ولایت

حدیث (1) امام حسين عليه‏السلام:

فى بَيانِ ما يَحدُثُ فى زَمَنِ ظُهورِ المامِ الحُجَّةِ عليه‏السلام : وَ لَتَنزِلَنَّ البَرَكَةُ مِنَ السَّماءِ اِلَى الرضِ حَتّى اِنَّ الشَّجَرَةَ لَتَقصِفُ مِمّا يَزيدُ اللّه‏ُ فيها مِنَ الثَّمَرَةِ وَ لَتُوكَلُ ثَمَرةُ الشِّتاءِ فِى الصَّيفِ وَ ثَمَرَةُ الصَّيفِ فِى الشِّتاءِ وَ ذلِكَ قَولُهُ تعالى: «وَ لَو اَنَّ اَهلَ القُرى آمَنوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحنا عَلَيهِم بَرَكاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الرضِ وَلكِن كَذَّبُوا»؛
 

در بيان آنچه هنگام ظهور امام زمان عليه‏السلام رخ مى ‏دهد : بركت از آسمان به سوى زمين فرو مى ‏ريزد، تا آن‏جا كه درخت از ميوه فراوانى كه خداوند در آن مى‏افزايد، مى‏ شكند. (مردم) ميوه زمستان را در تابستان و ميوه تابستان را در زمستان مى‏ خورند و اين معناى سخن خداوند است كه: (و اگر مردمِ آبادى‏ ها ايمان مى ‏آوردند و تقوا پيشه مى‏ كردند، بركت‏هايى از آسمان و زمين به روى آنان مى‏ گشوديم، ليكن تكذيب كردند)

الخرائج و الجرائح ج2 ،ص849

انتظار

حدیث (1) امام موسی کاظم علیه السلام:

أفضَلُ العِبادَةِ بَعدِ المَعرِفَةِ‌ إِنتِظارُ‌ الفَرَجِ؛

بهترین عبادت بعد از شناختن خداوند،‌ انتظار فرج و گشایش است.

تحف العقول ص403

حدیث (2) امام باقر علیه السلام:

ما ضر من مات منتظر لامرنا ألا یموت فی وسط فسطاط المهدی و عسکره


آنکه در انتظار امر ما بمیرد از اینکه در وسط خیمه مهدی و لشکرش از دنیا نرفته ضرر نکرده است.

کافی(ط-الاسلامیه) ج1 ، ص372

حدیث (3) امام علی علیه السلام:

ألا فَمَن ثَبَتَ مِنهُم عَلَی دینِهِ وَ لَم یَقسُ قَلبُهُ لِطولِ أمَدِ غَیبَةِ إمامِهِ فَهو مَعی فی دَرَجَتی یَومَ القیامَة


بدانید آنان که در زمان غیبت حجت خدا در دین خود ثابت مانده و به خاطر طول مدت غیبت منکرش نشوند، روز قیامت با من هم درجه خواهند بود.

بحارالانوار(ط-بیروت) ج51 ص109

حب اهل بیت

حدیث (1) امام رضا علیه السلام:

لا تَدعُوا العَمـلَ الصّالِـحَ وَ الاِجتهادَ فِى العِبادَةِ اتِّکالاً عَلى حُبِّ آلِ مُحَمدٍ (ص) وَ لا تَدعُوا حُبَّ آلِ مُحَمـدٍ (ص) لامرِهـم اِتِّکـالاً عَلـى العِبـادَةِ فَـاِنَّـهُ لایَقـبَلُ اَحـدَهُـمـا دونَ الآخَر؛

مبادا اعمال نیک را به اتکاى دوستى آل محمد (ص) رها کنید، مبادا دوستى آل محمد (ص) را به اتکاى اعمال صالح از دست بدهید، زیرا هیچ کدام از ایـن دو ، به تنهایى پذیرفته نمى شود.

فقه الرضا ص339 - بحارالانوار(ط-بیروت) ج75، ص 347 و 348

حدیث (2) امام صادق علیه السلام:

اِعرِفُوا مَنازِلَ النّاسِ مِنّا عَلى قَدرِ رِوايَتِهِم عَنّا.

منزلت مردم را در نزد ما، از اندازه روايتشان از ما بشناسيد.


اصول السته عشر(ط-دار الحدیث) ص5 - بحارالأنوار(ط-بیروت) ج 2 ، ص 150

اهل بیت

حدیث (1) حضرت زهرا سلام الله علیها:

نَحنُ وَسیلَتُهِ فِی خَلقِه وَ نَحنُ خاصَّتُه وَ مَحَلُّ قُدسِه وَ نَحنُ حُجَّتُه فی غَیبِه وَ نَحنُ وَرَثَهُ أنبیائِه؛

ما اهل بیت رسول خدا(ص) وسیله ارتباط خدا با مخلوقاتیم ما برگزیدگان خداییم و جایگاه پاکی ها، ما دلیل های روشن خداییم و وارث پیامبران الهی.

منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه (خویی) ج20 ، ص97 - شرح‌ نهج‌ البلاغه‌ ابن‌ ابی‌ الحدید، ج16‌، ص211

حدیث (2) حضرت زهرا سلام الله علیها:

فَجَعَلَ اللهُ...اِطاعَتَنا نِظاماً لِلمِلَّةِ وَ اِمامَتَنا أماناً لِلفِرقَة؛

خدا اطاعت و پیروی از ما اهل بیت را سبب برقراری نظم اجتماعی در امت اسلامی و امامت و رهبری ما را عامل وحدت و درامان ماندن از تفرقه ها قرار داده است.

الاحتجاج علی اهل اللجاج (طبرسی)ج1 ، ص99

حدیث (3) امام على عليه السلام :

نَحْنُ اَقَمْنا عَمودَ الْحَقِّ و هَزَمْنا جُيوشَ الْباطِلِ؛

ما (اهل بيت) ستون هاى حق را استوار و لشكريان باطل را متلاشى كرديم.

تصنیف غررالحکم و درر الکلم،ص120

حدیث (4) پيامبر صلى‏ الله عليه ‏و ‏آله :

اَدِّبوا اَولادَكُمْ عَلى ثَلاثِ خِصالٍ : حُبِّ نَبيِّكُمْ و حُبِّ اَهْلِ بَيْتِهِ وَ عَلى قِراءَةِ الْقُرآنِ ؛

فرزندانتان را به سه چيز ادب كنيد: عشق به پيامبرتان، عشق به خاندان او، و قرآن خواندن.

قاموس قرآن ، المقدمه ، ص2

حدیث (5) امام رضا عليه ‏السلام :

اِنّا اَهلُ بَيْتٍ نَرى وَعدَنا عَلَينا دَينا كَما صَنَعَ رَسولُ اللّه‏ِ صلى ‏الله‏ عليه ‏و ‏آله؛

ما اهل بيت، وعده ‏هاى خود را براى خودمان، بدهى و دِين حساب مى‏ كنيم، چنانكه رسول اكرم صلى‏ الله ‏عليه‏ و ‏آله چنين مى ‏كردند.

تحف العقول، ص 446

حدیث (6) پيامبر صلى‏ الله عليه ‏و ‏آله :

اللّهُمَّ أحِبَّ حَسَنا وحُسَينا وأحِبَّ مَن يُحبُّهُما

بار خدايا! حسن و حسين را دوست بدار و دوستداران آن دو را نيز دوست بدار.

مناقب آل ابی طالب(ابن شهر آشوب) ج3 ، ص383

حدیث (7) پيامبر صلى‏ الله عليه ‏و ‏آله :

اِنَّما مَثَلُ اَهْلِ بَيْتى فيكُمْ كَمَثَل سَفينَةِ نوحٍ عليه ‏السلام مَنْ(رَكِبَهَا) دَخَلَها نَجا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرِقَ؛

مَثَلِ اهل بيت من، همانند كشتى نوح است كه هر كس سوار آن شد، نجات يافت و هر كس رهايش كرد، غرق گرديد.

امالی(طوسی)ص349

حدیث (8) امام علی عليه ‏السلام :

إیّاکُم وَ الغُلو فینا قُولوا إنّا عَبیدٌ مَربوبونَ وَ قُولوا فی فَضلِنا ما شِئتُم.


درباره ما غلو نکنید، ما را بندگان پرورش یافته (حق تعالی) بدانید آنگاه در فضلیت ما هر چه خواستید بگویید.

بحارالانوار(ط-بیروت) ج10 ، ص 92 - خصال ج2 ، ص614

حدیث (9) امام باقر عليه ‏السلام :

فاطِمَةُ سِيدَةُ نِساءِ أهلِ الجَنَّة.


فاطمه بانوى زنان بهشت است.

مكارم الاخلاق ص 93{خصال ج2 ، ص573 - امالی(صدوق)ص125}

حدیث (10) امام صادق عليه ‏السلام :

مَن زارنَا فی مَماتِنا فَکَانَّما زارَنا فی حَیاتِنا.


هر که ما را پس از مردنمان زیارت کند گویا ما را هنگام زنده بودنمان زیارت کرده است.

مستدرک الوسایل و مستنبط المسایل ج 10 ، ص3 18 - بحار الانوار(ط-بیروت) ج97 ، ص124

حدیث (11) امام صادق عليه ‏السلام :

حَديثٌ تَدرِيهِ خَيرٌ مِن ألفِ حَديثٍ تَروِيهِ.


يك حديث بفهمى بهتر است از آن كه هزار حديث [نفهميده] نقل كنى.

معانى الاخبار ص2

حدیث (12) امام علی علیه السلام :

ذِكرُنا أهلَ البَيتِ شِفاءٌ مِنَ العِلَلِ وَ الأَسقامِ و وَسواسِ الرَّيبِ


ياد ما اهل بيت شفابخش بيماريها و ناخوشي ها و درمانگر وسوسه شكّ است. 

خصال ج2، ص625

بلا آزمایش

حدیث (1) امام صادق عليه السلام :

إنَّ لِلّهِ عَزَّ  وَ جَلَّ عِبَاداً فِی الأرض مِن خَالِص عِبَادِهِ مَا یُنزلُ مِنَ السَّمَاء تُحفَةً إلَی الأرض إلَّا صَرَفَهَا عَنهُم إلَی غَیرِهِم وَ لَا بَلِیَةً إلّا صَرَفَهَا إلَیهِم.


خدای عز و جل بندگانی در زمین دارد و در بین بندگان خالصش، کسانی هستند که هر نعمتی از آسمان به زمین فرود آید، آن را از ایشان باز دارد و به دیگران دهد، و هر گرفتاری که نازل شود، بر ایشان فرود آورد.

اصول کافی (ط-الاسلامیه) ، ج2 ، ص 253 (باب شدة ابلاء المومن حدیث 5)

حدیث (2) امام باقر عليه السلام :

إنَّ اللّهَ تَبارَکَ وَ تَعالی إذا أحَبَّ عَبداً غَتَّهُ بِالبَلاءِ غَتّاً وَ ثَجَّهُ بِالبَلاءِ ثَجّاً فإذا دَعاهُ قالَ لَبَّیکَ عَبدی لَئِن عَجّلتُ لَکَ ما سَأَلتَ إنّی علی ذلِکَ لَقادرٌ و لَئِنِ ادَّخرتُ لَکَ فَما ادَّخرتُ  لَکَ فَهُوَ خَیرٌ لَکَ .


خداوند تبارک و تعالی چون بنده ای را دوست دارد در بلا و مصیبتش غرقه سازد و باران گرفتاری بر سرش فرود آرد و آنگاه که این بنده خدا را بخواند فرماید : لبیک بنده ی من ! بی شک اگر بخواهم خواسته ات را زود اجابت کنم می توانم اما اگر بخواهم آن را برایت اندوخته سازم این برای تو بهتر است

اصول کافی(ط-الاسلامیه)، ج2 ، ص 253 (باب شدة ابلاء المومن حدیث 7)

حدیث (3) امام صادق عليه السلام :

المومِنُ لَا یَمضِی عَلَیهِ اربَعُونَ لَیلَه الَا عَرَضَ لَهُ امرُ یَحزُنُهُ یُذَکَرُ بِهِ.


چهل شب بر بنده مومن نگذرد مگر اینکه واقعه ای برایش رخ دهد و او را غمگین سازد و به واسطه آن ، متذکر گردد.

اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج2 ، ص 254 (باب شدة ابلاء المومن حدیث 11)

حدیث (4) امام صادق عليه السلام :

اِنَ فِی الجَنَه مَنزِلَهً لَا یَبلُغُهَا عَبدٌ اِلَا بِالِابتِلَاء فِی جَسَدِهِ.


در بهشت مقام و منزلتی وجود دارد که هیچ بنده ای به آن نرسد ، مگر به درد و بیماری ای که در بدنش حادث شود.

اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج2 ،ص255 (باب شدة ابلاء المومن حدیث 14)

حدیث (5) امام صادق عليه السلام :

إنَّ المُومِنَ مِنَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ لَبِأَفضَلِ مَکَان ثَلَاثاً إنَّهُ لَیَبتَلِیهِ بِالبَلَاء ثُمَّ یَنزعُ نَفسَهُ عُضواً عُضواً مِن جَسَدِهِ وَ هُوَ یَحمَدُ اللهَ عَلَی ذَلِکَ.


جایگاه مومن نزد خدای عزوجل برترین جایگاه است و این جمله را سه بار فرمود چرا که گاه بنده ای را خداوند به گرفتاری مبتلا می سازد و می فرماید . آنگاه جانش را عضو عضو از پیکرش بیرون می کشد، در حالی که وی بر این پیشامد خداوند را حمد و ستایش می گوید.

اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج2 ، ص254(باب شدة ابلاء المومن حدیث 13)

حدیث (6) امام صادق عليه السلام :

یَا عَبدَ اللهِ لَو یَعلَمُ المُومِنُ مَا لَهُ مِنَ الاَجرِ فِی المَصَائِبِ لَتَمَنَی اَنَهُ قُرَضَ بِالمَقَارِیضُ.

 

 ای عبد الله، اگر مومن می دانست که پاداش مصائب و گرفتاری هایش چه اندازه است ، آرزو میکرد با قیچی تکه تکه شود.

اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج2 ،ص255(باب شدة ابلاء المومن حدیث15)

حدیث (7) امام باقر عليه السلام :

إنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَیَتَعَاهَدُ المُومِنُ بِالبَلَاء کَمَا یَتَعَاهَدُ الرَّجُلُ اَهلَهُ بالهَدِیَّةِ مِنَ الَغیبَةِ وَ یَحمِیهِ الدُّنیَا کَما یَحمِی الطَّبیبُ المَریضَ.

 

خداوند عزیز و با جلال از بنده مؤمنش با رنج و بلا دلجویی می کند، همچنان که شخص با هدیه ای که از سفر آورده، از خانواده اش دلجویی می کند و خدا مومن را از دنیا پرهیز می دهد، همچنان که طبیب بیمار را (از بعضی خوردنی ها و آشامیدنیها) پرهیز می دهد.

اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج 2 ،ص 255(باب شدة ابلاء المومن حدیث17)

حدیث (8) امام صادق عليه السلام :

قَالَ رَسُولُ اللهِ مَثَلُ المَؤمِن کَمَثَل خَامَةِ الزَّرع تُکفِئُها الرِّیاحُ کَذَا وَ کَذَا و َکَذَلِکَ المُومِنُ تکــفِئُهُ الأوجاعُ وَ الأمراضُ وَ مَثَلُ المُنافِق کَمَثَل الإرزَبَّةِ المُستَقیمَةِ الَّتی لا یُصِیبُها شَیءٌ حَتّی یَأتِیَهُ المَوتُ فَیَقصِفَهُ قَصفاً.

 

رسول خدا فرمودند: حکایت مومن حکایت ساقه گیاه است که بادها آن را به این سو و آن سو کج و راست می کنند. مومن هم به واسطه ی بیماریها و دردها کج و راست می شود. اما حکایت منافق، حکایت عصای آهنین بی انعطافی است که هیچ آسیبی به آن نمی رسد، تا اینکه مرگش به سراغش می آید و کمرش را در هم می شکند.

اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج2 ،ص258(باب شدة ابلاء المومن حدیث25)

حدیث (9) امام صادق عليه السلام :

إنَّ فی کِتابِ عَلیٍّ إنَّ أشَدَّ النَّاسِ بَلَاءً النَّبیّونَ ثُّمَ الوَصیُّونَ ثُّمَ الأمثَلُ فَالأمثَلُ وَ إنَّما یُبتَلَی المُومِنُ عَلَی قَدر أعمالِهِ الحَسَنَةِ فَمَن صَحَّ دِینُهُ وَ حَسُنَ عَمَلُهُ أشتَدَّ بَلَاؤُهُ وَ ذَلِکَ أنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَم یَجعَل الدُّنیا ثواباً لِمُؤمِن وَ لَا عُقُوبَة لَکافِر وَ مَن سَخُفَ دینُهُ وَ ضَعُفَ عَمَلُهُ قَلَّ بَلَاؤُهُ وَ أنَّ البَلَاءَ أسرَعُ إلَی المُومِنُ التَّقیِّ مِنَ المَطَرِ إلَی قَرَار الأرض.

 

درکتاب علی آمده: شدیدترین بلاها در بین آفریدگان، نخست به پیامبران و سپس به اوصیاء می رسد و آنگاه به مثل و شبیه ترین مردم به آنها. مومن به مقدار نیکی هایش آزموده می شود. هر که دینش درست و کارش نیک باشد، بلایش شدیدتر است، چرا که خدای عزوجل دنیا را مایه پاداش مومن قرار نداده و نه وسیله عذاب کافر. اما آن که دینش نادرست و کارش سست باشد، بلایش اندک است. بلا به انسان مومن پرهیزکار زودتر می رسد تا باران به سطح زمین.

اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج2 ،ص259(باب شدة ابلاء المومن حدیث29)

حدیث (10) امام صادق عليه السلام :

کُلَّما أزدَادَ العَبدُ إیماناً ازدَادَ ضِیقاً فِی مَعِیشَتِهِ.

 

هر اندازه که ایمان بنده افزون گردد، تنگ دستی اش بیشتر و زندگی اش سخت تر شود.

اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج2 ، ص261 (باب فضل فقراء المسلمین حدیث 4)

حدیث (11) امام صادق عليه السلام :

مَرَّ رَسُولُ اللهِ (ص) بِجَدیٍ أَسَکَّ مُلقًی عَلَی مَزبَلَة مَیتاً فَقَالَ لِأَصحَابِهِ کَم یُسَاوِی هَذَا فَقالُوا لَعَلَّهُ لَو کَانَ حَیَّاً لَم یُسَاوِی دِرهَماً فَقَالَ النَّبِیُّ (ص) و الَّذِی نَفسِی بِیَدِهِ لَلدُّنیَا أَهوَنُ عَلَی اللهِ مِن هَذَا الجِدیٍ عَلَی أَهلِهِ

 

روزی رسول خدا (ص) از کنار بزغاله گوش بریده مرده ای که در زباله دان افتاده بود، گذر می کرد.پس رو به اصحاب کرد و فرمود :این ، به چند ارزد. گفتند: شاید اگر زنده بود، یک درهم. پیامبر (ص) فرموده: به خدایی که جانم در دست اوست، دنیا در پیشگاه خدا، بی ارزش تر از این بزغاله نزد صاحبش.

 

اصول کافی(ط-الاسلامیه) ،ج2 ، ص129(باب ذم الدنیا و الزهد فیها)

حدیث (12) امام صادق عليه السلام :

قالَ اللهُ عَرَّ وَ جَلَّ لَو لَا أن یَجِدَ عَبدِیَ المُومِنُ فِی قَلبِهِ لَعَصَّبتُ رَأسَ الکَافِرِ بِعِصَابَةِ حَدِیدٍ لا یُصَدَّعُ رأسُهُ أَبَدا.


خداوند عروجل می فرماید اگر بنده مومن من دل آزرده نمی شد، سر انسان کافر را با دستمالی آهنین می بستم، تا هرگز دچار سردرد نشود.

 

اصول کافی(ط-الاسلامیه) ، ج2 ،ص257(باب شدة ابتلاء المومن، حدیث 24)

 

اسلام

حدیث (1) رسول اكرم صلى‏ الله‏ عليه ‏و ‏آله :

وَ مَن شَهِدَ شَهادَةَ حَقٍّ لِيُحيِىَ بِها حَقَّ امرِى‏ءٍ مُسلِمٍ اَتى يَومَ القيامَةِ وَ لِوَجهِهِ نورٌ مَدَّ البَصَرِ تَعرِفُهُ الخَلايِقُ بِاسمِهِ وَ نَسَبِهِ ؛

كسى كه براى زنده كردن حق يك مسلمان، شهادت حقّ بدهد، روز قيامت در حالى آورده مى‏شود كه پرتو نور چهره اش، تا چشم كار مى‏كند ديده مى‏شود و خلايق او را به نام و نسب مى‏شناسند.

من لا یحضره الفقیه ج3 ص 58 - الكافى(ط-الاسلامیه)، ج7، ص 381

حدیث (2) امام صادق عليه ‏السلام :

إنَّ مِمّا يُزَيِّنُ الاسلامَ الاخلاقُ الحَسَنَةُ فيما بَينَ النّاسِ؛
خوش اخلاقى در بين مردم زينت اسلام است.

مشکات الانوار فی غرر الاخبارص240

حدیث (3) رسول اكرم صلى ‏الله ‏عليه‏ و ‏آله :

اَلحَياءُ زينَةُ الاسلامِ؛
حيا زينت اسلام است.

مستدرك الوسايل و مستنبط المسایل، ج1، ص488

حدیث (4) امام صادق عليه ‏السلام :

اثافى الاسلامِ ثَلاثَةٌ: الصَّلوةُ وَ الزَّکوةُ وَ الوِلایة،لا تَصِحُّ واحِدَةٌ مِنهُنَّ اِلا بِصاحِبَتَیها؛
سنگهاى زیربناى اسلام سه چیز است: نماز، زکات و ولایت که هیچ یک از آنها بدون دیگرى درست نمى‏ شود.

کافى(ط-الاسلامیه)، جلد2، ص 18

حدیث (5) امام رضا علیه السلام:

اِنَّ الایمانَ اَفضلُ مِن الاسلامِ بِدَرجَةٍ, وَ التَّقـوى اَفضـلُ مِن الایمانِ بِدَرَجَةٍ وَ لَم یَعطِ بَنو آدَمَ اَفضلُ مِنَ الیَقینِ؛

ایمان یک درجه بالاتر از اسلام است, و تقوا یک درجه بالاتر از ایمان است و به فـرزنـد آدم چیزى بـالاتـر از یقیـن داده نشده است.

تحف العقول، ص445

حدیث (6) امام صادق علیه السلام:

اِنَّ مِن فَناءِ الاِسلامِ وَ فَناءِ المُسلِمینَ أن تَصیرَ الأموالُ فی أیدی مَن لا یَعرِفُ فیها الحَقَّ و لا یَصنَعُ فیها المَعروفَ

از (عوامل) نابودی اسلام و مسلمانان این است که اموال در دست کسانی باشد که حق و حقوق آن را نشناخته و با آن کار خیر انجام ندهند

کافی(ط-الاسلامیه)،ج4،ص25

 

مرگ

حدیث (1) امام صادق عليه السلام :

صِلَةَ الرَّحِمِ تُزَكِّي الْأَعْمَالَ وَ تُنْمِي الْأَمْوَالَ وَ تُيَسِّرُ الْحِسَابَ وَ تَدْفَعُ الْبَلْوَى وَ تَزِيدُ فِي الرِّزْقِ.

صله رحم، اعمال را پاكيزه، اموال را بسيار، حساب (قيامت) را آسان مى‏ كند و بلا را برطرف و و روزی را زیاد می کند.

 

كافى (ط-الاسلامیه) ج 2، ص 157، ح 33

حدیث (2) امام صادق عليه السلام :

صِلَةُ الرحامِ تُحَسِّنُ الخُلُقَ وَ تُسمِحُ الكَفَّ و َتُطيبُ النَّفسَ و َتَزيدُ فِى الرِّزقِ وَ تُنسِئُ فِى الجَلِ؛

صله رحم، انسان را خوش اخلاق، با سخاوت و پاكيزه جان مى‏ نمايد و روزى را زياد مى‏ كند و مرگ را به تأخير مى‏ اندازد.

 

كافى (ط-الاسلامیه) ج 2، ص 151، ح 6

حدیث (3) پيامبر صلى ‏الله ‏عليه‏ و ‏آله:

لِيَتَزَوَّدِ العَبدُ مِن دُنياهُ لآِخِرَتِهِ ، وَ مِن حَياتِهِ لِمَوتِهِ وَ مِن شَبابِهِ لِهَرَمِهِ ، فَاِنَّ الدُّنيا خُلِقَت لَكُم وَ اَنتُم خُلِقتُم لِلخِرَةِ ؛
 

انسان بايد براى آخرتش از دنيا، براى مرگش از زندگى و براى پيرى‏اش از جوانى، توشه برگيرد، چرا كه دنيا براى شما آفريده شده و شما براى آخرت آفريده شده‏ايد .

تنبيه الخواطر و نزهه النواظر (معروف به مجموعه ورام) ج 1، ص 131

حدیث (4) امام باقر علیه السلام:

اَلبِرُّ وَ الصَّدَقَةُ يَنفيانِ الفَقرَ وَ يَزيدانِ فِى العُمرِ وَ يَدفَعانِ عَن صاحِبِهِما سَبعينَ ميتَةَ سوءٍ ؛
 

كار خير و صدقه، فقر را مى ‏بَرند، بر عمر مى ‏افزايند و هفتاد مرگ بد را از صاحب خود دور مى ‏كنند.

من لا یحضر الفقیه ج2 ، ص66 - ثواب الاعمال (ترجمه حسن زاده) ص 688

حدیث (5) پيامبر صلى ‏الله‏ عليه ‏و ‏آله:

فِى الزِّنا سِتُّ خِصالٍ: ثَلاثٌ مِنها فِى الدُّنيا وَ ثلاثٌ فِى الآخِرَةِ، فَاَمّا الَّتى فِى الدُّنيا فَيَذهَبُ بِالبَهاءِ وَ يُعَجِّلُ الفَناءَ وَ يَقطَعُ الرِّزقَ وَ اَمّا الَّتى فِى الآخِرَةِ فَسوءُ الحِسابِ وَ سَخَطُ الرَّحمنِ وَ الخُلودُ فِى النّارِ ؛
 

زِنا، شش پيامد دارد: سه در دنيا و سه در آخرت. سه پيامد دنيايى ‏اش اين است كه: آبرو را مى ‏بَرد، مرگ را شتاب مى‏ بخشد و روزى را مى ‏بُرد و سه پيامد آخرتى‏ اش: سختى حسابرسى، خشم خداى رحمان و ماندگارى در آتش است.

من لا یحضر الفقیه ج4 ، ص367 - خصال ج 1 ، ص 321، ح 3

حدیث (6) امام على عليه السلام :

اَلمَنِيَّةُ و َلاَ الدَّنِيَّةُ و َالتَّقَلُّلُ و َلاَ التَّوَسُّلُ؛
مرگ آرى امّا پستى و خوارى هرگز، به اندك ساختن آرى امّا دست سوى اين و آن دراز كردن هرگز.

کافی(ط-الاسلامیه) ج8 ، ص21 - نهج البلاغه(صبحی صالح) ص546 ، حكمت 396

حدیث (7) امام صادق عليه السلام :

يَعيشُ النّاسُ بِاِحْسانِهِمْ اَكْثَرَ مِمّا يَعيشونَ بِاَعْمارِهِمْ وَ يَموتون بِذُنوبِهِمْ اَكْثَرَ مِمّا يَموتونَ بِآجالِهِمْ؛

مردم، بيشتر از آن‏كه با عمر خود زندگى كنند، با احسان و نيكوكارى خود زندگى مى ‏كنند و بيشتر از آن‏كه با اجل خود بميرند، بر اثر گناهان خود مى ‏ميرند.

دعوات(راوندى) ص 291، ح 33

حدیث (8) امام على عليه ‏السلام :

مَنْ عَطَفَ عَلَيْهِ اللَّيْلُ و َالنَّهارُ اَدَّباهُ وَ اَبلَياهُ وَ اِلَى الْمَنايا اَدْنَياهُ؛

شب و روز بر هر كس بگذرد، او را ادب مى‏ كند، فرسوده ‏اش مى ‏نمايد و به مرگ نزديكش مى ‏سازد.

تصنیف غرر الحکم و دررالکلم ص133

حدیث (9) پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلّم:

كَفى بالمَوتِ واعِظا؛

مرگ براى اندرز گرفتن بس است.

تحف العقول، ص 35 - کافی(ط-الاسلامیه)ج2 ، ص275

حدیث (10) امام على عليه السلام:

أبلَغُ العِظاتِ الاعتِبارُ بِمَصارِعِ الأمواتِ؛

رساترين پندها، عبرت گرفتن از آرامگاه هاى مردگان است.

شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غررالحکم و دررالکلم ج2 ، ص423

حدیث (11) امام صادق عليه السلام :

ذِكرُ المَوتِ يُميتُ الشَّهَواتِ في النَّفسِ ، و يَقلَعُ مَنابِتَ الغَفلَة ِ، و يُقَوّي القلبَ بمَواعِدِ اللّه ، و يُرِقُّ الطَّبعَ ، و يَكسِرُ أعلامَ الهَوى و يُطفِئُ نارَ الحِرصِ ، و يُحَقِّرُ الدُّنيا؛

ياد مرگ، خواهش هاى نفس را مى ميراند و رويشگاه هاى غفلت را ريشه كن مى كند و دل را با وعده هاى خدا نيرو مى بخشد و طبع را نازك مى سازد و پرچم هاى هوس را درهم مى شكند و آتش حرص را خاموش مى سازد و دنيا را در نظر كوچك مى كند.

بحار الأنوار(ط-بیروت) ج6، ص133، ح32 - {شبیه این حدیث در مصباح الشریعه ص171 }

حدیث (12) امام على عليه السلام :

عَجِبتُ لِمَن یَری أنَّه یَنقُصُ کُلَّ یَوم فی نَفسِهِ وَ عُمُرِهِ وَ هو لا یَتاهَّبُ لِلمَوتِ.

