‌ پراكنده‌ ساخت‌، و مسلم‌ به‌ تنهايى‌ با عمال‌ ابن‌ زياد به‌ نبرد پرداخت‌، و پس‌ از جنگى‌ دلاورانه‌ و شگفت‌، با شجاعت‌ شهيد شد.(سلام‌ خدا بر او باد).

و ابن‌ زياد جامعه‌ دورو و خيانتكار و بى‌ايمان‌ كوفه‌ را عليه‌ امام‌ حسين‌(ع‌) برانگيخت‌، و كار به‌ جايى‌ رسيد كه‌ عده‌اى‌ از همان‌ كسانى‌ كه‌ براى‌ امام‌(ع‌) دعوت‌نامه‌ نوشته‌ بودند، سلاح‌ جنگ‌ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام‌ حسين‌(ع‌) از راه‌ برسد و به‌ قتلش‌ برسانند.

امام‌ حسين‌(ع‌) از همان‌ شبى‌ كه‌ از مدينه‌ بيرون‌ آمد، و در تمام‌ مدتى‌ كه‌ در مكه‌ اقامت‌ گزيد، و در طول‌ راه‌ مكه‌ به‌ كربلا، تا هنگام‌ شهادت‌، گاهى‌ به‌ اشاره‌، گاهى‌ به‌ اعلان‌ مى‌داشت‌ كه‌: "مقصود من‌ از حركت‌، رسوا ساختن‌ حكومت‌ ضد اسلامى‌ يزيد و صراحت‌، برپاداشتن‌ امر به‌ معروف‌ و نهى‌ از منكر و ايستادگى‌ در برابر ظ‌لم‌ و ستمگرى‌ است‌ و جز حمايت‌ قرآن‌ و زنده‌ داشتن‌ دين‌ محمدى‌ هدفى‌ ندارم‌".

و اين‌ مأموريتى‌ بود كه‌ خداوند به‌ او واگذار نموده‌ بود، حتى‌ اگر به‌ كشته‌ شدن‌ خود و اصحاب‌ و فرزندان‌ و اسيرى‌ خانواده‌اش‌ اتمام‌ پذيرد.

رسول‌ گرامى‌(ص‌) و اميرمؤمنان‌(ع‌) و حسن‌ بن‌ على‌(ع‌) پيشوايان‌ پيشين‌ اسلام‌، شهادت‌ امام‌ حسين‌(ع‌) را بارها بيان‌ فرموده‌ بودند. حتى‌ در هنگام‌ ولادت‌ امام‌ حسين‌(ع‌)، و خود امام‌ حسين‌(ع‌) به‌(19)رسول‌ گرانمايه‌ اسلام‌(ص‌) شهادتش‌ را تذكر داده‌ بود. علم‌ امامت‌ مى‌دانست‌ كه‌ آخر اين‌ سفر به‌ شهادتش‌ مى‌انجامد، ولى‌ او كسى‌ نبود كه‌ در برابر دستور آسمانى‌ و فرمان‌ خدا براى‌ جان‌ خود ارزشى‌ قائل‌ باشد، يا از اسارت‌ خانواده‌اش‌ واهمه‌اى‌ به‌ دل‌ راه‌ دهد. او آن‌ كس‌ بود كه‌ بلا را كرامت‌ و شهادت‌ را سعادت‌ مى‌پنداشت‌.(سلام‌ ابدى‌ خدا بر او باد).

خبر "شهادت‌ حسين‌(ع‌) در كربلا" به‌ قدرى‌ در اجتماع‌ اسلامى‌ مورد گفتگو واقع‌ شده‌ بود كه‌ عامه‌ مردم‌ از پايان‌ اين‌ سفر مطلع‌ بودند. چون‌ جسته‌ و گريخته‌، از رسول‌ الله‌(ص‌) و اميرالمؤمنين‌(ع‌) و امام‌ حسن‌ بن‌ على‌(ع‌) و ديگر بزرگان‌ صدر اسلام‌ شنيده‌ بودند.

بدينسان‌ حركت‌ امام‌ حسين‌(ع‌) با آن‌ درگيريها و ناراحتيها احتمال‌ كشته‌ شدنش‌ را در اذهان‌ عامه‌ تشديد كرد. بويژه‌ كه‌ خود در طول‌ راه‌ مى‌فرمود: "من‌ كان‌ باذلا فينا مهجته‌(20)و موطنا على‌ لقاء الله‌ نفسه‌ فليرحل‌ معنا.
هر كس‌ حاضر است‌ در راه‌ ما از جان‌ خويش‌ بگذرد و به‌ ملاقات‌ پروردگار بشتابد، همراه‌ ما بيايد".

و لذا در بعضى‌ از دوستان‌ اين‌ توهم‌ پيش‌ آمد كه‌ حضرتش‌ را از اين‌ سفر منصرف‌ سازند. غافل‌ از اين‌ كه‌ فرزند على‌ بن‌ ابى‌ طالب‌(ع‌) امام‌ و جانشين‌ پيامبر، و از ديگران‌ به‌ وظ‌يفه‌ خويش‌ آگاهتر است‌ و هرگز از آنچه‌ خدا بر عهده‌ او نهاده‌ دست‌ نخواهد كشيد.

بارى‌ امام‌ حسين‌(ع‌) با همه‌ اين‌ افكار و نظريه‌ها كه‌ اطرافش‌ را گرفته‌ بود به‌ راه‌ خويش‌ ادامه‌ داد، و كوچكترين‌ خللى‌ در تصميمش‌ راه‌ نيافت‌. سرانجام‌، رفت‌، و شهادت‌ را دريافت‌. نه‌ خود تنها، بلكه‌ با اصحاب‌ و فرزندان‌ كه‌ هر يك‌ ستاره‌اى‌ درخشان‌ در افق‌ اسلام‌ بودند، رفتند و كشته‌ شدند، و خونهايشان‌ شنهاى‌ گرم‌ دشت‌ كربلا را لاله‌باران‌ كرد تا جامعه‌ مسلمانان‌ بفهمد يزيد(باقى‌مانده‌ بسترهاى‌ گناه‌آلود خاندان‌ اميه‌) جانشين‌ رسول‌ خدا نيست‌، و اساسا اسلام‌ از بنى‌ اميه‌ و بنى‌ اميه‌ از اسلام‌ جداست‌.