در شگفتم از کسی که می بیند هر روز از جان و عمر او کاسته می شوذ، امّا برای مرگ آماده نمی شود.

شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غررالحکم و دررالحکم ج4 ، ص336 ح6253 - تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص163 ، ح3156

حدیث (13) امام على عليه السلام :

خَلَقَ الآجالَ فأطالَها و قَصَّرَها ، و قدَّمَها و أخَّرَها ، و وصَلَ بالموتِ أسبابَها .


[خداوند ،] اجلها (مدت عمرها) را مشخص ساخته، برخى را كوتاه و برخى را دراز گردانيد وپاره‏اى را پس وبرخى را پيش انداخت و عوامل آنها را به مرگ ، پيوند داد (موجبات به سرآمدن اجل را فراهم آورد).

نهج البلاغه (صبحی صالح)ص134 ، خطبه 91

حدیث (14) امام على عليه السلام :

لا شيءَ أصدقُ مِن الأجلِ .

چيزى راست‏تر از اجل (مرگ) نيست.

شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غررالحکم و دررالکلم ج6 ، ص382 ، ح10648

حدیث (15) امام على عليه السلام :

نِعْمَ الدَّواءُ الأجلُ .

خوب دارويى است اجل.

شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غررالحکم و دررالکلم ج6 ، ص160 ، ح9905

حدیث (16) امام على عليه السلام :

نَفَس المَرءِ خُطاهُ إلى أجَلِهِ .

نَفَسهاى آدمى گامهاى او به سوى مرگ است.

نهج البلاغه(صبحی صالح) ص480 ، حکمت 74

حدیث (17) امام على عليه السلام :

كفى بالأجلِ حارِسا .
 
نگهبانى اجل، كافى است.

نهج البلاغه (صبحی صالح) ص529 ، ح306

حدیث (18) امام على عليه السلام :

الأجَلُ حِصْنٌ حَصِينٌ .

اجل ، دژى استوار است.

تصنیف غررالحکم و دررالکلم ص161 ، ح 3111 - شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غررالحکم و دررالکلم ج1 ، ص133 ، ح494

 

معرفت خدا

حدیث (1) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :

أَفضَلُ العمالِ العِلمُ بِاللّه  إِنَّ العِلمَ يَنفَعُكَ مَعَهُ قَليلُ العَمَلِ وَكَثيرُهُ وَإِنَّ الجَهلَ لايَنفَعُكَ مَعَهُ قَليلُ العَمَلِ وَلا كَثيرُهُ؛

بهترين اعمال، خداشناسى است، زيرا با وجود علم و معرفت، عمل، كم يا زياد تو را سود مى بخشد اما با وجود نادانى (نسبت به خدا) عمل، نه اندكش تو را سود مى بخشد نه بسيارش.

نهج الفصاحه ، ص228

حدیث (2) امام على عليه السلام :

وَ لَو ضَرَبتَ فى مَذاهِبِ فِكرِكَ لِتَبلُغَ غاياتِهِ ما دَلَّتكَ الدَّلالَةُ إِلاّ عَلى أَنَّ فاطِرَ النَّملَةِ هُوَ فاطِرُ النَّخلَةِ لِدَقيقِ تَفصيلِ كُلِّ شَى ءٍ و َغامِضِ اختِلافِ كُلِّ حَىٍّ وَ مَا الجَليلُ وَ اللَّطيفُ وَ الثَّقيلُ و َالخَفيفُ و َالقَوىُّ وَ الضَّعيفُ فى خَلقِهِ إِلاّ سَواءً؛

اگر راههاى انديشه ات را در نوردى تا به پايانه هاى آن رسى، هيچ دليلى تو را جز به اين رهنمون نشود كه آفريننده مورچه همان آفريننده درخت خرما است و اين به سبب دقت و ظرافتى است كه جداسازى هر چيزى از چيز ديگر و پيچيدگى و تنوعى است كه در هر موجود زنده اى به كار رفته است موجودات بزرگ و كوچك، سنگين و سبك و نيرومند و ناتوان، همگى در آفرينش براى خداوند يكسانند.

نهج البلاغه(صبحی صالح) ، ص271 ، خطبه 185

حدیث (3) امام رضا عليه السلام :

إِنَّما قُلتُ اللَّطيفُ، لِلخَلقِ اللَّطيفِ و َلِعِلمِهِ بِالشَّى ءِ اللَّطيفِ أَلاتَرى إِلى أَثَرِ صُنعِهِ فِى النَّباتِ اللَّطيفِ و َغَيرِ اللَّطيفِ و َفِى الخَلقِ اللَّطيفِ مِنَ أَجسامِ الحَيوانِ مِنَ الجِرجِسِ و َالبَعوضِ و َما هُوَ أَصغَرُ مِنهُما مِمّا لايَكادُ تَستَبينُهُ العُيونُ بَل لايَكادُ يُستَبانُ لِصِغَرِهِ الذَّكَرُ مِنَ النثى و َالمَولودُ مِنَ القَديمِ فَلَمّا رَأَينا صِغَرَ ذلِكَ فى لُطفِهِ ... عَلِمنا أَنَّ خالِقَ هذَا الخَلقِ لَطيفٌ؛

گفتم لطيف است، چون هم موجودات لطيف آفريده و هم به چيزهاى ظريف و ريز آگاهى دارد. آيا نشانه آفرينش او را در گياهان ظريف و غير ظريف و در پيكرهاى ظريف و ريز جاندارانى چون كك و پشه و كوچك تر از اينها را نمى بينى كه تقريبا به چشم ديده نمى شوند و از بس ريزند نر و ماده آنها و نوزاد و كهن زادشان از يكديگر تشخيص  داده  نمى شوند. پس  چون  ريزى  و ظرافت  اين  چيزها را ديديم... پى برديم كه آفريننده اين موجودات نيز لطيف است.

التوحيد(صدوق) ، ص 63

حدیث (4) رسول اكرم صلى الله عليه و آله :

إِنَّ اللّه  خَلَقَ يَومَ خَلَقَ السَّماواتِ وَالارضَ مِائَةَ رَحمَةٍ كُلُّ رَحمَةٍ طِباقُ ما بَينَ السَّماءِ و َالارضَ فَجَعَلَ مِنها فِى الارضِ رَحمَةً فَبِها تَعطِفُ الوالِدَةُ عَلى وُلدِها و َالوَحشُ و َالطَّيرُ بَعضُها عَلى بَعضٍ و َأَخَّرَ تِسعا و َتِسعينَ فَإِذا كانَ يَومُ القيامَةِ أَكمَلَها بِهذِهِ الرَّحمَةِ؛

خداوند روزى كه آسمانها و زمين را آفريد، صد رحمت بيافريد كه هر يك از آنها ميان زمين و آسمان را پر مى كند و يكى را در زمين قرار داد كه بوسيله آن مادر به فرزند محبت مى كند و حيوانات وحشى و پرندگان به يكديگر مأنوسند و نود و نه رحمت را نگه داشته و همين كه روز قيامت شود اين يك رحمت را نيز بر آن مى افزايد.

نهج الفصاحه ، ص 313 ، ح 781

حدیث (5) امام صادق عليه‏السلام :

وَ قَد سَأَلَهُ ابنُ أَبِى العَوجاءِ: وَ لِمَ احتَجَبَ عَنهُم و َأَرسَلَ إِلَيهِمُ الرُّسُلَ؟ وَيلَكَ و َكَيفَ احتَجَبَ عَنكَ مَن أَراكَ قُدرَتَهُ فى نَفسِكَ؟ نَشَأَكَ و َلَم تَكُن وَ كَبَّرَكَ بَعدَ صِغَرِكَ و َقَوّاكَ بَعَدَ صَعفِكَ... وَ ما زالَ يَعُدُّ عَلَىَّ قُدرَتَهُ الَّتى هِىَ فى نَفسِىَ الَّتى لااَدفَعُها حَتّى ظَنَنتُ أَنَّهُ سَيَظهَرُ فيما بَينى وَ بَينَهُ؛

در پاسخ ابن ابى العوجاء كه پرسيد: چرا خداوند خود را از مردم در پرده داشت و آن گاه پيامبران را سويشان فرستاد؟ فرمودند: واى بر تو كسى كه قدرتش را در وجود تو نشانت داده چگونه خود را از تو پوشيده داشته است؟ تو را كه نبودى پديد آورد، كوچك بودى بزرگت كرد، ناتوان بودى توانايت گردانيد... حضرت پيوسته مظاهر قدرت خدا را كه در وجود من است و نمى توانم منكرشان شوم برايم برشمرد تا جايى كه خيال كردم بزودى خداوند ميان من و او ظاهر خواهد شد.

کافی(ط-الاسلامیه) ج1 ، ص75 - التوحيد(صدوق)، ص 127

حدیث (6) امام على عليه السلام :

وَلايَعزُبُ عَنهُ عَدَدُ قَطرِ الماءِ وَ لا نُجومُ السَّماءِ وَ لا سَوا فِى الرّيحِ فِى الهَواءِ و َلا دَبيبُ النَّملِ عَلَى الصَّفا و لا مَقيلُ الذَّرِّ فِى اللَّيلَةِ الظَّلماءِ يَعلَمُ مَساقِطَ الوراقِ وَ خَفِىِّ طَرَفِ الحداقِ؛

شمار قطره هاى آبها و ستارگان آسمان و ذرات گردوغبار پراكنده در هوا و حركت مورچه برسنگ بزرگ و خوابگاه مورچگان در شب تاريك بر او پوشيده نيست و محل ريزش برگها و بر هم خوردن پلكها را مى داند.

نهج البلاغه(صبحی صالح) ، ص256 ، خطبه 178

حدیث (7) امام على عليه السلام :

... عالِمُ السِّرِّ مِن ضَمائِرِ المُضمِرينَ و َنَجوَى المُتَخافِتينَ وَ خَواطِرِ رَجمِ الظُّنونِ وَ عَقدِ عَزيماتِ اليَقينِ... ؛

خدا داناست به هر رازى كه مردم در دل نهان داشته اند، و به نجواى آهسته رازگويان و به هر گمان كه در خاطرى نهفته است و به هر تصميمى كه از روىِ يقين گرفته شود.

نهج البلاغه(صبحی صالح) ، ص 134 ، خطبه 91

حدیث (8) امام على عليه السلام :

أَعلَمُ النّاسِ بِاللّه  أَكثَرُهُم لَهُ مَسأَلَةً؛

خداشناس ترين مردم پر درخواست ترين آنها از خداست.

تصنیف غررالحکم و درر الکلم ،ص192 ،ح 3734

حدیث (9) امام على عليه السلام :

يَنبَغى لِمَن عَرَفَ اللّه  سُبحانَهُ أَن لا يَخلُوَ قَلبُهُ مِن رَجائِهِ و َخَوفِهِ؛

كسى كه خداى سبحان را مى شناسد، شايسته است دلش از بيم و اميد به او خالى نباشد.

شرح آقا جمال الدین خوانساری بر غررالحکم و دررالکلم ، ج6، ص441، ح10926

حدیث (10) امام موسی کاظم علیه السلام:

أفضَلُ العِبادَةِ بَعدِ المَعرِفَةِ‌ إِنتِظارُ‌ الفَرَجِ؛

بهترین عبادت بعد از شناختن خداوند،‌ انتظار فرج و گشایش است.

تحف العقول، ص403

حدیث (11) امام محمد باقر علیه السلام:

ما عَرَفَ اَللهَ مَن عَصاهُ؛
خدا را نشناخته آن که نافرمانی اش کند.

تحف العقول، ص294

حدیث (12) امام صادق عليه ‏السلام :

مَن عَرَفَ اللهَ خافَ اللهَ و مَن خافَ اللهَ سَخَت نَفسَهُ عَنِ الدُّنیا؛

هر که خدا رابشناسد ترس او در دلش می افتد و هر از خدا ترسان باشد نفسش از دنیا باز می ماند.

کافی(ط-الاسلامیه) ، ج2 ،ص68 -تحف العقول ، ص362

حدیث (13) امام کاظم علیه السلام:

اَفضَلُ ما یَتَقَرَّبُ به العَبدُ اِلی اللهِ بَعدِ المَعرِفَةِ به ، الصَلوةُ؛

بهترین چیزی که بنده بعد از شناخت خدا به وسیله آن به درگاه الهی تقرب پیدا می کند، نماز است.

تحف العقول، ص391

حدیث (14) امام صادق عليه‏ السلام :

مَنْ عَرَفَ اللّه‏َ خافَهُ ، وَ مَنْ خافَ اللّه‏َ حَثَّهُ الْخَوفُ مِنَ اللّه‏ِ عَلَى الْعَمَلِ بِطاعَتِهِ وَ الاَخْذِ بِتَأديبِهِ ، فَبَشِّرِ الْمُطيعينَ المُتَأَدِّبينَ بِاَدَبِ اللّه‏ِ وَ الآخِذينَ عَنِ اللّه‏ِ اَنَّهُ حَقٌّ عَلَى اللّه‏ِ اَنْ يُنْجيَهُ مِنْ مُضِلاّتِ الْفِتَنِ؛

آن‏كه خدا را شناخت ، از او ترسيد و آن كس كه از خدا ترسيد ، ترس از خدا او را به عمل به فرمان او و در پيش گرفتن ادبش واداشت . پس فرمان‏بردارانِ ادب شده به ادب خدا و اطاعت‏ كنندگان دستورهاى او را بشارت ده كه بر خداست كه آنها را از فتنه‏ هاى گمراه‏كننده برهاند.

بحار الانوار(ط-بیروت)،ج67 ، ص400

حدیث (15)امام حسن(عليه السلام):

مَن عَرَفَ اللَّهَ أحَبَّهُ.

هر كس خدا را بشناسد، دوستش بدارد.

مجموعه ی ورام ،ج1 ،ص52

احادیث این بخش با توجه به منابع ذکر شده در نرم افزار "جامع الاحادیث نور" بازبینی و به روز شده اند  

حدیث (1) لقمان حكيم عليه‏السلام :

يَا بُنَىَّ اِذَا امتَلأََتِ المَعِدَةُ نَامَتِ الفِكرَةُ وَ خَرِسَتِ الحِكمَةُ وَ قَعَدَتِ الاَعضَاءُ عَنِ العِبادَةِ؛

فرزندم هرگاه شكم پر شود، فكر به خواب مى‏رود و حكمت، از كار مى‏افتد و اعضاى بدن از عبادت باز مى‏مانند.

مجموعه ورام، ج 1، ص 102

حدیث (2) امام حسين عليه السلام :

مَن أَحجَمَ عَنِ الرَّىِ وَعَيِيَت بِهِ الحِيَلُ كانَ الرِّفقَ مِفتاحُهُ؛
هر كس فكرش به جايى نرسد و راه تدبير بر او بسته شود، كليدش مداراست.

بحارالأنوار، ج75، ص128

حدیث (3) امام حسن عسکری علیه السلام:

لَیسَتِ العِبادَةُ کَثرَةَ الصیّامِ وَ الصَّلوةِ وَ انَّما العِبادَةُ کَثرَةُ التَّفَکُّر فی أمر اللهِ؛

عبادت کردن به زیادی روزه و نماز نیست، بلکه (حقیقت) عبادت، زیاد در کار خدا اندیشیدن است.

تحف العقول، ص442

حدیث (4) امام علی علیه السلام:

العِلمُ وَراثَهٌ کَریمَهٌ ، وَ الادابُ حُلَلٌ مُجَدَّدَهٌ ، وَ الفِکرُ مِرآهٌ صافِیَهٌ؛

علم میراث گرانبهائی است و ادب لباس فاخر و زینتی است و فکر آئینه ای است صاف.

 نهج البلاغه،ص469

حدیث (5) پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله :

 اَوصانى رَبّى بِسَبعٍ: اَوصانى بِالاِْخلاصِ فِى السِّرِّ وَ الْعَلانيَةِ وَ اَن اَعْفُوَ عَمَّن ظَلَمَنى و اُعْطىَ مَن حَرَمَنى و اَصِلَ مَنْ قَطَعَنى و اَن يَكونَ صَمْتى فِكْرا وَ نَظَرى عِبَرا؛

پروردگارم هفت چيز را به من سفارش فرمود: اخلاص در نهان و آشكار، گذشت از كسى كه به من ظلم نموده، بخشش به كسى كه مرا محروم كرده، رابطه با كسى كه با من قطع رابطه كرده، و سكوتم همراه با تفكّر و نگاهم براى عبرت باشد.

كنزالفوائد،ج2،ص11

حدیث (6) امام صادق (ع):

اَفضَلُ العِبادةُ اِدمانُ التَّفکُّرفی اللهِ و فی قُدرَتهِ؛

برترین عبادت مداومت نمودن بر تفکر درباره خداوند و قدرت اوست.

الکافی،ج2،ص55

حدیث (7) امام صادق (ع):

فِکرَةُ ساعَةٍ خَیرٌ مِن عِبادَةِ اَلفِ سَنَةٍ؛

یک ساعت اندیشیدن در خیر و صلاح از هزار سال عبادت بهتر است.

مصباح الشریعه،ص114

 

احادیث این بخش با توجه به منابع ذکر شده در نرم افزار "جامع الاحادیث نور" بازبینی و به روز شده اند.

حدیث (1) رسول اكرم صلى الله عليه و آله:

اِنَّ البَيتَ اِذا كَثُرَ فيهِ تِلاوَةُ القُرآنِ كَثُرَ خَيرُهُ وَ اتَّسَعَ اَهلُهُ وَ اَضاءَ لاَهلِ السَّماءِ كَما تُضى ءُ نُجومُ السَّماءِ لاَهلِ الدُّنيا؛

خانه اى كه در آن قرآن فراوان خوانده شود، خير آن بسيار گردد و به اهل آن وسعت داده شود و براى آسمانيان بدرخشد چنان كه ستارگان آسمان براى زمينيان مى درخشند.

كافى(ط-الاسلامیه) ج2، ص610

حدیث (2) رسول اكرم صلى الله عليه و آله:

خیارکم من تعلم قرآن و عـلمه

بهترین شما کسیست که قرآن را بیاموزد و آموزش دهد.

نهج الفصاحه ص473 ،ح1524 - وسایل الشیعه ج6 ، ص167 ، ح7641

حدیث (3) رسول اكرم صلى الله عليه و آله:

يا بُنَىَّ لاتَغفُل عَن قِراءَةِ القُرآنِ- إذا أصبحت، و إذا أمسيت- فَاِنَّ القُرآنَ يُحيِى القَلبَ المیت وَ يَنهى عَنِ الفَحشاءِ و َالمُنكَرِ ؛

فرزندم از خواندن قرآن غافل مباش، زيرا كه قرآن دل  مرده را زنده مى كند و از فحشاء و زشتى  باز مى دارد.

البرهان فی تفسیر القرآن ج1 ،ص19

حدیث (4) رسول اكرم صلى الله عليه و آله:

اِن اَرَدتُم عَيشَ السُّعَداءِ و َمَوتَ الشُّهَداءِ و َالنَّجاةَ يَومَ الحَسرَةِ و َالظِّلَّ يَومَ الحَرورِ و َالهُدى يَومَ الضَّلالَةِ فَادرُسُوا القُرآنَ فَاِنَّهُ كَلامُ الرَّحمانِ و حِرزٌ مِنَ الشَيطانِ و رُجحانٌ فِى الميزانِ ؛

اگر زندگى سعادتمندان، مرگ شهيدان، نجات روز حسرت (قيامت)، سايه روزِ سوزان و هدايت در روز گمراهى را مى خواهيد، قرآن را ياد بگيريد كه آن سخن خداى مهربان است و سپرى است در مقابل شيطان و سنگينى در ترازوى اعمال.

الحیاه(ترجمه ی احمد آرام) ج2 ،ص234

حدیث (5) رسول اكرم صلى الله عليه و آله:

اَصدَقُ القَولِ و َاَبلَغُ المَوعِظَةِ و َاَحسَنُ القَصَصِ كِتابُ اللّه ؛

راست ترين سخن، رساترين پند و زيباترين حكايت، كتاب خدا (قرآن) است.

من لایحضر الفقیه ج4 ، ص402

حدیث (6) رسول اكرم صلى الله عليه و آله:

مَن قَرَأَ القُرآنَ ابتِغاءَ وَجهِ اللّه و َتَفَقُّها فِى الدّينِ كانَ لَهُ مِنَ الثَّوابِ مِثلَ جَميعِ ما اُعطِىَ المَلائِكَةُ و َالأنبياءُ وَ المُرسَلونَ؛

هر كس براى كسب رضايت خدا و آگاهى در دين قرآن بياموزد، ثوابى مانند همه آنچه كه به فرشتگان و پيامبران و رسولان داده شده، براى اوست.

وسائل الشيعه، ج6، ص184، ح7683

حدیث (7) امام على عليه السلام:

عَلَيكُم بِكِتابِ اللّه ... مَن عَمِلَ بِهِ سَبَقَ؛

بر شما باد رجوع به كتاب خدا (قرآن) ... كسى كه به آن عمل كند از همه پيشى مى گيرد.

نهج البلاغه(صبحی صالح) ص219 ، خطبه 156

حدیث (8) امام على عليه السلام :

اَلا اِنَّ فيهِ عِلمَ ما يَأتى و َالحَديثَ عَنِ المَاضى و َدَواءَ دائِكُم و نَظمِ ما بَينَكُم؛

آگاه باشيد كه دانش آينده، اخبار گذشته و درمان دردهايتان و نظم ميان شما در قرآن است.

نهج البلاغه(صبحی صالح) ص223 ، خطبه 158

حدیث (9) امام على عليه السلام:

اِنَّ القرآنَ ظاهِرُهُ اَنيقٌ و َباطِنُهُ عَميقٌ لا تَفنى عَجائِبُهُ و َلا تَنقَضى غَرائِبُهُ و َلا تُكشَفُ الظُّلُماتُ اِلاّ بِهِ؛

براستى كه قرآن ظاهرش زيباست و باطنش عميق، عجايبش پايان ندارد، اسرار نهفته آن پايان نمى پذيرد و تاريكى هاى جهل جز بوسيله آن رفع نخواهد شد.

نهج البلاغه(صبحی صالح) ص223 ، خطبه 18

حدیث (10) امام صادق عليه السلام:

مَن لَم يَعرِفِ الحَقَّ مِنَ القُرآنِ لَم يَتَنَكَّبِ الفِتَنَ؛

هر كس حقيقت را از طريق قرآن نشناسد، از فتنه ها بركنار نمى ماند.

محاسن، ج1، ص216

حدیث (11) امام على عليه السلام :

وَ حَقُّ الوَلَدِ عَلَى الوالِدِ أن يُحَسِّنَ اِسمَهُ وَ يُحَسِّنَ اَدَبَه ُ، و يُعَلِّمَهُ القُرآنَ؛

حقّ فرزند بر پدر ، آن است كه نام خوب بر او بگذارد و او را خوب تربيت كند و قرآن به او بياموزد.

نهج البلاغة(صبحی صالح) ص546 ، حكمت 399

حدیث (12) رسول اكرم صلى الله عليه و آله:

مَن قَـبَّلَ وَلَدَهُ كَـتَبَ اللّه عَزَّوَجَلَّ لَهُ حَسَنَةً و َمَن فَرَّحَهُ فَرَّحَهُ اللّه يَومَ القيامَةِ، و َمَن عَلَّمُهُ القُرآنَ دُعىَ بِالابـَوَينِ فَيُكسَيانِ حُلَّتَينِ يُضى ءُ مِن نورِهِما وُجوهُ اَهلِ الجَنَّةِ ؛

هر كس فرزندش را ببوسد ، خداوند عزّوجلّ براى او ثواب مى نويسد و هر كسى كه او را شاد كند ، خداوند روز قيامت او را شاد خواهد كرد و هر كس قرآن به او بياموزد ، پدر و مادرش دعوت مى شوند و دو لباس بر آنان پوشيده مى شود كه از نور آنها ، چهره هاى بهشتيان نورانى مى گردد.

كافى(ط-الاسلامیه) ج 6، ص 49

حدیث (13) امام صادق عليه‏ السلام :

مَن قَرَاَ القُرآنَ وَ هُوَ شابٌّ مُؤمِنٌ اِختَلَطَ القُرآنُ بِلَحمِهِ وَ دَمِهِ وَ جَعَلَهُ اللّه عَزَّوَجَلَّ مَعَ السَّفَرَةِ الكِرامِ البَرَرَةِ ، وَ كانَ القُرآنُ حَجيزا عَنهُ يَومَ القيامَةِ ؛

هر جوان مؤمنى كه در جوانى قرآن تلاوت كند، قرآن با گوشت و خونش مى آميزد و خداوند عزّوجلّ او را با فرشتگان بزرگوار و نيك قرار مى دهد و قرآن نگهبان او در روز قيامت، خواهد بود.

كافى(ط-الاسلامیه) ج 2، ص 603

حدیث (14) امام على عليه السلام:

ثُمَّ أَنزَلَ عَلَيهِ الكِتابَ... وَعِزّا لاتُهزَمُ أَنصارُهُ... ؛
قرآنى كه بر پيامبر نازل شد... عزتى است كه هوادارانش شكست نمى خورند... .

نهج البلاغه(صبحی صالح) ص315 ، خطبه 198

حدیث (15) رسول اكرم صلى الله عليه و آله:

أَدِّبوا أولادَكُم عَلى ثَلاثِ خِصال ٍ: حُبِّ نَبيِّكُم و َحُبِّ أَهلِ بَيتِهِ و َقِراءَةِ القُرآنِ؛


فرزندان خود را به كسب سه خصلت تربيت كنيد: دوستى پيامبرتان و دوستى خاندانش و قرائت قرآن.

قاموس قرآن ، المقدمه ، ص2

حدیث (16) حضرت زهرا سلام الله علیها:

قاریءُ الحدید، و اذا وقعت، و الرحمن، یدعی فی الملکوت السموات ، ساکن الفردوس؛

تلاوت کننده سوره حدید و واقعه و الرحمن در آسمانها  اهل بهشت خوانده می شوند.

عوالم العلوم و المعارف (مستدرک حضرت زهرا تا امام جواد علیه السلام) ج11 ، قسم2،حضرت فاطمه سلام الله علیها ،ص915

حدیث (17) امام رضا علیه السلام:

مَن قَرَاَ فى شَهرِ رَمضانَ آیَة مِن کِتابِ اللهِ کانَ کَمَن خَتَمَ القُرآنَ فِى غَیرِه مِن الشُهُورِ؛
هر کس ماه رمضان یک آیه از کتاب خدا را قرائت کند مثل اینست که درماههاى دیگر تمام قرآن را بخواند.

بحار الانوار(ط-بیروت) ج93، ص341

حدیث (18) پيامبر صلى ‏الله‏ عليه ‏و‏ آله :

ما جلس قوم فی مجلس من مساجد اللّه‏ِ يَتْلونَ كِتابَ اللّه‏ِ وَ يَتَدارَسونَهُ بَيْنَهُمْ اِلاّ نَزَلَتْ عَلَيْهِمُ السَّكينَةُ وَ غَشِيَتْهُمُ الرَّحْمَةُ وَ حَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ وَ ذَكَرَهُمُ اللّه‏ُ فيمَنْ عِنْدَهُ؛

هيچ جلسه قرآنى براى تلاوت و درس در مجلسی از مساجد خدا برقرار نشد، مگر اين كه آرامش بر آنان نازل شد و رحمت دربرشان گرفت و فرشتگان در اطراف آنان حلقه زدند و خداوند در ميان كسانى كه در نزدش هستند، از آنان ياد كرد.

مستدرک الوسایل و مستنبط المسایل ح3788، ج3 ، ص 363

 حدیث (19) پيامبر صلى ‏لله‏ عليه ‏و ‏آله :

اِنَّ اَحْسَنَ الْحَديثِ كِتابُ اللّه‏ِ وَ خَيْرَ الْهُدى هُدى مُحَمَّدٍ صلى‏ الله‏ عليه ‏و ‏آله وَ شَرَّ الاُمورِ مُحْدَثاتُها؛

بهترين سخن، كتاب خدا و بهترين روش، روش پيامبر صلى ‏لله‏ عليه ‏و ‏آله و بدترين امور بدعت‏هاست (پديده‏هاى مخالف دين).

امالی (طوسی) ص 337 - بحارالأنوار(ط-بیروت)، ج 74، ص 122

حدیث (20) امام على عليه‏ السلام :

اِنَّ اللّه‏َ تعالى اَنْزَلَ كِتابا هاديا بَيَّنَ فيهِ الْخَيْرَ وَ الشَّرَّ، فَخُذوا نَهْجَ الْخَيْرِ تَهْتَدوا وَ اَصْدِفوا عَنْ سَمْتِ الشَّرِّ تَقْصِدوا؛

خداى تعالى كتابى راهنما فرستاد و در آن خوب و بد را روشن ساخت. پس راه خوبى را پيش گيريد تا هدايت شويد و از راه بدى دورى جوييد تا به مقصد برسيد.

نهج البلاغه(صبحی صالح) ص 242 ، خطبه 167

حدیث(21) امام على عليه السلام:

إنَّ اللّه سبحانَهُ لَم يَعِظْ أحَدابمِثلِ هذا القرآنِ؛

خداوند سبحان هيچ كس را به چيزى چون اين قرآن اندرز نداده است.

 

بررسى مشكلات جوانان (بحران بلوغ)

نویسنده:محمد سبحانى نیا

یكى از بحرانى ترین دوره هاى زندگى هر فرد، دوره بلوغ است. بلوغ مرحله اى از رشد است كه براى همه نوجوانان، اعم از پسر و دختر، خواه ناخواه حاصل مى شود.تعابیر مختلف دین پژوهان و روان شناسان از این دوره، حاكى از اهمیت و حسّاسیتى است كه آن ها براى پدیده بلوغ قائل اند. در این جا نظرات بعضى روان شناسان را درباره این پدیده مى آوریم: (سمیلرز نوجوانى را دوران عدم انطباق، و سكولیانكورز آن را تب عقل، وس گوتهز آن را گره كور بین كودكى و پیرى، سشیلدرز آن را موجى خروشان در اقیانوس زندگى،س استانلى هالز آن را تولد دوباره، سهاروكسز آن را دوره كشف هویت، سویلونز آن را دوره جهل و غفلت و بالاخره سكروز نوجوان را دیوانه قابل معالجه خوانده اند.)1

(ژان ژاك روسو، بلوغ را ولادت دوم مى خواند.)2 (گویى نوجوان در آستانه ورود به دوره بلوغ با جهانى نو آشنا مى شود و دیگر باره متولد مى گردد و افق هاى جدیدى در برابر دیدگانش گشوده مى شود. تحول و تغییر و عدم ثبات در رفتار در این دوره به حدى است كه بعضى آن را زندگى تشنج آمیز و دوران منفى نامیده اند.)3 (اوریس دولوم، بلوغ را یك نقطه عطف در زندگى مى شناسد نه یك مرحله تكاملى.)4

بلوغ در زبان فارسى به معناى رسیدن و به حد رشد رسیدن است.5

انواع بلوغ
هرچند از واژه بلوغ غالباً بلوغ جنسى تداعى مى شود، ولى با توجه به موارد استعمال، مى توان به انواع بلوغ اشاره كرد كه مهم ترین آن ها عبارت اند از:

1. بلوغ شرعى:
بلوغ شرعى همان سن تكلیف دینى است كه براى دختران پایان 9سال قمرى و براى پسران پایان 15 سال قمرى است.

2. بلوغ جسمى:
فیزیولوژیست ها معتقدند: ارگانیزم بدنى انسان تا 5سال اول زندگى به سرعت رشد مى كند و پس از آن تا آغاز دوره نوجوانى و بلوغ، رشد آن به كندى مى گراید و سپس در دوره نوجوانى، سرعت دوباره خود را باز مى یابد و در سن خاصى به حد كمال خود مى رسد.

3. بلوغ جنسى:
بلوغ جنسى به معناى رسیدن به سن تولید مثل است كه با ازدیاد هورمون ها آغاز مى شود. در این شرایط، غدد جنسى از خواب بیدار مى شود و تمایل جنسى را به وجود مى آورد.

4. بلوغ اجتماعى:
بلوغ عرفى یا اجتماعى، بلوغى است كه در آن دختر و پسر مسئول رفتار خود مى شوند و به آن سن قانونى نیز مى گویند. قانون گذاران براى افراد، سنین گوناگونى را در اجراى انواع مقررات و بهره مندى آنان از حقوق مدنى در نظر گرفته اند; مثلاً براساس قوانین موجود در ایران براى شركت در انتخابات ریاست جمهورى و مجلس شوراى اسلامى، ورود اشخاص به سن شانزده سالگى الزامى است و براى استخدام دولتى و یا اخذ گواهى نامه، هجده سال تمام منظور شده است.

5. بلوغ روانى:
بلوغ روانى، بلوغ ناشى از رشد روان است كه داراى جنبه هاى مختلفى از قبیل: پختگى، هوش و درك مفاهیم اخلاقى مى باشد.

6. بلوغ شخصیتى:
بلوغ شخصیتى در شرایطى حاصل مى شود كه شخص بتواند مستقلاً تصمیم بگیرد و عمل نماید و بتواند اراده اش را اعمال كند و متكى به خود باشد.

7. بلوغ عقلى:
قرآن مجید از بلوغ عقلى به نام (رشد) یاد كرده و استقلال اقتصادى و آزادى مالى براى یتیمان را مشروط به بلوغ جنسى و رشد عقلى مى داند.6

سن بلوغ
(براى آغاز بلوغ طبیعى، سن معینى وجود ندارد و در محیط هاى مختلف، متفاوت است. عوامل متعددى از قبیل: عوامل محیطى، فرهنگى، موروثى و اجتماعى و تغذیه اى در پیدایش بلوغ مؤثر است، ولى ظهور آن در اكثر دختران حدود 11سالگى است.)7
ییكى از نویسندگان مى گوید: (از نظر پژوهش گران، اگرچه یك اتفاق نظر در مورد شروع و پایان سن بلوغ وجود ندارد، اما بیشتر محققین بر این عقیده اند كه سن شروع بلوغ طبیعى در دخترها 16ـ9سالگى و در پسرها 17ـ10سالگى است و در مجموع، اصطلاح بلوغ به دوره بین 18ـ12سالگى اطلاق مى گردد و سن متوسط بلوغ، بدون توجه به پسر یا دختر بودن، 11سالگى اطلاق مى گردد. ولى به طور مسلم دختران زودتر از پسران مرحله بلوغ زندگى خویش را آغاز مى كنند و زودتر نیز این مرحله را به پایان مى رسانند.)8

تقدم بلوغ شرعى دختران بر پسران
این سؤال همواره در ذهن دختران مطرح است كه چرا زودتر از پسران، مكلف مى شوند و بالغ شرعى محسوب مى گردند؟
در پاسخ باید گفت: اولاً، بلوغ شرعى براساس بلوغ طبیعى است. در همه مناطق جهان با در نظر گرفتن شرایط طبیعى و اجتماعى، دختران زودتر به بلوغ طبیعى مى رسند و فعالیت غدد جنسى در آنان قبل از پسران آغاز مى گردد. (بنابراین تقدم بلوغ شرعى دختران بر پسران براساس صلاحیت طبیعى و به معناى هم آهنگى قوانین تشریع با مقررات تكوین است.)9
بیدار شدن غریزه جنسى در دختران زمینه مساعدى براى آلوده شدن به گناه و ناپاكى است و خداوند حكیم براى پیش گیرى از مفاسد، آنان را قبل از پسران به وسیله مقررات دینى كنترل مى كند.
ثانیاً، (اندیشه و عقل دختران زودتر از پسران شكفته مى شود و دلیلش آن است كه دختران قبل از پسران زبان مى گشایند و زودتر از آنان آغاز سخن مى كنند و با توجه به رابطه غیر قابل انكارى كه بین اندیشه و سخن گفتن وجود دارد، این نتیجه به دست مى آید كه دستگاه فكر دختران زودتر از پسران به كار مى افتد.)10
شكوفا شدن عقل و هوش در دختران باعث شده است قانون گذار آنان را قبل از پسران مكلف كند تا از طریق عمل به تكالیف الهى به رشد معنوى نایل گردند و از طرف دیگر در جامعه از استقلال قانونى و حقوق اجتماعى برخوردار شوند.

بلوغ زودرس و دیررس
(بلوغ زودرس، پدیده اى فیزیولوژیك است كه در هر جنس پسر و دختر دیده مى شود. همان گونه كه از نام آن برمى آید، در این حالت فرد زودتر از هم سالان خود علائم و آثار بلوغ را ظاهر مى سازد.)11
(بلوغ دیررس نیز در هر دو جنس پسر و دختر دیده مى شود و شیوع آن در پسرها بیش از دختران است. به طور كلى مى توان اظهار داشت هرگاه تا سن 17سالگى آثار و نشانه هاى بلوغ در فرد ظاهر نشود، وى دچار بلوغ دیررس شده است.)12
علل مختلفى در تسریع یا تأخیر بلوغ مطرح شده است. یكى از صاحب نظران مى گوید: (نژاد، تغذیه و عوامل فیزیكى و روانى موجود در محیط زندگى، در زمان ظهور بلوغ و میزان ترشح هورمون هاى مربوطه اثر مى گذارد; مثلاً ویتامین E را از جمله عوامل تغذیه اى مؤثر به شمار مى روند. وضع نامساعد اخلاقى در اجتماعات بى بند و بار نیز باعث بلوغ زودرس در آن جوامع مى شود.)13
درباره اثر آب و هوا در بلوغ، برخى نظر مخالف دارند و مى گویند: (بلوغ بیش از آن كه به آب و هوا بستگى داشته باشد، به طرز تغذیه و بهداشت و شرایط اجتماعى وابسته است. معمولاً آب و هواى معتدل بیش از هواى گرمسیر و سردسیر بلوغ را تسریع مى كند.)14
هر كدام از بلوغ زودرس و دیررس، عوارضى بر فرد بالغ دارد، كه مى توان به احساس حقارت در بلوغ دیررس و اضطراب و نگرانى در بلوغ زودرس اشاره كرد، ولى در حال حاضر این معضل را از طریق تجویز دارو و روان درمانى، كنترل و از عوارض آن جلوگیرى مى كنند. بنابراین كسانى كه به بلوغ زودرس یا بلوغ دیررس مبتلا هستند، نباید از این وضعیت نگران باشند.
البته در زودرسى بلوغ، بالغ باید به وظیفه شرعى خود عمل كند; مثلاً پسرى كه قبل از پانزده سالگى بالغ شده است، باید نماز و روزه و تكالیف دینى را انجام دهد و منتظر فرارسیدن سن مقرّر نباشد.

نشانه هاى بلوغ
بلوغ با دگرگونى هاى فیزیولوژى در بدن همراه است. (به نظر زیست شناسان، منشأ طبیعى بلوغ، ترشح هورمون هاى جنسى به ضمیمه فعالیت هاى منظم بعضى دیگر از غدد داخلى است.)15
(مهم ترین دگرگونى هاى بدنی دوره نوجوانى، ظهور ویژگى هاى نخستین و ویژگى هاى ثانویه است. منظور از ویژگى هاى نخستین، شكل دادن به آلت هاى تناسلى و توانایى در امر تولید مثل است، اما ویژگى هاى ثانوى عبارت است از: روییدن ریش و سبیل و دو رگه شدن صدا در پسران و بزرگ شدن سینه و لگن در دختران. پس از عادت ماهانه در دختران و انزال در پسران، قابلیت تولید مثل ایجاد مى گردد.)16
نظر مشهور فقهاى عالى قدر شیعه آن است كه بلوغ به یكى از سه چیز محقق مى شود: 1. روییدن موى درشت زیر شكم; 2. احتلام; 3. تمام شدن پانزده سال قمرى در مرد و تمام شدن نه سال قمرى در زن.17
البته نشانه هاى بلوغ در پسر و دختر، یكى از سه علامتى است كه ذكر شد و ضرورت ندارد كه هر سه با هم محقق شود. میزان در سن، سال قمرى است نه شمسى. پس طبق سال شمسى و با توجه به سال هاى كبیسه، پسران با تمام شدن حدود چهارده سال و شش ماه و یازده روز و دختران با تمام شدن حدود هشت سال و هشت ماه و هجده روز بالغ مى شوند.
در آستانه بلوغ، رشد عمومى بدن دچار تغییرات و دگرگونى هایى مى شود. (یكى از مهم ترین تحولات انقلابى دوران بلوغ، رشد سریع استخوان ها و عضلات و كلیه اعضاى داخلى بدن است. رشد دوران بلوغ به قدرى سریع و شدید است كه بعضى از دانشمندان، رشد و نمو دوران بلوغ را به جهش تعبیر كرده اند.)18 با این تغییرات نوجوان بالغ با بحران هایى مواجه مى شود.

بلوغ و بحران بیولوژیكى
تغییرات ظاهرى در دوران بلوغ، جوان را با بحران بیولوژیكى مواجه مى كند. (تغییرات بیولوژیكى در دختران در سنین 9 تا12سالگى و در پسران از 11تا13سالگى بروز مى كند. طى این دوره، 15تا20 سانتى متر بر قد و 20 تا25 كیلوگرم بر وزن نوجوان اضافه مى شود. رفته رفته خصوصیات ثانویه جنسى از قبیل: رویش موى صورت و تغییر صدا در پسران و عادت ماهیانه در دختران بروز مى كند.)19
(پیدایش دانه هاى سیاه رنگ بر روى پوست مخصوصاً در اطراف بینى، روى چانه یا روى شانه ها، پسرها را سخت مضطرب مى سازد. تغییر صدا كه برحسب آب و هوا و نژادهاى مختلف زودتر یا دیرتر ظهور مى نماید، یك اثر عمومى است كه در همه پیدا خواهد شد. تارهاى صوتى از لحاظ طول دو برابر مى شوند. صدا كه تا آن هنگام زیر بود، در مدت چند ماه طنین مخصوصى پیدا كرده و به اصطلاح دو رگه مى شود و بسیار نامطبوع مى گردد. بعد از آن در مدت چند هفته از شدت آن كاسته مى شود و به تدریج حالت صداى اشخاص بالغ را پیدا مى كند و در 17سالگى آخرین تغییرات صوتى نیز از بین مى روند.
صداى زن نیز تغییر مى كند، اما كمتر محسوس است. آهنگ آن كه بلیغ تر و رساتر مى شود، در حدود 15سالگى وضع ثابتى به خود مى گیرد.)20
با بحران بلوغ، كشش جنسى آغاز مى شود و نوجوان به موضوعات جنسى حساس مى گردد. غالباً نوجوانان از این تغییرات ناآگاهند و گاهى دچار وحشت و اضطراب مى شوند. (دبس، جهالت و شتاب زدگى را دو خطر بزرگ در این مرحله از رشد آدمى مى داند.)21
(البته تغییرات بلوغ در همه افراد یك سان نیست. تغییرات بدنى همراه با بلوغ ممكن است در برخى از نوجوانان در اوایل بلوغ روى دهد و در برخى به تأخیر بیفتد. حتى در برخى از پسران، سینه ها رشد مى كند یا نشیمن گاه پهن مى شود. این ها دلالت بر داشتن اندام زنانه نیست و نباید نوجوان و دیگران را نگران این امر كند. هم چنین در دختران ممكن است سینه ها كمى دیرتر رشد كند و نباید این امر آنان را نگران كند، زیرا تغییرات بلوغ گاهى به تأخیر مى افتد.)22

راه هاى غلبه بر بحران
براى عبور از این بحران، نوجوانان و والدین آن ها وظایفى دارند. وظیفه والدین كمك به نوجوانان و راهنمایى آنان از طریق ارائه اطلاعات صحیح و جامع درباره تحولات دوره بلوغ است. هرگونه سهل انگارى مى تواند نوجوانان را به اطلاعات ناقص و نادرست سوق داده و در نهایت آن ها را با مشكلات جسمى و روانى مواجه كند.
ییكى از روان شناسان به نام دبس، عقیده دارد كه مادر باید دختر خود را از عادت ماهانگى مطلع سازد.23
نوجوان پسر باید بداند گاهى در خواب حالتى خاص به وى دست مى دهد و هم زمان با آن، منى از او خارج مى گردد و معمولاً بلافاصله بیدار مى شود. او نباید از این واقعه نگران باشد. این قوى ترین میل غریزى است كه خداوند متعال در نهاد انسان قرار داده است تا پشتوانه بقاى نسل و نویدى براى پدر شدن باشد. این حالت را كه احتلام مى گویند، براى جوان وظیفه اى را ایجاب مى كند كه همان غسل جنابت است كه احكام آن در رساله هاى عملیه آمده است. شدت این میل در پسران بیشتر از دختران است. از این رو آسیب پذیرى آن ها نیز بیشتر است.
اگر این میل در نوجوانى به هیجان آید، عواقب شومى به دنبال دارد. مؤثرترین روش براى كنترل و مهار غریزه جنسى، پرورش و تقویت روحیه دینى و پس از آن، اجتناب از نگاه شهوت آمیز و اسباب تحریك كننده مانند: فیلم و عكس هاى مبتذل و پرهیز از دوستان فاسد و روى آوردن به سرگرمى هاى سالم است.
البته به همان اندازه كه در این دوره، جوان در معرض هجوم وسوسه هاى شیطانى و طوفان غریزه جنسى قرار مى گیرد و با مشكلات جدى روبه رو مى شود، پاك ماندن جوان در این مرحله و ایستادگى در برابر تمایلات درونى، ارزش مند و قابل تقدیر است.
رسول خدا(ص) مى فرماید: (انّ اللّه تعالى یباهى بالشّابّ العابد الملائكة یقول: انظروا الى عبدى ترك شهوته من أجلى;24 خداى تعالى به وجود جوان پرهیزكار بر فرشتگان مباهات مى كند و مى فرماید: اى فرشتگان به بنده جوان من بنگرید كه شهوت هاى جوانى خود را براى من رها كرده است.)
در روایتى دیگر، آن حضرت فرمود: خداى تعالى مى فرماید: اى جوانى كه شهوت هاى خود را در راه من ترك گفته و جوانى ات را در این راه از دست داده اى، تو در پیشگاه من همانند بعضى از فرشتگانم مى باشى.25
در جوانى پاك بودن شیوه پیغمبرى است ورنه هر گبرى به پیرى مى شود پرهیزگار

بلوغ و بحران عاطفى
مهم ترین تحول دوران بلوغ بعد از ظهور صفات ثانویه جنسى، تحولات عمیق عاطفى است. مسئله مهم، یافتن هویت خود است. (نوجوان با در نظر گرفتن تجربیات گذشته و قبول تحولات بلوغ مى خواهد هویت خویش را از نو بازسازى كند. حتى مخالفت و ستیز نوجوانان با والدین خود و عصیان آنان در برابر ارزش ها و دخالت هاى دیگران براى تثبیت هویت و جدا نمودن هویت خویش از سایرین است.)26
این بحران باعث شده است كه طوفانى در درون نوجوان ایجاد شود و با انواع تردیدها، سردرگمى ها روبه رو گردد. عواطف او ثابت نیست، زود خوشحال مى شود و به سرعت در غم و اندوه فرو مى رود. همین تغییر حالات او را خسته و رنجور مى كند و به واكنش تند و ناسازگارى سوق مى دهد.
نوجوانان درد دل هاى زیادى دارند; مى گویند: كسى ما را به حساب نمى آورد، ما را درك نمى كنند. از سوى دیگر والدین نیز از نوجوان خود شكایت دارند، كه او به كلى عوض شده است. همیشه با برادر و خواهر كوچك ترش مشكل دارد و پرخاش گر و خیره سر شده است.
(به والدین باید توصیه كرد كه سعى كنند نوجوانان را در این دوره بحرانى درك كنند و سركشى ها و مخالفت هاى نوجوانان در این دوره را به صورت علائم رشد و از خصوصیات دوره نوجوانى تعبیر كنند و آن را مقدمه قطعى یك واقعه نگران كننده كه آینده نوجوان را تهدید مى كند، ندانند. برخورد صحیح آنان به نوجوان كمك خواهد كرد تا از این برهه پرتلاطم و آشوب بگذرد.)27
(جوانان در سن بلوغ، خود شیفته هستند. آن ها نسبت به عكس العمل خود در آینه وسواس به خرج مى دهند و گاهى ساعت ها خود را در آینه نگاه مى كنند. این عمل ناشى از خودآگاهى شدید آنان است.)28
انگیزه استقلال طلبى در این مرحله بروز مى كند. جوان از یك طرف از نظر اقتصادى وابسته به والدین است و از طرفى مى خواهد مستقل عمل كند. (مى گویند: انسان در سه مرحله به استقلال مى رسد: مرحله اول، هنگام به دنیا آمدن و مرحله دوم، هنگام از شیر گرفتن كودك است و مرحله سوم، دوران بلوغ است. موریس دِبس، روان شناسى معروف فرانسوى این دوره را فطام یا از شیر گرفتن روانى نام نهاده است.)29
ییكى از روان شناسان به نام (لوین) گفته است: (نوجوان در دوره اى زندگى مى كند كه مى توان آن را دوره بى سر و سامانى روانى نامید، زیرا او نه كودك است و نه كاملاً بزرگ سال شده است. بحران بلوغ، نوجوان را در یك وضعیت مبهم و پیچیده اى قرار مى دهد كه نمى داند چه كارى بكند. همین عدم اطمینان نسبت به نقش خود، موجب مشكلات زیادى براى نوجوان مى شود و او را زودرنج و دو دل و بى ثبات مى سازد.)30
البته نباید فراموش كرد كه این امر در آن ها چندان با دوام و ریشه دار نیست. به تدریج عواطف و احساسات و خواسته هایشان جهت مى گیرد. برخورد سالم والدین و مربیان با این بحران مى تواند تا حد زیادى در فروكش كردن آن دخیل باشد.
ییكى از حالات روانى و عاطفى نوجوان، پرخاشگرى است، چون به كمك این مكانیسم، او خاطرات تلخ گذشته و ضعف و حقارت خویش را پنهان و از این طریق اطرافیان را متوجه قدرت و بزرگى خود مى كند. از طرفى، حساسیت ها و هیجان ها با تغییرات و تحولات غدد داخلى، میزان ترشحات هورمون ها رابطه مستقیم دارد. فعالیت هاى بدنى، ورزش و تفریح و انجام تكالیف دینى و عبادات، تأثیر فراوانى در حفظ تعادل عاطفى و كنترل خشم نوجوانان دارد.
هارلوك، یكى از روان شناسان، حالات هیجانى و عاطفى نوجوانان را به خصوص در اوایل و اواسط بلوغ، داراى پنج مشخصه مى داند: (شدت، فقدان كنترل، عدم ثبات و یا تغییر ناگهانى از حالت شعف به حالت ناامیدى، افسردگى، اخلاق متغیر و پیدا شدن احساسات عاقلانه نظیر: وطن پرستى وفادارى، احترام به دیگران و خداجویى.)31

بلوغ و ارتباط با هم سالان
(دوره بلوغ همواره دوره تنهایى بوده است. بدون توجه به تعداد دوستانى كه نوجوان دارد، او همیشه در درون خود احساس خلأ مى كند. ساختار شناخت نوظهور جوانان در سن بلوغ، آنان را به اندیشیدن به خود وامى دارد.)32 این احساس تنهایى كه به مراحل رشد مربوط مى شود، جوان را بر آن مى دارد كه با هم سالان خود ارتباط برقرار كند. بنابراین دوستى ها در این دوره براساس یك نیاز اجتماعى شكل مى گیرد. معمولاً جوان تازه بالغ به دوستان خود وفادار است تا جایى كه هیچ انتقادى را درباره دوستانش نمى پذیردد.
در غالب موارد، گروه هاى هم سالان و دوستان نوجوان به قدرى در حیات او نقش دارند كه والدین براى القاى نظر خود از دوستان نوجوان استمداد مى جویند. یكى از دلایل دوستى ها و رفاقت ها و پناه بردن به گروه هم سالان در این دوره، مشابهت مشكلات آنان است. بنابراین بودن در كنار آنان و بیان راز دل به دوستان، سبب آرامش روحى و تقلیل كشمش هاى روانى مى شود.
(در یك تحقیق، یافته شد مدت زمانى كه نوجوانان صرف صحبت كردن با هم سالان مى كنند از مدت زمان انجام تكالیف درسى، با خانواده و آشنایان بودن و یا تنها بودن بیشتر است.)33
(هامچك) عملكرد گروه هم سال را به صورت زیر بیان مى كند: 1. جانشین شدن براى خانواده; 2. منبع احترام شخص; 3. منبع ثبات و استوارى در زمانى كه دوره تحول و انتقال است; 4. سپرى در مقابل فشار بزرگ سالان; 5. منبع قدرتى كه فرد طرز رفتار خود را از آ ها مى گیرد; 6. الگویى براى رشد اجتماعى، اخلاقى، عاطفى و ذهنى.34
بنابراین با توجه به نقش مهم و سازنده هم سالان، لازم است خانواده و مدرسه زمینه عضویت و حضور نوجوانان را در گروه ها و تشكل هاى دانش آموزى و محلى فراهم نمایند تا روابط اجتماعى را تجربه كنند.
بعضى از نوجوانان به دلیل احساس خطاكارى و اشتباه و یا احساس بى ارزشى و ترس از برخورد با دیگران و نداشتن مهارت هاى اجتماعى، انزوا و گوشه گیرى را بر معاشرت با دوستان ترجیح مى دهند، كه در این صورت آموزش مهارت هاى ارتباطى و ترتیب دادن جلسات گروهى از سوى والدین مى تواند به نوجوان كمك كند تا در جمع حاضر شود و ابراز وجود كند. هرگونه سخت گیرى و بى توجهى والدین در این مورد به شخصیت اجتماعى نوجوان آسیب وارد مى كند و او را با بحران روبه رو مى سازد.
البته نباید مسئولیت والدین را در بررسى دوستان نادیده گرفت. هرگونه اهمال و بى تفاوتى ممكن است زیان هاى جبران ناپذیرى را به بار آورد. والدین باید مراقب باشند كه فرزندان نوجوان آن ها با چه كسانى طرح دوستى مى ریزند، چون دوستى نوجوان بر مبناى تبادل عاطفى و نیاز روحى است. انگیزه هاى عاطفى باعث مى شود آن ها در انتخاب رفیق دقت لازم را مبذول ندارند و بدون تأمل، با دیگران رابطه برقرار كنند. واضح است این دوستى هاى حساب نشده مى تواند ثمرات تلخى به بار آورد. امام على(ع) مى فرماید: (من اتخذ أخاً من غیر اختبار اَلجأه الاضطرار الى مرافقة الاشرار;35 كسى كه ناسنجیده با دیگران پیمان دوستى مى بندد، ناچار باید به رفاقت اشرار تن دهد.)
بنابراین پدر و مادر باید با دقت و حساسیت خاص، روابط فرزند خود را با دوستانش تحت كنترل و نظارت قرار دهند. (بررسى ها نشان مى دهد كه نوجوانان اولین قدم هاى انحراف و تباهى را به كمك دوستان ناباب برداشته، سپس در سراشیبى سقوط قرار گرفته اند.)36
البته اعمال نظارت باید به گونه اى باشد كه به حساسیت منفى فرزندان نینجامد و آن ها را به لجاجت واندارد، زیرا در این صورت نوجوان بیشتر به طرف دوستان ناهل سوق داده مى شود.
نوجوانان عزیز نیز باید به این واقعیت توجه داشته باشند كه تجارب به دست آمده از دوران طفولیت و اطلاعات محدود و ناقص آن ها براى مواجهه با دنیاى جدید جوانى، كافى نیست. امیرالمؤمنین(ع) مى فرماید: (جهل الشابّ معذور وعلمه محقور;37 عذر نادانى جوان پذیرفته و مقبول و علم او در جوانى محدود است.)
جوان به اطلاعات جدید و معتبر و گسترده نیاز دارد تا بتواند بر معضلات زندگى جدید خود فائق آید. در این راستا باید بر احساس غرور و بزرگ منشى خود غلبه كند و از تجارب گران سنج بزرگ سالان بهره مند گردد. امام على(ع) مى فرماید: با مردان آزموده و صاحب تجارب، هم نشین باش كه اینان متاع پر ارج تجربه هاى خود را با گران ترین بها یعنى فدا كردن عمر خود تهیه كرده اند و تو آن را با ارزان ترین قیمت یعنى با صرف چند دقیق به دست مى آورى.38

بلوغ و ناسازگارى با والدین
ییكى از بحران هاى بلوغ، ناسازگارى نوجوانان با والدین است. آن چه مهم است فهم این ناسازگارى و دلایل آن است. چرا فرزندان رفتار والدین خود را تأیید نمى كنند و والدین از مخالفت فرزندان خود گله و شكایت دارند؟ به نظر مى رسد آزادى خواهى و استقلال طلبى و نوگرایى كه از خصوصیات دوران بلوغ است، منشأ این ناسازگارى باشد. (در دوران بلوغ، بیش از هر زمان دیگر انسان به این كه مورد توجه و پذیرش باشد، اهمیت مى دهد و به شدت احتیاج دارد كه به عنوان یك دوست و شریك تلقى شود. چه قدر مكرر از جوانان شنیده مى شود كه كاش یك بار بزرگ ترها با ما جدى صحبت مى كردند.)39
پدر و مادر باید متوجه باشند كه نوجوان امروز، كودك دیروز نیست. نوجوان، عاشق آزادى و اظهار وجود و شیفته استقلال و اثبات شخصیت است. یك نوجوان ایرانى در خاطراتش مى نویسد: (دوست ندارم به من دستور دهند، مخصوصاً اگر این دستور آمرانه باشد. اگر دستور دهنده مادرم باشد، گوش نمى دهم. وقتى دستوردهنده برادر بزرگم باشد، ناچارم كه اجرا كنم وگرنه كشیده اى خواهم خورد. با این وجود، وقتى برادرم به من دستور مى دهد سعى مى كنم فوراً آن را اجرا نكنم و خود را به نشنیدن مى زنم. این كار به من فرصت مى دهد تا خشم خود را فرو نشانم.)40
باید به این نكته توجه داشت كه جوان با اظهارنظر كردن در مسائل، بزرگ منشى، حق دخالت در امور براى خود قائل بودن و تمرد از خواسته هاى بزرگ سالان و بى اعتنایى به سنت هاى كهن جامعه، درصدد آزمایش دیگران و سنجش میزان مقاومت آن ها است. والدین نباید با این پدیده با دیده تردیدآمیز بنگرند و احساس نگرانى نمایند. همان طورى كه والدین در ایام كودكى از راه رفتن مستقل آن ها استقبال مى كردند، باید از استقلال خواهى جوانان خود نیز كه نشانه سلامت جسم و جان آنان است، دل شاد گردند. اسلام بر قبول این واقعیت تأكید كرده و بر تشریك مساعى و مشورت در مسائل زندگى اصرار مى ورزد. رسول اكرم(ص) مى فرماید: (الولد سید سبع سنین وعبد سبع سنین ووزیر سبع سنین;41 فرزند در هفت سال اول، سید و آقاى والدین است و در هفت سال دوم، بنده مطیع و فرمان بردار پدر و مادر است و در هفت سال سوم، وزیر والدین است.
(رسول اكرم(ص) با به كار بردن كلمه وزیر، از طرفى تشخص طلبى و استقلال جویى جوان را مورد توجه قرار داده و او را در كشور كوچك خانواده وزیر مسئول شناخته است و از طرف دیگر به پدر و مادر فهمانده است كه با جوان امروز همانند بچه دیروز رفتار نكنید. بچه دیروز، بنده و مطیع شما بوده و جوان امروز، وزیر و مشاور شما است.)42
والدین مى توانند با ارتباط صحیح و منطقى با نوجوانان به آن ها كمك كنند تا این دوره را بدون فشار و تنش سپرى كنند. اگر والدین نقش خود را به خوبى ایفا نكنند، امكان انحراف و انحطاط و كشانده شدن نوجوان به دسته هاى بزه كار و منحرف زیاد است. وقتى نوجوان هیچ گونه تكیه گاهى براى خود نداشته باشد و نتواند ارتباط صحیحى با دیگران برقرار كند، به الگوهاى نامطمئن و گروه هاى بزه كار پناه مى برد. قطع رابطه عاطفى بین والدین و نوجوانان در این دوره، زمینه سرخوردگى و گریز آن ها را از محیط خانه و مدرسه فراهم مى كند. بنابراین سازگارى و ناسازگارى نوجوان تا حد زیادى بستگى به نوع رفتار و واكنش والدین دارد. روایت امیرالمؤمنین(ع) بر این مطلب دلالت دارد; آن جا كه مى فرماید: (ولدك ریحانتك سبعاً وخادمك سبعاً ثمّ هو عدوّك أ و صدیقك;43 فرزندت در هفت سال اول، برگ خوش بویى بر ساقه درخت وجود شما است و در هفت سال دوم، خدمت گزار مطیع و فرمان بردار شما است و در هفت سال سوم، ممكن است دشمن یا دوست تو باشد.)
(اگر پدر و مادر نوجوان بتواند ضمن ولى بودنشان همانند یك دوست مهربان و صمیمى، دوستانه و مشاورانه با نوجوانشان رفتار كنند [و] در رفتارشان استمرار داشته باشند و هرگز از حریم دوستى اعتماد متقابل و روابط سینه به سینه خارج نشوند، مى توانند به عنوان یك دوست صمیمى نیاز فرزند جوانشان را تأمین كرده، هم چون سنگرى استوار او را از گزند آسیب هاى روانى و اجتماعى حفظ نمایند. براى ایجاد و استمرار رابطه دوستانه و صمیمانه با نوجوانان به گونه اى كه آن ها با كمال میل و انگیزه، مشتاق باشند، حرف هاى دلشان را با پدر و مادر خود مطرح كنند، باید سرمایه گذارى نمود. سرمایه اصلى چنین پیوند و ارتباط مقدسى، رفتار صادقانه و صمیمانه در طول دوران مختلف رشد كودك است.)44