راستى‌ هرگز انديشيده‌ايد اگر شهادت‌ جانگداز و حماسه‌آفرين‌ حسين‌(ع‌) به‌ وقوع‌ نمى‌پيوست‌ و مردم‌ يزيد را خليفه‌ پيغمبر(ص‌) مى‌دانستند، و آن‌ گاه‌ اخبار دربار يزيد و شهوترانيهاى‌ او و عمالش‌ را مى‌شنيدند، چقدر از اسلام‌ متنفر مى‌شدند، زيرا اسلامى‌ كه‌ خليفه‌ پيغمبرش‌ يزيد باشد، به‌ راستى‌ نيز تنفرآور است‌...

و خاندان‌ پاك‌ حضرت‌ امام‌ حسين‌(ع‌) نيز اسير شدند تا آخرين‌ رسالت‌ اين‌ شهادت‌ را به‌ گوش‌ مردم‌ برسانند. و شنيديم‌ و خوانديم‌ كه‌ در شهرها، در بازارها، در مسجدها، در بارگاه‌ متعفن‌ پسر زياد و دربار نكبت‌بار يزيد، هماره‌ و همه‌ جا دهان‌ گشودند و فرياد زدند، و پرده‌ زيباى‌ فريب‌ را از چهره‌ زشت‌ و جنايتكار جيره‌خواران‌ بنى‌ اميه‌ برداشتند و ثابت‌ كردند كه‌ يزيد سگ‌باز وشرابخوار است‌، هرگز لياقت‌ خلافت‌ ندارد و اين‌ اريكه‌اى‌ كه‌ او بر آن‌ تكيه‌ زده‌ جايگاه‌ او نيست‌. سخنانشان‌ رسالت‌ شهادت‌ حسينى‌ را تكميل‌ كرد، طوفانى‌ در جانها برانگيختند، چنان‌ كه‌ نام‌ يزيد تا هميشه‌ مترادف‌ با هر پستى‌ و رذالت‌ و دناءت‌ گرديد و همه‌ آرزوهاى‌ طلايى‌ و شيطانيش‌ چون‌ نقش‌ بر آب‌ گشت‌. نگرشى‌ ژرف‌ مى‌خواهد تا بتوان‌ بر همه‌ ابعاد اين‌ شهادت‌ عظيم‌ و پرنتيجه‌ دست‌ يافت‌.

از همان‌ اوان‌ شهادتش‌ تا كنون‌، دوستان‌ و شيعيانش‌، و همه‌ آنان‌ كه‌ به‌ شرافت‌ و عظمت‌ انسان‌ ارج‌ مى‌گذارند، همه‌ساله‌ سالروز به‌ خون‌ غلتيدنش‌ را، سالروز قيام‌ و شهادتش‌ را با سياه‌پوشى‌ و عزادارى‌ محترم‌ مى‌شمارند، و خلوص‌ خويش‌ را با گريه‌ بر مصايب‌ آن‌ بزرگوار ابراز مى‌دارند. پيشوايان‌ مآل‌انديش‌ و معصوم‌ ما، هماره‌ به‌ واقعه‌ كربلا و به‌ زنده‌ داشتن‌ آن‌ عنايتى‌ خاص‌ داشتند. غير از اين‌ كه‌ خود به‌ زيارت‌ مرقدش‌ مى‌شتافتند و عزايش‌ را بر پا مى‌داشتند، در فضيلت‌ عزادارى‌ و محزون‌ بودن‌ براى‌ آن‌ بزرگوار، گفتارهاى‌ متعددى‌ ايراد فرموده‌اند.

ابوعماره‌ گويد: "روزى‌ به‌ حضور امام‌ ششم‌ صادق‌ آل‌ محمد(ع‌) رسيدم‌، فرمود اشعارى‌ در سوگوارى‌ حسين‌ براى‌ ما بخوان‌. وقتى‌ شروع‌ به‌ خواندن‌ نمودم‌ صداى‌ گريه‌ حضرت‌ برخاست‌، من‌ مى‌خواندم‌ و آن‌ عزيز مى‌گريست‌، چندان‌ كه‌ صداى‌ گريه‌ از خانه‌ برخاست‌. بعد از آن‌ كه‌ اشعار را تمام‌ كردم‌، امام‌(ع‌) در فضليت‌ و ثواب‌ مرثيه‌ و گرياندن‌ مردم‌ بر امام‌(21)حسين‌(ع‌) مطالبى‌ بيان‌ فرمود".

و نيز از آن‌ جناب‌ است‌ كه‌ فرمود: "گريستن‌ و بى‌تابى‌ كردن‌ در هيچ‌ مصيبتى‌ شايسته‌(22)نيست‌ مگر در مصيبت‌ حسين‌ بن‌ على‌، كه‌ ثواب‌ و جزايى‌ گرانمايه‌ دارد".

باقرالعلوم‌، امام‌ پنجم‌(ع‌) به‌ محمد بن‌ مسلم‌ كه‌ يكى‌ از اصحاب‌ بزرگ‌ او است‌ فرمود: "به‌ شيعيان‌ ما بگوييد كه‌ به‌ زيارت‌ مرقد حسين‌ بروند، زيرا بر هر شخص‌ باايمانى‌ كه‌(23)به‌ امامت‌ ما معترف‌ است‌، زيارت‌ قبر اباعبدالله‌ لازم‌ مى‌باشد".

امام‌ صادق‌(ع‌) مى‌فرمايد: "ان‌ زيارة‌ الحسين‌ عليه‌ السلام‌ افضل‌ ما يكون‌ من‌ الاعمال‌.(24) همانا زيارت‌ حسين‌(ع‌) از هر عمل‌ پسنديده‌اى‌ ارزش‌ و فضيلتش‌ بيشتر است‌". زيرا كه‌ اين‌ زيارت‌ در حقيقت‌ مدرسه‌ بزرگ‌ و عظيم‌ است‌ كه‌ به‌ جهانيان‌ درس‌ ايمان‌ و عمل‌ صالح‌ مى‌دهد و گويى‌ روح‌ را به‌ سوى‌ ملكوت‌ خوبيها و پاكدامنيها و فداكاريها پرواز مى‌دهد.

هر چند عزادارى‌ و گريه‌ بر مصايب‌ حسين‌ بن‌ على‌(ع‌)، و مشرف‌ شدن‌ به‌ زيارت‌ قبرش‌ و بازنماياندن‌ تاريخ‌ پرشكوه‌ و حماسه‌ساز كربلايش‌ ارزش‌ و معيارى‌ والا دارد، لكن‌ بايد دانست‌ كه‌ نبايد تنها به‌ اين‌ زيارتها و گريه‌ها و غم‌ گساريدن‌ اكتفا كرد، بلكه‌ همه‌ اين‌ تظاهرات‌، فلسفه‌ دين‌دارى‌، فداكارى‌ و حمايت‌ از قوانين‌ آسمانى‌ را به‌ ما گوشزد مى‌نمايد، و هدف‌ هم‌ جز اين‌ نيست‌، و نياز بزرگ‌ ما از درگاه‌ حسينى‌ آموختن‌ انسانيت‌ و خالى‌ بودن‌ دل‌ از هر چه‌ غير از خداست‌ مى‌باشد، و گرنه‌ اگر فقط به‌ صورت‌ ظ‌اهر قضيه‌ بپردازيم‌، هدف‌ مقدس‌ حسينى‌ به‌ فراموشى‌ مى‌گرايد.


اخلاق‌ و رفتار امام‌ حسين‌(ع‌)
اخلاق‌ و رفتار امام‌ حسين‌(ع‌)


با نگاهى‌ اجمالى‌ به‌ 56 سال‌ زندگى‌ سراسر خداخواهى‌ و خداجويى‌ حسين‌(ع‌)، درمى‌يابيم‌كه‌ هماره‌ وقت‌ او به‌ پاكدامنى‌ و بندگى‌ و نشر رسالت‌ احمدى‌ و مفاهيم‌ عميقى‌ والاتر از درك‌ و ديد ما گذشته‌ است‌.

اكنون‌ مرورى‌ كوتاه‌ به‌ زواياى‌ زندگانى‌ آن‌ عزيز، كه‌ پيش‌ روى‌ ما است‌: جنابش‌ به‌ نماز و نيايش‌ با پروردگار و خواندن‌ قرآن‌ و دعا و استغفار علاقه‌ بسيارى‌ و حتى‌ در آخرين‌ شب‌(25)داشت‌. گاهى‌ در شبانه‌روز صدها ركعت‌ نماز مى‌گزاشت‌. زندگى‌ دست‌ از نياز و دعا برنداشت‌، و خوانده‌ايم‌ كه‌ از دشمنان‌ مهلت‌ خواست‌ تا بتواند با خداى‌ خويش‌ به‌ خلوت‌ بنشيند. و فرمود: "خدا مى‌داند كه‌ من‌ نماز و تلاوت‌(26)قرآن‌ و دعاى‌ زياد و استغفار را دوست‌ دارم‌".(27)حضرتش‌ بارها پياده‌ به‌ خانه‌ كعبه‌ شتافت‌ و مراسم‌ حج‌ را برگزار كرد.

ابن‌ اثير در كتاب‌ "اسد الغابة‌" مى‌نويسد: "كان‌ الحسين‌ رضى‌ الله‌ عنه‌ فاضلا كثير الصوم‌ و الصلوة‌ و الحج‌ و الصدقة‌ و افعال‌ (28) الخير جميعها.

حسين‌(ع‌) بسيار روزه‌ مى‌گرفت‌ و نماز مى‌گزارد و به‌ حج‌ مى‌رفت‌ و صدقه‌ مى‌داد و همه‌ كارهاى‌ پسنديده‌ را انجام‌ مى‌داد".

شخصيت‌ حسين‌ بن‌ على‌(ع‌) آنچنان‌ بلند و دور از دسترس‌ و پرشكوه‌ بود كه‌ وقتى‌ با برادرش‌ امام‌ مجتبى‌(ع‌) پياده‌ به‌ كعبه‌ مى‌رفتند، همه‌ بزرگان‌ و شخصيتهاى‌ اسلامى‌ به‌(29)احترامشان‌ از مركب‌ پياده‌ شده‌، همراه‌ آنان‌ راه‌ مى‌پيمودند.

احترامى‌ كه‌ جامعه‌ براى‌ حسين‌(ع‌) قائل‌ بود، بدان‌ جهت‌ بود كه‌ او با مردم‌ زندگى‌ مى‌كرد - از مردم‌ و معاشرتشان‌ كناره‌ نمى‌جست‌ - با جان‌ جامعه‌ هماهنگ‌ بود، چونان‌ ديگران‌ از مواهب‌ و مصائب‌ يك‌ اجتماع‌ برخوردار بود، و بالاتر از همه‌ ايمان‌ بى‌تزلزل‌ او به‌ خداوند، او را غم‌خوار و ياور مردم‌ ساخته‌ بود.

و گرنه‌، او نه‌ كاخهاى‌ مجلل‌ داشت‌ و نه‌ سربازان‌ و غلامان‌ محافظ، و هرگز مثل‌ جباران‌ راه‌ آمد و شد را به‌ گذرش‌ بر مردم‌ نمى‌بستند، و حرم‌ رسول‌ الله‌(ص‌) را براى‌ او خلوت‌ نمى‌كردند...

اين‌ روايت‌ يك‌ نمونه‌ از اخلاق‌ اجتماعى‌ اوست‌، بخوانيم‌: روزى‌ از محلى‌ عبور مى‌فرمود، عده‌اى‌ از فقرا بر عباهاى‌ پهن‌ شده‌شان‌ نشسته‌ بودند و نان‌پاره‌هاى‌ خشكى‌ مى‌خوردند، امام‌ حسين‌(ع‌) مى‌گذشت‌ كه‌ تعارفش‌ كردند و او هم‌ پذيرفت‌، نشست‌ و تناول‌ فرمود و آن‌ گاه‌ بيان‌ داشت‌: "ان‌ الله‌ لا يحب‌ المتكبرين‌"، خداوند متكبران‌ را دوست‌ نمى‌دارد.(30)

سپس‌ فرمود: "من‌ دعوت‌ شما را اجابت‌ كردم‌، شما هم‌ دعوت‌ مرا اجابت‌ كنيد". آنهاهم‌ دعوت‌ آن‌ حضرت‌ را پذيرفتند و همراه‌ جنابش‌ به‌ منزل‌ رفتند. حضرت‌ دستور داد و بدين‌ ترتيب‌ پذيرايى‌ گرمى‌(31)هر چه‌ در خانه‌ موجود است‌ به‌ ضيافتشان‌ بياورند، از آنان‌ به‌ عمل‌ آمد، و نيز درس‌ تواضع‌ و انسان‌دوستى‌ را با عمل‌ خويش‌ به‌ جامعه‌ آموخت‌.