بلوغ و احساسات مذهبى
با فرا رسیدن بلوغ، در كنار شكوفایى تمایلات نفسانى، تمایلات روحانى نیز بیدار مى گردد. (همه روان شناسان در این نكته متفق القول اند كه ما بین بحران تكلیف و جهش ناگهانى احساسات مذهبى، ارتباطى وجود دارد. به گفته دبس، در این اوقات، نوعى بیدارى مذهبى حتى نزد كسانى كه سابقاً نسبت به مسائل مذهبى لاقید بودند، دیده مى شود.)45
بر این اساس در صدر اسلام، جوانان زودتر از بزرگ سالان به دین مقدس اسلام و پیامبر(ص) ابراز علاقه كرده و ایمان مى آوردند. مصعب بن عمیر، نماینده مخصوص رسول اكرم(ص) براى تعلیم و آموزش قرآن به مدینه آمد. جوانان و نوجوانان دعوتش را مى پذیرفتند.46 شخصى به نام ابى جعفر احول، از دوستان امام صادق(ع)، براى تبلیغ مذهب تشیع به بصره رفت. امام صادق(ع) از او سوال كرد: مردم بصره را در قبول روش اهل بیت و سرعت پذیرش آیین تشیع چگونه یافتى؟ عرض كرد: افراد كمى تعالیم اهل بیت را پذیرفتند. حضرت فرمود: (علیك بالاحداث فانهم اسرع الى كل خیر;47 توجه خود را به نسل جوان معطوف دار كه آنان در انجام امور خیر از دیگران پیش قدم ترند.)
حمایت جوانان از دین و شیفتگى آن ها به مسائل دینى، صریح و خالص و قاطع است تا جایى كه جانشان را براى اعتلاى عقاید مذهبى فدا مى كنند. تجربه انقلاب اسلامى ایران و جنگ تحمیلى و بسیج جوانان در سن بلوغ و دفاع جانانه آن ها از مكتب و شرف و میهن اسلامى، گواهى صادق بر این مدعا است. به نمونه اى از وفادارى و حمایت بى دریغ از ارزش ها و باورهاى مذهبى اشاره مى كنیم:
(سعد بن مالك از جوانان انقلابى صدر اسلام بود. او در 17سالگى اسلام آورد. او مى گوید: من نسبت به مادرم خیلى مهربان و نیكوكار بودم. موقعى كه قبول اسلام كردم و مادرم آگاه شد، روزى به من گفت: این چه دینى است كه پذیرفته اى؟ یا باید از آن دست بردارى و به بت پرستى برگردى یا من آن قدر از خوردن و آشامیدن امساك مى كنم تا بمیرم. سعد گفت: من از دینم دست نمى كشم و از شما درخواست مى كنم كه از خوردن و آشامیدن خوددارى نكنى. مادر به گفته فرزند اعتنا نكرد. یك شبانه روز غذا نخورد، اما مِهر الهى آن چنان در عمق جانش نفوذ كرد كه مهر مادرى نتوانست در برابر آن مقاومت نماید. او با قاطعیت به مادرش گفت: به خدا قسم، اگر هزار جان در تن داشته باشى و یك یك آن ها از بدنت خارج شود، من از دینم دست برنمى دارم. وقتى مادر از تصمیم جدى فرزندش آگاه شد و از تغییر عقیده سعد مأیوس گردید، امساك خود را شكست و غذا خورد.)48
ارزش ها در دوران بلوغ، در حال تحول و دگرگونى است. جوان در این مرحله تمایل دارد در مسائل اعتقادى خود تجدیدنظر كند، چون نمى داند آن چه را كه به او در این باره گفته اند درست است. از این رو به تحقیق و بررسى مى پردازد. البته نباید از این تردید و شك هراس داشت.
استاد مطهرى(ره) شك را مقدمه یقین، و پرسش را مقدمه وصول، و اضطراب را مقدمه آرامش مى داند و مى گوید: (شك، معبر خوب و لازمى است، هرچند منزل و توقف گاه نامناسبى است.)49
در این شرایط آن ها نیاز به رهبرى فكرى و عاطفى دارند. كودك به دلیل نارسایى عقل، از تجزیه و تحلیل مسائل عاجز است. از این رو بدون مطالبه دلیل، آموزه هاى دینى را از والدین مى پذیرد، ولى این حالت انقیاد را نمى توان از نوجوان بالغ انتظار داشت. گلن بلر و استوارت جونز مى گویند: (نوجوان در طى تحولات بلوغ به آن مرحله مى رسد كه با نیروى استدلال با عقاید مذهبى مواجه شود.)50
والدین باید از این فرصت استفاده كرده و شعائر دینى را با منطق و استدلال به فرزندان جوان خود ارائه دهند و از اكراه و تحمیل تكالیف بپرهیزند تا با عكس العمل منفى و حتى موضع گیرى آن ها مواجه نشوند. (پس از دوران كودكى، صورت امر از قطعیت خود خارج مى شود و بیشتر با دلیل و عقل سلیم سرو كار دارد. از این به بعد پدر باید بگوید: اگر من به جاى تو بودم، فلان كار را مى كردم و دلیل بیاورد.)51
اگر با نوجوان با صداقت و احترام برخورد شود، به سهولت مى توان در اعماق دل او نفوذ كرد. دبس مى گوید: (ارزش هاى اخلاقى در دوران بلوغ در وجود سرمشق هاى انسانى تجلى مى كند و صورت هایى به خود مى گیرد كه نوجوانان سعى مى كنند به هیئت آنان درآیند. نوجوانان این اشخاص نمونه را آیینه و آرمان و كمالى مى دانند كه خودشان خواهان آنند.)52
آن ها تمام مسائل را زیر ذره بین انتقاد خود قرار مى دهند و در بنیان هاى اعتقادى و باورهاى مذهبى خود هیچ گونه تسامح و تساهلى را برنمى تابند و اگر عمل الگوها با گفتارشان هم خوانى نداشته باشد، چه بسا اصل اعتقادات را زیر سؤال ببرند. اگر والدین نقش رهبرى خود را به خوبى ایفا نكنند و عطش روحى جوانان به مذهب را به موقع سیراب نسازند، چه بسا آن ها به افكار انحرافى روى آورند. از این رو اسلام بر انتقال سریع آموزه هاى دینى تأكید مى كند. امام صادق(ع) مى فرماید: (بادروا احداثكم بالحدیث قبل ان یسبقكم الیهم المرجئه;53 احادیث اسلامى را به نوجوانان خود بیاموزید و در انجام آن تسریع كنید، پیش از آن كه مخالفان گم راه بر شما پیشى گیرند.)
این آموزش هرگز به صورت تحمیل نظر و سلیقه اى نباید باشد، بلكه باید به صورت مبادله عقاید و افكار و طرفینى باشد. (بر طبق بررسى یونسكو، اغلب جوانان احساس مى كنند آلت دست قرار گرفته اند و براى همین جهت نسبت به بزرگ سالان بدبین هستند و یك حالت عصیان نسبت به سنت ها و آداب و رسوم خانوادگى و اجتماعى در آنان پدیدار گشته است. والدین مى خواهند فرزندانشان مانند خود آن ها باشند، در صورتى كه ممكن است جوانان نخواهند مانند آنان زندگى كنند.).54
البته این به معناى تسلیم شدن در برابر نظرات نوجوان نیست، بلكه به معناى جلب اعتماد نوجوان و در نظر گرفتن شرایط روحى و هم آهنگى با تحول زمانى است. شاید روایت امیرالمؤمنین(ع) ناظر به این نكته روان شناختى باشد كه مى فرماید: (لاتقسروا اولادكم على آدابكم فانهم مخلوقون لزمان غیر زمانكم;55 آداب و رسوم زمان خود را به فرزندانتان تحمیل نكنید، چه آنان براى زمانى غیر از زمان شما آفریده شده اند.)

پاورقیها:
1ـ سید مجتبى هاشمى، تربیت و شخصیت انسانى، ج2، ص199.
2ـ همان، ص155.
3ـ محمدتقى فلسفى، جوان، ج1، ص89.
4ـ على قائمى، دنیاى نوجوانى دختران، ص232.
5ـ فرهنگ عمید، ج1، ص372.
6ـ نساء(4) آیه 6.
7ـ على قائمى، همان، ص219.
8ـ محمود محمدیان، بلوغ تولدى دیگر، ص24.
9ـ محمدتقى فلسفى، بزرگسال و جوان، ج2، ص132.
10ـ همان، ص135.
11ـ محمود محمدیان،همان، ص47.
12ـ همان، ص49.
13ـ احمد صبور اردوبادى، بلوغ، ص150ـ149.
14ـ سید احمد احمدى، روان شناسى نوجوانان و جوانان، ص21.
15ـ محمدتقى فلسفى، جوان، ج1، ص97.
16ـ محمد پارسا، روان شناسى رشد كودك و نوجوان، ص219.
17ـ توضیح المسائل، مسئله 2252.
18ـ محمدتقى فلسفى، همان، ص99.
19ـ سید احمد احمدى، همان، ص19ـ18.
20ـ محمدتقى فلسفى، همان، ص107.
21ـ دبس، مراحل تربیت، ص162.
22ـ سید احمد احمدى، همان، ص22.
23ـ همان، ص163.
24ـ كنزالعمال، ج15، ص776.
25ـ همان، ص775.
26ـ سید احمد احمدى، همان، ص28.
27ـ همان، ص29.
28ـ جان براد شاد، من ـ كودك ـ من، ترجمه دكتر داود محب على، ص294.
29ـ محمدعلى سادات، راهنماى پدران و مادران، ج1، ص30.
30ـ سید احمد احمدى، همان، ص20.
31ـ على اصغر حقانى، روان شناسى رشد و نوجوانان، ص62.
32ـ جان براد شاد، همان، ص291.
33ـ اسماعیل بیابانگرد، روش هاى افزایش عزت نفس در كودكان و نوجوانان، ص63.
34ـ همان، ص64.
35ـ غررالحكم و دررالكلم، ج5، ص398.
36ـ محمدعلى سادات، همان، ص99.
37ـ غررالحكم و دررالكلم، ج3، ص367.
38ـ ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج20، قصار 846.
39ـ محمدتقى فلسفى، بزرگسال و جوان، ج1، ص42.
40ـ سید احمد احمدى، همان، ص33.
41ـ بحارالانوار، ج101، ص95.
42ـ محمدتقى فلسفى، همان، ص42.
43ـ ابن ابى الحدید، همان، ج20، ص343.
44ـ غلامعلى افروز، روان شناسى و تربیت كودكان و نوجوانان، ص60.
45ـ سید احمد احمدى، همان، ص60.
46ـ محمدتقى فلسفى، جوان، ج1، ص345.
47ـ بحارالانوار، ج23، ص236.
48ـ محمدتقى فلسفى، همان، ج2، ص136.
49ـ عدل الهى، ص7.
50ـ سید مجتبى هاشمى، همان، ص162.
51ـ محمدتقى فلسفى، همان، ج1، ص456.
52ـ سید احمد احمدى، همان، ص61.
53ـ محمدتقى فلسفى، همان، ص352.
54ـ سید احمد احمدى، همان، ص57.
55ـ ابن ابى الحدید، همان، ج20، قصار102.

منبع:نشریه با معارف اسلامی آشنا شویم ، شماره 52

تمسک وهابیت به قرآن در نفی شفاعت


شفاعت و توهمات وهابیت (5)

وهابیت

وهابیان با استفاده از آیات قرآن کریم به دنبال نفی مساله شفاعت جویی از اولیاء خدا و انبیاء الهی هستند چرا که معتقدند قرآن کریم شفاعت را فقط از ناحیه خدای متعال دانسته و هر گونه حق شفاعتی را از اولیاء و انبیاء الهی سلب می کند .


از این رو برآنند تا با بهر گیری از آیات قرآن کریم به نتایج و مقدماتی دست یابند تا بدین واسطه منطق خویش را در نفی مساله شفاعت  و منافات آن با توحید ، مستحکم تر سازند.در این راستا شیوه ظاهر انگارانه و مغرضانه آنان در طرح برخی آیات این شائبه را در ذهن هر مخاطب ناآگاهی ایجاد می کند که مساله شفاعت بر خلاف نص صریح قرآن است. از این رو در این مجال به بحث و بررسی برخی از این آیات پرداخته و در ذیل آیات ، اشتباهات تفسیری و تاویلی وهابیت  را مورد مطالعه قرار می دهیم.

 

وهابیت و تمسک به ادله و اشکالات قرآنی  در نفی شفاعت

1-    وهابیان معتقدند که  کلام خدای متعال در آیه شریفه ذیل دلالت بر آن دارد که انبیاء و اولیاء از دنیا رفته ، هیچ سودو زیانی را نمی توانند به انسان برسانند و فرآنید شفاعت جویی از آنان کاری لغو و بیهوده است. چنانکه ظاهر این ایه شریفه بدان دلالت دارد : «قل لا أملک لنفسى نفعاً و لا ضرّاً إلا ما شاء الله …» (1)

بگو: «من مالک سود و زیان خویش نیستم، مگر آنچه را خدا بخواهد (و از غیب و اسرار نهان نیز خبر ندارم، مگر آنچه خداوند اراده کند) و اگر از غیب با خبر بودم، سود فراوانى براى خود فراهم مى‏کردم، و هیچ بدى (و زیانى) به من نمى‏رسید من فقط بیم‏دهنده و بشارت‏دهنده‏ام براى گروهى که ایمان مى‏آورند! (و آماده پذیرش حقند).

ابتداً به نظر می رسد با توجه به آنچه در این آیه آمده، طلب شفاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله) با مفاد آیه منافات دارد! اما با دقت در آن متوجه خواهیم شد که آنچه این  آیه کریمه در صدد بیان آن است، اثبات توحید افعالى و نفى استقلال پیامبر (صلی الله علیه و آله) از خداوند در وجود و سایر شۆون وجودى است، بنابر این هیچ گونه منافاتى با آیاتى که فاعلیت یا شفاعت و… را با اذن و اراده الهى، به خود آن بزرگوار نسبت مى‏دهد و ما را به مراجعه به اولیاء الله از جمله پیامبر (صلی الله علیه و آله) امر مى‏نماید، ندارد؛ زیرا شفاعت بسان سایر افعال ایشان، در طول فاعلیت خداوند و با اذن و اراده او است.

در واقع، پیامبر (صلی الله علیه و آله) با این کریمه و امثال آن، داعیه الوهیت یا ربوییت را از جانب خویش منتفى مى‏داند. بر خلاف مسیحیت و غالیان که قایل به الوهیت مسیح (علیه السلام)و امام على (علیه السلام)هستند، یا آنان که صاحبان کلیسا را ربّ خود گرفته و بیانات آنها را بر حکم خداوند ترجیح مى‏دهند و… .بنابر این، گر چه ما مأمور به مراجعه به این بزرگواران و احترام به ایشان هستیم، لکن هرگز نباید ایشان را تا مقام الوهیت یا ربوبیت بالا برده و هم طراز خداوند قرار دهیم.به علاوه ما موظفیم از سیره ایشان درس گرفته و وجود و کمالات وجودى خود را عطیه الهى بدانیم، تا دچار غرور و استکبار نشویم.

وهابیان معتقدند که کلام خدای متعال در آیه شریفه ذیل دلالت بر آن دارد که انبیاء و اولیاء از دنیا رفته ، هیچ سودو زیانی را نمی توانند به انسان برسانند و فرآنید شفاعت جویی از آنان کاری لغو و بیهوده است. چنانکه ظاهر این ایه شریفه بدان دلالت دارد : «قل لا أملک لنفسى نفعاً و لا ضرّاً إلا ما شاء الله …»

علاوه بر این آیه شریفه آیات مشابه دیگری نیز(2) وجود دارد که صرفا گویای عدم استقلال در وجود پیامبر (صلی الله علیه و آله) است  و وقتى که از شخص اول عالم امکان این استقلال نفى مى‏شود، نفى آن از سایر انسان‏ها و بالتبع از سایر موجودات، اولى خواهد بود.

از سویی دیگر، این آیه  تفسیرى است براى آیاتى چون 64 و 79 و 80 سوره مبارکه آل عمران که ادعاى الوهیت و ربوبیت را از جانب پیامبران راستین الهى منتفى و مردم را از این که قایل به این امر شوند، نهى نموده است. در این جا به جاى این که پیامبر (صلی الله علیه و آله)، خود را فاعل و مالک و صاحب اختیار مطلق و مستقل از خداوند معرفى نماید و داعیه الوهیت یا ربوبیت بر مردم را بنماید، تمام شۆون وجودى خود را متعلق و وابسته به خداوند مى‏داند و ذکر نفع و ضرر از باب نمونه و به جهت شاخص بودن این دو در فعالیت‏هاى انسان است؛ زیرا هدف اغلب انسان‏ها در کلیه فعالیت هایشان، جلب منفعت و دفع ضرر از خویش است نه چیزى دیگر و إلّا تمامى شۆون وجودى همه موجودات و تمامى فاعلیت و کمالات آنها، از جانب خداوند است نه فقط جلب منافع و دفع ضررها.

2-        از جمله آیات دیگری که وهابیان از آن به عنوان شاهد مثال استدلال خویش در مساله شفاعت بهره می جویند ، آیه شریفه «فلاتدعو مع الله احداً» (3)می باشد .این گروه  با استناد به آیه شریفه  مدعیند  که هرگونه خواندن ، و دعوت غیر خدا شرک است. غافل از اینکه آنچه که در مساله  نهی دعوت غیر خدا که به شرک می انجامد، مطلق دعوت نیست.چرا که اگر چنین بود باید همه انسانها از آدم تاکنون که زنجیروار با هم زندگی می کنند و از همدیگر درخواستهایی دارند، مشرک باشند. مراداز این آیه شریفه ، نهی از پرستش غیر خداست که فرازگذشته این آیه; یعنی «المساجدلله» نیز بر این حقیقت، گواهی میدهد. آنچه در این آیه مورد نظر است،آن است که در عبادت ،غیر خدا  هم عرض خداوند قرار داده نشود . چنانکه فراز دیگری از قرآن کریم در آیه شریفه : «انّ الذین تدعون من دون الله»(4 ) نیز گویای همین مطلب بوده و بر این منطق استوار است. بر این اساس می توان دریافت ،آنچه که به انحراف و بردا شت نامناسب وهابیان از آیات شریفه قرآن دامن زده است،ظاهر انگاری در آیات قرآن و عدم تشخیص مرزهای آیات الهی از یکدیگر می باشد.

3-      عبارت « و لن تجد لسنّة اللّه تبدیلا» (5)در قرآن کریم، این توهم را برای وهابیان به وجود اورده که در سنت اعطای عذاب وثواب پروردگار در روز قیامت، هیچ استثنایی وجود ندارد واعتقاد به شفاعت، بر خلاف آموزه های قرآن، استثناء قائل شدن در قانون خداست  ،و این نوعی و تبعیض و بى‏عدالتى است و حال آنكه قانونهاى خدا كلّى و لا یتغیّر و استثناء ناپذیر است، و قبول این استثناء با علم ذاتی و ازلی خداوند ناسازگار است. این شبهه نیز در مساله « بداء» نیز به چشم می خورد و می توان از آن به عنوان نوعی همخوانی میان شبهات مساله بداء و شفاعت تعبیر نمود. از این رو در پاسخ به این شبهه قرآنی ناگزیر به طرح مساله بداء پرداخته و پاسخ به شبهه مستفاد از آیه شریفه را در ذیل پاسخهای داده شده به مساله بداء،بیان می کنیم.

بداء در لغت به معنای ظهور کامل یک چیز است.(6) اگر انسان چیزی را نداند و سپس بر او آشکار شود و رای و نظرش دگرگون شود، می‌گویند که بر او بداء حاصل شده است. استعمال این معنا بر خداوند متعال جایز نیست زیرا مستلزم تغییر در اراده و علم او خواهد بود و وجود تغییر به هر نوع و شکل در ذات خداوند محال است. با این همه، برخی از علمای سنّی بداء را انکار نموده‌اند از آن جهت كه معنای آن را به درستی درك نكرده و پنداشته‌اند بداء با علم ذاتی و ازلی خدا در تعارض است.چنانچه فخر رازی در تفسیر خود در ذیل آیه «یمْحُوا اللَّهُ ما یشاءُ وَ یثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ » (7)؛

«خداوند هر چه را بخواهد" محو" و هر چه را بخواهد" اثبات" می كند، و" ام الكتاب" نزد او است.»،

می گوید:

«قالت الرافضه: البداء جائز علی الله تعالی و هو ان یعتقد شیئا ثمّ یظهر له انّ الامر بخلاف ما اعتقده و تمسکوا فیه بقوله: یمحوا الله ما یشاء و یثبت»(8)

«شیعه معتقد است که بداء در مورد خداوند ممکن است و خقیقت بداء نزد آنها این است که خداوند به چیزی اعتقاد پیدا کند و سپس معلوم شود که واقع بر خلاف اعتقاد او است. و برای اثبات این مطلب به آیه یمْحُوا اللَّهُ ما یشاءُ وَ یثْبِتُ تمسك جسته اند

سپس فخر رازی اضافه می كند این عقیده باطل است زیرا علم خدا از لوازم ذات او است، و آنچه چنین است تغییر و تبدل در آن محال است.و این به نوعی به همان اشکال مندرج در مساله شفاعت بر می گردد که همانا تغییر ناپذیری سنت الهی است.این در حالیست که معنای  اصطلاحی بداء عبارت است از تغییر در قضا و قدر غیر حتمی، و با آنچه مانند فخر رازی از آن تعبیر می کنند، متفاوت است.  برای روشن شدن این تعریف ذکر چند مقدمه لازم است:

الف:  خداوند از اول به همه حوادث ریز و درشت جهان هستی عالم می‌باشد. این چنین نیست که چیزی اول بر خداوند مخفی بوده و او نسبت به آن چیز جاهل بوده باشد سپس بر آن چیز عالم شود. دلیل این مطلب آیات و روایات فراوان و ادله عقلی می‌باشد؛ در قرآن کریم می‌خوانیم: «انّ الله لا یخفی علیه شیء فی الارض و لا فی السماء»(9) «هیچ چیز در زمین و آسمان بر خداوند مخفی نیست.»     

ب:  تقدیر الهی درباره انسان بر دو نوع است:

خدا با گنهكاران تعارف ندارد!

*تقدیر محتوم و قطعی، كه به هیچ وجه قابل تغییر نیست حتی با دعا یا صدقه یا کارهای خوب و بد، مثل تقدیر خداوند بر اینکه هر انسانی خواهد مرد؛ «کلُّ نفسٍ ذائِقه الموتِ» (10) «هر انسانی طعم مرگ را می‏چشد

*تقدیر معلق و مشروط، كه با فقدان برخی شرایط، دگرگون می‏شود و تقدیر دیگر جایگزین آن می‏گردد، مثل تقدیر خداوند بر اینکه مریضی در وقت خاصی می‌میرد که این تقدیر قطعی نیست زیرا در صورت مداوا یا دعا یا صدقه دادن برای شفای این مریض، تقدیر جدیدی برای وی که همان شفا یافتن و طول عمر او خواهد بود، معین می‌شود. در روایات نیز این دو تقدیر به صورت صریح ذکر شده است، امام باقر(علیه السلام)می‌فرمایند:«من الأمور أمور محتومه كائنه لا محاله، و من الأمور أمور موقوفه عند الله، یقدم فیها ما یشاء و یمحو ما یشاء، و یثبت منها ما یشاء»(11) «برخی امور، حتمی‌اند كه ناگزیر موجود خواهند شد. برخی امور دیگر، در نزد خدا موقوف‌اند كه خدا با مشیت خود، برخی از این امور را مقدّم می‌كند، برخی دیگر را از بین می‌برد و برخی دیگر را موجود می‌سازد

جنانچه قبلا ذکر شد بداء در مورد تقدیر دوم یعنی تقدیر غیر قطعی واقع می‌شود.

ج:  خداوند دارای قدرت و سلطه مطلق بر هستی است و هر زمان خواست می‏تواند تقدیری را جایگزین تقدیر دیگر سازد; در حالیكه به هر دو نوع تقدیر، علم قبلی داشته، و هیچگونه تغییری نیز در علم وی راه نخواهد یافت. زیرا تقدیر نخست چنان نیست كه قدرت خدا را محدود ساخته و توانایی دگرگون كردن آن را از او سلب كند.به دیگر سخن، خلاقیت و آفرینش گری و اعمال قدرت از جانب خداوند، استمرار داشته و به حكم «كل یوم هو فی شان»(12) وی از امر آفرینش فارغ نگشته و كار آفرینشگری همچنین ادامه دارد.

نتیجه اینكه خداوند بر اساس قدرت گسترده، سلطه مطلقه، و دوام و استمرار خلاقیت‏ می‏تواند هر زمان بخواهد در مقدرات انسان، از عمر و روزی و غیره، تحول ایجاد كرده و مقدری را جایگزین مقدر قبلی نماید، و هر دو تقدیر قبلا در ام الكتاب به ثبت رسیده است.

د:  اعمال قدرت و سلطه از سوی خداوند، و اقدام وی به جایگزین كردن تقدیری جای تقدیر دیگر، بدون حكمت و مصلحت انجام نمی‏گیرد، و بخشی از قضیه، در گرو اعمال خود انسان است كه از طریق اختیار و برگزیدن و زندگی شایسته یا ناشایسته، زمینه دگرگونی سرنوشت‏خویش را فراهم سازد. فرض كنیم انسانی، خدای ناكرده، حقوق والدین و بستگان خود را مراعات نمی‏كند.طبعا این عمل ناشایست او در سرنوشت او تاثیر ناخوشایندی خواهد داشت. حال اگر در نیمه زندگی از كرده خود پشیمان گشته و از آن پس به وظایف خود در این باره اهتمام ورزد، در این صورت زمینه دگرگونی سرنوشت‏خود را فراهم كرده و مشمول آیه «یمحوا الله ما یشاء و یثبت» خواهد گشت. این مطلب در عكس قضیه نیز حاكم است.

شفاعت به عنوان عاملی از مقدرات و مصالح خدای متعال ،می تواند تقدیر غیر قطعی انسان را تحت تاثیر قرار داده ، و به واسطه وجود زمینه مثبت در فرد گناهکار ، گناهان او را بخشیده و تقدیری بهتر از آنچه که هست را برای او رقم زند

با توجه به مطالب فوق بداء بدین معنا است که اعمال خوب یا بد انسان در سرنوشت و مقدرات غیر حتمی او تاثیر می‌گذارد و منشا تحولاتی در زندگی انسان می‌گردد، نیازمندی و توانگری، بیماری و سلامتی، کوتاهی و بلندی عمر، حوادث تلخ و شیرین، همگی از کارهای نیک و بد انسان تاثیر می‌پذیرد. و اینکه در روایات فراوانی به انجام کارهای خوبی که آثار مثبت و سازنده‌ای در حیات انسان دارند مانند دعا، صدقه، صله ارحام و اجتناب از کارهای بدی مانند ظلم بر افراد، اذیت والدین و قطع رحم که آثار ناگواری در زندگی انسان دارند، تاکید بسیار شده‌، موید همین مطلب است. و اعتقاد به تاثیر کارهای خوب یا بد در زندگی انسان، همان اعتقاد به بداء است. در مساله شفاعت نیز همین معنا وارد است. چرا که شفاعت به عنوان عاملی از مقدرات و مصالح خدای متعال ،می تواند  تقدیر غیر قطعی انسان را تحت تاثیر قرار داده، و به واسطه وجود زمینه مثبت در فرد گناهکار ، گناهان او را بخشیده و تقدیری بهتر از آنچه که هست را برای او رقم زند.