شعيب‌ بن‌ عبدالرحمن‌ خزاعى‌ مى‌گويد: "چون‌ حسين‌ بن‌ على‌(ع‌) به‌ شهادت‌ رسيد، بر پشت‌ مباركش‌ آثار پينه‌ مشاهده‌ كردند، علتش‌ را از امام‌ زين‌ العابدين‌(ع‌) پرسيدند، فرمود اين‌ پينه‌ها اثر كيسه‌هاى‌ غذايى‌ است‌ كه‌ پدرم‌ شبها به‌ دوش‌ مى‌كشيد و به‌ خانه‌(32)زنهاى‌ شوهرمرده‌ و كودكان‌ يتيم‌ و فقرا مى‌رسانيد".

شدت‌ علاقه‌ امام‌ حسين‌(ع‌) را به‌ دفاع‌ از مظلوم‌ و حمايت‌ از ستم‌ديدگان‌ مى‌توان‌ در داستان‌ "ارينب‌ وهمسرش‌ عبدالله‌ بن‌ سلام‌" دريافت‌، كه‌ اجمال‌ و فشرده‌اش‌ را در اين‌ جا متذكر مى‌شويم‌:

يزيد به‌ زمان‌ ولايت‌عهدى‌، با اين‌ كه‌ همه‌ نوع‌ وسايل‌ شهوترانى‌ و كام‌جويى‌ و كامروايى‌ از قبيل‌ پول‌، مقام‌، كنيزان‌ رقاصه‌ و... در اختيار داشت‌، چشم‌ ناپاك‌ و هرزه‌اش‌ را به‌ بانوى‌ شوهردار عفيفى‌ دوخته‌ بود.

پدرش‌ معاويه‌ به‌ جاى‌ اين‌ كه‌ در برابر اين‌ رفتار زشت‌ و ننگين‌ عكس‌العمل‌ كوبنده‌اى‌ نشان‌ دهد، با حيله‌گرى‌ و دروغ‌پردازى‌ و فريبكارى‌، مقدماتى‌ فراهم‌ ساخت‌ تا زن‌ پاكدامن‌ مسلمان‌ را از خانه‌ شوهر جدا ساخته‌ به‌ بستر گناه‌آلوده‌ پسرش‌ يزيد بكشاند.

حسين‌ بن‌ على‌(ع‌) از قضيه‌ باخبر شد، در برابر اين‌ تصميم‌ زشت‌ ايستاد و نقشه‌ شوم‌ معاويه‌ را نقش‌ بر آب‌ ساخت‌ و با استفاده‌ از يكى‌ از قوانين‌ اسلام‌، زن‌ را به‌ شوهرش‌ عبدالله‌ بن‌ سلام‌ بازگرداند و دست‌ تعدى‌ و تجاوز يزيد را از خانواده‌ مسلمان‌ و پاكيزه‌اى‌ قطع‌ نمود و با اين‌ كار همت‌ و غيرت‌ الهى‌اش‌ را نمايان‌ و علاقه‌مندى‌ خود را به‌ حفظ نواميس‌ جامعه‌ مسلمانان‌ ابراز داشت‌، و اين‌ رفتار داستانى‌ شد كه‌ در مفاخر آل‌ على‌(ع‌) و دناءت‌ و ستمگرى‌ بنى‌ اميه‌، براى‌ هميشه‌ در تاريخ‌ به‌ يادگار(33)ماند.

علائلى‌ در كتاب‌ "سمو المعنى‌" مى‌نويسد: "ما در تاريخ‌ انسان‌ به‌ مردان‌ بزرگى‌ برخورد مى‌كنيم‌ كه‌ هر كدام‌ در جبهه‌ و جهتى‌ عظمت‌ و بزرگى‌ خويش‌ را جهان‌گير ساخته‌اند، يكى‌ در شجاعت‌، ديگرى‌ در زهد، آن‌ ديگرى‌ در سخاوت‌، و... اما شكوه‌ و بزرگى‌ امام‌ حسين‌(ع‌) حجم‌ عظيمى‌ است‌ كه‌ ابعاد بى‌نهايتش‌ هر يك‌ مشخص‌كننده‌ يك‌ عظمت‌ فراز تاريخ‌ است‌، گويا او جامع‌ همه‌(34)والاييها و فرازمنديها است‌".

آرى‌، مردى‌ كه‌ وارث‌ بى‌كرانگى‌ نبوت‌ محمدى‌ است‌، مردى‌ كه‌ وارث‌ عظمت‌ عدل‌ و مروت‌ پدرى‌ چون‌ حضرت‌ على‌(ع‌) است‌ و وارث‌ جلال‌ و درخشندگى‌ فضيلت‌ مادرى‌ چون‌ حضرت‌ فاطمه‌(س‌) است‌، چگونه‌ نمونه‌ برتر و والاى‌ عظمت‌ انسان‌ و نشانه‌ آشكار فضيلتهاى‌ خدايى‌ نباشد.

درود ما بر او باد كه‌ بايد او را سمبل‌ اعمال‌ و كردارمان‌ قرار دهيم‌.

امام‌ حسين‌(ع‌) و حكايت‌ زيستن‌ و شهادتش‌ و لحن‌ گفتارش‌ و ابعاد كردارش‌ نه‌ تنها نمونه‌ يك‌ بزرگ‌مرد تاريخ‌ را براى‌ ما مجسم‌ مى‌سازد، بلكه‌ او با همه‌ خويشتن‌، آيينه‌ تمام‌نماى‌ فضيلتها، بزرگ‌منشيها، فداكاريها، جان‌بازيها، خداخواهيها وخداجوييها مى‌باشد، او به‌ تنهايى‌ مى‌تواند جان‌ را به‌ لاهوت‌ راهبر باشد و سعادت‌ بشريت‌ را ضامن‌ گردد.