 

نتیجه:

در نتیجه آنچه در این مجال به شما خواننده گرامی تقدیم شد، روشن گشت که عدم دقت کافی، و شیوه ظاهر انگاری در آیات قرآن ، و از سویی عدم بهره مندی ازشناخت صحیح مساله شفاعت، و عدم دقت کافی در تبیین موضوعی و محتوایی آیات قرآن نزد وهابیان ،اشتباهاتی از این دست را پدید آورده که به زعم این گروه قرآن کریم در نفی مساله شفاعت با آنان همخوانی داشته و مهر تایید خویش را به ادعاهای باطل آنها پیرامون مساله شفاعت می زند. غافل از آنکه اگر در آیات قرآن دقت و بررسی دقیقی انجام شود ،این نکته بر همگان آشکار خواهد شد که مسائلی نظیر شفاعت و بداء در بطن خویش دارای دلایل متقنی است که نه تنها با قرآن کریم مناقات نداشته، بلکه همخوانی مفهومی و روشی جالبی را با آیات قرآن کریم دارد، که در این گفتار تا حدودی بدان پرداخته شد .

 

پی نوشتها:

1-      سوره اعراف، آیه188

2-      سوره انفال،آیه 8- سوره یونس، آیه 49

3-      سوره جن ،آیه 18

4-      سوره اعراف ، آیه 194

5-      سوره فاطر ،آیه 43

6-      معجم مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانی، ماده بدا

7-      سوره رعد،آیه39

8-      مفاتیح الغیب، ج19، ص52

9-      سوره آل عمران، آیه 5

10-   سوره انبیاء ،آیه 35

11-    التفسیرعیاشی، ج2، ص217

12-   سوره الرحمن ،آیه 29

سیدحامدحسینی        

بخش اعتقادات شیعه تبیان

تحقیقی پیرامون همسر و فرزندان امام عصر(عجل الله تعالی فرجه)


امام زمان (عج)

با توجه به فلسفه غیبت و این که آن حضرت به شیوه ناشناس زندگی می کند و کسی ازمکان وی آگاه نیست، آیا ازدواج و فرزند داشتن آن حضرت، با این مسأله سازگار است؟

منابعی که در اختیار است، یا اشکال سندی دارند و یا ابهام دلالی و نظر قاطعی را ارائه نمی دهند. در این جا، سه احتمال وجود دارد:

1) اساساً حضرت مهدی(عج) ازدواج نکرده است.

2) ازدواج انجام گرفته، ولی اولاد ندارد.

3) ازدواج کرده و دارای فرزندانی نیز هست.

اگر احتمال اول را بپذیریم، لازمه اش این است که امام معصوم(علیه السلام) یکی از سنّتهای مهم اسلامی را ترک کرده باشد و این با شان امام سازگار نیست. اما از طرفی دیگر چون مسائله غیبت، اهمّ است و ازدواج مهم، ترک ازدواج، با توجه به آن امر مهم تر، اشکالی را ایجاد نمی کند و گاهی برای مصلحت بالاتر، لازم و واجب نیز هست.

اما احتمال دوّم که اصل ازدواج را بپذیریم بدون داشتن اولاد، جمع می کند بین انجام سنت اسلامی و عدم انتشار مکان و موقعیت حضرت.

اما باز این اشکال باقی است که اگر قرار باشد، آن حضرت شخصی را به عنوان همسر برگزیند، یا باید بگوییم که عمر او نیز مانند عمر حضرت طولانی است که بر این امر دلیلی نداریم، یا این که بگوییم مدتی با حضرت زندگی کرده و از دنیا رفته است که در این صورت، حضرت به سنت حسنه ازدواج عمل کرده و پس از آن، تنها و بدون زن و فرزند زندگی را ادامه می دهد.

احتمال سوم آن است که آن حضرت ازدواج کرده و دارای اولاد نیز هست و اولاد آن حضرت نیز فرزندانی دارند و...

این مسأله، افزون بر آن که دلیل محکمی ندارد، اشکال اساسی آن این است که این همه اولاد و اعقاب، بالاخره روزی در جست و جوی اصل خویش می افتند و همین کنجکاوی و جست و جو، مسأله را به جایی باریک می کشاند که با فلسفه غیبت حضرت، نمی سازد.

اشکال اساسی آن این است که این همه اولاد و اعقاب، بالاخره روزی در جست و جوی اصل خویش می افتند و همین کنجکاوی و جست و جو، مسأله را به جایی باریک می کشاند که با فلسفه غیبت حضرت، نمی سازد

البته برخی خواسته اند از روایات و بعضی از ادعیه، بر این احتمال اقامه دلیل کنند که اشاره ای به ادله آنان می کنیم:

1) مفضل بن عمر گوید از امام باقر(علیه السلام) شنیدم که فرمود: صاحب الزمان (عج) را دو غیبت است: یکی از آن دو، به اندازه ای طولانی شود که بعضی گویند آن حضرت از دنیا رفته و برخی گویند کشته شده است و بعضی نیز بر این باور باشند که جز اندکی از یاران بر امامت وی ماندگار نماندند و کسی هم از مکان و جایگاه زندگی آن حضرت، آگاه نیست نه از فرزندان و نه دیگری، جز آن کسی که امور وی را پی می گیرد. [1]

استدلال برای اثبات زن و فرزند برای حضرت، به جمله اخیر روایت است: (ولا یطلع علی موضعه احد من ولده...).

اما این استدلال از چند جهت اشکال دارد:

الف. این روایت را نعمانی در کتاب غیبت خود، نقل کرده و به جای کلمه (ولد) کلمه (ولی) آورده است، به این شکل: (ولا یطلع علی موضعه احد من ولی و لاغیره) [2] . بنابراین، اعتمادی بر آن روایت، با توجه به این نقل نیست. دست کم، با وجود این احتمال، استدلال تمام نیست.

ب. در روایت نیامده است که الآن امام زمان(عج) دارای زن و فرزند است و از این جهت، اجمال دارد. شاید به فرزندانی که بعداً در آستانه ظهور و یا بعد از آن به دنیا خواهند آمد اشاره داشته باشد.

امام زمان

ج. شاید از باب مبالغه در خفاء باشد. یعنی اگر بر فرض آن حضرت اولاد هم می داشت، از جایگاه و سرّ غیبت او، آگاه نمی شدند  [3] با این احتمال نیز، استدلال به روایت برای اثبات اولاد برای امام زمان(عج)، ناتمام است.

2) دلیل دیگر بر اثبات فرزند برای حضرت، روایتی است که ابن طاووس از امام رضا(علیه السلام) نقل کرده است:

( ... اللهم اعطه فی نفسه واهله وولده وذریّته وجمیع رعیّته ما تقرّ به عینه وتسرّ به نفسه ... )[4]

الها! مایه چشم روشنی و خوشحالی امام زمان(علیه السلام) را در او و خانواده و فرزندان و ذریّه و تمام پیروانش فراهم فرما.

به این روایت هم نمی توان استدلال کرد، چون:

الف. از جهت سند قابل اعتماد نیست.

ب. به زمان ولادت فرزندان اشاره ندارد که پیش از ظهور است یا بعد از آن. از این جهت مجمل است.

3) روایت دیگری نیز ابن طاووس از امام رضا(علیه السلام) نقل کرده است که فرمود:

اللهم صل علی ولاة عهده والائئمة من ولده [5] .

این روایت، بنا بر تصریح ابن طاووس، متن دیگری دارد به این شکل:

اللهم صل علی ولاة عهده و الائمة من بعده [6] .

بنابراین، روشن نیست که مقصود فرزندان بعد از او مراد است، یا امامان پس از او. علاوه بر این که این دو روایت مربوط به بعد از ظهور حضرت است نه پیش از آن.

اگر قرار باشد، آن حضرت شخصی را به عنوان همسر برگزیند، یا باید بگوییم که عمر او نیز مانند عمر حضرت طولانی است که بر این امر دلیلی نداریم، یا این که بگوییم مدتی با حضرت زندگی کرده و از دنیا رفته است که در این صورت، حضرت به سنت حسنه ازدواج عمل کرده و پس از آن، تنها و بدون زن و فرزند زندگی را ادامه می دهد

4) امام صادق می فرماید:

( ... کائنی اری نزول القائم فی مسجد السهله بائهله وعیاله ... )[7]

این روایت نیز گذشته از ضعف سند، دلالتی بر اثبات فرزند برای امام زمان(عج) پیش از ظهور ندارد. بنابراین، این گونه از روایات که بدان اشارت کردیم، در حدی نیستند که وجود زن و فرزند را برای امام زمان(عج) پیش از ظهور اثبات کنند. از سوی دیگر، روایاتی داریم که با صراحت، وجود فرزند را از آن حضرت نفی می کند از آن جمله: مسعودی نقل می کند: علی بن حمزه، ابن سراج و ابن ابی سعید مکاری بر امام رضا(علیه السلام) وارد شدند، علی بن حمزه به حضرت عرض کرد: از پدرانت نقل کرده ایم که هیچ امامی از دنیا نمی رود، تا فرزندش را ببیند؟

امام رضا فرمود:

آیا در این حدیث، روایت کرده اید: مگر قائم [8] .

برخی خواسته اند با تمسک به داستان (جزیره خضراء) بگویند که امام عصر(عج)، فرزندانی دارد و بر آن جزیره، زیر نظر وی، جامعه نمونه و تمام اعیار اسلامی را تشکیل داده اند [9] .

لکن با بررسیهای گسترده ای که انجام گرفته، جزیره خضراء، افسانه ای بیش نیست و هیچ واقعیت ندارد. [10]

علامه مجلسی این داستان را جداگانه در نوادر بحار نقل کرده و می نویسد:

چون در کتابهای معتبر بر آن دست نیافتم، آن را در فصلی جداگانه آوردم [11] .

شیخ آقا بزرگ تهرانی این داستان را داستانی تخیلی و رمانتیک شمرده است [12] .

افزون بر این، داستان به گونه ای است که نمی توان آن را پذیرفت:

تناقضات فراوان، سخنان بی اساس و... در سلسله سند آن، افراد ناشناخته ای وجود دارند که نمی توان بر آنان اعتماد کرد [13] . بنابراین، از این راه نمی توان زن و اولادی برای حضرت مهدی(عج) ثابت کرد.

 

پی نوشت:

[1] کتاب الغیبة شیخ طوسی 162

[2] کتاب الغیبة نعمانی 172.

[3] تاریخ الغیبة الکبری محمد صدر: ج65:2 مکتبة الامام امیرالمۆمنین(ع) العامة اصفهان.

[4] جمال الاسبوع ابن طاووس 510: به نقل از (دراسة فی علامات الظهور والجزیرة الخضراء) سید جعفر مرتضی عاملی:260 نمونه.

[5] جمال الاسبوع ابن طاووس 510: به نقل از (دراسة فی علامات الظهور والجزیرة الخضراء) سید جعفر مرتضی عاملی:260 نمونه.

[6] جمال الاسبوع ابن طاووس 510: به نقل از (دراسة فی علامات الظهور والجزیرة الخضراء) سید جعفر مرتضی عاملی:260 نمونه.

[7] بحار الانوار ج317:52.

[8] اثبات الوصیّة مسعودی 221.

[9] نجم الثاقب یا زندگی مهدی موعود محدث نوری :252 ـ 260 جعفریو مشهد.

[10] دراسة فی علامات الظهور و الجزیرة الخضراء سید جعفر مرتضی عاملی: 263.

[11] بحار الانوار ج52 159.

[12] الذریعة الی تصانیف الشیعة شیخ آقا بزرگ تهرانی ج: 5  ص: 108 دارالاضواء بیروت (طبقات اعلام الشیعه) شیخ آقا بزرگ تهرانی قرن هشتم 145.

[13] دراسة فی علامات الظهور والجزیرة الخضراء استاد جعفر مرتضی عاملی.

بخش مهدویت تبیان

آخرین سفارش مولا برای من و تو!


امام علی


ابوالفرج در مقاتل الطالبیین روایت کرده که پس از ضربت خوردن امیر مۆمنان، اطبای کوفه را به بالین آن حضرت آوردند و در میان آنها، هیچ یک در معالجه زخم و جراحی استادتر از اثیر بن عمرو نبود و او متخصص در معالجه زخم ها و جراحات بود و از جمله چهل نفر جوانی بود که در زمان ابوبکر در عین التمر به دست خالد بن ولید اسیر و در کوفه ساکن شده بود.

این طبیب همین که زخم سر آن حضرت را دید، دستور داد شُش گوسفندی را بیاورند و از میان آن رگی را بیرون آورد و آن رگ را در زخم مزبور نهاد و پس از اندکی بیرون آورد و آن را مشاهده کرد. سپس رو بدان حضرت کرده، گفت: «ای امیر مۆمنان، هر وصیتی داری، بکن که ضربت شمشیر این دشمن خدا به مغز سر رسیده و معالجه سودی ندارد.» در این وقت بود که امیر المۆمنین کاغذ و قلم و دواتی طلبید و شروع به وصیت کرد.

وصیت نامه حضرت علی (علیه السلام) را در کتاب های حدیث به اجمال و تفصیل و به طور گوناگون نقل کرده اند که یکی را ابوالفرج نقل کرده و در کافی مرحوم کلینی هم، نظیر همین وصیت را که ابوالفرج روایت کرده، نقل می کند و در نهج البلاغه نیز (در زیر نامه شماره 47) اجمالی از این وصیت آمده و خلاصه ای از آن در کَشفُ الغُمَّة و روایات دیگر آمده که همه آنها را مجلسی= در بحارالانوار نقل کرده و ما همان روایت ابوالفرج را که نسبتاً جامعتر از دیگران است، نقل می کنیم.

بسم الله الرحمن الرحیم

این وصیت نامه ای است که امیرالمۆمنین، علی بن ابیطالب بدان وصیت می کند:

گواهی می دهد که معبودی جز خدا نیست که یگانه است و شریک ندارد.

و نیز گواهی می دهد که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بنده و رسول اوست، که خداوند او را به راهنمایی و دین حق فرستاد تا بر همه ادیان پیروزش کند، هرچند مشرکان آن را ناخوش دارند. درود و برکات خدا بر او باد!

«همانا نماز و پرستش و زندگی و مرگ من از آن خداوندی است که پروردگار جهان است و شریکی برای او نیست و بدان مأمور گشته ام و منم از نخستین مسلمانان». (انعام: 162 و 163)

همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید، زیرا به راستی من از رسول خدا شنیدم که می فرمود: اصلاح دادن میان مردمان از همه نماز و روزه بهتر است و آنچه دین را تباه ساخته و از بین می برد، افساد میان مردمان است، ولا قوه الا بالله العلی العظیم [نیرویی جز به وسیله خدای بزرگ نیست

ای حسن! من تو را و تمام فرزندان و خاندانم و هر کسی که این وصیت نامه به او برسد، به تقوا و ترس از خداوندی که پروردگار شماست، سفارش می کنم.

و باید نمیرید جز اینکه مسلمان باشید.

و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید، زیرا به راستی من از رسول خدا شنیدم که می فرمود: اصلاح دادن میان مردمان از همه نماز و روزه بهتر است و آنچه دین را تباه ساخته و از بین می برد، افساد میان مردمان است، ولا قوه الا بالله العلی العظیم [نیرویی جز به وسیله خدای بزرگ نیست].

به خویشان و ارحام خویش توجه داشته باشید و به آنان پیوند کنید، صله رحم کنید تا خداوند در روز قیامت حساب را بر شما آسان گرداند.

از خدا بترسید، از خدا بترسید، درباره یتیمان، پس برای دهن هایشان به سبب سنگدلی تان نوبت قرار ندهید (که گاهی سیر و گاهی گرسنه نگاهشان دارید).

از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره همسایگانتان که رسول خدا درباره آنان سفارش کرده و پیوسته درباره آنان توصیه می فرمود، به اندازه ای که ما گمان کردیم برای همسایگان از همسایه خود ارث قرار می دهد و حرمت آنان به اندازه ای است که سهمی در مالشان برای همسایه تعیین کرده!

از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره قرآن مبادا کسی به عمل کردن بدان بر شما سبقت جوید.

از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره نماز، زیرا که نماز ستون دین شماست.

از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره خانه پروردگارتان (خانه کعبه)، مبادا تا زنده هستید، آن خانه از شما خالی بماند، که اگر رها شد، مهلت داده نمی شوید و به عذاب دچار می شوید و اگر از شما خالی ماند، کیفر خداوند فرصت زندگی به شما نمی دهد.

از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره روزه ماه رمضان، زیرا که آن برای شما چون سپری است از آتش دوزخ

از خدا بترسید، از خدا بترسید در دادن زکات اموال خود، که زکات، خشم پروردگار را فرو نشاند.

از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره روزه ماه رمضان، زیرا که آن برای شما چون سپری است از آتش دوزخ.

از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره بینوایان و مسکینان و آنها را در زندگی خود شریک سازید و از خوراک و لباس خود به آنها نیز بدهید.

از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره پیکار کردن در راه خدا به مال ها و جان ها و زبان های خویش.

از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره امت پیغمبرتان، مبادا در میان شما ظلم و ستمی واقع شود.

از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره اصحاب پیغمبرتان؛ زیرا که رسول خدا درباره آنان سفارش فرموده است.

از خدا بترسید، از خدا بترسید درباره زیردستانتان، غلامان و کنیزان، زیرا که آخرین سفارش و وصیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این بود که فرمود: «من شما را درباره دو دسته ناتوان که زیردست شما هستند، سفارش می کنم».

آنگاه فرمود:

نماز! نماز! درباره خداوند از سرزنش مردمان نهراسید؛ چه، هر کس به شما ستم کند یا اندیشه بد داشته باشد، خداوند شر او را کفایت فرماید.

با مردم به نیکی سخن بگویید، همان گونه که خدا فرمود.

امر به معروف و نهی از منکر را ترک مکنید که رشته کار از دست شما بیرون شود، آنگاه هر چه دعا کنید و از خداوند دفع شر خواهید، پذیرفته نشود و به اجابت نرسد.

بر شما باد هنگام معاشرت، به فروتنی و بخشش و نیکویی درباره یکدیگر.

و زنهار از جدایی و تفرقه و پراکندگی و روی گردانیدن از هم.

و در نیکوکاری، یار و مددکار یکدیگر باشید و بر گناه و ستمکاری کمک مباشید که شکنجه و عذاب خدا بسیار سخت است.

خداوند نگهدار شما خاندان باشد و حقوق پیغمبرش را در حق شما حفظ فرماید، اکنون با شما وداع می کنم و شما را به خدا می سپارم و سلام و رحمتش را بر شما می خوانم.

در کافی آمده است که پس از پایان وصیت پیوسته می گفت «لااله الاالله» تا وقتی که روح مقدس آن حضرت به ملکوت اعلی پیوست.

 

بخش نهج البلاغه تبیان


شریکان خدا در آفرینش


آفرینش

چند خالق وجود دارد که خداوند متعال نسبت به خود مى‌فرماید: «احسن الخالقین» ؟

بدیهى است که هیچ خالقى به جز «الله» جل جلاله وجود ندارد. چنان چه خداوند متعال همه‌ى انسان‌ها را مخاطب قرار داده و مى‌فرماید اینهایى که شما گمان مى‌کنید در امر حیات بخشیدن و پدید آوردن کاره‌اى هستند و به همان لحاظ گمان مى‌نمایید که لابد «اله» و «معبود» نیز بوده و شما باید بندگى آنها را بکنید، اگر همگى جمع شوند، حتى یک «مگس» را هم نمى‌توانند خلق کنند.

«یا أَیُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئاً لا یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ» (73- الحج)

ترجمه: اى مردم مثلى زده شده گوش بدان دارید: آن كسانى كه سوى خدا مى‏خوانید هرگز مگسى خلق نكنند و گر چه در این باب همكارى كنند و اگر مگسى چیزى از آنها برباید نمى‏توانند از او باز بستانند، طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.

الف - «خلق» در فرهنگ قرآنى به پیدایش تدریجى اشیاء اطلاق مى‌گردد. پیدایش اشیاى عالم (هر چه که هست) به دو گونه است: یا به صورت دفعى به وجود آمده‌اند که به آن «امر» اطلاق مى‌شود و یا به صورت تدریجى به وجود آمده‌اند که به آن «خلق» گفته مى‌شود. به عنوان مثال: مبدأ پیدایش «روح» همان «امر» است و زمان و مکان در پیدایش آن نقش و دخالت نداشته است. چنان چه مى‌فرماید:

«فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحى‏ ...» (الحجر – 29)

ترجمه: پس چون كار او را به پایان رسانیدم (جسدش را خلق کردم) و از روح خود در او دمیدم‏ ... .

در اینجا «روح» را مستقیم به خود اختصاص داده است. یعنى چیز دیگرى واسطه‌ى پیدایشش نگردیده است. دمیدن روح که همان بخشیدن حیات است، مستقیماً و بدون نقش داشتن زمان و مکان به خداوند و «امر» او بر مى‌گردد. لذا مى‌فرماید:

«رَفِیعُ الدَّرَجَاتِ ذُو الْعَرْشِ یُلْقِى الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلىَ‏ مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ لِیُنذِرَ یَوْمَ التَّلَاقِ» (غافر - 15)

ترجمه: خدایى كه داراى درجاتى بلند و صاحب عرش است روح را كه از فرمان «امر» خودش است بر هر كس از بندگانش بخواهد نازل و القا مى‏كند تا مردم را از روز دیدار بترساند.

به انسان «احسن مخلوقات» مى‌گویند، چون هیچ خلقى به کمالات او آفریده نشده است و خداوند «احسن الخالقین» است، چون هیچ واسطه‌ى خلقتى که چیزى به دست او خلق مى‌شود، کامل نیست و خداوند متعال کمال مطلق و هستى محض و احسن الخالقین است

و نیز مى‌فرماید:

«وَ یَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَ ما أُوتیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاَّ قَلیلاً» (الإسراء - 85)

ترجمه: و (واى رسول ما) تو را از حقیقت روح پرسش مى‏كنند، جواب ده كه روح از سنخ امر پروردگار من است (و بدون واسطه جسمانیات بلكه به امر الهى به بدنها تعلق مى‏گیرد) و آنچه از علم به شما روزى شده بسیار اندك است‏.

پس، هر موقع خداوند متعال اراده فرماید که چیزى بدون هیچ واسطه‌ى خلقتى (در زمان و مکان) ایجاد شود، «امر» به بودن مى‌نماید و آن چیز از امر خدا «بود» مى‌شود:

خلقت

«إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ» (یس - 82)

ترجمه: كار او وقتى چیزى را اراده كند فقط همین است كه بدو بگوید: باش پس وجود یابد.

«بَدیعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ إِذا قَضى‏ أَمْراً فَإِنَّما یَقُولُ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ» (البقره - 117)

ترجمه: او كسى است كه آسمانها و زمین را بدون الگو آفریده و چون قضاى امر براند تنها مى‏گوید باش و آن امر بدون درنگ هست مى‏شود.

ب – اما چنان چه بیان گردید «خلق» پیدایش تدریجى است. به عنوان مثال: جسد حضرت آدم (علیه السلام) و سپس همه‌ى انسان‌ها (به واسطه غذا، خون و نطفه) متفاوت از روح آنها که از «امر» و بدون واسطه خلق شد، از خاک و آب خلق مى‌شود. روشنایى، حرارت و برودت از خورشید یا عمق زمین به وجود مى‌آید، گیاه از بذر و آن نیز با تغذیه از آب و خاک خلق مى‌گردد و ... . چنان چه در آیه‌ى مبارکه‌ى موضوع بحث،‌خداوند متعال مى‌فرماید: از نطفه علقه، از علقه مضغه، از مضغه عظام ...آفریدیم.

همین تدریج و واسطه‌ها، گاه سبب مى‌شود که انسان گمان نماید که به جز خداوند متعال، دیگران نیز در آفرینش نقش مستقیم و مستقل دارند. مثلاً مى‌گوید: من این صورت ذهنى را خودم خلق کردم – من این نقاشى را خلق کردم – فلانى این مجسمه را خلق کرد – فلانى قوه‌ى خلاقیت خوبى دارد و شعرهاى قشنگى مى‌سراید – فلان مخترغ فلان چیز را خلق کرد و ... .

اینها همه واسطه‌هاى خلقت هستند. منتهى ممکن است برخى گمان نمایند که خالق، همان واسطه یا واسطه خودش نیز به صورت مستقل خالق است! خداوند متعال در این آیه و آیات دیگر متذکر مى‌گردد که اگر چه ایجاب خلقت تدریجى این است که هر چیزى از چیز دیگرى پدید آید [و در این صورت مى‌توان به سبب قبلى هر پیدایشى در اصطلاح خالق گفت]، اما این سلسله‌ى خالقیت یک نقطه‌ى اوج، کمال، احسن و مطلقى دارد که همان «الله» است.

اگر چه ایجاب خلقت تدریجى این است که هر چیزى از چیز دیگرى پدید آید [و در این صورت مى‌توان به سبب قبلى هر پیدایشى در اصطلاح خالق گفت]، اما این سلسله‌ى خالقیت یک نقطه‌ى اوج، کمال، احسن و مطلقى دارد که همان «الله» است

خداوند متعال متذکر مى‌گردد که شما به چشم خالق‌هاى متفاوت مى‌بینید. ذهن شما خالق تصور و تصویرى مى‌شود و یا مجسمه و نقاشى و شعر و ساختمان ... و چیزهاى دیگرى را با دست خود درست مى‌کنید، اما دقت داشته باشید که اینها همه کمالاتى است که من داده‌ام. به علم من عالم مى‌شوید، به اراده من صاحب اراده مى‌شوید، به زیبایى من زیبا و زیبا شناس و زیبا دوست مى‌شوید ... و به اراده‌ و اذن من نیز واسطه‌ى خلقت مى‌گردید و چیزهایى به دست شما (یعنى به واسطه‌ى شما) خلق مى‌گردد، اما فراموش نکنید که شما حلقه‌اى در این خلقت تدریجى هستید و «احسن الخالقین» یعنى بهترین خلق کننده‌ها خودم هستم.

پس، چیزهاى دیگر هم چون واسطه‌ى خلقت هستند، خلق مى‌کنند، اما به واسطه‌ى غیر ، و احسن نیستند. چرا که اولاً حتى در وجود خود نیاز به غیر (الله) دارند، ثانیاً علم و قدرتشان هم از دیگرى است، رابعاً چون محدود هستند، هر چه به واسطه‌ى آنها خلق شود، محدود است و محدود یعنى ناقص و آن چه ناقص مى‌شود دیگر «احسن» نیست. به انسان «احسن مخلوقات» مى‌گویند، چون هیچ خلقى به کمالات او آفریده نشده است و خداوند «احسن الخالقین» است، چون هیچ واسطه‌ى خلقتى که چیزى به دست او خلق مى‌شود، کامل نیست و خداوند متعال کمال مطلق و هستى محض و احسن الخالقین است.

این بحث مانند: «وَ اللَّهُ خَیْرُ الرَّازِقین‏» - «وَ هُوَ خَیْرُ الْحاكِمین‏» - «وَ اللَّهُ خَیْرُ الْماكِرین‏» و ... مى‌ماند. چون انسان واسطه‌هاى متعددى در «رزق، حکومت، مکر و ...» مى‌بیند و گمان مى‌نماید که آنها استقلالى دارند، خداوند متذکر مى‌شود که «بهترین» یعنى کامل‌ترین و برترین خود اوست و همه به اراده‌ و تجلى و براساس حکمت او واسطه مى‌شوند. و علم و قدرتى که خداوند در وساطت خلقت، رزق، حکومت و ... به دیگران و از جمله انسان مى‌دهد، براى این است که او را بهتر و بیشتر بشناسند.

بخش اعتقادات شیعه تبیان

علم پنهان خدا !


بداء
مقدمه

«پیرامون اعتقاد به بداء»، نخست به اهمیت و قداست این آموزه می پردازیم.

 

اهمیت اعتقاد به بداء

در اصول کافی و در حدیثی از حضرت امام صادق(علیه السلام) می خوانیم: ما عبدالله بشیء مثل البداء.[1] خداوند با چیزی همانند بداء عبادت نشده است.

چنانچه در خبر دیگری چنین نقل شده که حضرت فرمودند: [2] «اعظم الله بمثل البداء. یعنی خداوند به چیزی همچون بداء تعظیم نشده است. از امام رضا (علیه السلام) نقل شده است که: خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نساخت مگر به همراه حکم حرام بودن شراب و با اقرار به بداء.3

به نظر می رسد یک وجه عظمت بی نظیر بداء و اینکه برترین وسیله عبادت معرّفی شده است این باشد که بنیان دعا کردن بر بنیاد اعتقاد به بداء، نهاده شده است. دعا این عبادت پر فروغ و اساسی که هم در دین و هم در دنیای آدمیان، تأثیر فراوانی دارد و در عظمت آن همین بس که از حضرت خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله وسلم) منقول است که  «الدعاء مخ العباده» [3] دعا مغز عبادت است. چنانچه در آیات قرآن مجید به دعا کردن، ترغیب فراوان شده است.

وجه دوم و عمیق تری که برای اهمیت اعتقاد به بداء می توان بر شمرد یک مساله توحیدی و خداشناسانه است و واضح است مسائل توحیدی دارای چه ارج و منزلتی هستند. در بعضی از روایات اهل بیت (علیهم السلام) انکار «بداء» در جایگاه انکار قدرت الهی قرار گرفته است. که این انکار از سوی مذهب یهودیان بوده است. توضیح آنکه خداوند سبحان در آیه 64 سوره مائده می فرماید: و قالت الیهود یدالله مغلولة و یهود گفتند دست خداوند در زنجیر بسته است. آنگاه از حضرت امام جعفر صادق (علیه السلام) در تفسیر این آیه شریفه نقل شده است که فرمودند: لم یعنوا انه هکذا. و لکنّهم قالوا: قد فرغ من الامر، فلایزید و لاینقص فقال الله جل جلاله تکذیباً لقولهم: «غلّت ایدیهم و لعنوا بما قالوا بل یداء مبسوطتان ینفق کیف یشاء» الم تسمع الله عزو جل یقول: «یمحوالله ما یشاء و یثبت و عنده امّ الکتاب» [4] یهودیان چنین نمی گفتند که خداوند مانند آدمیان دارای دست است. و آن دست، در زنجیر بسته شده است. لکن گفتند: خداوند از تدبیر عالم، فراغت حاصل کرده است، لذا نه بر چیزی می افزاید و نه از چیزی می کاهد (مثلاً طول عمرها و میزان روزی هر کس، ثابت و بدون تغییر است) اما خداوند عزو جل برای تکذیب قول یهود، فرمود: دست های خودشان در زنجیر باشد و به سزای گفتارشان از رحمت الهی به دور باشند! بلکه هر دو دست (قدرت) او همواره باز است و قدرتش همیشگی است، هر گونه اراده کند، می بخشد. این بود گوشه ای از اهمیت و قداست اعتقاد به بداء.