بودن‌ و رفتنش‌، معنويت‌ و فضيلتهاى‌ انسان‌ را ارجمند نمود.

حضرت ابوالفضل العباس





عجیب نیست صادق آل محمد علیهم السلام تو را نافذ در بصیرت خوانده است عجیب نیست کمر ارباب خم شد با شهادت تو

عجیب است که کسانی که زیبایی ظاهر تو را ندیده اند  از زیبایی باطن تو چشم پوشیده و تمام تمرکز خود را بر چشم و ابروی تو قرار داده اند.

کاش یک نفر پیدا شود و قلب زیبای تو را نشان مردم دهد و چه سندی بهتر از عملکرد تو و چه مدرکی زیباتر از خطبه ی تو در مکه قبل از هجرت حسینی آن زمان که فرمودی:

«بسم الله الرّحمن الرّحیم»

«اَلحَمدُ لِلّهِ الَّذی شَرَّفَ هذا (اشاره به بیت الله‌الحَرام) بِقُدُومِ اَبیهِ، مَن کانَ بِالاَمسِ بیتاً اَصبَح قِبلَةً. أَیُّهَا الکَفَرةُ الفَجَرة اَتَصُدُّونَ طَریقَ البَیتِ لِاِمامِ البَرَرَة؟ مَن هُوَ اَحَقُّ بِه مِن سائِرِ البَریَّه؟ وَ مَن هُوَ اَدنی بِه؟ وَ لَولا حِکمَ اللهِ الجَلیَّه وَ اَسرارُهُ العِلّیَّه وَاختِبارُهُ البَریَّه لِطارِ البَیتِ اِلیه قَبلَ اَن یَمشیَ لَدَیه قَدِ استَلَمَ النّاسُ الحَجَر وَ الحَجَرُ یَستَلِمُ یَدَیه وَ لَو لَم تَکُن مَشیَّةُ مَولایَ مَجبُولَةً مِن مَشیَّهِ الرَّحمن، لَوَقَعتُ عَلَیکُم کَالسَّقرِ الغَضبانِ عَلی عَصافِیرِ الطَّیَران.

اَتُخَوِِّنَ قَوماً یَلعَبُ بِالمَوتِ فِی الطُّفُولیَّة فَکَیفَ کانَ فِی الرُّجُولیَّهِ؟ وَلَفَدَیتُ بِالحامّاتِ لِسَیِّد البَریّاتِ دونَ الحَیَوانات.

هَیهات فَانظُرُوا ثُمَّ انظُرُوا مِمَّن شارِبُ الخَمر وَ مِمَّن صاحِبُ الحَوضِ وَ الکَوثَر وَ مِمَّن فی بَیتِهِ الوَحیُ وَ القُرآن وَ مِمَّن فی بَیتِه اللَّهَواتِ وَالدَّنَساتُ وَ مِمَّن فی بَیتِهِ التَّطهیرُ وَ الآیات.
وَ أَنتُم وَقَعتُم فِی الغَلطَةِ الَّتی قَد وَقَعَت فیهَا القُرَیشُ لِأنَّهُمُ اردُوا قَتلَ رَسولِ الله صلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِه وَ أنتُم تُریدُونَ قَتلَ ابنِ بِنتِ نَبیّکُم وَ لا یُمکِن لَهُم مادامَ اَمیرُالمُؤمِنینَ (ع) حَیّاً وَ کَیفَ یُمکِنُ لَکُم قَتلَ اَبی عَبدِاللِه الحُسَین (ع) مادُمتُ حَیّاً سَلیلاً؟

تَعالوا اُخبِرُکُم بِسَبیلِه بادِروُا قَتلی وَاضرِبُوا عُنُقی لِیَحصُلَ مُرادُکُم لابَلَغَ الله مِدارَکُم وَ بَدَّدَا عمارَکُم وَ اَولادَکُم وَ لَعَنَ الله عَلَیکُم وَ عَلی اَجدادکُم.

سپاس خدای را که بیت الله را با قدوم پدرش[منظور امام حسين (ع) است] مشرّف کرد؛ کسی که دیروز بیت بود،[امروز] قبله گردید.

ای ناسپاسان گناهکار آیا راه بیت را بر امام نیکوکاران می بندید؟ چه کسی سزاوارتر به این بیت است از دیگر موجودات؟ و چه كسی نزدیکترین به این خانه است؟ و اگر حکمت های خداوند بلند مرتبه نبود و اسرار بالا و امتحانات موجودات نبود، همانا بیت به سوی ايشان[حسین (ع)] پرواز می کرد؛ قبل از اينكه مردم حجر را لمس کنند، حجر دستانش[حسين (ع)] را استلام مي کند و اگر خواست مولای من خواست خداوند رحمن نبود هر آینه بر سر شما مانند بازِ شکاری که بر گنجشکان فرود می آید نازل می شدم.

آیا قومی را که مرگ را در کودکی به بازی مي گرفتند می ترسانید، در حالیکه الان در مردانگی قرار دارند. همه جانم فدای آقا و مولاي همه موجودات كه برتر از حیوانات[هستند].

هيهات بنگريد به کسی که شراب می نوشد[مراد يزيد ملعون است] و به کسی که صاحب حوض و کوثر است؛ و به کسی که در خانه وحی و قرآن است [مراد امام حسين(ع)است] و به کسی که در بیتش اسباب لهو و نجاست است[مراد يزيد ملعون است]؛ و به کسی كه در خانه اش نزول آیات[نشانه ها] و[آيه] تطهیر است.

شما در غلطی واقع شدید که قریش واقع شدند. چرا که اراده قتل پیامبر(ص) را کردند و شما اراده قتل پسر دختر پیامبرتان را و[اين حيله] برای ایشان تا وقتی امیرالمؤمنين(ع) زنده بود ممکن نشد. پس چگونه ممکن است كشتن ابا عبدالله الحسین(ع) تا وقتی که من زنده ام.

بیایید تا به راهش[راه كشتن امام حسين(ع)] آگاهتان کنم؛پس مبادرت به كشتن من كنيد، و گردنم را بزنید تا به مقصودتان برسید. خدا شما را به مقصودتان نرساند و عمرتان و فرزندانتان را کوتاه کند و لعنت خدا بر شما و پدرانتان[كه قصد كشتن پيامبر(ص)را داشتند] باد.

تعداد شهدای اهل بیت علیه السلام




اهل تاریخ در عدد شهداى اهل‌بیت اختلاف كرده‏اند كه به برخى از آن اقوال اشاره مى‏كنیم:

 

1- «17نفر» این تعداد از امام صادق علیه‏السلام نقل شده است. در حدیثى آمده است كه آن حضرت فرمود: خونى است كه خدا آن را طلب خواهد كرد، آنان كه از اولاد فاطمه شهید شدند و مصیبتى همانند مصیبت حسین نیست كه با او هفده نفر از اهل‌بیت خود شهید شدند و در راه خدا صبر پیشه ساخته و خالصانه جان باختند.

 

و از محمدبن حنفیه نقل شده است كه: هفده نفر با حسین كشته گشتند كه همه آنها از فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤمنین علیه‏السلام مى‏باشند.

 

در زیارات ناحیه نام هفده نفر شهید ذكر شده از اهل‌بیت، و شیخ مفید هم همین تعداد را ذكر كرده و شاید همین اقرب باشد.

 

2 - «16 نفر» این قول از حسن بصرى نقل شده است كه مى‏گوید: با حسین بن على شانزده نفر كشته شدند كه همانند و نظیرى در روى زمین نداشتند.

 

3 - «15 نفر» این تعداد را مغیرة بن نوفل در شعرى كه در مرثیه آنان سروده ذكر كرده است.

 

4 - «19 نفر»

 

5 - «20 نفر»

 

6 - «23 نفر»

 

7 - «27 نفر» از اولاد فاطمه بنت اسد.

 

8 - «78 نفر» این را نسّابه سید ابو محمد الحسین حسینى ذكر كرده و شاید تعداد تمام شهداى كربلا باشد نه شهداى اهل‌بیت.

 

9 - «30 نفر» كه در حدیث عبدالله بن سنان آمده است.

 

10 - «13 نفر» این را مسعودى در مروج الذهب ذكر كرده است.

 

11 - «14 نفر» این عدد را خوارزمى ذكر كرده.( حیاة الامام الحسین 3/309.)

 

منبع:قصّه كربلا- به ضمیمه قصّه انتقام‏، على نظرى‏منفرد. به نقل از سایت تبیان

 

عاشورا








امروز عاشوراست

 

امروز است میدان عالی ترین ارزش ها و زیباییها در برابر زشت ترین پستی ها

 

تا چه پایه سقوط می کند انسان...!

 

ای حسین است!  سرور جوانان بهشت، بارها به دعایش شفا یافتید ، یادتان نیست در حال هلاک بودید و به دعای او باران بارید؟ آب بر او می بندید؟ بر شش ماهه اش حتی! به دعای او باران بارید چرا نمی فهمید؟

 

امروز عاشوراست

 

امروز است که امتی ولی خدایشان ، نوه ی پیامبرشان، کشتی نجاتشان را با دست های خود می کشند!

 

سرش را .... انگشترش را ... خیمه هایش را ... اسبانشان را ...

 

 

اعظم الله اجورنا بمصابنا بالحسین علیه السلام وجعلنا و ایاکم من الطالبین بثاره مع ولیه الامام المهدی علیهم السلام

 

بزرگ نماید خدا اجرهای ما را به مصیبت ما بر حسین علیه السلام و قرار دهد ما و شما را از خونخواهان او با ولیش امام مهدی از آل محمد علیهم السلام

 

 

حسین چه کرده ای با دلها!

 

حسین تو به عشق آبرو دادی تو عشق را معنا کردی تو میزان عاشقی شدی مدعیان را دیگر چه آبرو از ادعای عاشقی!

 

به دعای تو باران بارید و کوفه از تشنگی خلاص شد! امروز اما وقت به تصویر کشیدن عشق است!

 

چرا نمی فهمند!

 

چه کرده ای حسین! آه از یارانی که تو خبر از شهادتشان می دادی و می خندیدند! آه از علی اکبر تو، آه از تشنگی که معنای وداع بود به فدای نگاه پدرانه ات! آه از یادگار برادرت، چه کرد « احلی من عسل » گفتنش با دل تو ؟ آه آه آه از عباس از لحظه ی یاس که هرگز تجربه نکرده بود و حالا در این زمان آه از قولی که به دخترت داده بود، آه از غریبی ات بعد از عباس آه از کمری که شکست ...

 

آه از شش ماهه ات حسین. آه از خونی که به آسمان پاشیدی و برنگشت. از همه چیزت گذشتی حتی شش ماهه ات. آه از دل تو

 

آه از یتیم برادر که دفاع آخرینش از تو پستی دشمنت را بیش از پیش نشان داد.

 

آه از تنهایی ات در میدان آه از عاشقیت

 

 فریاد « لا حول ولا قوة الا بالله » تو در میدان می پیچید، چرا نمی فهمند! آه از عاشقانه های آخرینت:

 

الهی رضا بقضائک و تسلیما لامرک لا معبود سواک یا غیاث المستغیثین

 

و فرشتگان دریافتند آنچه را نمی دانستند.

 

 

 

 

 و اکنون نوبت ماست که کل یوم عاشورا

زندگی نامه امام حسین









 

 

 

کربلا

 

نام کربلا برای حسین آشنا بود، که جدش خبر کرب و بلا را به او داده بود اصحابش را جمع کرد و فرمود:

 

مردم بندگان دنيايند و دين آويزه زبانشان است و دين را براى دنيايشان مى خواهند؛ از اينرو وقت بلا و امتحان ، دينداران كم باشند. كار ما بدينجا رسيده كه مى بينيد؛ چهره دنيا دگرگون و زشت شده و زيبايى و نيكى اش به شتاب روى گردانده و رخت بر بسته و همچون آب دور ريز ته مانده كاسه و يا چراگاه بى آب و علفى شده است .