علم دو گونه است: یکی علمی است که نزد خداوند نهفته است و هیچ کس از خلقش را بر آن مطلع نکرده و دیگری علمی که به فرشتگان و رسولان خود آموخته است. این دانشی را که به ملائکه و رسولان خود آموخته است، قطعاً واقع خواهد شد

روشن است که وقتی که معنای بداء را، به خصوص با استشهاد به قرآن مجید، دریافتیم لزومی ندارد که در میان احادیث حتماً لفظ بداء وجود داشته باشد- که البته در بعضی از روایات لفظ بداء نیز آمده است- بلکه همین اندازه که مثلاً فرموده باشند. فلان کار، خواست خداوند متعال یا مثلاً قدر و قضاء را تغییر می دهد کافیست تا بفهیم منظور از آن فرمایش وجود بداء بوده است. ما در این جا و با استفاده از آثار بزرگان، دو روایت از اهل بیت (علیهم السلام) نقل می کنیم و دو روایت از مکتب خلفاء تا بخوبی روشن شود، اعتقاد به بداء از ویژگی های شیعه نیست. اما دو روایت از ائمه اهل بیت (علیهم السلام) از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که فرمودند: صلة الرحم و حسن الجوار یعمران الدیار و یزیدان فی الاعمار [5] صله رحم (ارتباط با خویشان نسبی) و همسایه داری خانه را آباد می کنند و بر طول عمرها می افزایند.

در روایت دیگری از آن حضرت می خوانیم: ان الدعاء یرد القضاء و ان المومن لیاتی الذنب فیحرم به الرزق. [6] همانا دعا کردن قضاء الهی را دگرگون می کند و براستی که مومن، مرتکب گناه می گردد، در نتیجه از روزی، محروم می شود.

اما در میان احادیث اهل سنّت چنین می خوانیم که احمد بن حنبل و نسایی و ابن ماجه که از بزرگان علمای مکتب خلفا هستند از رسول الله (صلی الله علیه واله وسلم) نقل کرده اند که:

ان الرجل لیحرم الرزق بالذنب یصیبه و لایرد القدر الا الدعاء و لا یزید فی العمر الا البرّ. [7] آدمی به علت ارتکاب گناه از روزی، محروم می شود و به غیر از دعا، چیزی قدر را دگرگون نمی کند و چیزی غیر از کار نیک باعث طولانی شدن عمر نمی باشد. بخاری که از بزرگان دانشمندان اهل سنت است از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نقل کرده است که:

من سرّه ان یبسط له فی رزقه و نیسا له فی اثره- اجله- فلیصل رحمه.[8] کسی که از وسعت در روزی و زیاده شدن عمر، خوشحال می شود باید صله رحم به جای آورد.

به نظر می رسد ادعای انحصار اعتقاد به بداء در دائره شیعه امری صد درصد نادرست و باطل است و این مساله، مورد اتفاق فریقین می باشد.

پیشگویی

اما شبهه مهمی وجود دارد و آن اینکه آیا اعتقاد به بداء باعث سلب اعتماد از بعضی از سخنان پیامبر خدا و اهل بیت گرامی آن حضرت نمی شود؟ چون در قبال بعضی فرمایشات که حالت پیش بینی دارند، انسان معتقد به بداء، احتمال عدم وقوع آن را می دهد و این یعنی سلب اعتماد از قسمتی از سخنان آن بزرگواران.

قبل از پاسخگویی به این شبهه باید یادآور شویم که عده ای از علمای شیعه در صدد پاسخ به آن بر آمده اند. آیت الله العظمی خویی (قدس سره) می فرمایند: خبر دادن معصوم از حوادث آینده به دو گونه است: یک بار از آینده، به صورت حتم و جزم، خبر می دهند و خبر آن ها به صورت شرطی و تعلیقی نیست که این نوع اخبار، حاکی از قضاء حتمی و بدون تغییر خداوند است و اصلاً محل بحث بداء، این گونه اخبار و گزارشات نیست. چرا که خداوند متعال نه خودش و نه نماینده اش را تکذیب نمی کند (در این مورد مرحوم آیت الله خویی حدیثی نقل کرده اند که در ادامه خواهد آمد) این یک دسته از خبرهای معصوم از آینده ، اما دسته ای دیگر هم وجود دارد که خبر دادن معصوم از آینده، به صورت شرطی و تعلیقی است. یعنی می فرمایند اگر خواست الهی به خلاف آن، تعلق نگیرد آنگاه این حادثه در زمان آینده رخ خواهد داد. در این دسته از اخبار ناظر به آینده، معصوم (علیه السلام) تعلیقی بودن گزارش خود را با استفاده از قرینه بیان می دارد (مثلاً فرض کنید می فرماید: اگر خداوند بخواهد چنان می شود) البته این قرینه، هم می تواند همراه با خود خبر آورده شود. و هم می تواند به صورت جدای از آن خبر ذکر شود ولی ناظر به خبر باشد.[9]

گفتنی است این سخن آیت الله خویی (قدس سره) مستند به روایتی است که در اصول کافی و از حضرت امام باقر (علیه السلام) با سندی معتبر نقل شده است. مشابه این حدیث از حضرت ثامن الحجج (علیه السلام) نقل شده است که ایشان آن را از امیرالمومنین(علیه السلام) نقل می فرمایند.[10] اما متن روایت حضرت امام محمد باقر (علیه السلام) چنین است:

«العلم علمان: فعلم عندالله مخزون لم یطلع .... ما یشاء و یثبت ما یشاء [11] علم دو گونه است: یکی علمی است که نزد خداوند نهفته است و هیچ کس از خلقش را بر آن مطلع نکرده و دیگری علمی که به فرشتگان و رسولان خود آموخته است. این دانشی را که به ملائکه و رسولان خود آموخته است، قطعاً واقع خواهد شد.

از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله وسلم) نقل کرده است که: من سرّه ان یبسط له فی رزقه و نیسا له فی اثره- اجله- فلیصل رحمه.کسی که از وسعت در روزی و زیاده شدن عمر، خوشحال می شود باید صله رحم به جای آورد

خداوند نه خودش را تکذیب می کند و نه فرشتگان و نه رسولان خود را و علمی که در نزد او مخزون و نهفته است (منشا بداء است) و در اثر آن هر چه را بخواهد پیش می اندازد و یا به تأخیر می اندازد و یا ثابت می کند. از این روایت شریف بخوبی روشن می شود که در اخبار معصومین از آینده، دروغ و بدائی رخ نخواهد داد. نکته قابل توجه آنست که همانطور که مرحوم آیت الله خویی فرمودند: در اخباری که معلّق و مشروط، بیان گشته اند اگر تخلّفی رخ دهد به هیچ وجه، کذبی واقع نشده است و در حقیقت اصلاً دروغی و تخلّفی رخ نداده است یعنی می توان گفت حدیث مزبور فقط ناظر به روایاتی است که به صورت جزمی و حتمی از آینده خبر می دهند که در آن ها خلاف و کذبی وجود ندارد. اما یک مساله در اینجا وجود دارد که در حدیث فوق، سخنی از ائمه (علیهم السلام) نیست.

آیا (العیاذبالله) در خبرهای ایشان می توان احتمال تخلّف داد؟ در اینجا حداقل سه پاسخ می توان ارائه کرد که ما گویاترین و روشن ترین آن سه را تقدیم می کنیم. توضیح آنکه در احادیث نه چندان کم تعدادی از اهل بیت (علیهم السلام) نقل شده است که ما یعنی ائمه (علیهم السلام) همان علم ملائکه و رسل را دارا هستیم و با توجه به مطالب فوق بخوبی می توان دریافت که در علم ائمه طاهرین نیز خلاف و کذبی وجود ندارد. یکی از این احادیث بر شمار این حدیث منقول از حضرت امام صادق (علیه السلام) می باشد که فرمودند: ان لله علمین علم لا یعلمه الا هو و علم علمه ملائکته و رسله فما علمه ملائکته و رسله فنخن نعلمه. [12] همانا برای خداوند دو علم است: علمی که کسی آن را نمی داند مگر خود او و علمی که آن را به ملائکه خود و فرستادگان خود آموخته است، پس ما آن را می دانیم.

 

خلاصه سخن

اعتقاد به بداء اختصاص به شیعه نداشته و همه مذاهب اسلامی بدان معتقدند. انکار آن در واقع انکار قدرت الهی است.

 

پی نوشت:

منابع:

1- الاصول من الکافی، ج1 ص 146

2- همان مأخذ

3- وسائل الشیعه، ج 7 ص 27

4 - التوحید، ص 163

5 - الکافی، ج2، ص 152

6 - قرب الاسناد، ص 32[1]

7 - به نقل از «عقائد اسلام در قرآن کریم» ج2، ص 509. تألیف علامه سید مرتضی عسکری (سره قدس) ترجمه محمد جواد کرمی

8 - همان مأخذ، ص 508-

9 - رسالتان فی البداء، ص 47- 48

10- عیون الخبار الرضا (علیه السلام) ج1 ص 182

11 - الکافی، ج1، ص 147

12- بصائر الدرجات، ج1، ص 110

ایا قران تحریف شده است

حتماً تا حالا با این صحبت ها روبرو شدین !؟
ترتیب سوره های قرآن در زمان رسول خدا (ص) اینگونه نبوده !
بعد از رحلت پیامبر ترتیب بعضی آیات جابجا شده و قرآن واقعی اون قرآنی که نزد امام زمان (عج) است و هنگام ظهور اون رو ارائه میکنه!
توی بعضی کتاب ها از جمله کتاب درسی دبیرستان نوشته شده در جنگی که در زمان اولین مدعی خلافت بقوع پیوست پس از شهادت ۷۰ نفر از حافظان وحی به فکر جمع آوری قرآن افتادن و قرآن کنونی جمع آوری شد !
قرآن در آیه ۸۲ سوره نساء می گوید چرا در قرآن تدبر نمی کنید تا به هماهنگی بین آن دست پیدا کنید.
تدبر به معنای فهم مقایسه ای است و هنگامی که دو شیء موجود باشه تدبر معنا پیدا می کنه و میشه اون رو تو قرآن به دو بخش تقسیم کنیم : ۱- تدبر موضوعی ۲- تدبر ترتیبی
اگه در تدبر بین سوره ها و آیات بین آنها هماهنگی دیده شد متوجه می شیم که این کتاب، کلامی بشری نیست و کلام الله است. پس طبق قرآن تدبر و فهم مقایسه ای قرآن باید منجر به پیدا کردن هماهنگی آیات و سوره ها بشه نه اینکه بگیم به هر حال ترتیب آن اینگونه نبوده و قرآن اصلی بدست امامان است و . . .
قرآن را نباید مانند مجموعه مقالات با سوره هایی با مضامین متفاوت نگاه کنیم بلکه باید مثل یک کتاب به اون نگاه کرد و خود قرآن گفته به آیاتش تکه تکه نگاه نکنیم بلکه رویکرد ما با اونها باید یه رویکرد جمعی باشه.
خداوند در قرآن فرموده ” انا له لحافظون ” و خداست که قرآن را حفظ می کند نه کسی دیگر و باز در سوره قیامه خداوند فرموده جمع قرآن با ماست.

2160905-bمیدونید سوره حمد اسم دیگه اون فاتحه الکتاب ذکر شده، خوب باید پرسید این اسم از کجا اومده ، این نامگذاری حکایت از یک کتاب میکنه که در اون زمان وجود داشته.

آیات تحدی خطاب به کافران گفته که اگه راستی صحبتتون رو می خواهید اثبات کنید که قرآن بشری است و آسمانی نیست ۱۰ تا سوره مانند سوره های اون بیارید و این سوال مطرح میشه که اگه سوره ها جمع آوری نشده بود و مثلاً ۶۰ سوره جمع آوری شده نباشه چگونه چنین آیه ای به رسول خدا وحی شده است.
روایاتی که در مورد سوره ها داریم مثلا ً هر کس سوره حمد را بخونه معادل اینه که کل قرآن رو خونده یا قرائت سوره توحید معادل ثلث قرآن حاکی از وجود کتابی شناخته شده در ذهن مردم اون زمانه و اگر قرآنی نبوده چطور این مقایسه را می تونستن انجام بدن.
طبق آنچه در تاریخ اومده چهار مصحف وجود داره (مصحف ابن مسعود ، کعب ، زید آخریش را هم یادداشت نکرده ام) اگه به اونها دقت کنیم می بینیم که بر اساس چینش کنونی قران هستن
۱۱۴سوره قرآن نظمی بین آنها وجود داره و سیری مشخص رو طی می کنن و مثلاً طبق یک تحقیق اینطور میتونیم به اونها نگاه کنیم :
مقدمه : سوره حمد که چکیده قرآن است.
فهرست تفصیلی : سوره بقره فهرست جامعی از مباحث تفصیلی قرآن را ارائه می دهد و هر کس فهرست را بفهمد انگار کل قرآن را فهمیده است.
فصل اول : سوره آل عمران تا توبه
فصل دوم : سوره یونس تا قصص
فصل سوم : سوره عنکبوت تا ق
فصل چهارم : سوره ذاریات تا ناس
این نوع نگاه به قرآن هدف اصلی از این بحثه که ناگزیر باید این نظریه رو که ۱۳ ، ۱۴ سال بعد از پیامبر قرآن کنونی جمع آوری شده . . . و بیش از ۱۰۰۰ سال بر بحث های قرآنی سیطره داشته را رد کرد که در چند دهه اخیر تحقیقات خوبی روی اون انجام شده است.
قرآن دو نوع نزول داشته است یکی دفعی ( اَنزلنا ) و یکی تدریجی ( نزّل ) . آنچه در شب قدر به رسول خدا نازل شد همین قرآن کنونی بود. پس رسول خدا غیر از انزال تدریجی یکبار به صورت دفعی قرآن را دریافت کرده و ترتیب سوره ها و آیات را می دانسته. پیامبر در یک مجلد یا زونکن مانندی هر کدام از آیات نوشته شده را در جای خودش قرار می داده و آن به همین ترتیب کنونی است.
در هنگام وحی ۶ نفر تحت نظارت رسول خدا قرآن ها را روی کاغذ می نوشتن و یک نسخه هم نزد پیامبر باقی می موند تا از اختلاف بین نسخه های دست مردم جلوگیری کنه و معیار بقیه باشه. . به همان ترتیبی که رسول خدا سوره ها را جمع آوری و مشخص کرده بودن طبق وصیت پیامبر به امیرالمومنین (ع) بلافاصله پس از شهادت ایشان توسط حضرت علی (ع) صحافی گشت. این مصحف در خانه پیامبر نگهداری میشد تا زمانی که خلیفه سوم خواست قرآن ها رو تصحیح خط کنه و همه قرآن ها رو جمع کردن. در این زمان عایشه قرآنی آورد که به آن مصحف عایشه گفته میشه و میزان قرار گرفت و طبق اون قرآن های دیگر رو تصحیح کردن. عایشه که جزء کتاب وحی نبود و در واقع اون همون مصحف رسول خدا بود.
مجمع البیان شیخ طبرسی به اتفاق آراء شیعه و سنی در جامعیت ، استحکام مطالب شیوه ترتیب و تنظیم آنها منزلت خاص و جایگاه ویژه ای داره تا اونجا که محمد شلتوت رئیس سابق دانشگاه الازهر گفته : مجمع البیان در بین کتاب های تفسیری قرآن بی همتاست. در مجمع البیان در پایان هر سوره علت نظم آیات و سوره ها توضیح داده شده و مجمع البیان به وفق مقام جمعی قرآن نوشته شده است.
در البیان، آیت الله خویی به دلائل اربعه (کتاب – سنت – عقل – اجماع) اثبات کرده که قرآن در زمان رسول خدا جمع شده و باز به دلائل اربعه اثبات کرده که جمع قرآن در زمان خلفا صورت نگرفته .
آقای جعفر مرتضی آملی که محقق تاریخی است در تحقیقاتش با این موضوع برخورد می کنه و می گوید از اینکه چرا در جامعه به اشتباه چنین بحثی است که قرآن در زمان خلفا تنظیم شده متعجب شدم و اثبات کرده که قرآن در زمان رسول خدا جمع آوری شده .
علامه عسگری که در رابطه با اختلافات شیعه و سنی تحقیق می کنه باز به همین نتیجه رسیده .
آقای سید محمد باقر حجتی از اساتید دانشگاه در کتاب سی سال پیش خود گفته که قرآن در زمان خلیفه دوم و سوم جمع آوری شد اما ۱۲ سال پیش از حرف خود برگشت و در صحبت با بعضی از بزرگان این را اثبات کرده .
کلاً ۲۰ روایت وجود داره که گفته قرآن در زمان مدعیان خلافت (دومی و سومی) به شکل امروزی جمع آوری شد که اونها از ۱۲ جهت همدیگر وا نقض می کنن.
اما با رد این حرف به دلیل تناقضات موجود یک سوال را آقای جوادی آملی مطرح کردن که حرف مشترک این ها جمع آوری قرآن در زمان خلیفه دوم و سوم است و اما پاسخ آن اینکه :
روایتی است که این رو هم نقض می کنه : به عثمان گفته شد چرا سوره توبه بعد از سوره انفال بدون بسم الله واقع شده ؟ در جواب گفت در مصحف رسول خدا دیدم.
ریشه کلمه مصحف را اینچنین نقل شده کردن که : در جنگی که برای فتح یمن بود خلیفه اول و دوم شکست خورده برگشتند… و گفتن در آنجا کتاب های صحافی شده را مصحف میگن بعدها هم مسلمانان هنگامی که قرآن جمع آوری شد به آن مصحف گفتن. مصحف به معنای صحافی و جمع شده است و روایات در خصوص مصحف بودن قرآن متواتر است.
اگر نظم سوره ها بشری بود باید چنین نظمی بین اونها دیده میشد و اگر به ترتیب سوره ها دقت بشه مثلاً فاصله بین چهار قل یا سوره هایی که اشتراکاتی دارند متوجه نظمی فراتر از نظم بشری خواهیم شد.
داستان اسلام آوردن خلیفه دوم اینگونه نقل شده است که در سال چهارم بعثت روزی خانه خواهر رفت و دید که کاغذی در دست اوست که سوره ای از قرآن بوده (مزمل یا مدثر) و متوجه شد که خواهرش اسلام آورده و خواست او را بکشد اما زمانی که خواهرش مفاهیم آنرا گفت، دلش را نرم کرد و او اظهار اسلام کرد. حالا کسی که از روی نوشته های قرآن ایمان آورده منطقی است که تا زمان خلافت او قرآن روی پوست و استخوان و . . . باشه و جمع آوری نشده باشه.
قرآن با (ال) می آید و القرآن می نویسیم که کتابی جمعی است بدون اختلاف در آن . اگر آیه ای و یا سوره ای جابجا شود دیگر آن قرآن نیست. قرآن ، مفاهیم آن ، و الفاظ آن هم وحی است. عظمت و لطافت قرآن در ترکیب اون قرار گرفته و اگر ترکیب اون کنار گذاشته بشه می بینیم که ۲۸ تا حرفه و دیگر عظمتی نداره.
خلاصه مطلب اونکه نظریه ای که سالها مطرح بوده اکنون توسط محققین رد شده و با این نظریه عقیده بر اینکه تغییری حتی به صورت جابجایی در قرآن صورت گرفته باشه نوعی تحریف است و تحریف در قرآن جایی نداره زیرا خدا خود حافظ آن است و این را تضمین کرده است.( ۱)

در بین تحقیقاتی که در اینترنت انجام دادم  , همه بر این تاکید داشتن که چون مسیحیان و یهودیان کتاب های ان ها دستخوش تغییراتی شده بر ان شدند که این شیوه را بیان کنند که قران تحریف شده و تعداد سوره ها این نبوده جالب این بود که طبق روایتی یکی از ایه های قران را طبق فرمایش عایشه گمان مى‏کرد در قرآن آیه‏اى بوده است که مقدار شیر خوارگى را که موجب حرمت (رضعات محرمه) مى‏شود تعیین مى‏کرد، ولى موقع اشتغال به دفن پیامبر صلى الله علیه و آله گوسفندى وارد اتاق وى شده است و صفحاتى را که مشتمل بر آیه رضعات بود جویده و خورده است!
که برای مطالع بیشتر به این سایت رجوع شود.(۲)

منبع:
۱)حبل المتین

۲)علوم قرانی

http://www.manizheh.ir

قران

تأملی‌ در آفاق‌ اعجاز قرآن‌




‌           

چكيده‌

قرآن‌ (وحي‌ منزل‌ بر قلب‌ پبامبر اسلام9)، معجزة‌ بزرگ‌ او است‌ و بر آوردن‌ مثل‌ آن‌ در برخي‌ آيات، تحد‌ي‌ (همانندآوري) شده‌ است؛ ولي‌ تاكنون‌ پاسخي‌ بر تحد‌ي‌هاي‌ قرآن‌ يافت‌ نشده‌ و به‌ نص‌ قرآن، يافت‌ نخواهد شد. در اين‌ مقاله، پس‌ از تعريف‌ معجزه، به‌ سير تاريخي‌ آيات‌ تحد‌ي، اشاره‌ شده؛ سپس‌ وجوه‌ اعجاز قرآن‌ كه‌ شامل‌ اعجاز بياني، يعني‌ چينش‌ واژگان، اسلوب‌ خاص‌ قرآن، سازگاري‌ حروف‌ و معاني، تغيير خطاب‌ در قرآن‌ و اعجاز در صوت‌ و آهنگ‌ قرآن، اعجاز در معارف‌ بلند آن، يعني‌ وسعت‌ معارف‌ و خردمندانه‌ بودن‌ مطالب‌ قرآن، گزارش‌ و تحليل‌ شده‌ و بيان‌ شده‌ كه‌ اعجاز قرآن‌ به‌ همة‌ وجوه‌ آن‌ در كنار يك‌ديگر است.

مقدمه‌

بحث‌ اعجاز، از آن‌ جهت‌ ضرورت‌ دارد كه‌ دليلي‌ بر صدق‌ اد‌عاي‌ حقانيت‌ هر پيامبر و مد‌عي‌ رسالت‌ الاهي‌ است. خواجه‌ نصيرالدين‌ طوسي‌ بر اين‌ امر تأكيد دارد و مي‌گويد:

راه‌ اطمينان‌ بر راستي‌ هر پيامبري، ارائة‌ معجزه‌ به‌ واسطة‌ آن‌ها بوده‌ است‌ (حلي، بي‌تا: 275).

علا‌ مه‌ طباطبايي‌ نيز در اين‌ خصوص‌ مي‌فرمايد:

اعجاز براي‌ اثبات‌ معارف‌ الاهي‌ نيست؛ بلكه‌ اعجاز هر پيامبري‌ براي‌ اثبات‌ رسالت‌ و تصديق‌ پيامبري‌ است‌ (طباطبايي، ج‌ 1، ص‌ 6 - 82)؛

‌ ‌بدين‌ جهت، اعجاز هر پيامبري‌ نه‌ براي‌ اثبات‌ وجود خدا، آن‌ چنان‌ كه‌ برخي‌ پنداشته‌اند، و نه‌ براي‌ درستي‌ و كارآمدي‌ معارف‌ خود بوده؛ بلكه‌ در اصل، براي‌ صحت‌ ادعاي‌ پيامبري‌ او است.

اعجاز قرآن‌ نيز از آن‌ جهت‌ سودمند بوده‌ و خواهد بود كه‌ نشاني‌ بر رسالت‌ پيامبر اسلام9 و براي‌ همة‌ مخاطبان‌ پيامبر9، از آغاز بعثت‌ تاكنون، دليلي‌ بر صدق‌ نبوت‌ او است؛ زيرا قرآن، عالي‌ترين‌ و گوياترين‌ معجزة‌ پيامبر گرامي‌ اسلام9 به‌ شمار مي‌رود كه‌ متن‌ آن، همچنان‌ سالم‌ از هر گونه‌ تغيير و تبديل‌ باقي‌ مانده، و وحي‌ الاهي‌ و هم‌ دليل‌ بر آن‌ وحي‌ است‌ و صدق‌ دروني‌ دارد؛ زيرا در اين‌ خصوص، وحي‌ دليل‌ صدق‌ خويش‌ است‌ (ابو زيد، بي‌تا: 137). عبدالرحمن‌ ابن‌ خلدون‌ (م‌ 808) از اين‌ امر به‌ صورت‌ اتحاد دليل‌ و مدلول‌ ياد مي‌كند و مي‌گويد: بزرگ‌ترين، شريف‌ترين‌ و گوياترين‌ معجزه‌ها از نظر دلالت، قرآن‌ كريم‌ است‌ كه‌ بر پيامبر ما نازل‌ شده؛ زيرا در اغلب‌ موارد، امور خارق‌العاده، چيزي‌ غير از وحي‌ هستند ... ؛ اما قرآن، هم‌ همان‌ وحي‌ مورد اد‌عا و هم‌ آن‌ معجزه‌ شگفت‌انگيز است؛ پس‌ گواه‌ آن‌ وحي‌ در خود آن‌ است‌ و به‌ گواهي‌ بيرون‌ خود (همانند ديگر معجزات‌ همراه‌ با وحي) نياز ندارد؛ از اين‌ جهت‌ قرآن، از نظر دلالت، آشكارترين‌ ادله‌ است؛ زيرا دليل‌ و مدلول‌ در آن‌ به‌ هم‌ پيوسته‌اند (ابن‌ خلدون، 1417: 1/119).

معناشناسي‌ معجزه‌

اعجاز در لغت، از ريشة‌ «عجز» به‌ معناي‌ پايان‌ و بُن‌ شيء است‌ (راغب‌ اصفهاني، 334)، و در قرآن‌ نيز به‌ همين‌ معنا آمده‌ است؛ چنان‌ كه‌ خداوند مي‌فرمايد:

اًِنَّا أَرسَلنَا عَلَيهِم‌ رِيحاً‌ صَرصَراً‌ فِي‌ يَوم‌ نَحسٍ‌ مُستَمِر‌  تَنزِ‌عُ‌ النَّاسَ‌ كَأَنَّهُم‌ أَ‌عجَازُ‌ نَخلٍ‌ مُنقَعِرٍ.

ما تندباد وحشتناك‌ و سردي‌ را در يك‌ روز شوم‌ كه‌ استمرار داشته‌ است، بر آن‌ها فرستاديم‌ كه‌ مردم‌ را همچون‌ تنه‌هاي‌ نخل‌ ريشه‌كن‌ شده، از جا مي‌كند (معرفت، 4/16)؛

‌            ‌بدين‌ جهت‌ در معناي‌ عجز، ضعف‌ در برابر قدرت‌ به‌ كار رفته، واژة‌ اعجاز به‌ معناي‌ به‌ عجز درآوردن‌ و ايجاد درماندگي‌ در طرف‌ مقابل‌ است.

آيت‌ا... خويي‌ در تعريف‌ معجزه‌ بيان‌ مي‌دارد:

معجزه‌ آن‌ است‌ كه‌ فرد مد‌عي‌ منصبي‌ از مناصب‌ الاهي، كاري‌ را انجام‌ دهد كه‌ فراتر و برتر از قوانين‌ طبيعت‌ باشد و ديگران‌ از انجام‌ آن‌ ناتوان‌ باشند، ضمن‌ آن‌كه‌ آن‌ كار، گواهي‌ بر درستي‌ او نيز باشد (قمر (54): 19 و 20).

علا‌ مه‌ طباطبايي‌ نيز در تعريف‌ معجزه، اعتقاد دارد:

امري‌ خارق‌ عادت‌ است‌ كه‌ بر تصرف‌ نيروي‌ ماوراي‌ طبيعت، در عالم‌ طبيعت‌ و جهان‌ ماد‌ي‌ دلالت‌ دارد، نه‌ آن‌ كه‌ امري‌ باشد كه‌ ضروريات‌ عقلي‌ را باطل‌ كند (خويي، 1401: ص‌ 33).

با توجه‌ به‌ تعاريف‌ مذكور مي‌توان‌ بر اين‌ امر تأكيد كرد كه‌ در اعجاز، شرايط‌ ذيل، ضرورت‌ دارد:

1. معجزه‌ همراه‌ با تحد‌ي‌ ومبارزه‌طلبي‌ است.

2. معجزه‌ كاري‌ است‌ كه‌ ديگران‌ بدون‌ كمك‌ خداوند، از انجام‌ آن‌ ناتوانند؛ بدين‌ سبب، قابل‌ تعليم‌ و تعلم‌ نيست‌ برخلاف‌ سحر و جادو و هيپنوتيزم‌ و مانيه‌تيزم‌ و... كه‌ از علوم‌ غريبه‌ و اكتسابي‌ هستند.

3. معجزه‌ مي‌بايد به‌ واسطة‌ مد‌عي‌ رسالت‌ انجام‌ شود؛ بنابراين، اموري‌ كه‌ بشر گرچه‌ از انجام‌ آن‌ها ناتوان‌ است، مانند حركت‌ خورشيد، ماه‌ و ...، معجزة‌ كسي‌ به‌ حساب‌ نمي‌آيد؛ چون‌ آن‌ها بدون‌ واسطه، كار خداوند است.

اين‌ نكته‌ نيز نمي‌بايد مورد غفلت‌ واقع‌ شود كه‌ اصطلاح‌ معجزه‌ دربارة‌ قرآن‌ كه‌ هم‌ اكنون‌ مرسوم‌ و متعارف‌ است، در آيات‌ قرآن‌ بدان‌ اشاره‌ نشده‌ و اين‌ اصطلاح‌ را همانند ديگر اصطلاحات‌ كلامي‌ و تفسيري، متكلمان‌ و مفسران‌ از قرن‌ سوم‌ به‌ بعد رايج‌ كرده‌اند و قرآن، از اعجاز با عبارت‌هاي‌ «بينه‌ و آيه» و ... ياد كرده‌ است‌ مانند:

وَقَالُوا لَو‌لاَ‌ يَأتِينَا بِاَّيَةٍ‌ مِن‌ رَّبٍّهِ‌ أَوَ‌ لَم‌ تَأتِهِم‌ بَيٍّنَةٌ‌ مَا فِي‌ الصُّحُفِ‌ الأُولَي.

و آن‌ها گفتند: چرا [پيامبر]، معجزه‌ و نشانه‌اي‌ از سوي‌ پروردگارش‌ براي‌ ما نمي‌آورد؟ بگو آيا خبرهاي‌ روشن‌ اقوام‌ پيشين‌ كه‌ در كتاب‌هاي‌ آسماني‌ نخستين‌ بوده‌ است، براي‌ آن‌ها نيامد (طه‌ (20): 133).

قَد‌ جِئتُكُم‌ بِبَيٍّنَةٍ‌ مِن‌ رَبٍّكُم‌ فَأَرسِل‌ مَعِيَ‌ بَنِي‌ اًِسرَ‌ائِيلَ‌  قَالَ‌ اًِن‌ كُنتَ‌ جِئتَ‌ بِاَّيَةٍ‌ فَأتِ‌ بِهَا اًِن‌ كُنتَ‌ مِنَ‌ الصَّادِقِينَ.

[موسي‌ گفت:] من‌ در حقيقت، دليلي‌ روشن‌ از سوي‌ پروردگارتان‌ براي‌ شما آورده‌ام؛ پس‌ فرزندان‌ اسرائيل‌ را همراه‌ من‌ بفرست. فرعون‌ گفت: اگر معجزه‌اي‌ آورده‌اي، پس‌ اگر راست‌ مي‌گويي‌ آن‌ را ارائه‌ بده‌ (اعراف‌ (7): 105 و 106).

قرآن، معجزة‌ همة‌ عصرها

معجزة‌ هر عصري، لازم‌ است‌ در خور عصر خود باشد تا از تأثيرگذاري‌ آن، چيزي‌ كاسته‌ نشود؛ بدين‌ جهت، در عصر حضرت‌ موسي‌ كه‌ قوم‌ او در جادوگري‌ سرآمد بودند، معجزة‌ او از جنس‌ سحر بود و چون‌ در عصر حضرت‌ عيسي، علم‌ طب، پيشرفت‌ قابل‌ توجهي‌ داشت، معجزة‌ او شفاي‌ بيماران‌ واحياي‌ مردگان‌ بود. در زمان‌ بعثت‌ پيامبر اسلام9 نيز چون‌ فرهنگ‌ شعر و شاعري‌ و سخنوري‌ در اوج‌ قرار داشت، معجزة‌ پيامبر اسلام9 متني‌ زباني‌ بود كه‌ تفوق‌ پيامبري‌ او را ثابت‌ مي‌كرد و فقط‌ براي‌ آن‌ روزگار نبود؛ بلكه‌ چون‌ پيامبر اسلام9، خاتم‌ نيز بود، معجزه‌ او مي‌بايد جاويدان‌ و براي‌ همة‌ اعصار باشد، نه‌ زمانمند و مكانمند؛ بدين‌ جهت، معجزة‌ او با آن‌ زمان‌ و همة‌ دوران‌ها متناسب‌ شد.

قرآن، افزون‌ بر عنايت‌ به‌ عصر خود، كتاب‌ تمام‌ دوران‌ها و كتاب‌ هدايت‌ و تربيت‌ همة‌ انسان‌ها است‌ و خداوند متعالي‌ به‌ اين‌ نكته‌ اشاره‌ مي‌فرمايد:

وَنَزَّلنَا عَلَيَ‌ الكِتَابَ‌ تِبيَاناً‌ لِكُلٍّ‌ شَيءٍ‌ وَ‌هُديً‌ وَرَحمَةً‌ وَبُشرَ‌ي‌ لِلمُسلِمِينَ.

ما اين‌ كتاب‌ [آسماني] را بر تو نازل‌ كرديم‌ كه‌ بيانگر همه‌ چيز، و سبب‌ هدايت‌ و رحمت‌ و بشارت‌ براي‌ مسلمانان‌ است‌ (نمل‌ (27): 89).

علا‌ مه‌ طباطبايي‌ نيز در اين‌ خصوص‌ مي‌فرمايد:

قرآن‌ مجيد در مطالب‌ خود، به‌ امتي‌ از امم‌ مانند امت‌ عرب‌ يا طايفه‌اي‌ از طوايف‌ مسلمانان‌ اختصاصي‌ ندارد؛ بلكه‌ با طوايف‌ خارج‌ از اسلام‌ نيز سخن‌ مي‌گويد ... و با هر طايفه‌اي‌ از اين‌ طوايف‌ به‌ احتجاج‌ پرداخته، آنان‌ را به‌ سوي‌ معارف‌ حقة‌ خود دعوت‌ مي‌كند (طباطبايي، 1372: 20).

مبارزه‌طلبي‌ و تحد‌ي‌ قرآن‌

همان‌طور كه‌ در معناشناسي‌ معجزه‌ بيان‌ شد، از جمله‌ شروط‌ و ويژگي‌هاي‌ هر معجزه‌اي، تحد‌ي‌ و هماوردطلبي‌ با مخالفان‌ و منكران‌ است. قرآن‌ نيز كه‌ بر قلب‌ پيامبر اسلام9 نازل‌ شد، از همان‌ آغاز، در متن‌ آيات، خود را آيه‌ و معجزه‌ خوانده‌ و مخالفان‌ خود را از آن‌ روزگار تا امروز به‌ همانندآوري‌ آن‌ دعوت‌ كرده‌ است. خداوند متعالي‌ در سورة‌ عنكبوت‌ مي‌فرمايد:

وَقَالُوا لَو‌لاَ‌ أُنزِلَ‌ عَلَيهِ‌ آيَاتٌ‌ مِن‌ رَّبٍّهِ‌ قُل‌ اًِنَّمَا الاَّيَاتُ‌ عِندَ‌ اِ‌ وَ‌اًِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ‌ مُّبِينٌ‌  أَوَلَم‌ يَكفِهِم‌ أَنَّا أَنزَلنَا عَلَيَ‌ الكِتَابَ‌ يُتلَي‌ عَلَيهِم.

گفتند: چرا بر او، از سوي‌ پروردگارش‌ نشانه‌هاي‌ [معجزه‌آسا] نازل‌ نشده‌ است؟ بگو آن‌ نشانه‌ها پيش‌ خدا است‌ و من‌ فقط‌ هشداردهنده‌اي‌ آشكارم. آيا براي‌ ايشان‌ بس‌ نيست‌ اين‌ كتاب‌ را كه‌ بر آنان‌ خوانده‌ مي‌شود، بر تو فرو فرستاديم؟ (عنكبوت‌ (29): 50 و 51).

قرآن‌ در گروهي‌ از آيات، از مخالفان، بلكه‌ همة‌ انسان‌ها و در همة‌ دوران‌ها مي‌خواهد كه‌ اگر در درستي‌ و الاهي‌ بودن‌ آن‌ ترديد دارند و آن‌ را نشانة‌ صدق‌ و راستي‌ پيامبر9 نمي‌دانند، با تمام‌ توان، و به‌ كمك‌ يك‌ديگر، همانند آن‌ را بياورند كه‌ از آن‌ به‌ عبارت‌ «تحد‌ي» و هماوردطلبي‌ ياد شده‌ است. حضرت‌ محمد9، خود نخستين‌ كسي‌ بود كه‌ بر وحي‌ و رسالت‌ خود ايمان‌ داشت‌ و هيچ‌گاه‌ در آن‌ ترديد نكرد (طباطبايي، 1393: 10/125)، و در برابر اوضاع‌ سخت‌ روزگار خود و با وجود همه‌ ترديدهاي‌ مخالفان، آن‌ها را به‌ تحد‌ي‌ قرآن‌ دعوت‌ مي‌كرد.

برخي‌ از آيات‌ هماوردطلبي‌ و تحد‌ي، در مكه، و برخي‌ در مدينه‌ نازل‌ شده، و در برخي‌ از آن‌ها، تحد‌ي‌ به‌ همة‌ قرآن‌ و در برخي‌ به‌ ده‌ سوره‌ و در برخي‌ به‌ يك‌ سوره، تحد‌ي‌ شده‌ (معرفت، 1414: 4/21 - 25) كه‌ به‌ نظر، سير تاريخي‌ آن‌ها چنين‌ است:

أ. أَم‌ يَقُولُونَ‌ تَقَوَّلَهُ‌ بَل‌ لا َّ‌ يُؤمِنُونَ‌  فَليَأتُوا بِحَدِيثٍ‌ مِثلِهِ‌ اًِن‌ كَانُوا صَادِقِينَ.

يا مي‌گويند، آن‌ را بر بافته. [نه] بلكه‌ باور ندارند؛ پس‌ اگر راست‌ مي‌گويند، سخني‌ مثل‌ آن‌ بياورند (طور (52): 33 و 34).

ب. أَم‌ يَقُولُونَ‌ افتَرَ‌اهُ‌ قُل‌ فَأتُوا بِعَشرِ‌ سُوَرٍ‌ مِثلِهِ‌ مُفتَرَيَاتٍ‌ وَ‌اد‌عُوا مَنِ‌ استَطَعتُم‌ مِن‌ دُونِ‌ اِ‌ اًِن‌ كُنتُم‌ صَادِقِينَ.

يا مي‌گويند اين‌ [قرآن] را به‌ دروغ‌ ساخته‌ است. بگو اگر راست‌ مي‌گوييد، ده‌ سوره‌ بر ساخته‌ شده، مانند آن‌ بياوريد و غير از خدا هر كه‌ را مي‌توانيد فرا خوانيد (هود (11): 13).

ج. «وَ‌اًِن‌ كُنتُم‌ فِي‌ رَيبٍ‌ مِمَّا نَزَّلنَا عَلَي‌ عَبدِنَا فَأتُوا بِسُورَةٍ‌ مِن‌ مِثلِهِ‌ وَ‌اد‌عُوا شُهَدَ‌أَكُم‌ مِن‌ دُونِ‌ اِ‌ اًِن‌ كُنتُم‌ صَادِقِينَ‌ فَاًِن‌ لَم‌ تَفعَلُوا وَلَن‌ تَفعَلُوا فَاتَّقُو‌ا النَّارَ‌ الَّتِي‌ وَقُودُ‌هَا النَّاسُ‌ وَ‌الحِجَارَةُ‌ أُ‌عِدَّت‌ لِلكَافِرِينَ.

و اگر در آن‌ چه‌ بر بندة‌ خود نازل‌ كرديم، شك‌ داريد، پس‌ اگر راست‌ مي‌گوييد، سوره‌اي‌ مانند آن‌ بياوريد و گواهان‌ خود (غير خدا) را فرا خوانيد؛ پس‌ اگر نكرديد (و هرگز نمي‌توانيد كرد)، از آن‌ آتشي‌ كه‌ سوختش‌ مردم‌ و سنگ‌ها هستند، و براي‌ كافران‌ آماده‌ شده، بپرهيزيد (بقره‌ (2): 23 و 24).

آفاق‌ اعجاز قرآن‌

بين‌ دانشمندان‌ مسلمان، اختلافي‌ نيست‌ كه‌ مهم‌ترين‌ اعجاز پيامبر اسلام9، به‌ متن‌ قرآن‌ باز مي‌گردد و نه‌ بيرون‌ متن، و خداوند، قرآن‌ را بر پيامبر9 نازل‌ كرد؛ در حالي‌ كه‌ هم‌ وحي، و هم‌ دليل‌ وحي‌ است؛ اما اين‌ پرسش‌ همواره‌ بين‌ آن‌ها وجود داشته‌ است‌ كه‌ جهت‌ اعجاز قرآن‌ در چيست، و چه‌ خصوصياتي‌ در قرآن‌ وجود دارد كه‌ آن‌ را بي‌مانند كرده. از متن‌ آيات‌ هم‌ به‌ درستي‌ نمي‌توان‌ پاسخ‌ اين‌ پرسش‌ را يافت؛ زيرا در تمام‌ آيات‌ كه‌ به‌ اعجاز قرآن‌ و تحد‌ي‌ آن‌ پرداخته‌ است، اشارة‌ بر جهت‌ خاصي‌ نكرده‌ و فقط‌ در تحد‌ي‌ قرآن، آوردن‌ به‌ مانند آن‌ را خواسته‌ است‌ (تحد‌ي‌ قرآن، همين‌ مقاله)، و بدين‌ جهت، دانشمندان‌ قرآن‌ پژوه‌ دربارة‌ چگونگي‌ اعجاز قرآن، دچار معركه‌ آرا و تفاوت‌ نظر فراوان‌ شده‌اند (معرفت، 1414: 4/131 - 135) تا آن‌ جا كه‌ سيوطي‌ براي‌ اعجاز قرآن، بيش‌ از سي‌ وجه‌ ذكر مي‌كند (سيوطي، 1408: 1/12).

وجوه‌ اعجاز قرآن، از نظر دانشمندان‌ مسلمان، چنان‌ كه‌ اشاره‌ شد، فراوانند؛ اما به‌ طور كلي‌ مي‌توان‌ آن‌ها را به‌ دو گروه‌ تقسيم‌ كرد. نخست‌ وجوهي‌ كه‌ به‌ ساختار الفاظ‌ و ظاهر قرآن‌ مربوط‌ مي‌شود كه‌ براي‌ آگاهي‌ از آن‌ تسلط‌ بر زبان‌ عربي‌ ضرورت‌ دارد و عرب‌ جاهلي‌ به‌ خوبي‌ آن‌ را دريافته‌ است‌ (معرفت، 1414: 4/11). دوم‌ وجوهي‌ كه‌ به‌ محتوا و مفاهيم‌ قرآن‌ مربوط‌ مي‌شود و آگاهي‌ از آن‌ها براي‌ ناآشنايان‌ با ظرايف‌ زبان‌ ادبي‌ عربي‌ نيز مقدور است‌ (شاكر، 1380: 10).

هر يك‌ از آن‌ دو گروه‌ نيز اقسامي‌ دارد كه‌ به‌ اعجاز بياني، اعجاز در صوت‌ و آهنگ‌ قرآن‌ و اعجاز در معارف‌ بلند آن، اشاره‌ خواهد شد.

 الف:اعجاز بياني‌

نخستين‌ وجه، بين‌ وجوه‌ اعجاز قرآن‌ و آن‌كه‌ از قبل‌ بين‌ قرآن‌پژوهان، از همه‌ مشهورتر و مهم‌تر بوده، اعجاز بياني‌ و نزول‌ قرآن‌ همراه‌ با فصاحت‌ و شگفتي‌هاي‌ بياني‌ آن‌ است، كه‌ سابقه‌اي‌ به‌ سابقة‌ نزول‌ قرآن‌ دارد. همان‌كه‌ متعارف‌ عصر نزول‌ بوده‌ و عرب‌ جاهلي‌ به‌ خوبي‌ آن‌ را دريافته‌ و بر آن‌ معترف‌ شده‌ و اين‌ وجه‌ افزون‌ بر فصيحان‌ و بليغان‌ عرب، براي‌ ديگران‌ نيز مورد قبول‌ واقع‌ شده؛ زيرا، گر چه، اعجاز بياني‌ آن‌ را از همة‌ زواياي‌ و با علم‌ تفصيلي‌ در نيافته‌اند، هنگام‌ آگاهي‌ از داوري‌ استادان‌ برجستة‌ بلاغت، در مورد زيبايي‌هاي‌ لفظي‌ قرآن‌ و خضوع‌ و فروتني‌ آن‌ها در برابر آن، آنان‌ نيز سر تسليم‌ فرود آورده‌ و با كمال‌ ادب، عظمت‌ قرآن‌ را از نظر ادبي‌ ستوده‌اند.

اعجاز بياني‌ قرآن‌ كه‌ مورد توافق‌ انديشه‌وران‌ اسلامي‌ است‌ (مؤ‌لف، 1379: 145)، به‌ الفاظ‌ و ظاهر قرآن‌ مربوط‌ مي‌شود؛ زيرا قرآن، افزون‌ بر گسترة‌ فكر و تشريع‌ بي‌مانند خود، با ظاهري‌ زيبا و شاداب‌ با انسان‌ سخن‌ گفته، و مشحون‌ از دلربايي‌هايي‌ است‌ كه‌ مخاطب‌ خود را سرمست‌ نشاط‌ و سرور مي‌كند. متن‌ قرآن، آراسته‌ و دلربا، بشارت‌دهنده‌ و آرام‌بخش، دلنشين‌ و بيدارگر و برخاسته‌ از عواطف‌ و احساساتي‌ است‌ كه‌ خوانندة‌ خود را مسخر خويش‌ ساخته، و او را از هر چه‌ غير او است، بازمي‌دارد. متن‌ آسماني‌ قرآن، نه‌ شعر بود و نه‌ نثر و برخاسته‌ از كلمات‌ و هندسة‌ زبان‌ عربي؛ اما بي‌بديل‌ و بي‌همتا و آن‌ هم‌ در دوراني‌ كه‌ فصاحت‌ و بلاغت‌ عرب، ظهوري‌ بي‌مانند داشت‌ و در آن‌ حال‌ كه‌ اوج‌ فصاحت‌ و سخنوري‌ بود، قرآن‌ سبب‌ شگفتي‌ همگان‌ شد؛ در دوراني‌ كه‌ شعر و نثر عرب، در قلمرو رشد و تعالي‌ بود و از آن‌ پس‌ تاكنون، همچنان‌ آن‌ اشعار مورد تمسك‌ واقع‌ مي‌شود، قرآن‌ برتري‌ خويش‌ را نمايان‌ كرد و اعتراف‌ بزرگاني‌ چون‌ وليد بن‌ مغيره، امير سخن‌سراي‌ عرب‌ را در پي‌ داشت‌ كه‌ گفت:

سخن‌ محمد9 (قرآن)، نه‌ شعر است‌ و نه‌ سحر؛ بلكه‌ كلام‌ خدا است‌ ... ؛ زيرا حلاوت‌ و طراوتي‌ دارد كه‌ بي‌مانند و بي‌نظير است‌ (حاكم‌ نيشابوري، 1343: 2/507).

در تبيين‌ اعجاز بياني‌ قرآن‌ به‌ چينش‌ واژگان‌ قرآن، اسلوب‌ خاص‌ قرآن، سازگاري‌ حروف‌ و معاني‌ قرآن، تغيير خطاب، اشاره‌ مي‌شود كه‌ به‌ شرح‌ ذيل‌ است:

1. چينش‌ واژگان‌ قرآن: عبارت‌ها و واژگان‌ در قرآن‌ و جاي‌دهي‌ هر يك‌ در آن، چنان‌ مناسب‌ و بجا است‌ كه‌ هر تغيير و بديلي‌ در آن‌ از، زيبايي‌ و طراوت‌ آن‌ مي‌كاهد و اگر هر واژه‌اي‌ در قرآن‌ با ديگري، جايگزين‌ يا حذف‌ شود، بلاغت‌ آن‌ دچار آسيب‌ خواهد شد. خطابي‌ (م‌ /388)، از عالمان‌ فن‌ بلاغت‌ مي‌گويد:

هر كلامي‌ داراي‌ سه‌ ركن‌ است‌ كه‌ شامل‌ الفاظ، معاني‌ و ربط‌ بين‌ آن‌ها مي‌شود و در قرآن، اين‌ سه‌ ركن‌ در اوج‌ و نهايت‌ كامل‌ است‌ به‌ شكلي‌ كه‌ كلامي‌ فصيح‌تر از آن‌ يافت‌ نمي‌شود (خلف‌ا، بي‌تا: 27)؛

‌  ‌بدين‌ جهت، عبارت‌هاي‌ حكيمانة‌ قرآن، ذهن‌ بليغان‌ را متوجه‌ خود كرده؛ مانند «ظلمات» كه‌ نمادي‌ از مصاديق‌ گمراهي‌ است، در قرآن‌ به‌ عبارت‌ جمع؛ ولي‌ «نور» كه‌ كنايه‌ از صراط‌ مستقيم‌ است، به‌صورت‌ مفرد (سعيدي‌ روشن، 1380: 137 - 139)، و در سورة‌ بقره‌ چنين‌ آمده: «اُ‌ وَلِيُّ‌ الَّذِينَ‌ آمَنُوا يُخرِجُهُم‌ مِنَ‌ الظُّلُمَاتِ‌ اًِلَي‌ النُّورِ» (بقره‌ (2): 257) ... و يا حرف‌ «علي» و «في» در آيه‌ «انا و اياكم‌ لعلي‌ هدي‌ او في‌ ضلال‌ مبين» (سبا (34): 24)؛ ما و شما كدام‌ بر هدايت‌ يا در ضلالتي‌ آشكاريم‌ كه‌ «علي» براي‌ هدايت، و حرف‌ «في» براي‌ ضلالت‌ است؛ زيرا هدايت‌ شده، بر اسبي‌ تيز در حركت، و گمراه‌ شده‌ در درة‌ سقوط‌ فروافتاده‌ (زمخشري، 1413: 3/582).

رواني‌ الفاظ‌ و عبارات‌ قرآن‌ نيز از ديگر لطايفِ‌ چينش‌ دقيق‌ آيات‌ است‌ كه‌ افزون‌ بر گزينش‌ الفاظ‌ مناسب، انتخاب‌ و گزينة‌ محل‌ كلام‌ در جمله‌ نيز شايسته‌ است‌ به‌ شكلي‌ كه‌ كلام‌ همواره‌ روان‌ و تلفظ‌ آن‌ بر زبان‌ آسان‌ و حفظ‌ آن‌ مقدور همگان‌ است؛ بدين‌ سبب، حافظان‌ قرآن‌ بر خلاف‌ ديگر كتاب‌ها، زياد بوده‌ و هست. حتي‌ كلماتي‌ كه‌ كاربرد آن‌ها به‌ تنهايي، سنگين‌ است، در قرآن، در محلي‌ مناسب، گزينش‌ شده‌ كه‌ آن‌ها را روان‌ ساخته‌ است؛ مانند كلمة‌ «ليستخلفنكم» در آية‌ «ليستخلفنكم‌ في‌الارض» (نور (24): 55) يا عبارت‌ «فسيكفيكهم»، در آية‌ «فسيكفيكهم‌ا و هوالسميع‌العليم» (بقره‌ (2): 137). الفاظ‌ به‌ كار گرفته‌ شده‌ در قرآن، از نظر اشتقاق‌ به‌شكلي‌ است‌ كه‌ عبارت‌ها را سنگين‌ نكرده؛ بدين‌ سبب‌ لفظ‌ خماسي‌ در قرآن‌ به‌كار نرفته‌ است؛ زيرا ديگر عذوبت‌ و گوارايي‌ مطلوب‌ را نخواهد داشت، مگر آن‌ كه‌ لفظ‌ از اسمي‌ باشد كه‌ رايج‌ بوده، مانند ابراهيم‌ و طالوت.

از طرفي، گاهي‌ لفظي‌ كه‌ مفرد آن‌ روان‌ نبوده، مثل‌ «الكوب» ولي‌ جمع‌ آن‌ روان‌ بوده، به‌ شكل‌ جمع‌ در عبارت‌ «اكواب» در آيه‌ «مخلدون‌ باكواب‌ و أباريق» به‌كار رفته‌ است‌ (مودب، 1379: 159). چيره‌دستي‌ در انتخاب‌ كلمات، آن‌ قدر هوشيارانه‌ است‌ كه‌ تحسين‌ را بر مي‌انگيزد؛ مانند آية‌ «آنَسَ‌ مِن‌ جَانِبِ‌ الطُّورِ‌ نَاراً‌ قَالَ‌ لاِ‌ َ‌هلِهِ‌ امكُثُوا اًِنٍّي‌ آنَستُ‌ نَاراً» (قصص‌ (28) 29)؛ [موسي] آتشي‌ از جانب‌ كوه‌ طور ديد و به‌ اهل‌ بيت‌ خويش‌ گفت: درنگ‌ كنيد كه‌ آتش‌ ديدم. در آيه‌ شريفه، خداوند از عبارت‌ «آنست» استفاده‌ كرده‌ كه‌ به‌ ظاهر مترادفِ‌ «ابصرتُ، نظرت، شهدت‌ و رأيت» است؛ ولي‌ از نظر اهل‌ لغت، به‌ خوبي‌ روشن‌ است‌ كه‌ هيچ‌يك‌ نمي‌تواند، همان‌ معناي‌ «آنست» را برساند؛ زيرا «آنست»، يعني‌ چيزي‌ را كه‌ با آن‌ انس‌ دارد، ديد بر خلاف‌ «أبصرت‌ و نظرت‌ و شهدت‌ و رأيت» كه‌ در مورد هيچ‌يك‌ چنين‌ معنايي‌ مشاهده‌ نمي‌شود؛ بدين‌ جهت، اين‌ واژه، سه‌بار در قرآن‌ دربارة‌ حضرت‌ موسي7 در جريان‌ ديدن‌ آتش‌ در بيابان‌ با همان‌ خصوصيت‌ به‌كار رفته‌ است‌ (طه‌ (20): 10 و 29) و يك‌ بار هم‌ دربارة‌ يتيمان، با همين‌ خصوصيت‌ استعمال‌ شده‌ است:

فَاًِن‌ آنَستُم‌ مِنهُم‌ رُشداً‌ فَ‌ادفَعُوا اًِلَيهِم‌ أَموَ‌الَهُم‌ (نسأ (4): 6) اگر در آن‌ها [رشد كافي] يافتيد، اموالشان‌ را به‌ آن‌ها بدهيد. در اين‌ مورد نيز به‌ اين‌ نكته‌ توجه‌ شده‌ كه‌ وقتي‌ نشانه‌هايي‌ از رشد را در آن‌ها ديدند، خرسند مي‌شوند و اموالشان‌ را به‌ آن‌ها برمي‌گردانند (بنت‌ شاطي، 1391: 200 و 201).

2. اسلوب‌ خاص‌ قرآن: آشنايان‌ با متن‌ قرآن‌ مي‌دانند كه‌ اسلوب‌ قرآن‌ نيز مطابق‌ اسلوب‌هاي‌ عربي‌ رايج‌ نيست؛ بلكه‌ نظمي‌ نو، در آن‌ به‌كار رفته‌ است‌ كه‌ نه‌ نثري‌ مانند آن‌ يافت‌ مي‌شود و نه‌ شعري؛ اسلوبي‌ كه‌ محاسن‌ شعر و نثر را دارد و از نوعي‌ قافيه‌ و پساوندهاي‌ شعر و نثر برخوردار، ولي‌ بي‌همتا است.

قرآن، آسماني‌ و كلام‌ الاهي‌ است؛ اما از نوع‌ و صنف‌ كلام‌ بشر و از جنس‌ همان‌ حروف‌ و ساختار انساني‌ به‌ شمار مي‌رود؛ ولي‌ نظمي‌ عجيب‌ و بديع‌ دارد؛ نظمي‌ كه‌ نه‌ پيشينه‌اي‌ دارد و نه‌ پسينيه‌اي، و عقل‌ها را متحير و دل‌ها را به‌سوي‌ خود جذب‌ مي‌كند. ساختار عبارت‌ها و جمله‌ها در آن، از نظر ايجاز و اطناب‌ و مساواة40 همراه‌ با آهنگ‌گيراي‌ آن، تحسين‌ بليغان‌ را سبب‌ شده‌ و بي‌بديل‌ بودن‌ آن‌ را ثابت‌ كرده‌ است؛ چنان‌ كه‌ رماني‌ مي‌گويد:

قرآن‌ نقض‌ عادت‌ نموده‌ و كلامي‌ آورده‌ كه‌ در قالب‌ شعر، سجع، خطب، رسائل‌ و ... نمي‌گنجد؛ زيرا قرآن‌ طريقه‌اي‌ جديد آورده‌ كه‌ در آن‌ از وزن‌ و شعر نيز بهره‌ برده‌ است.

روشن‌ است‌ كه‌ اسلوب‌ خاص‌ قرآن، فقط‌ بر پاية‌ الفاظ‌ آن‌ها نيست‌ تا گفته‌ شود: عالي‌ترين‌ تركيب‌هاي‌ لفظي‌ و عباراتي، يكي‌ بيش‌ نيست؛ بلكه‌ افزون‌ بر چينش‌ الفاظ، به‌ معاني‌ رسا و كاملي‌ نيز مربوط‌ مي‌شود كه‌ مي‌تواند يك‌ موضوع‌ را با شكل‌هاي‌ متفاوت‌ با اهداف‌ گوناگون، به‌ قالب‌ الفاظ‌ در آورد و آن‌ها را معجزه‌ كند. علا‌ مه‌ طباطبايي‌ در اين‌ خصوص‌ مي‌فرمايد:

در باب‌ فصاحت‌ و بلاغت‌ سه‌ جهت‌ لازم‌ است: 1. احاطه‌ بر زبان‌ و واژه‌ها؛ 2. قدرت‌ بيان‌ كه‌ همان‌ مهارت‌ در سخنوري‌ است؛ 3. قدرت‌ فكر و لطافت‌ ذوق‌ كه‌ سبب‌ مي‌شود اگر گوينده‌ معارف‌ بلندي‌ دارد، آن‌ها را در قالبي‌ زيبا ترسيم‌ كند؛ وگرنه‌ كلام‌ او جاذبه‌ نخواهد داشت‌ (طباطبايي، 1393: 1/70).

روشن‌ است‌ كه‌ توانايي‌ بر مرحلة‌ اول‌ يعني‌ احاطه‌ بر لغات‌ و زبان، باعث‌ اعجاز كلام‌ نمي‌شود؛ بلكه‌ قدرت‌ بيان‌ و ذهن‌ لطيف‌ هم‌ لازم‌ دارد. همو مي‌گويد:

صرف‌ اين‌ كه‌ واژه‌ها و زبان‌ها ساخته‌ و قريحة‌ آدمي‌ است، باعث‌ نمي‌شود كه‌ كلام‌ معجزه‌ آسا، محال‌ باشد و اين‌ گفته، مانند كلام‌ كسي‌ است‌ كه‌ مي‌گويد: آهنگري‌ كه‌ سازندة‌ شمشير است، مي‌بايد شجاع‌تر از كسي‌ باشد كه‌ آن‌ را به‌كار مي‌برد (همان: 72)؛

‌  ‌از اين‌ رو، بلاغت‌ كامل، به‌ ذهن‌ لطيف‌ و آگاه‌ نيز متكي‌ است‌ كه‌ چنين‌ امري‌ براي‌ همگان‌ مقدور نيست‌ و فقط‌ در اختيار خداوند است‌ كه‌ در قرآن‌ تجلي‌ يافته، و آن‌ را معجزه‌ كرده‌ است.