آيا نمى بينيد كه به حق عمل نكرده و از باطل نهى نمى كنند و ايمان داران مشتاق ديدار خداوند مى شوند؛ از اينرو من مرگ را جز خوشبختى و سعادت و زندگى با ستمگران را جز درد و رنج نمى دانم.

 

 

یاران امام آن حضرت را تصدیق کردند و وفاداری خود را بر هدف مولایشان ابراز کردند.

 

سپس امام حسين عليه السلام زمينهاى آنجا را به شصت هزار درهم خريد و با اهل نينوا شرط بست كه راهنماى زائرينش باشند و تا سه روز آنها را مهمان كنند.

 

بعد از استقرار حضرت سيدالشهداء عليه السلام و يارانش در كربلا، ابن زياد لعنه الله در نامه اى به حضرت گفت :خبر ورودت به كربلا را شنيدم و يزيد، امير المؤ منين ، به من نوشته كه سر به بالش نگذاشته و نان كامل نخورم تا ترا به خداوند لطيف و خبير ملحق سازم و يا اينكه به حكم من و يزيد بن معاويه سر اطاعت فرود آرى ؛ والسلام .

 

وقتى امام حسين عليه السلام نامه را خواند، آنرا به زمين انداخت و فرمود:

كسانى كه خشنودى آفريده را به خشم و غضب آفريدگار برگزيدند، رستگار نمى باشند.

 

و فرستاده ابن زياد جواب نامه را خواست و حضرت فرمود:

آنرا جوابى نيست ؛ زيرا عذاب الهى بر آن ثابت است .

 

وقتى ابن زياد اين جواب را شنيد، آشفته شد و به عمر بن سعد دستور داد تا با چهار هزار نيروى رزمى به سوى كربلا راه افتد و او كه خود را بين مقام ولايت رى از يك سو و خشم و غضب ابن زياد و از دست دادن فرمانروايى رى مىديد، سرانجام با اينكه خانواده اش او را از مقابله با امام حسين عليه السلام به شدت برحذر داشتند، پست و مقام دنيوى را انتخاب كرد و دين را زير پا نهاد و به سوى كربلا راه افتاد.

 

به دنبال عمر بن سعد، شمر با چهار هزار و يزيد بن ركاب با دو هزار و حصين بن نمير تميمى با چهار هزار و هر يك از شبث بن ربعى و حجار بن ابجر با هزار با هزار و كعب بن طلحه با سه هزار و ابن رهينه مازنى با سه هزار و نصر بن حرشه با دو هزار نفر و روي هم رفته روز ششم محرم بيست هزار نفر در نينوا براى جنگ با حضرت سيدالشهداء گرد آمدند.

 

روز هفتم حلقه محاصره را تنگ تر نمودند و مانع ورود افراد به حوزه استحفاظى امام حسين عليه السلام مى شدند و از آنجا كه آب براى نوشيدن در خيمه هاى امام حسين عليه السلام نبود، امام عليه السلام حضرت عباس ‍ عليه السلام را با بيست نفر شبانه جهت آوردن آب از فرات فرستاد و با موفقيت مشك ها را به خيمه ها رساندند.

 

.

از مکه تا کربلا


حالا رقيه (س) فهميد بابا دو بخش دارد ،

بخشي به روي نيزه ، بخشي به خاك صحرا

 

پس از حركت از منزل ((شراف )) هردو قافله به موازات و در نزديكى همديگر در حركت بودند در منازل و در محلهايى كه امكان آب و استراحت بيشتر بود هردو قافله با هم فرود مى آمدند و يكى از اين منازل منزل بيضه بود كه در آنجا فرصتى به امام دست داد تا باز هم با سپاهيان ((حر)) سخن بگويد و حقايقى را با آنان در ميان بگذارد و علت قيام و حركت و انگيزه مبارزه خويش را تشريح كند اينك اين سخنرانى :

 

((اَيُّهَا النّاسُ اِنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله قالَ

مَنْ رَاى سُلْطانا جائراً مُسْتَحِلاًّ لِحَرامِاللّه ناكِثاً عَهْدَهُ مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِاللّه يَعْمَلُ فى عِبادِاللّه بالا ثْمِ وَالْعُدْوانِ فَلَمْ يُغَيِّرْ عَلَيْهِ بِفِعْلٍ

وَلا قَوْلٍ كانَ حَقّاً عَلَى اللّه اَنْ يُدْخِلهُ مَدْخَلَهُ اَلا

وَانَّ هؤُلاءِ قَدْ لَزَمُوا طاعَةَ الشَّيْطانِ

وَتَرَكُوا طاعَةَ الرَّحْمنِ وَاَظْهَرُوا الْفَسادَ

وَعَطَّلُوا الْحُدُودَ وَاسْتاءْثرُوا بِالْفَىْءِ

وَاَحَلُّوا حَر امَاللّه وَحَرَّمُوا حَلا لَهُ وَاَنَا اَحَقُّ مِمَّنْ غَيَّرَ

وَقَدْ اَتَتْنِى كُتُبُكُمْ وَقَدِمَتْ عَلَىَّ رُسُلكُمْ بِبَيْعَتِكُمْ اِنَّكُمْ لا تُسَلِّمُونى

وَلا تَخْذِلُونى فَاِنْ اَتْمَمْتُمْ عَلَىَّ بَيْعَتَكُمْ تُصِيبُوا رُشْدَكُمْ

فَاَنَاالحسَينُ بْنُ عَلِىِّ وَابْنُ فاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِاللّه نَفْسِى

مَعَ اَنْفُسِكُمْ وَاَهْلِى مَعَ اَهْلِكُمْ وَلَكُمْ فِى اُسْوَةٌ

وَانْ لَمْ تَفْعَلُوا وَنَقَضْتُمْ عَهْدَكُمْ

وَخَلَّفْتُمْ بَيْعَتى مِنْ اَعْناقِكُمْ ماهِىَ لَكُمْ بِنُكْرٍ

لَقَدْ فَعَلْتُمُوها بِاءَبِى وَاءَخِى وَابْنِ عَمِّى مُسْلِم

فَالْمَغْرُورُ مَنِ اغْتَرَّ بِكُمْ فَحَظَّكُمْ اَخْطاءْتمْ

وَنَصيبَكُمْ ضَيَّعْتُمْ وَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ

وَسَيُغْنِى اللّهُ عَنْكُمْ وَالسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَرَحَمَةُاللّه وَبَرَكاتُهُ))

 

((مردم ! پيامبر خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود هر مسلمانى با سلطان زورگويى مواجه گردد كه حرام خدا را حلال نموده و پيمان الهى را درهم مى شكند و با سنت و قانون پيامبر از در مخالفت درآمده و در ميان بندگان خدا راه گناه و معصيت و عدوان و دشمنى در پيش مى گيرد ولى او در مقابل چنين سلطانى با عمل و يا با گفتار اظهار مخالفت ننمايد بر خداوند است كه اين فرد (ساكت ) را به محل همان طغيانگر در آتش جهنم داخل كند.

مردم ! آگاه باشيد اينان (بنى اميه ) اطاعت خدا را ترك و پيروى از شيطان را بر خود فرض نموده اند فساد را ترويج و حدود الهى را تعطيل نموده ، فى ء را (كه مختص به خاندان پيامبر است ) به خود اختصاص داده اند. حلال و حرام و اوامر و نواهى خداوند را تغيير داده اند و من به رهبرى جامعه مسلمانان از اين مفسدين كه دين جدم را تغيير داده اند شايسته ترم .

گذشته از اين حقايق ، مضمون دعوتنامه هايى كه از شما به دست من رسيده و پيكهايى كه از سوى شما به نزد من آمده اند اين بود كه شما با من بيعت كرده و پيمان بسته ايد كه مرا در مقابل دشمن تنها نگذاريد و دست از يارى من برنداريد اينك اگر بر اين پيمان خود باقى و وفادار باشيد به سعادت و ارزش انسانى خود دست يافته ايد؛ زيرا من حسين فرزند دختر پيامبر و فرزند على هستم كه وجود من با شما مسلمانان درهم آميخته و فرزندان و خانواده شما به حكم فرزندان و خانواده خود من هستند (در ميان من و مسلمانان جدايى نيست ) كه شما بايد از من پيروى كنيد و مرا الگوى خود قرار دهيد.

و اگر با من پيمان شكنى نموديد وبر بيعت خود باقى نمانديد به خدا سوگند اين عمل شما نيز بى سابقه نيست و تازگى ندارد كه با پدرم و برادرم و پسرعمويم مسلم نيز اين چينن رفتار نموديد و با آنان از در غدر و پيمان شكنى درآمديد پس آن كس گول خورده است كه به حرف شما اعتماد كند و به پيمان شما مطمئن شود. شما مردمانى هستيد كه در به دست آوردن نصيب اسلامى خود راه خطا پيموده و سهم خود را به رايگان از دست داده ايد و هركس پيمان شكنى كند به ضرر خودش تمام خواهد گرديد و اميد است خداوند مرا از شما بى نياز سازد والسلام )).

 

(طبرى ، ج 7، ص 300. كامل ابن اثير، ج 3، ص 280. مقتل خوارزمى ، ج 1، ص 234. انساب الا شراف ، ج 3، ص 171.

(خطيب خوارزمى مى گويد: امام اين مطالب را نه به صورت سخنرانى بلكه به صورت نامه اى پس از ورود به كربلا به سران و افراد سرشناس كوفه فرستاده است . و به عقيده ما به مناسبت اهميت مطالب ، احتمال دارد به هردو صورت بوده هم به صورت خطابه و هم به صورت كتبى و نامه .))



تاسوعا

تاسوعا

 

روز نهم ، عمر بن سعد دستور پيشروى به لشكرش داد و به سوى خيمه هاى حسينى حركت كردند امام به حضرت عباس علیه السلام فرمود:

 

نزد ايشان برو و امشب را مهلت بگير تا امشب را مشغول نماز و راز و نياز با پروردگارمان شده و از او استغفار و آمرزش خواهيم ؛ خداوند متعال مى داند كه من نماز و تلاوت قرآن و مناجات و نيايش و استغفار و آمرزش ‍خواهى را دوست دارم .

 

شب حضرت یاران باوفایش را جمع کرد و بعد از حمد و ثنای الهی فرمود:

اما بعد؛ بطور يقين من يارانى بهتر از يارانم و خاندانى نيكوكارتر و با وفاتر و به صله ارحام پاى بندتر از خاندانم ، سراغ ندارم ؛ خداوند به همه پاداش ‍ زيب عطا فرمايد.

بطور يقين جدم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ، مرا خبر داده بود كه من به عراق خوانده شده و بر محلى به نام عمورا و كربلا فرود آمده و به شهادت نائل خواهد شد و اينك وقت آن نزديك شده است .

به اعتقاد من ، دشمن فردا جنگ را آغاز خواهد كرد و اكنون شما آزاد هستيد و من بيعت خود را از شما برداشتم ؛ به همه شما اجازه مى دهم كه در تاريكى شب ، هر يك از شما دست يكى از خانواده ام را گرفته و به شهر و آبادى خويش حركت كنيد؛ اينها فقط به دنبال من بوده و بعد از من ، با ديگران كارى ندارند. خداوند به همه شما پاداش خير عطا فرمايد.

 

در اينحال همه افراد خانواده اش و ابتدای آنها حضرت  عباس عليه السلام گفتند:

خداوند آنروز را نياورد كه بعد از تو زنده باشيم ؛ هرگز از تو جدا نمى شويم .

 

و بعد یک یک اصحاب چنین گفتند و زبان حال هریک چنین بود که:

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر     این مهر بر که افکنم، آن دل کجا برم؟

 

حضرت همگی را دعای خیر فرمود،گویند امام مظلومان با اصحاب سعادت انتساب ، آن شب را به سر بردند در حالتى كه مانند زنبور عسل زمزمه دعا و ناله و عبادت از ايشان بلند بود؛ بعضى در ركوع و برخى در سجود و پاره اى در قيام و قعود بودند. شرح عشقبازی عاشقان حق با معبودشان طولانی است هرکس طالب مشروح است به کتب معتبر مراجعه کند.