3. سازگاري‌ حروف‌ و معاني: هماهنگي‌ حروف‌ و معاني‌ قرآن‌ از ويژگي‌هاي‌ قرآن‌ است؛ زيرا آهنگ‌ سامان‌ يافته‌ حروف‌ و ارتباط‌ آن‌ها با معاني، سبب‌ تسخير قلب‌ شنونده‌ مي‌شود؛ مانند آن‌كه‌ اگر قرآن‌ در مقام‌ تكريم‌ انسان‌ است، تلفظي‌ گوارا و اگر در مقام‌ تهديد و بيان‌ آيات‌ عذاب‌ است، از الفاظي‌ شديد و غليظ‌ بهره‌ برده؛ بدين‌ سبب‌ هنگامي‌ كه‌ شنونده، آية‌ شريفة‌ «اًِنَّا أَرسَلنَا عَلَيهِم‌ رِيحاً‌ صَرصَراً‌ فِي‌ يَومِ‌ نَحسٍ‌ مُستَمِر‌  تَنزِ‌عُ‌ النَّاسَ‌ كَأَنَّهُم‌ أَ‌عجَازُ‌ نَخلٍ‌ مُنقَعِرٍ»؛ ما بر سر آنان‌ در روز شومي، به‌طور مداوم‌ تندبادي‌ توفنده‌ فرستاديم‌ كه‌ مردم‌ را از جا مي‌كند، گويي‌ تنه‌هاي‌ نخلي‌ بودند كه‌ ريشه‌كن‌ شده‌ بود (قمر (54): 19 و 20)، را گوش‌ مي‌دهد و مي‌شنو، شدت‌ عذاب‌ را درك‌ مي‌كند؛ زيرا الفاظ‌ مذكور، با معناي‌ عذاب‌ هماهنگ‌ است‌ يا در آية‌ «بِسمِ‌ اِ‌ الرَّحمنِ‌ الرَّحِيمِ» كه‌ از الفاظي‌ لين‌ و ملايم‌ استفاده‌ شده، شدت‌ رحمت‌ الاهي‌ را بيان‌ مي‌كند.

4. تغيير خطاب‌ در قرآن: از جمله‌ ويژگي‌هاي‌ بلاغي‌ قرآن، تغيير خطاب‌ يا التفات‌ در آيات‌ است‌ كه‌ كلام‌ از حالتي‌ به‌ حالت‌ ديگر، و از جهتي‌ به‌ جهت‌ ديگر، تغيير مي‌يابد و جولان‌ در سخن‌ به‌شمار مي‌رود. سكاكي‌ بر آن‌ است‌ كه‌ التفات‌ در زبان‌ عربي، فراوان‌ و سبب‌ نشاط‌ سامع‌ مي‌شود (سكاكي، بي‌تا: 95). ابن‌ ابي‌ الاصبع، التفات‌ را از ويژگي‌هاي‌ بلاغي‌ قرآن‌ برشمرده‌ و به‌ نقل‌ از ابن‌المعتز آورده‌ كه‌ التفات، عبارت‌ از انصراف‌ متكلم‌ از سخن‌ دربارة‌ غايب، به‌ سخن‌ دربارة‌ مخاطب‌ يا انصراف‌ از متكلم‌ به‌ خطاب‌ يا انصراف‌ از خطاب‌ به‌ غيبت‌ است‌ (ابن‌ ابي‌ الاصبع، 1368: 144)؛ مانند التفات‌ از خطاب‌ به‌ غيبت‌ در آية‌ شريفه:

هُوَ‌ الَّذِ‌ي‌ يُسَيٍّرُكُم‌ فِي‌ البَرٍّ‌ وَ‌البَحرِ‌ حَتَّي‌ اًِذَ‌ا كُنتُم‌ فِي‌ الفُلِ‌ وَجَرَينَ‌ بِهِم‌ بِرِيحٍ‌ طَيٍّبَةٍ‌ وَفَرِحُوا بِهَا.

او كسي‌ است‌ كه‌ شما را در خشكي‌ و دريا سير مي‌دهدتا اين‌ كه‌ در كشتي‌ قرار مي‌گيريد و بادهاي‌ موافق، آن‌ها را حركت‌ مي‌دهند و خوشحال‌ مي‌شوند (يونس‌ (10): 22).

در اين‌ آيه، از مخاطب‌ «يسيركم» به‌ غايب‌ «كنتم»، التفات‌ شده؛ زيرا خداوند، حال‌ مشركان‌ را هنگامي‌ كه‌ دچار طوفان‌ مي‌شوند، به‌ صورت‌ عبرت‌ براي‌ ديگران‌ بيان‌ مي‌كند؛ بدين‌ سبب‌ آن‌ها را غايب‌ فرض‌ كرده‌ و بسا فرض‌ غايب‌ بودن‌ آن‌ها به‌جهت‌ تحقير آن‌ها است. گويي‌ خدا نخست‌ آن‌ها را به‌حضور مي‌پذيرد؛ ولي‌ سپس‌ آن‌ها را از خود دور مي‌كند (طبرسي، 1365: 5/174).

وجوه‌ بياني‌ كه‌ به‌ اختصار به‌ جلوه‌هاي‌ آن‌ اشاره، و پردة‌ كوتاهي‌ از رخ‌ آن‌ها بركشيده‌ شد، قرآن‌ را معجزه‌ كرده؛ به‌ ويژه‌ براي‌ بليغان‌ و سخنوران‌ و هنرمندان‌ علم‌ بيان، و مناسب‌ است‌ كه‌ در ديگر وجوه‌ بياني‌ قرآن، مانند تشبيهات، استعارات، كنايات، تجنيس، طباق، استطراد، حسن‌ تضمين، مساوات، اشاره، ارداف، تمثيل، توشيح، احتراس، مواريه، تسهيم، استخدام، مماثله، تسجيع، تهذيب، تذييل، حقيقت‌ و مجاز، ادماج، اتساع‌ و ... به‌ كتاب‌ بديع‌ القرآن‌ از ابن‌ ابي‌الاصبع‌ و ثلاث‌ رسائل‌ في‌ اعجاز القرآن، الرسالة‌ الثانية‌ في‌ اعجاز القرآن‌ از رماني‌ و سرالفصاحه‌ از خفاجي‌ و معترك‌ الاقران‌ از سيوطي‌ و البرهان‌ في‌ علوم‌ القرآن‌ از زركشي‌ و الاعجاز البياني‌ از بنت‌ شاطي، مراجعه‌ شود.

لازم‌ است‌ اين‌ نكته‌ را نيز يادآوري‌ كنيم‌ كه‌ اعجاز بياني، يكي‌ از وجوه‌ اعجاز قرآن‌ است‌ كه‌ البته‌ دريافت‌ مستقيم‌ آن‌ براي‌ هنرمندان‌ وجوه‌ ادبي‌ و بياني، ملموس‌تر است. آيت‌ا خويي‌ در اين‌ خصوص‌ مي‌گويد:

حال‌ آن‌ كه‌ روشن‌ شد قرآن، معجزه‌ الاهي‌ در بلاغت‌ و اسلوب‌ آن‌ است، بدان‌ كه‌ اعجاز آن‌ منحصر به‌ آن‌ نيست؛ بلكه‌ قرآن، معجزة‌ رباني‌ و برهان‌ صدق‌ بر پيامبر9 از جهات‌ گوناگون‌ است‌ (خويي، 1401: 45).

علا‌ مه‌ طباطبايي‌ نيز مي‌گويد:

اگر اعجاز قرآن، فقط‌ بلاغت‌ آن‌ باشد، با توجه‌ به‌ اين‌ كه‌ غير عرب‌ از آن‌ آشنايي‌ ندارد، تحد‌ي‌ غيرعرب، بي‌ معنا خواهد بود؛ در حالي‌ كه‌ دعوت‌ به‌ تحد‌ي، عام‌ است‌ (طباطبايي، 1393: ذيل‌ آية‌ 13 هود).

به‌ دليل‌ آية‌ «لَّئِنِ‌ اجتَمَعَتِ‌ الا‌ ًِنسُ‌ وَ‌الجِنُّ‌ عَلَي‌ أَن‌ يَأتُوا بِمِثلِ‌ هذَ‌ا القُر‌آنِ» (اسرأ (17): 88).

ب:اعجاز در صوت‌ و آهنگ‌ قرآن‌

دومين‌ وجه‌ از وجوه‌ مربوط‌ به‌ متن‌ قرآن، آهنگ‌ و صوت‌ دلرباي‌ آن‌ است. قرآن‌ مجيد با وجود گستردگي‌ مطالب‌ و تنو‌ع‌ آن، چنان‌ آواي‌ دلنشيني‌ دارد كه‌ شنيدن‌ آن، هر چند مكرر، غوغايي‌ در جان‌ و روح‌ آدمي‌ ايجاد مي‌كند كه‌ بي‌ همتا است. از منظر زبان‌شناسان، آوا و طنين‌ واژه‌هاي‌ قرآني، چنان‌ از تركيب‌ حروف‌ و هجاها و گزينش‌ آن‌ها، فراهم‌ شده‌ كه‌ در شنونده‌ جاذبة‌ بي‌مانند و تأثير شگفت‌آور دارد. اين‌ آهنگ‌ در هيچ‌ نثري‌ ديده‌ نشده‌ و تاكنون‌ هيچ‌ لحن‌ روحاني‌ و معنوي‌ نتوانسته‌ با قرآن‌ از نظر زيبايي‌ و جاذبه‌ و تحمل‌ آهنگ‌ها برابري‌ كند. رافعي‌ در اين‌ خصوص‌ مي‌گويد:

گوش‌ دادن‌ به‌ قرائت‌ قرآن، در دل‌ انسان، نشاط‌ و معنويت‌ خاصي‌ را ايجاد مي‌كند و هنگامي‌ كه‌ بر معاني‌ آن‌ نيز آگاهي‌ حاصل‌ شود، تأثيري‌ فوق‌العاده‌ در درون‌ انسان‌ مي‌آفريد (رافعي، 1393: 188).

سكاكي، اعجاز صوتي‌ و جاذبة‌ آهنگ‌ آن‌ را از مهم‌ترين‌ شگفتي‌هاي‌ قرآن‌ مي‌داند و آن‌ را نه‌ قابل‌ وصف، بلكه‌ فقط‌ قابل‌ درك‌ مي‌شمرد (سكاكي، بي‌تا: 221). از پيامبر9 هم‌ روايت‌ شده‌ كه‌ قرآن‌ را با صوت‌ بخوانيد؛ زيرا صوت، زينت‌ قرآن‌ است‌ (كليني، 1388: 2/614). عبدا دراز نيز از عالمان‌ معاصر در كتاب‌ النبأالعظيم، نظرات‌ جديده‌ في‌القرآن، در اين‌ وجه، دقت‌ بيش‌تري‌ كرده‌ و معتقد است: وقتي‌ به‌ قرائت‌ قرآن‌ كه‌ با ترتيب‌ و تجويد خوانده‌ مي‌شود، گوش‌ جان‌ مي‌دهي، در خود لذتي‌ عجيب‌ را مي‌يابي‌ كه‌ از هيچ‌ كلام‌ ديگري، چنين‌ حالتي‌ براي‌ تو ايجاد نمي‌شود؛ زيبايي‌ و موسيقي‌ كه‌ در شعر و نثر نيست‌ و در آن‌ ملالتي‌ يافت‌ نمي‌شود و اين‌ همان‌ زيبايي‌ نهاده‌ شده‌ در كلمات‌ قرآن‌ است‌ كه‌ حتي‌ براي‌ غير اعراب‌ نيز محسوس‌ است‌ (عبدا دراز، 1390: 102). سيد قطب‌ نيز در كتاب‌ التصوير الفني‌ في‌القرآن، به‌ زواياي‌ اعجاز صوتي‌ پرداخته‌ و آن‌ را بي‌مانند و از ويژگي‌هاي‌ نظم‌ و اسلوب‌ آن‌ دانسته‌ و معتقد است: موسيقي‌ داخلي‌ قرآن‌ كه‌ قابل‌ درك‌ است، نه‌ قابل‌ شرح، از بافت‌ الفاظ‌ و تركيب‌ جمله‌هاي‌ قرآن‌ به‌ دست‌ آمده‌ و قرآن‌ گرچه‌ شعر نيست، وزني‌ دارد كه‌ داراي‌ جاذبه‌ است، و گرچه‌ اسلوب‌ موسيقي‌ قرآن‌ در سوره‌ها تفاوت‌ دارد مطمئنيم‌ كه‌ از نظامي‌ خاص‌ بهره‌مند است.

ج. اعجاز در معارف‌ بلند قرآن‌

سومين‌ وجه‌ از وجوه‌ اعجاز قرآن، معارف‌ بلند و بي‌بديل‌ آن‌ است‌ كه‌ از پيامبر امي‌ رسيد. شايد بتوان‌ گفت: مهم‌ترين‌ وجه‌ اعجاز قرآن‌ كه‌ سبب‌ رمز جاودانگي‌ آن‌ شده، محتوا و معارف‌ متعالي‌ آن‌ است؛ معارفي‌ كه‌ در هيچ‌ كتابي، حتي‌ كتاب‌ مقدس‌ (خويي، 1401: 50 - 55) به‌ اين‌ وسعت‌ و اين‌چنين‌ متقن‌ ديده‌ نشده‌ است؛ معارفي‌ كه‌ ويژگي‌ اتقان‌ و خردپذيري‌ دارد و مطابق‌ با سرشت‌ و فطرت‌ انساني‌ و در گسترة‌ وسيع، نظامند و منطقي‌ و نه‌ مكانمند و زمانمند، بلكه‌ بر مدار هدايت‌ انسان‌ و جهل‌ستيزي‌ شكل‌ گرفته‌ است‌ و هر كس‌ در آن‌ مي‌نگرد، بي‌ترديد بر آسماني‌ بودن‌ آن‌ مُهر تأييد مي‌گذارد؛ زيرا هر بشري‌ گر چه‌ تيزهوش‌ و نابغه‌ باشد، در صورتي‌ كه‌ اثري‌ مكتوب‌ از خود بر جاي‌ گذارد، عمر اثر به‌ درازاي‌ عمر خودش‌ نخواهد بود و پس‌ از حداكثر، يك‌ قرن، مورد خرده‌گيري‌ و نقد واقع‌ مي‌شود و اين‌ فقط‌ قرآن‌ است‌ كه‌ پس‌ از حدود پانزده‌ قرن، همچنان‌ با صلابت‌ و استواري‌ مي‌درخشد و بين‌ همة‌ كتاب‌هاي‌ تدوين‌ شده، درخشان‌ و منور، استوار و ماندگار، براي‌ رشد و تعالي‌ بشر معجزة‌ بي‌همتا شده‌ است. براي‌ تبيين‌ اعجاز معارف‌ قرآن، يادآوري‌ دو نكته‌ مفيد است:

1. وسعت‌ معارف‌ قرآن: قرآن‌ از نظر تنو‌ع‌ و وسعت‌ معارف، دشتي‌ پهن‌ و گسترده‌ دارد كه‌ موضوعات‌ فراوان‌ را در خود جاي‌ داده، و گر چه، كتاب‌ هدايت‌ است‌ چنان‌ كه‌ در آغاز قرآن‌ آمده: «ذلَِ‌ الكِتَابُ‌ لاَ‌ رَيبَ‌ فِيهِ‌ هُديً‌ لِلمُتَّقِينَ»؛ اين‌ است‌ كتابي‌ كه‌ در حقانيت‌ آن‌ هيچ‌ ترديدي‌ نيست‌ و ماية‌ هدايت‌ تقواپيشگان‌ است‌ (بقره‌ (2): 2)، در قلمرو تربيت‌ به‌ موضوعات‌ فراواني‌ پرداخته‌ و معارف‌ بي‌مثالي‌ را در خداشناسي، پيامبرشناسي، عدل، امامت، انسان‌شناسي، روح، جن، ملك‌ و ابليس، فلكيات‌ و زمين‌ و مباحث‌ علمي‌ آن‌ها، تاريخ‌ گذشتگان‌ و سرنوشت‌ آن‌ها، مباحث‌ حكومت‌ و سياست، قضاوقدر، عبادات، معاملات، حدودوقضا، برزخ‌ و قيامت، معاد و ... بيان‌ كرده‌ است‌ (راوندي، 1409: 1006). نظام‌ ارزشي‌ قرآن‌ كه‌ صدها اصل‌ اخلاقي‌ و نظام‌ حقوقي‌ مربوط‌ به‌ حيات‌ فردي، اجتماعي، و اقتصادي‌ را فرا مي‌گيرد كه‌ هر يك‌ نيز شامل‌ ده‌ها باب‌ از ابواب‌ فقهي‌ است، در قرآن، هر يك‌ از آن‌ها با توجه‌ به‌ تدريجي‌ بودن‌ نزول‌ آن‌ در بيست‌وسه‌ سال، چشمگير و بي‌مانند است.

2. خردمندانه‌ بودن‌ مطالب‌ قرآن: از ديگر ويژگي‌هاي‌ قرآن‌ كه‌ آن‌ را بي‌همتا و معجزة‌ همة‌ عصرها كرده، آن‌ است‌ كه‌ اگر در همة‌ حوزه‌ها و موضوعات‌ مذكور، با آن‌ تنو‌ع‌ و گستره‌ وارد شده، در هر يك‌ خردمندانه، مطالبي‌ را در خور مخاطب‌ خود بيان‌ داشته‌ كه‌ هيچ‌ يك‌ از آن‌ها مورد خرده‌گيري‌ اهل‌ نظر و تحقيق‌ واقع‌ نشده‌ و هر صاحب‌ علم‌ و تخصصي، وقتي‌ از منظر علم‌ و آگاهي‌ خود بر قرآن‌ مي‌نگرد، آن‌ را كامل‌ و جديد مي‌يابد و به‌ ستايش‌ آن‌ مبادرت‌ مي‌كند؛ زيرا آن‌ را براي‌ خود، معلم‌ و هدايت‌بخش‌ مي‌داند. مطالب‌ قرآن، نه‌ تنها در چرخة‌ زمان، كهنه‌ نمي‌شود (مجلسي، 1403: 89/182)، بلكه‌ هر روز نكاتي‌ جديدتر و ارزشمندتر از آن‌ كشف‌ شده‌ است؛ زيرا قرآن‌ مطالب، خود را براساس‌ فطرت‌ سليم‌ و منطبق‌ بر انديشه‌هاي‌ عقلي‌ و خردورزي‌ بيان‌ كرده؛ آن‌ جا كه‌ مي‌گويد:

فَأَقِم‌ وَجهََ‌ لِلدٍّينِ‌ حَنِيفاً‌ فِطرَتَ‌ اِ‌ الَّتِي‌ فَطَرَ‌ النَّاسَ‌ عَلَيهَا لاَ‌ تَبدِيلَ‌ لِخَلقِ‌ اِ‌ ذلَِ‌ الدٍّينُ‌ القَيٍّمُ.

روي‌ خود را متوجه‌ آيين‌ خالص‌ پروردگار كن. اين‌ فطرتي‌ است‌ كه‌ خداوند انسان‌ها را بر آن‌ آفريده، دگرگوني‌ در آفرينش‌ خدا نيست‌ (روم‌ (30): 30).

به‌ نمونه‌هايي‌ كوتاه‌ از مطالب‌ قرآن‌ اشاره‌ مي‌شود:

در منطق‌ قرآن، خدا ذاتي‌ واحد و بي‌نياز: «قُل‌ هُوَ‌ اُ‌ أَحَدٌ‌  اُ‌ الصَّمَدُ» (توحيد (112): 1 و 2)، داراي‌ همة‌ كمالات‌ و پيراسته‌ از همه‌ نقايص: «لِلهِ‌ الا‌ َسمأُ‌ الحُسنَي» (اعراف‌ (7): 180) خالق‌ هستي: «أَفِي‌ اِ‌ شَُّ‌ فَاطِرِ‌ السَّماوَ‌اتِ‌ وَ‌الا‌ َرضِ» (ابراهيم‌ (14): 10)، آرام‌بخش‌ دل‌ها: «أَ‌لاَ‌ بِذِكرِ‌ اِ‌ تَطمَئِنُّ‌ القُلُوبُ» (رعد (13): 28)، مورد ستايش‌ همة‌ موجودات: «وَ‌اًِن‌ مِن‌ شَيءٍ‌ اًِ‌لاَّ‌  يُسَبٍّحُ‌ بِحَمدِهِ» (اسرأ (17): 44) و ... انسان‌ از منظر قرآن، از خدا نشأت‌ گرفته، به‌ سوي‌ او بازمي‌گردد: «اًِنَّا لِلهِ‌ واًِنا اًِلَيهِ‌ رَ‌اجِعُونَ» (بقره‌ (2): 156)، خدا نزديك‌ و همه‌جا محضر او است: «نَحنُ‌ أَقرَبُ‌ اًِلَيهِ‌ مِن‌ حَبلِ‌ الوَرِيدِ» (ق‌ (50): 16)، گرامي‌ترين‌ انسان، باتقواترين‌ است: «اًِنَّ‌ أَكرَمَكُم‌ عِندَ‌ اِ‌ أَتقَاكُم» (حجرات‌ (49): 13). خلقت‌ انسان‌ و كرانه‌هاي‌ وجود، ساحت‌هاي‌ جهنم‌ و روح‌ او، اختيار و سرنوشت‌ او، زندگي‌ هدفمند، شرافت‌ و توانمندي‌ خلافت‌ الاهي‌ او، از ديگر موضوعاتي‌ است‌ كه‌ در قرآن‌ بدان‌ پرداخته‌ شده‌ و تفصيل‌ هر يك‌ را مي‌بايد از تفاسير، به‌ ويژه‌ تفاسير موضوعي‌ قرآن‌ دريافت‌ (مكارم، 1375: 1).

در كنار معارف‌ بي‌مانند و بلند قرآن، متن‌ آن‌ چنان‌ ساختاري‌ دارد كه‌ وجوه‌ و معاني‌ چندگانه‌ را مطابق‌ پيشرفت‌ زمانه‌ بر مي‌تابد كه‌ در هر روزگاري‌ هر مفسري‌ بتواند با تأملي‌ جديد، نكاتي‌ نو از آن‌ را دريابد؛ زيرا پيامبر9 فرموده‌ است:

القرآن‌ ذلول‌ ذو وجوه‌ فاحملوه‌ علي‌ احسن‌ الوجوه.

قرآن‌ رام‌ و داراي‌ وجوه‌ است؛ آن‌ را بر بهترين‌ وجه‌ حمل‌ كنيد (طبرسي، 1365: 1/40)؛

‌ يعني‌ قرآن‌ در برابر حاملش‌ مطيع‌ است؛ حاملي‌ كه‌ از نگاه‌ خود، قرآن‌ را تفسير مي‌كند. در اين‌ خصوص، امام‌ خميني‌ مي‌فرمايد:

اين‌ كه‌ قرآن‌ شريف، به‌ فصاحت‌ معروف، و اين‌ اعجاز بين‌ ديگر معجزه‌ها مشهور آفاق‌ شد، براي‌ اين‌ بود كه‌ در صدر اول، اعراب‌ را اين‌ تخصص‌ بود و فقط‌ اين‌ جهت‌ از اعجاز را ادراك‌ كردند (خميني، 1372: 263) ... ،

و قرآن‌ شريف، به‌قدري‌ جامع‌ لطايف‌ و حقايق‌ و سراير و دقايق‌ توحيد است‌ كه‌ عقول‌ اهل‌ معرفت‌ در آن‌ حيران‌ مي‌ماند و اين‌ اعجاز بزرگ‌ اين‌ صحيفة‌ نوراني‌ آسماني‌ است‌ (همان).

روشن‌ است‌ كه‌ اعجاز در محتواي‌ قرآن، براي‌ اهل‌ خرد و انصاف، با تدبر در آن‌ روشن‌ مي‌شود؛ اما آنان‌ كه‌ در عناد كفر و لجاجت‌ به‌سر برده‌اند و مي‌برند، همچنان‌ در برابر عظمت‌ قرآن، به‌ انكار آن‌ پرداخته‌ و به‌ فكر مبارزه‌ با آن‌ بوده‌اند و هستند. قرآن‌ از اين‌ برخورد نادرست‌ آن‌ها ياد مي‌كند و مي‌فرمايد:

وَ‌اًِذَ‌ا تُتلَي‌ عَلَيهِم‌ آيَاتُنَا قَالُوا قَد‌ سَمِعنَا لَو‌ نَشَأُ‌ لَقُلنَا مِثلَ‌ هذَ‌ااًِن‌ هذَ‌ا اًِ‌لاَّ‌  أَسَاطِيرُ‌ الا‌ َوَّلِينَ.

و هنگامي‌ كه‌ آيات‌ ما بر آن‌ها خوانده‌ مي‌شود، مي‌گويند: شنيديم‌ [چيز مهمي‌ نيست]. ما هم‌ اگر بخواهيم، مثل‌ آن‌ را مي‌گوييم‌ و اين‌ها افسانه‌هاي‌ پيشينيان‌ است‌ (انفال‌ (8): 31).

آية‌ پيش‌گفته، عملكرد مشركان‌ را باز مي‌گويد كه‌ نه‌ داراي‌ سلامت‌ فكر بودند و نه‌ سلامت‌ عمل؛ بلكه‌ به‌ دنبال‌ بهانه‌جويي‌ بودند و اين‌ سخن‌ را دربارة‌ قرآن‌ كه‌ افسانه‌ است، در حالي‌ مي‌گفتند كه‌ بارها به‌ فكر مبارزه‌ با آن‌ افتادند؛ ولي‌ در عمل‌ ناتوان‌ شدند. آن‌ها به‌ خوبي‌ دريافته‌ بودند كه‌ بر معارضه‌ توانايي‌ ندارند؛ ولي‌ از روي‌ تعصب‌ مي‌گفتند: «اين‌ آيات‌ از نظر محتوا، مهم‌ نيستند. ما هم‌ مي‌توانيم‌ به‌ مانند آن‌ را بياوريم؛ ولي‌ هيچ‌ گاه‌ نياوردند (طباطبايي، 1393: 9/66).

منابع‌

. قرآن‌ كريم.

. ابن‌ ابي‌ الاصبع: بديع‌ القرآن، مشهد، آستان‌ قدس‌ رضوي، 1368 ش.

. ابن‌ خلدون: مقدمة‌ ابن‌ خلدون، بيروت، دار الفكر، الطبعة‌ الثالثة، 1417 ق.

. ابو زيد، حامد: مفهوم‌ النص، مغرب، الدار البيضا، [بي‌تا].

. بنت‌ شاطي: الاعجاز البياني‌ للقرآن، مصر، دار المعارف، 1391 ق.

. حاكم‌ نيشابوري: مستدرك‌ علي‌ الصحيحين، هند، 1342 ق.

. حلي، جمال‌الدين: كشف‌ المراد في‌ شرح‌ تجريد الاعتقاد، قم، مكتبة‌ المصطفوي، [بي‌تا].

. خلف‌ا، محمد: ثلاث‌ الرسائل‌ في‌ اعجاز القرآن‌ للرماني‌ و الخطابي‌ و الجرجاني، مصر، دار المعارف، [بي‌تا].

. خميني، سيد روح‌ا: آداب‌ الصلاة، تهران، مؤ‌سسة‌ تنظيم‌ و نشر آثار امام‌ خميني، 1372 ش.

. خويي، ابوالقاسم: البيان‌ في‌ تفسير القرآن، 1401 ق.

. راغب‌ اصفهاني: مفردات‌ قرآن.

. رافعي: اعجاز القرآن، بيروت، دار الكتاب‌ العربي، 1393 ق.

. زمخشري‌ (جارا): الكشاف‌ عن‌ حقائق‌ غوامض‌ التنزيل، قم، نشر البلاغة، 1413 ق.

. سعيدي‌ روشن، محمدباقر: معجزه‌شناسي، تهران، پژوهشگاه‌ فرهنگ‌ و انديشة‌ اسلامي، 1380 ش.

. سكاكي: مفتاح‌ العلوم، مصر، الحلبي، [بي‌تا].

. سيوطي، جلال‌الدين: معترك‌ الاقران‌ في‌ اعجاز القرآن، بيروت، دار الكتب‌ العلميه، 1408 ق.

. طباطبايي، محمدحسين: الميزان‌ في‌ تفسير القرآن، بيروت، مؤ‌سسة‌ الاعلمي، 1393 ق.

. طباطبايي، محمدحسين: قرآن‌ در اسلام، قم، دفتر انتشارات‌ اسلامي، 1372 ش.

. طبرسي: مجمع‌ البيان، 1365 ق.

. عبدا دراز، محمد: النبأ العظيم، كويت، دار القلم، 1390 ق.

. شاكر، محمدكاظم: قرآن‌ در آيينة‌ پژوهش، دفتر دوم، تهران، نشر هستي‌نما، 1380 ش.

. كليني، محمد بن‌ يعقوب: الكافي، تهران، دار الكتب‌ الاسلاميه، 1388 ق.

. مجلسي، محمدباقر: بحار الانوار، بيروت، مؤ‌سسة‌ الوفأ، 1403 ق.

. معرفت، محمدهادي: التمهيد في‌ علوم‌ القرآن، 1414 ق.

. مكارم‌ شيرازي، ناصر: تفسير پيام‌ قرآن، قم، مدرسة‌ الامام‌ علي‌ ابن‌ ابي‌طالب7، 1375 ش.

. مؤ‌دب، سيد رضا: اعجاز قرآن، قم، احسن‌ الحديث، 1379 ش.

  ‌تحقیق:دكتر سيد رضا مؤ‌دب